عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
15 آذر 1390 | |
|
2
|
26 آبان 1390 | |
|
3
|
26 آبان 1390 | |
|
4
|
26 آبان 1390 | |
|
5
|
22 شهریور 1390 | |
|
6
|
11 شهریور 1390 | |
|
7
|
4 شهریور 1390 | |
|
8
|
3 شهریور 1390 | |
|
9
|
17 تیر 1390 | |
|
10
|
15 خرداد 1390 |
من زشت هستم : من میخواهم بمیرم
من زشت هستم : من میخواهم بمیرم
گزارش: این شرایط نادر اغلب بیماران را وادار میکند که احساس خودکشی گرایانه داشته باشند – آنها متقاعد شدهاند که ظاهر آنها زننده است هر چند که آنها در نظر ما جذاب به نظر میرسند ، جنی و مارک اعتقاد دارند که آنها از نظر ظاهر فیزیکی نفرت آور هستند. آنها اختلال بدشکلی جسمی یا سندروم زشتی خیالی دارند.
جنی اسمیت ، 23 ساله ، در یک رستوران کار میکند
"من برای اولین بار وقتیکه 12 سالم بود بوسیله بچهها در مدرسه به خاطر موهای فر مورد تمسخر قرار گرفتم و متوجه شدم که من به شکل وحشتناکی زشت هستم. من گمان میکنم افراد دیگر ممکن است به این مساله با بیاعتنایی برخورد کنند ، اما این سربهسر گذاشتن واقعاً بر من اثر گذاشت. من سابقاً وانمود میکردم که مریض هستم و بدین ترتیب میتونستم از کلاسها را فرار کنم ، وقتیکه 17 سالم شده بود وقتیکه به آینه نگاه میکردم من از نظر بدنی خودم را مریض احساس میکردم. من متقاعد شده بودم که من شبیه به یک آدم فضایی به نظر میرسم و اگر بیرون برم میتونم مردم را بترسونم.
اتاق خواب من پر از لوازم آرایش بود به خاطر اینکه تنها راه برای روبرو شدن با دیگران برای من این بود که زمان زیادی را برای آماده شدن کنار بگذارم. من ساعت 3 صبح از خواب بیدار میشدم و شش ساعت طول میکشید تا اینکه صورت و موهایم را برای مدرسه درست بکنم. اگر من این تشریفات را به درستی انجام نمیدادم من مجبور بودم که دوباره آن را شروع کنم. مادر من گمان میکرد که این فقط یک افسردگی ساده است و قبل از امتحانات نهایی ، دکتر به من توصیه کرد که از داروهای ضد افسردگی استفاده کنم و گفته شد که من باید مدرسه را ترک کنم.
وقتیکه همه دوستان من داشتند دانشگاه را شروع میکردند ، من خانهنشین شدم و برای مدت سه ماه با هیچ کس به غیر افراد خانوادهام صحبت نکردم. من پرده اتاقم را میکشیدم و آنجا مینشستم و صورت خودم را زیر بالش پنهان میکردم. من به شکل وحشتناکی احساس بدی داشتم به شکلی که یک روز تصمیم گرفتم که من بهتر است بمیرم تا اینکه مردم را وادار کنم به صورت من نگاه کنند. هیچ امیدی در زندگی من وجود نداشت بنابراین من یک بطری از داروی پاراستامول را قورت دادم. اگر خواهرم من را به موقع پیدا نمیکرد و مجبور نمیکرد که تهوع کنم ، من شاید هرگز بیدار نمیشدم. بعد اون با من تو اتاقم خوابید تا اینکه مطمئن بشه من حالم خوب بوده است.
برای اینکه با رنج هولناک پذیرفتن خودم در این ظاهر کنار بیام من شروع کردم به زخمی کردن خودم ، کندن موهای بدنم و وشگون گرفتن از پوستم. من احساس میکردم که میخواستم منفجر بشم از اینکه نمیخواستم در بدن خودم باشم و با زخمی کردن باسن خودم من احساس میکردم که از اون احساسات رها شدهام. یکبار به خاطر اینکه متقاعد شده بودم که از مو پوشیده شدهام ، کرم موبر را برای دو ساعت روی صورت خودم گذاشتم. این خیلی دردناک بود و باعث شد که پوست من زخمی و قرمز بشه. من حتی نمیتونستم گونه خودم را بر روی بالش بگذارم ، اما من احساس میکردم که این کار در نهایت ممکن بود مردم را متقاعد بکنه که من نفرت آور هستم.
