مقالهطبیعت و جهان بیرونی در آثار صادق هدایت ( بهمن سقایی 31 تیر 87 - 13:15 | |||
| |||
) اگر نوشتن نوعی قرائت جهان باشد، پس هر آن کس که می نویسد، خوانش خود از متن هستی را به ما ارائه می کند. خوانشی که خود به متنی دیگر تبدیل می شود. با این وصف، نوشته های صادق هدایت شیوه و نوع نگاه و نگریستنش است به جهان پیرامون. اما برای ما که خوانندگان آثارش هستیم، این آثار مکتوب: قرائت قرائتها - خوانش خوانشها - به شمار می آید. با همین دید و درک می توان دریافت صادق هدایت چگونه جهان را نگریسته و به آن اندیشیده است. می توان آرام آرام نظرگاه ها و برداشت های او را از همه آنچیزی که «هستی» می نامیم، به دست آورد. اصولاً او بر چنین بستری هم می نوشته است. نوشتن برای او یک ضرورت است. نوعی زندگی و نگریستن و پرسش از جهان.
به باورم برای هدایت، همچنان که برای کافکا بود، کنشِِ نوشتن راه گریزی از جهان پیرامون بود، دری گشوده به رهایی. قرائتش از جهان همانی نبوده و نیست که عادات و مالوفات به ما آموزانده اند. نظریه دوم را این چنین پیش می کشیم که صادق هدایت با مظاهر مدرنیته چندان سر سازش و همگونی نداشت. از آن روزگار نوجوانی گیاهخوار شد و تصور شراکت در کشتار حیوانات پشتش را لرزاند و از خوردن تن حیوانات پرهیز کرد.
همین کنش بستری برایش فراهم آمد تا آرام آرام با پدیده های مالوف همگانی نگاهی متفاوت داشته باشد. جهان رویایی از دست شده پیشین ، چونان تلنگری برای بیداری او بود و فراهم آوری چراغی تا به راه پیش روی خود بنگرد و بر اشیا خیره شود تا در فرجام او را به نقد مناسبات نوپدیدار مدرن در تهران - آخر این مظاهر در تهران رواج داشته - بکشاند. فاصله اش از قدرت و مسائل سیاسی روز و نگاه نقد آمیز او به حاکمیت، مناسبات اجتماعی و روحیات ملت و حتی به سخره گرفتن مردم و اقوام ، همه و همه ریشه گرفته از نگاه انتقاد آمیزش به جامعه و مردم بود. جامعه ای که بر آن بود تا از قافله «تمدن» وانماند و مردم که برده جهالت و مطیع قدرتها بودند. پیشه کردن مشرب خیامی در این اوضاع و احوال چندان شگفت انگیز نیست. نامیمونی مناسبات مدرنیته در ایران و هند و ویرانی بازمانده جهان رویایی و اسطوره ای کهن او را چنان برآشفته می کند که با لحنی عصبی همه چیز را به زیر ضربات شلاق نیش ها و کنایه های خود می گیرد و دیگر خوب و بد نمی شناسد . لغزشهای باور نکردنی و لیچارها و زخم زبانهای بسیار و نگاههای تند و تیز عصبی اش از آن دوران شناخت، زاییده حس شکاف بزرگ میان خود و جهان پیرامونش است.
