<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://sharhe_masnavi.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب شرح مثنوی معنوی</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-02-12T13:05:02+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/17723/clubname/sharhe_masnavi"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7977/clubname/sharhe_masnavi"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7972/clubname/sharhe_masnavi"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/17723/clubname/sharhe_masnavi">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-06-24T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>داریوش یزدیان</dc:creator>
        <title>&amp;laquo;مثنوی مولوی&amp;raquo; به&amp;zwnj;زبان یونانی منتشر شد</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/17723/clubname/sharhe_masnavi</link>
        <description>خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران &amp;lt;br /&amp;gt;
سرویس: فرهنگ و ادب - كتاب&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;مثنوی مولوی&amp;raquo; به زبان یونانی منتشر شد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به گزارش گروه دریافت خبر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، با توجه به اعلام سال 2007 به نام مولوی توسط یونسكو و آماده شدن جهانیان برای بزرگداشت این شخصیت بزرگ ایرانی، رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در آتن، با ترجمه و چاپ دفتر اول تا ششم &amp;laquo;مثنوی مولوی&amp;raquo; به استقبال این رویداد بزرگ هنری رفت. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این كتاب از روی نسخه مولانا عبدالباقی گول بینارلی - محقق، نویسنده و مولوی&amp;zwnj;شناس ترك - توسط دكتر لینا میستاكیدو به زبان یونانی ترجمه شده است. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
طبق اعلام، كتاب یادشده، توسط انتشارات سیدریس، با شمارگان سه&amp;zwnj;هزار نسخه به چاپ رسیده و طی مذاكراتی كه با دانشكده ادبیات و فلسفه آتن صورت گرفته، قرار بر این شده است كه به عنوان یكی از واحد&amp;zwnj;های درسی آزاد این رشته مورد توجه قرار گیرد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سیدمحمدرضا دربندی - رایزن فرهنگی ایران در آتن - همچنین گفت: این كتاب با كمك رایزنی فرهنگی، به قیمتی مناسب در شبكه توزیع كتاب یونان قرار می&amp;zwnj;گیرد و برای كلیه كتابخانه&amp;zwnj;های عمومی، دانشگاه&amp;zwnj;ها و كلیسا&amp;zwnj;های یونان نیز فرستاده خواهد شد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
او با بیان این&amp;zwnj;كه مولوی در شعرهای خود، علاوه بر استفاده از مفاهیم موجود در فلسفه یونان، از برخی كلمات یونانی نیز بهره &amp;zwnj;برده است، تصریح كرد: با ترجمه&amp;zwnj;ی این شعرها، گرچه معانی اررزشمند نهفته در آن، هویدا می&amp;zwnj;شود، اما به هیچ وچه زیبایی قالب آن، انتقال پیدا نخواهد كرد و فقط آشنایی با زبان فارسی می&amp;zwnj;تواند زمینه درك حلاوت این شعرها را در قالب واقعی فراهم كند. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وی گفت:&amp;zwnj; دكتر میستاكیدو در اظهارنظری ضمن سپاسگزاری از خداوند به خاطر توفیقش در ترجمه این كتاب، به تمام ایرانی&amp;zwnj;ها توصیه كرده، شعرهای مولوی را همچون سرودی حفظ و در مفاهیم بلند آن دقت كنند و بدانند، مانوس شدن با این شخصیت عظیم، مزه انسانیت را به آن&amp;zwnj;ها خواهد چشانید. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این كتاب در قطع وزیری و 760 صفحه همراه با مقدمه&amp;zwnj;ای به زبان فارسی و یونانی، به علاقه&amp;zwnj;مندان این شخصیت بزرگ اسلامی، ایرانی عرضه شده است. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