من میدانستم که من نیاز داشتم که فرار بکنم و وقتیکه من 19 سالم بود خانواده من به من پیشنهاد دادند که من باید با پدربزرگ و مادربزرگم در گیبرالتر برای یک مدت زندگی کنم. در ابتدا این خیلی خوب به نظر میرسید. من هنوز ساعتها وقت صرف آماده شدن برای بیرون رفتن میکردم ، اما من در یک رستوران یک کار نیمه وقت گرفتم ، تعدادی دوست پیدا کردم و چندین مورد رابطه نزدیک با مردان داشتم. ایجاد یک رابطه بلند مدت غیرممکن بود به خاطر اینکه من نگران بودم اگر یک مردی چهره واقعی من را ببیند ، او دیگر مرا دوست نخواهد داشت.
بعد از مدت دو ماه دوباره حالتهای هراسناک به من دست داد. من به دفعات به محل کارم زنگ زدم و گفتم که مریض هستم تا اینکه شغلم را از دست دادم و شروع به نوشیدن الکل و استفاده از کوکائین کردم تا اینکه رنج خودم را از یاد ببرم. یک شب بعد از کلی شراب خواری و استفاده از مواد مخدر ، از حال رفتم ، قلب من دیگر نمیزد و تنها چیزی که بعد از اون یادم میاد این بود که در بیمارستان از خواب بلند شدم. پدربزرگ و مادربزرگ من از نگرانی دیوانه شده بودند ، اما من واقعاً چیزی احساس نمیکردم.
در حال بهبودی بودم که مادرم یک کتاب درباره اختلال بدشکلی جسمی برای من فرستاد و این کتاب زندگی من را تغییر داد. من فقط نمیتونستم اعتقاد داشته باشم که چه چیزی من میخوندم. من کاملا احساس راحتی پیدا کردم وقتیکه من متوجه شدم که من تنها کسی نیستم که چنین مشکلی دارد. یکی از دختران در اون کتاب گفته بود که آرزو داشته نامرعی میبوده. من دقیقا با خواندن این مطلب زدم زیر گریه چرا که این چیزی بود که من برای سالها میگفتم.
من دوباره به انگلستان برگشتم و با وجود اینکه من مجبور بودم برای مدت 10 ماه برای گرفتن درمان از طریق خدمات درمانی ملی (انگلستان) منتظر بمونم ، من به یک صومعه مراجع کردم جائیکه من به برای مدت سه ماه بیمار تحت درمان بودم . به محض اینکه رسیدم ،درمانگر من همه آرایشهای من را پاک کرد تا اینکه من خودم را آنجور که هستم بپذیرم. اما بدون آرایش من خودم را کاملا باخته بودم و نمیتونستم به کسی نگاه کنم. اگر من فقط برای پنج دقیقه بیرون میرفتم ، من از یک چتر استفاده میکردم تا اینکه به مردم اجازه ندم صورت من را ببینند. یک بخش از درمان این بود که من مجبور بودم یک ویدئو از خودم را هر روز تماشا کنم. اولین باری که تصویر خودم را بر روی صفحه دیدم تصمیم گرفتم که من نباید به زندگی ادامه بدم. من به مادر و پدرم زنگ زدم و از آنها خواستم که آنها را ببینم تا اینکه بتونم آخرین خداحافظی خودم را با آنها داشته باشم. اما درمانگرم من را مجبور کرد تا اینکه ویدئو را نگاه کنم و من به تدریج متوجه شدم که من بیشتر از یک تصویر وحشتناکی هستم که میتونستم ببینم. من شروع کردم تا اینکه خودم را به عنوان یک انسان با یک شخصیت منحصر به فرد بشناسم.
بعد از اینکه من صومعه را ترک کردم من برای مدت چهار ماه دیگر به عنوان یک بیمار بدون بستری تحت درمان بودم و اعتماد به نفس من قطعا یک مقدار بهبود پیدا کرده بود. این سخت بود به خاطر اینکه هر روز برای من یک درگیری بود. من حالا مقدار دوز بیشتری از پروزاک را استفاده میکردم ، اما من میدونستم که این آخرین شانس من بود. متاسفانه یکی از افراد با اختلال بدشکلی جسمی که من اون را در صومعه ملاقات کرده بودم خودش را زیر قطار انداخت به خاطر اینکه اون دیگه نمیتونست ادامه بده. به این خاطر است که من میخوام دیگر مبتلایان این مقاله را بخوانند و متوجه بشند که آنها تنها نیستند و اینکه واقعا امیدوار باشند.