او در نامه ای از هندوستان به یکی از دوستانش می نویسد: «تنها جای دنیا که قابل دیدن است قسمت هندو چین است که هنوز داخل احمق بازیها و گندکاریهای بین المللی نشده. هر کسی برای خودش دنیای جداگانه ای است . خداها، آدمها ، حیوانات با هم مخلوط می شوند. مثلاً مردی که جلوی دریا چهارزانو نشسته خمیر نان را گوله گوله میکند جلوی ماهیها میریزد گاوی که آزادانه در دکانها گدائی میکند. لباسها همه عجیب و غریب گاهی به نظرم می آید در هزار و یک شب زندگی میکنم». کتاب صادق هدایت - محمود کتیرایی هر چند هدایت در باورش به چنین جهانی پیگیرتر و مصمم تر از آن است که مظاهر مدرنیته نفوذ یافته در هند را به نقد نکشد. او نمی تواند ببیند که مدرنیته و مظاهر آن صورت و سیرت هند را آلوده کند. هدایت در نامه دیگری می نویسد: «هند یک جور مسخره افکار تازه به دوران رسیده ها دوندگی ها و احمقی های دنیای متمدن است.» - همان کتاب - او در نامه دیگری به شهید نورایی می نویسد: «من از همه این ترقیات و غیره بیزارم اصلاَ پایم را در اینجور جاها نمی گذارم . حالا که از خیلی چیزهای عالی محروم هستم به اصلاح گند و گه هیچ علاقه ای ندارم ، برعکس باید چکش بدست گرفته و هر چه وجود دارد را سرش خراب کرد.......» همین باورها را در داستان "تاریکخانه" منعکس کرده است. راوی داستان در راه رسیدن به تهران همسفر با مردی می شود که از همان برخورد نخست همه حواس راوی را بخود مشغول کرده است. ماشین سواری آنان در شهر خوانسار متوقف می شود تا فردا راهش را به طرف تهران ادامه دهد. همان مسافر بین راهی به راوی پیشنهاد می کند شب را در خانه اش به صبح برساند؛ چرا که در شهر مسافرخانه ای یافت نخواهد شد. راوی همراه ناشناس راه می افتد. در بین راه ناشناس می گوید برای این ساکن خوانسار شده که این شهر همچنان در زمانهای گذشته و به دور از مظاهر مدرنیته زیست می کند. ناشناس می گوید: «خوانسار را پسندیدم بیشتر برای این که هنوز حالت این کوچه پس کوچه ها، میون جرز این خونه های گلی و درختهای بلند ساکتش هوای سابق مونده و میشه اونو بو کرد و حالت مهمون نواز خودمونی خودشو از دست نداده اینجا بیشتر دور افتاده و پرته. همین وضعیتشو بیشتر شاعرونه می کنه. روزنومه، اتوموبیل، هواپیما و راه آهن از بلایای این قرنه مخصوصاً اتوموبیل که با بوق و گرت و خاک ، روحیه شاگرد شوفرو تا دورترین ده کوره ها می بره. افکار تازه به دورون رسیده سلیقه های کج و لوچ تقلید احمقونه رو تو هر سوراخی می چپونه». بعد باز هم ادامه می دهد: «پنجره های منبت کاری، خونه های مجزا داره، آدم بوی زمینو حس می کنه، بوی یونجه درو شده . بوی کثافت زندگی رو حس می کنه صدای زنجره، مردم قدیم ساده و موذی همه اینها یه دنیای گمشدیه قدیم رو به یاد می آره آدمو قال و قیل دنیای تازه به دوران رسیده ها دور می کنه.» ( همان داستان) این درست حرفهایی است که بعدها هم در نامه ای به شهید نورائی می نویسد. در نامه ای که دو سال پیش از مرگش است باز هم همین عقاید و باورداشتها را تکرار کرده است. اینها چیزی نبوده اند که هدایت در دوره ای به آن