userinfo close

  ,

نسل3


3rdgeneration

تاسیس: 26 فروردین 1384  پروفایل کلوب
مدیر کلوب: پسر شرقی - معاونان
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨ ادامه »
•*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*••*´¨`*•
سلام دوستان عزیز(به كلوب خودتان خوش آمدید)
لطقا در بخث های شرکت کنید و برای گفتگو در گروه سخنوران عضو شوید
 

عنوان مقاله

  عنوان مقاله بروز رسانی
1
3 خرداد 1390
2
3 خرداد 1390
3
3 خرداد 1390
4
3 خرداد 1390
5
28 اردیبهشت 1390
6
25 اردیبهشت 1390
7
25 اردیبهشت 1390
8
25 اردیبهشت 1390
9
25 اردیبهشت 1390
10
25 اردیبهشت 1390
رامش  ا , tgu
رامش ا - 15:48 1390/02/25

داستان پدری روستایی، و پسرش

روزی ، یك پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یك مركز تجاری میشوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود كه بشكل كشویی از هم جدا
شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر كه تا بحال
در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا كنون چنین چیزی ندیدم، و
نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند كه با صندلی چرخدارش به آن
دیوار نقره‌ای نزدیك شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار
براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقكی كرد، دیوار بسته
شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد كه از
یك شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میكردند كه
ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معكوس و بسرعت كم شدند تا رسید به یك، در
این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو
طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقك خارج شد.
elevator_woman1.jpg
پدر در حالی كه نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!
99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.