عنوان مقاله
| عنوان مقاله | بروز رسانی | |
|---|---|---|
|
1
|
15 آذر 1390 | |
|
2
|
26 آبان 1390 | |
|
3
|
26 آبان 1390 | |
|
4
|
26 آبان 1390 | |
|
5
|
22 شهریور 1390 | |
|
6
|
11 شهریور 1390 | |
|
7
|
4 شهریور 1390 | |
|
8
|
3 شهریور 1390 | |
|
9
|
17 تیر 1390 | |
|
10
|
15 خرداد 1390 |
امیر ایلیایی - 15:55 1390/06/3
معجزه کار گروهی!
باران بشدت می بارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در
جاده پیش می راند، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورد و از نرده های کنار جاده به سمت
خارج منحرف ش . از
حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر
چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشد.
بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرامی آمد و در را باز کرد.
راننده ماجرا را شرح داد و از او درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکن است از دستش کاری بر نیاید اما اضافه کرد: "بذار ببینم فردیک چیکار میتونه برات بکنه ."
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یک قاطر پیر را گرفت و با زور آن را بیرون کشید تا راننده شکل و قیافه قاطر را دید، باورش نشد که این حیوان پیر و نحیف بتواند کمکش کند، اما چه می شد کرد، در آن شرایط سخت به امتحانش می ارزید.
با هم به کنار جاده رسیدند و کشاورز طناب را به اتومبیل بست و یک سر دیگرش را دور شانه های فردریک - یا همان قاطر - محکم چفت کرد و سپس با زدن ضربه روی پشت قاطر داد زد: " یالا ، پل فردریک ، هری تام ، فردریک تام ، هری پل .... یالا سعیتون رو بکنین ... آهان فقط یک کم دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین" !
راننده با ناباوری دید که قاطر پیر موفق شد اتومیبل را از گل بیرون بکشد. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی از او سؤال کرد : " هنوز هم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره "
کشاورز پاسخ داد : "ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست. اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می کنه، آخه می دونی قاطر من کوره" !!!
بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرامی آمد و در را باز کرد.
راننده ماجرا را شرح داد و از او درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکن است از دستش کاری بر نیاید اما اضافه کرد: "بذار ببینم فردیک چیکار میتونه برات بکنه ."
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یک قاطر پیر را گرفت و با زور آن را بیرون کشید تا راننده شکل و قیافه قاطر را دید، باورش نشد که این حیوان پیر و نحیف بتواند کمکش کند، اما چه می شد کرد، در آن شرایط سخت به امتحانش می ارزید.
با هم به کنار جاده رسیدند و کشاورز طناب را به اتومبیل بست و یک سر دیگرش را دور شانه های فردریک - یا همان قاطر - محکم چفت کرد و سپس با زدن ضربه روی پشت قاطر داد زد: " یالا ، پل فردریک ، هری تام ، فردریک تام ، هری پل .... یالا سعیتون رو بکنین ... آهان فقط یک کم دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین" !
راننده با ناباوری دید که قاطر پیر موفق شد اتومیبل را از گل بیرون بکشد. با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی از او سؤال کرد : " هنوز هم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره "
کشاورز پاسخ داد : "ببین عزیزم، جادوئی در کار نیست. اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می کنه، آخه می دونی قاطر من کوره" !!!
99
کامنت بنویسید...