مبتلا شده باشد و بعد رهایش کرده باشد. هدایت شیفته دنیای کهن نیست؛ نوستالوژی باستان را هم ندارد؛ آنچه ازآن دوری می کند بنیادهای ویرانگر جهان مدرن است؛ همان چیزهایی که مشروطیت برای دستیابی به آن پدیدار شد؛ که یادمان باشد در هیچ جای آثار صادق هدایت موضوع مشروطیت نقشی ندارد. نه این که هدایت آشنایی و آگاهی از مشروطیت نداشته باشد آگاهی کامل داشت ؛ اما بنیادهای مشروطیت را را باور نداشت. شگفت انگیز هم آنجاست که در توپ مراوری هم اشاره ای گذرا به آن دوران دارد و به نحوی زیرکانه مشروطیت را به تمسخر و طنز می گیرد و از شاه بابا- یعنی ناصرالدین شاه- به نیکی یاد می کند و دوران شاه بابا را دورانی می داند که لااقل مردم تکلیف خودشان را می دانستند و گرفتار بنیادهای مدرنیته نبودند. پدیدارهای مدرنیته و ارزشهای آن، چیزهایی مثل روزنامه ، رادیو،که ظاهراً آگهی رسان هستند و در آنچه نام بیداری مردم را به خود گرفته در دستگاه اندیشگی هدایت جایی ندارند. شاید بالاتر از آن پدیده هایی برای ویرانگری جامعه هستند که بازمانده های دوران «رویایی» هنوز در آن یافت می شود. گویا شهید نورایی طی نامه ای از او خواسته بود روزنامه های تهران را برایش پست کند. صادق هدایت بجای فرستادن روزنامه، نامه ای این چنین برای او می فرستد:" با این مدت کمی که در پیش دارید یک دوره مداوا نخواندن روزنامه بکنید خیلی موثر است و در من تاثیر خوبی بخشیده". ( هشتاد و دو نامه به شهید نورائی) او باور داشت روزنامه ها - چونان رسانه های همگانی - آن زمان آگاهی رسان جامعه جز تحمیق همگانی کاری از پیش نمی برند. اتفاقا این حرفها را زمانی می زند که روزنامه ها از آزادی نسبی برخوردار بودند. ساختمان بوف کور بر همین اندیشه بنا شده است. شما در هیچ جای بوف کور مظاهر مدرنیته را نخواهید یافت. به واقع مکان بوف کور مکانی پندارین است گرچه زمان واقعه هم هنگام با زمان نوشته شدن داستان است؛ اما مظاهر مدرنیته یا آگاهانه حذف شده اند یا به قصد نقد و تمسخر در داستان جای گرفته اند. هدایت گذشته گرا هم نبود و بر عکس همه این تحلیلهای سطحی منتقدانی که باور دارند هدایت به روزگار جوانی، شیفته دوران ساسانی بود، بازگشت به دوران کهن را به ریشخند می گیرد. او تنها روایتگر موقعیتی است که مردم از آسایش و امنیتی برخوردار بودند که کمتر در دوران دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی از آن برخوردار بوده ایم. اگر بگوییم در دوران کورش یا داریوش یا انوشیروان مردم از آسایش و آرامش و رفاه برخوردار بوده اند دلیلی بر تمایل به بازگشت ما نیست. تنها شرح یک موقعیت است که از دست داده ایم . همانگونه که او می نویسد در روزگاران کهن ایرانیان گیاهخوار بوده اند و مغان روزگار باستان تا سیصد سال پس از اسلام آوردن ایرانیان از خوردن گوشت خودداری می کردند. این گزاره بیان یک موقعیت است. موقعیتی مطلوب و ایده آل؛ اما هدایت خود به خوبی می دانست همه آن موقعیتها از دست شده اند؛ همان گونه که هندوستان ایده آل او هم شتابان در حال دگردیسی و پذیرش مظاهر مدرنیته اروپایی بود و