عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
8 خرداد 1391 | |
|
2
|
8 خرداد 1391 | |
|
3
|
8 خرداد 1391 | |
|
4
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
5
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
6
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
7
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
8
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
9
|
28 اردیبهشت 1391 | |
|
10
|
28 اردیبهشت 1391 |
عزت الله یوسفی - 16:24 1390/10/27
داستان های کوتاه و جالب. 1
آدمیزاد....
غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید... حتی به
امانت نبرید... ... ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!


| Sahar Abbasii |
مردی خطایی کرد و محکوم به مجازات شد, به او گفتند:
می توانی مجازاتت را خودت انتخاب کنی.
یا باید درد خوردن چندین ضربه چوب را تحمل کنی یا خوردن مقداری معین پیاز را و یا پرداخت فلان مبلغ پول را.
مرد با خود فکر کرد: خوردن پیاز از هر مجازاتی قابل تحمل تر است.
این بود
که پذیرفت پیاز بخورد.
هنوز یک سوم مقدار تعیین شده را نخورده بود که حالش
دگرگون شد و گفت:
چوب بزنید! پس از اینکه چند ضربه چوب را هم خورد, طاقتش
تمام شد و گفت:
پول می دهم!
این بود که مبلغ تعیین شده را نیز پرداخت کرد.
درباره کسی که برای بدست آوردن سودی,
دست به کارهای غیرمنطقی بزند تا به
خیال خودش زیان های کوچک تری را تحمل کند,
اما حساب گری اش غلط از آب درآید
و به سود مورد نظرش نرسد,
Maryam Sejudi |
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده ... که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! وحشت کردم داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودن یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود |

| Sahar Abbasii | |
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است.
اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.
عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند:…
فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید.
اما همسر کنونیام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند : کاملا متوجه شدیم…
میگویند : زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشقه....
![]() Maryam Sejudi | پیرمرد و دکه ------------- مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.... ... کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است. آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند. |

| Sahar Abbasii |
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب را به دست گرفت.
آن را بالا نگاه داشت
که همه ببینند.
بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم، ۱۰۰ گرم، ۲۰۰ گرم.
استاد گفت: من هم بدون
وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است:
اگر من این
لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟
یکى از شاگردان
گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را
نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به
شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند.
و مطمئناً کارتان به بیمارستان
خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است.
ولى آیا در
این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث
درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند :
یکى از آنها گفت:
لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً .
مشکلات
زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید،
اشکالى ندارد.
اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى
نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است.
اما مهم تر آن است که
در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت
فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید
بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید!
انشا تکان دهنده یک دختر 10 ساله
--------------------------------------
می خواهم فاحشه بشوم......
می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
... "شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
--------------------------------------
می خواهم فاحشه بشوم......
می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
... "شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
ماسه ها فراموش کارترین رفیقان راهند
یا به پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی
حوصله ات را را سر می برد
اما کافی است اندک
بادی بوزد یا خرده موجی بر خیزد
تا رد پایت برای همیشه از حافظه
ظعیفشان پاک شود
ما از نسل ماسه نیستیم
از نسل صدفیم
صدف هایی که به پاس
اقامتی یک روزه
تادنیا دنیاست
صدای د ریارا برای
هر گوش شنوایی
زمزمه میکند.
یا به پایت می آیند آنقدر که گاهی سماجتشان در همراهی
حوصله ات را را سر می برد
اما کافی است اندک
بادی بوزد یا خرده موجی بر خیزد
تا رد پایت برای همیشه از حافظه
ظعیفشان پاک شود
ما از نسل ماسه نیستیم
از نسل صدفیم
صدف هایی که به پاس
اقامتی یک روزه
تادنیا دنیاست
صدای د ریارا برای
هر گوش شنوایی
زمزمه میکند.
نامه پیرزن به خدا
☺یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای بهخدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوقناچیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید
این تمام پولی بود ک...ه ...تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنهاامید من هستی به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکرکنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند.
می خواهم ازدواج کنم .
پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .
پدر ناراحت شد .
صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم .
اما تو نمی توانی با این دختر
ازدواج کنی چون او خواهر توست .
خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت
نگو .
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از
آنها همین بود .
با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : -
مادر من
می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر
توست ! و نباید به تو بگویم .
مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم .
تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .
چون تو پسر او نیستی . . . !
Maryam Sejudi
پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها (+18) داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
... - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان ......بیماری مسری که ندارند؟
... "مامان" گفت: نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:
- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه. و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