مارک آدامز ، 33 ساله ، کارمند فروش یک شرکت تولید کننده نوشیدنی
مردم به من میگویند که آنها فکر میکنند که من جذاب هستم ، اما من خودم را به شکل وحشتناکی زشت میبینم. من هیچ آینهای در خانه ندارم به خاطر اینکه من نمیخوام بازتاب چهره خودم را ببینم. من شبیه یک آدم عجیب و غریب به نظر میرسم که با هیچکس جور درنمیاد و من فکر میکنم که این از روند رشد من سرچشمه میگیره. والدین من از همدیگه جدا شدند و پدر من خیلی سلطه جو بود. او سابقا از هر کاری که من انجام میدادم انتقاد میکرد ، بنابراین من همیشه احساس کمارزش بودن داشتم. وقتیکه من 16 ساله بودم او من را از خونه بیرون انداخت به خاطر اینکه من بدون اینکه چیزی به اون بگم گوش خودم را سوراخ کرده بودم و من مجبور بودم که بر روی نیمکت یک پارک بخوابم برای اینکه من جای دیگهای برای رفتن نداشتم.
بعد از اینکه برای یک مدت با مادرم موندم ، من به لندن نقل مکان کردم جائیکه من یک اتاق کوچک اجاره کردم و مقداری کار پیدا کردم. من همچنین با یک دختر آشنا شدم. وقتیکه با اون بودم احساس بهتری نسبت به خودم داشتم ، اما همه چیز به طرز بدی تمام شد. ما از همدیگر جدا شدیم و من دوباره شروع کردم تا اینکه در مورد ظاهر خودم وسواس پیدا کنم. من واقعا باور داشتم که من زشتترین آدم روی کره زمین هستم .
برای شش ماه ، من فقط بیرون میرفتم تا اینکه به سرعت مقداری غذا از مغازه کناری بگیرم و بعد از روی قصد به خاطر عصبانیت و ناامیدی سرم را به دیوار میزدم. یک مرتبه من از هوش رفتم و چند ساعت بعد که بیدار شدم آرزو میکردم ای کاش من میتوانستم بمیرم. من بارها به خودکشی فکر کرده بودم ، اما من بسیار ترسوتر از آن بودم که دست به چنین کاری بزنم.
نکته خندهدار این داستان اینجاست که من در اوایل بیست سالگی به لندن رفتم و از من خواسته شد که به عنوان یک مانکن لباس برای یک شرکت کار کنم. این کار خوبی بود ، اما من اجازه ندادم عکس من گرفته بشود و هر چند که یک نمایندگی مدل لباس علاقهمند بود که در این رابطه با من قرارداد امضاء کنه ، اما من اجتناب کردم از اینکه عکس من گرفته بشه. از بعضی جهات ، مانکن بودن به من کمک کرد تا اینکه احساس بهتری در مورد خودم داشته باشم ، اما از بعضی جهات وضعیت من را بدتر هم کرد. من کاملا منزوی شده بودم و فکر میکردم که من میخوام دیوانه بشم.
یک روز من تو یک روزنامه درباره مردی خوندم که از اختلال بدشکلی جسمی رنج میبرد و اینجا بود که همه چیز تغییر کرد. این برای اولین بار بود که من متوجه میشدم که این یک بیماری روانی است که میتواند درمان بشود و این حس خوشحالی وصف ناپذیری به من داد. من با بخش اختلال نگرانی وسواسی ("انس") تماس گرفتم و حالا من در یک لیست انتظار برای مدت 15 ماه برای درمان در صومعه قرار گرفتهام. و این صومعه تنها مکان موجود در کشور برای این درمان است.
هر کسی که من را میشناسد حتما با خواندن این مقاله متعجب خواهد شد. من در شرکت به خوبی لباس میپوشم و با اعتماد به نفس و کنارهگیر به نظر میام ، اما همه اینها به این خاطر است که من از خودم خیلی نامطمئن بوده و از غریبهها میترسم. من حالا اعتماد به نفس پیدا کرده ام تا اینکه به راحتی حرف خودم را بزنم و این خیلی مهم است که با مشکل روبرو بشم.
اگر کسی احساسی همانند من دارد ، باید خواندن این مقاله را به کنار گذاشته و در جستجوی کمک برای درمان باشد. "
· به خاطر درخواست مصاحبه شونده ، اسامی تغییر پیدا کردهاند
http://www.badshekli.com/Resources/Ugly_Wanna_Die.htm