هست. او شاهد خاموش و پردرد نابودی طبیعت و زیست بوم بود. شاید بتوان گفت هدایت از شمار نخستین مدافعان زیست بوم در جهان بود. چرا که می دانیم برای نخستین بار موضوع «زیست بوم» و مبارزه با آلودگی طبیعت به صورت طرح نظری در کتاب خانم «الیزابت بران» به سال ۱۹۵۶در آمریکا به چاپ رسید و جنبش هایی دانشجویی دهه شصت و هفتاد اروپا و آمریکا باعث تقویت پایه های دفاع از ارزشهای طبیعی و زیست بوم شدند. اما در آن زمان هدایت به نابودی جنگلها، آلودگی رودخانه ها به پسابهای صنعتی و کشتار وحشیانه حیوانات اشاره می کند. موضوع بسیار مهمی که پس از هدایت کمتر در ادبیات داستانی ایران مطرح شده است. شیفتگان فرهنگ غرب که همه آن نیمچه سوادشان را مدیون خوانش چند کتاب ترجمه شده اروپایی می باشند به این بخش از نوشته های هدایت که می رسند، فوراً اتیکت «رومانتیک بودن» را زیور او می کنند. مثلاً اگر هدایت در کتاب اصفهان نصف جهان می نویسد: " به نظرم آمد که اگر مرا آنجا می گذاشتند با همان مردمان می توانستم یک زندگی تازه و ساده ای بکنم. عرق بریزم و زمین را شخم بزنم. زمین درو شده با بوی گوارا، بوی مخصوص به خودش. هیچ خسته نمی شدم. زمستانها زنها کوک میریسیدند و قصه میگفتند و از قیمت گندم ، جو، آب زمین و غیره صحبت می کردند". هدایت با جهان مدرنیته بیگانه بود چرا که بر این باور بود جهان سوداگرانه مدرنیته تنها به قصد ویرانی جهان پیرامون و طبیعت آمده است. او باور داشت مادر طبیعت قربانی طمع سوداگرانه جهانِ مدرن شده که در حال صدور ارزشهای خود به جهان است. جهان مدرن فرهنگ زیستی خود را به سرزمینهای شرق کشاند. وقتی استعمار به هند پا گشود معیارهای خود را رواج داد. گیاهخواری پدیده ای ارتجاعی ، از مد افتاده و مذهبی جلوه گر شد. مردمان طبقه متوسط (به زعم هدایت «تازه به دوران رسیده ها») لباس سنتی هندی را کنار گذاشتند، زبان هندی را ، و در ادامه پیامدش، شیوه غذایی خود را هم فراموش کردند . آنان دیگر گاو را، نه موجودی مقدس و نماینده طبیعت بلکه منبع غذایی خود می دیدند. همان نگاهی که انگلیسی ها به گاو داشتند گوشتخواری در هند رواج یافت و در آنجا معنا و مفهوم یافت. کم خوری ، لاغری، روزه ، قناعت وزیستن در کنار سایر موجودات طبیعت جای خود را به پورخوری و چاقی و ریخت و پاش غذایی و اسیر کردن سایر حیوانات به قصد سیر شدن انسان داد. در چنین جهانی گرسنگی هم رواج می یابد. حال آن که در کتاب مقدس هندیان - به روشنی آمده است: «خدایان گرسنگی را وسیله توجیه کشتار حیوانات قرار نمی دهند. مرگ بیشتر به سراغ مردان سیر هم میرود.» ودا - ماندالای دهم - سرود ۱۱۷ هدایت در آنجا با این واقعیت روبرو می شود که شناخت گذشته و فرهنگ گذشته و به روشنی کشاندن بخشهای تاریک گذشته به ما یاری می رساند تا امروز از تاریکی ها بیرون آییم. تاریکی هایی که ما قادر به دیدنش نیستیم. بوف کور هم بر این بستر نوشته شده است. هدایت گیاهخوار بود، این هم زاییده حادثه ای مربوط به دوران کودکی اوست که گویا گوسفندی را جلوی چشمان او سر می برند و او برای همیشه خوردن گوشت را کنار می