آدم ها مثل کتابند :

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند از آنجا که لاک پشت ...ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن ر نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند .
پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه با این موضوع موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی،جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد .
لاک پشت کوچولو ناله کرد جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود اما قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره .
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد .
سه سال گذشت ولاک پشت کوچولو برنگشت.
پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده، او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت « دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید.
منم حالا نمی رم نمک بیارم »
نتیجه اخلاقی : بعضی از ما ، زندگی مون صرف انتظار کشیدن برای این میشه تا دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن
و آنقدر نگران این موضوعیم که که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم

Maryam Sejudiپسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها (+18) داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
... - باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان ......بیماری مسری که ندارند؟
... "مامان" گفت: نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:
- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه. و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت

آدم ها مثل کتابند :
از روی بعضی ها باید مشق نوشت
از روی بعضی ها باید جریمه نوشت
بعضی ها را باید چند بار خواند تا معنایشان را فهمید
و بعضی ها را باید نخوانده کنار گذاشت ...

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند از آنجا که لاک پشت ...ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن ر نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند .
پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود و همه با این موضوع موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی،جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد .
لاک پشت کوچولو ناله کرد جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود اما قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره .
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد .
سه سال گذشت ولاک پشت کوچولو برنگشت.
پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده، او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید و گفت « دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید.
منم حالا نمی رم نمک بیارم »
نتیجه اخلاقی : بعضی از ما ، زندگی مون صرف انتظار کشیدن برای این میشه تا دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن
و آنقدر نگران این موضوعیم که که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم

هرگز
زود قضاوت نكن!
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود.
در حالی كه مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس میكرد فریاد زد:
پدر نگاه كن درختها حركت میكنند!
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد.
كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك ۵ ساله رفتار میكرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت میكنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میكردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید.
او با لذت آن را لمس كرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه كن باران میبارد، آب روی دست من میچكد!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:
چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمیكنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب میتواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی میرسد , چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
... نوک بلندو تیزش خمیده و کند میشود و شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار میگردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد , یا باید "بمیرد" و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا میکشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ میکوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کن ٬ سپس باید چنگال 4 پایش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده٬ چنگال های تازه ای در آیند آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش میکند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی میکند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم میتوانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه :
من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش و میگه :
زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه :
من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

Maryam Sejudi
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه :
معلمم یه هفته کامل نمیاد . بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه :
مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه :
ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه :
زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه :
کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه :
راحت باش برو مسافرت . معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه :
برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود.
در حالی كه مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس میكرد فریاد زد:
پدر نگاه كن درختها حركت میكنند!
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد.
كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك ۵ ساله رفتار میكرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت میكنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میكردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید.
او با لذت آن را لمس كرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه كن باران میبارد، آب روی دست من میچكد!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:
چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمیكنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...

| Maryam Sejudi | |
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب میتواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی میرسد , چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
... نوک بلندو تیزش خمیده و کند میشود و شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار میگردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد , یا باید "بمیرد" و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا میکشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ میکوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کن ٬ سپس باید چنگال 4 پایش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده٬ چنگال های تازه ای در آیند آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش میکند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی میکند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم میتوانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.
Arezoo SI | شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود… پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ... گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد… |

| Sahar Abbasii |
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه :
من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش و میگه :
زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه :
من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

Maryam Sejudi
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه :
معلمم یه هفته کامل نمیاد . بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه :
مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه :
ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه :
زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه :
کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه :
راحت باش برو مسافرت . معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه :
برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

زمانی حرف بزن که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشد و زمانی دوست انتخاب کن که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد..
99
کامنت بنویسید...