گذارد و کتاب کوچک "انسان و حیوان" را در سال ۱۹٢۶انتشار داده و تا آخر همر به این باور پایبند می ماند. هرچه جلوتر می رود در این باور استوارتر می شود چرا که می بینیم بعدها کتاب " فواید گیاهخواری" را می نویسد. اگر کسانی از سر کم دانی یا دلایلی بیرون از نقد ادبی، گیاهخواری هدایت را به عشق و علاقه او به هیتلر منتسب کرده اند، کافی است به تاریخ زندگی این مردک مراجعه کنند. همه تذکره نویسان نوشته اند درست فردای شبی که معشوقه زیبای هیتلر برای رهایی از آزار جسمی و روحی از این موجود نابغه خود را از طبقه سوم ساختمان محل مسکونی به پایین پرتاب کرد و کشته شد هیتلر گوشتخواری را برای همیشه ترک کرد چرا که معشوقه اش گیاهخوار بود و هیتلر به قصد جبران گناه آزار معشوقه گیاهخوار شد. اعداد تاریخی تنها ارقامی هستند که قابل جابجایی نیستند. (برای دریافت درستی این ادعا به کتاب " دیکتاتورها بیمارند" بخش زندگی هیتلر مراجعه شود) سبیل هدایت و هیتلر به هم تاسی از بیشتر جوانهای آن دوران متاثر از سبیل " چارلی چاپلین" سینماگر دوران خنده های صامت است. اگر شکل سبیل یک فرد می تواند نمادی از اندیشه ای باشد و پیروی از اندیشه ای که حامل این شکل از سبیل دارد، بایست هیتلر پیرو اندیشه های چارلی چاپلین می شد که متاسفانه چنین نشد. ( باز هم به زندگی هیتلر ارجاع می دهیم.) هدایت بخوبی دریافته بود گیاهخواری یاری رسانی به طبیعت و حیوانات زمین است که نسلشان رو به انقراض است یا آن که تنها چند نوع مخصوص از حیوانات در بدترین شرایط ممکن برای بهره مندی از تن شان توسط انسان به اسارت نگهداری می شوند تا به زمان مناسب روانه کشتارگاهها بشوند. - شیوه نگهداری حیوانات در دوران پیشامدرن اصلا قابل قیاس با دامداریهای صنعتی امروز نیست، چرا که در آن دورانها انسان روستایی خدمتکار و نگاهبان دامها بود که عموماً از فرآورده های شیری و به ندرت از گوشتشان برای زنده ماندن بهره مند می شد. می داینم اینک مصرف گوشت به رویه ای همگانی برای تغذیه انسان غربی تبدیل شده است. - یا جهان غرب و ارزشهایش بر این وضوع تاکید داشتند که تندرستی بدن نیازمند مصرف هر چه بیشتر گوشت است. تولید فرآورده های گوشتی منبع بزرگ سود آوری برای تولید کنندگان آن است. هدایت اما کشتن حیوان را همچون کشتن انسان ارزیابی می کند و تفاوتی برای آن قائل نیست . در بوف کور تصویر کشتن حیوان با تصویر کشتن یک انسان یکی شده است:" سرش را جدا کردم - چکه های خون لخته شده از گلویش بیرون آمد بعد دستها و پاهایش را بریدم...." همان تصویر همیشگی کشتن یک گوسفند که بیشتر ما چنین صحنه ای را به چشم دیده ایم. داستان " سگ ولگرد" استعاره ای به زندگی انسانی نیست؛ بلکه روایت دردناک یک سگ اسکاتلندی صاحب گم کرده در ورامین است. سگ ولگرد روایتگر روحیه و نگاه ما به حیوانات و طبیعت است. آن هم در زمانی که روشنفکران ما آموخته بودند انسان محور همه هستی است و حق اشرف مخلوقات بودنش در ایران زیر پا گذاشته شده است. در حاشیه این مطلب بد نیست اشاره کنیم اگر فردایی پیش آید که پژوهشگری بخواهد نقش " زیست بوم" و "حقوق حیوانات" را در آثار ادبی مدرن ایران بررسی کند جز آثار هدایت دستش تهی خواهد ماند و ناچار است به پذیرش دایره محدود آثار هدایت و چوبک. زیست بوم هیچ نقشی در باقی آثار ادبیات داستانی مدرن فارسی ندارد. اگر به کلیه آثار صادق هدایت دقیق شویم، می توانیم به نکته بسیار مهمی برسیم و آن این که صحن رویدادهای داستان بوف کور گستره ای بسیار فراخ و درندشت دارد که در هر داستان کوتاه و بلند هدایت او گوشه ای از این صحن را به نمایش گذاشته است. هر کدام از شخصیتها و دیگر داستانها ادامه بازی داده؛ درام بزرگ زندگی از دیدگاه هدایت را به فرجام می رسانند. محور اما، رویداد بوف کور است. انسانی رهیده از مظاهر اجتماع تازه به دوران رسیده ها، رهیده از ارزشهای اجتماعی مصنوعی زیر عنوان " تجدد بازی" های بازمانده های انقلاب مشروطه و حکومتیان مدعی پیرو دستاوردهای مشروطیت . راوی بوف کور از همه این پدیده ها و دستاوردهای به اصطلاح ترقی خواهانه و تجددگرا به کنج اتاقشان رانده شده و روایتگر فاجعه ای شده است که در حال شدن است:"متجدد" شدن زیر سایه مشتی فرصت طلب شیفته قدرت ، انقلابیون خسته و فرسوده مشروطیت که به ادعای خودشان به مشروطیت رسیده اند و خیل انبوه مردمانی که بی پناه و بی یاور علاوه بر این که همچون سابق گرفتار خانها و سلطانها هستند، گرفتاری و اسارت تازه ای بنام قانون و پذیرش مقررات مصوبه مجلس مشروطه هم شده اند. مجلس مشروطه تصویب می کند که مردم چه لباسی بپوشند، چه کلاهی به سر بگذارند، چه غذایی بخورند، چگونه حرف بزنند یا جماع کنند. فضای بوف کور آفرینش جهانی بدون مظاهر مدرنیته است. در این فضا همه ما انسانها گناهکار هستیم و در شمار رجاله ها بشمار می آییم؛ مگر گزمه های مست که در کوچه می گذرند و سرمستانه ترانه ای تکراری را می خوانند. ****** داستان "بن بست" نزدیکترین گوشه این صحن بوف کور است. همان شخصیتها در فضایی دیگر، آن گوشه تاریک و نانوشته بوف کور حرفهای ناگفته بوف کور را بیان می کنند... اگر در بوف کور راوی - مرد جوان - نقاش روی قلمدان در اتاق خود نشسته و سرگرم کشیدن نقاشی روی قلمدان است و در همان آن در باز می شود و یکباره عموی پیرش از مسافرت دورودراز هندوستان باز می گردد و ماجرای بوف کور شکل نهایی بخود می گیرد؛ این بار در داستانِ «بن بست»، " شریف" پیرمردی که بیست و دو سال از عمرش را در مسافرت گذرانده و حالا دوباره به شهرش، آباده، بازگشته پشت میز کارش در اداره نشسته که ناگهان در باز می شود و مرد جوانی پا به اتاق می گذارد که پسرِ محسن، دوست یکدل و یکجان شریف، بود. همانی که جلوی چشمان شریف در آبهای خزر غرق شده بود. حالا همو بدون کوچکترین تفاوت ظاهری از پس بیست سال در برابر شریف ظاهر شده بود تا رویداد بوف کور در وجهی دیگر ادامه یابد. داستان " تاریکخانه" گوشه دیگری از صحن بزرگ نمایش زندگی از دید صادق هدایت است که گفته ایم مرکزش را بوف کور قرار داده است. در داستان تاریکخانه راوی بوف کور - همان انسان گریزان از اجتماعی که در اتاقش منزوی شده و به کار نقاشی روی قلمدان سرگرم است این بار اتاقی به شکل جنین مادر درست کرده تا امکان بازگشت به جهان رویایی گذشته فراهم شود. ناشناس منزوی راوی را نیاز دارد تا شرح روایت رهایی و بازگشت به جهان رویایی را برای دیگران شرح دهد. اما چرا بوف کور در گستره بزرگ در دیگر داستانها تکرار می شود؟ پاسخ آن به شیوه نگرش هدایت به جهان باز می گردد. به باورم هدایت همه داستانهای خود را حول محور سه گانه " رویا- خواب - بیداری" آفریده است. همان محوری که در جهان بینی مردمان روزگار باستان نقشی اساسی داشته است. زرتشت و بودا مبشران دین ها و نگرش های تازه در جهان باستانی بر آن باور بودند که ما انسانها همانند همه موجودات هستی در روزگار صفر - روزگار اسطوره ای - در جهانی رویایی زیست می کرده ایم که بعلتی نامعلوم از جهان رویایی دور افتاده به دوران خواب و اسارت حس گرفتار شده ایم. ( دوران "کالی یوگا" در بینش هندویسم، و " تبعید از بهشت" در دین های مدرن) دوران چندین هزار ساله خواب و اسارت حس ما را شیفته و گرفتار خود کرده است. ضرورت ایجاب می کند به بیداری برسیم. در بوف کور می بینیم راوی در آغاز به جهان رویاین فرو می رود و شاهد پیشامدهای اسطوره ای است. بخش اول بوف کور حضور روای در جهان رویایی از دست شده است . بخش دوم به مرحله خواب رفتگی انسانهاست . در مرحله خواب رفتگی ، دوران دور افتادگی انسان از مادر طبیعت، بیگانگی به سراغ انسان می آید و ناتوانی در برابر " اجتماع" ی که ظاهر برای " پیشرفت" و آسایش انسان بوجود آمده است. در دوران خوابرفتگی انسان اسیر اجتماع گرته ای از دوران اساطیری جهان رویایی پیشین را در ذهن خود دارد؛ اما توانا به دستیابی به آن نیست، مگر به بیداری برسد. در بوف کور مرحله واپسین بیداری روای فرا می رسد که به شکل مادی از خواب برخاستن رخ می نمایاند. در داستان " بن بست" مرحله رویا زمانی است که راوی در دوران خوش زیستن در زادگاه خود شهرستان " آباده" به سر می برده است. دوران خواب با کوچ به تهران می آغازد و تا مرحله کار در اداره ثبت احوال و تن دادن به رخوت و بی هویتی در همان شهرستان ادامه دارد؛ اما بیداری با رها کردن خانه و کاشانه و رفتن به مکانی نامعلوم تکمیل می شود. در داستان "تاریکخانه" مرحله بیداری با مرگ ناشناس در اتاق جنین مانند به وقوع می پیوندد. در" سگ ولگرد" بیداری به شکل فرورفتن سگ در حالت نیمه جان و در انتظار مرگ بودن است. داستان " عروسک پشت پرده" بیداری با مرگ زن حادث شده و ........ هدایت خود به خوبی آگاه است که راههای بیداری نسخه ای از پیش تعیین شده و کلان روایت نیست. راهِ رهایی جهانشمول برای رسیدن به بیداری وجود ندارد. اما می داند مدرنیته هیچ راه عملی برای رسیدن به بیداری نداشته و از آن بدتر مرحله خوابرفتگی انسانها را تکمیل تر می کند. با همه اینها باید گفت ما هنوز از پدیده هدایت گذر نکرده ایم؛ چرا که تاکنون نویسنده ای قدرتمند تر از هدایت ارائه نکرده ایم تا توانسته باشیم از سایه سنگین هدایت بیرون آییم. هدایتی که خود می گفت : «من روشنایی نیستم»، اینک چراغ فروزان ادبیات امروزه روز ما شده است | |||
| |||