رساله حقوق امام سجاد (ع) به زبان یونانی نیز به&amp;zwnj;زودی از سوی این رایزنی منتشر می&amp;zwnj;شود. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
انتهای پیام&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7977/clubname/sharhe_masnavi">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-26T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>محمد ملکی</dc:creator>
        <title>&amp;quot;آموزه های مولانا برای انسان معاصر&amp;quot;- دکتر محمد برهانی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7977/clubname/sharhe_masnavi</link>
        <description>آموزه&amp;zwnj;&amp;rlm;های مولانا برای انسان معاصر&amp;lt;br /&amp;gt;
دكتر محمد برهانی : مولوی برای انسان معاصر آموزه&amp;zwnj;&amp;rlm;های روشنی دارد &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تهران-خبرگزاری كار ایران&amp;lt;br /&amp;gt;
با مروری در قلمروهای اندیشه مولانا، پیامبر ژرف اندیش، درمی&amp;zwnj;&amp;rlm;یابیم كه تفكر مولانا بسی عمیق&amp;zwnj;&amp;rlm;تر و جذاب&amp;zwnj;&amp;rlm;تر از اندیشه&amp;zwnj;&amp;rlm;های مكاتب امروز بشر است. به&amp;zwnj;&amp;rlm;گزارش خبرنگار فرهنگ اندیشه ایلنا،&amp;zwnj;&amp;rlm; محمد برهانی، در دومین روز از همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر، در ادامه مقاله خود &amp;quot;مولانا، پیامبر ژرف اندیش&amp;quot;، افزود: جهان بینی مولانا با نظم و ابزار سخن امروز قابل درك نیست و در حقیقت هیچ یك از مكاتب مطرح و غیرمطرح در راستای درك گوهر ناب مثنوی , هم&amp;zwnj;&amp;rlm;طراز آن نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه یكی از موضوعات مهم درمثنوی را تنوع ابعاد سخن پیرامون انسان و جهان دانست و گفت: خود مولانا متصل به معرفت فنا نا پذیر و بی&amp;zwnj;&amp;rlm;نهایت الهی است از این رو بسیاری عقیده&amp;zwnj;&amp;rlm;دارند كه&amp;zwnj;&amp;rlm;مثنوی بزرگترین اثرعرفانی درجهان&amp;zwnj;&amp;rlm;است،&amp;zwnj;&amp;rlm; گوهری كه باشرح وتفسیرهای مربوط، روز به روز درخشندگی خود را بیشتر از پیش نمایان می&amp;zwnj;&amp;rlm;سازد.&amp;lt;br /&amp;gt;
برهانی در ادامه این مقاله مولانا را پیامبری ژرف اندیش، توصیف كرد و گفت: او یك پیامبرژرف اندیش و فرهیخته با نگرشی عمیق به كرانه&amp;zwnj;&amp;rlm;های آفرینش است، نغمه نی او سمبل یك انسان كامل و تهی از ماسوی الله است كه آدمی را از دنیای كاذب حواس و عقل فراتر می&amp;zwnj;&amp;rlm;برد و در فضای جان عاشقانه و عارفانه قرار می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی مثنوی معنوی را نردبانی دانست كه انسان را آن&amp;zwnj;&amp;rlm;چنان عروج می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد كه او را در آغوش خدا قرار می&amp;zwnj;&amp;rlm;دهد و گویا خود مولوی در آغوش خداوند &amp;rlm;غلتیده و از آن&amp;zwnj;&amp;rlm;جا نردبانی فرستاده است كه همان مثنوی معنوی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
این پژوهشگر افزود: سبك مولانا در مثنوی همان سبك قرآنی است، چنان&amp;zwnj;&amp;rlm;كه قرآن از حكایتی وداستانی به داستان دیگر می&amp;zwnj;&amp;rlm;پردازد ولی در یك مسیر روشن حركت می كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
به عقیده وی،&amp;zwnj;&amp;rlm; دیدار تاریخی شمس تبریزی و مولانا، دگرگونی كاملاً اساسی را در درون مولانا ایجاد كرد و جهان بینی وسیع و عمیق هماهنگ با جهان بینی بسیط و توحیدی در او ایجاد كردكه می&amp;zwnj;&amp;rlm;توان مولانا را قهرمان عشق در زمان خود و حتی در همه اعصار نامید.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی با تاكید بر آن&amp;zwnj;&amp;rlm;كه مولانا به قرآن و مكتب آسمانی اسلام سخت دلبسته بود گفت: مواردی كه صریحاً به آیات قرآن اشاره كرده و یا مورد استفاده به صورت نظم قرار داده است، حدود دو هزار و 200 آیه است و مواردی كه از احادیث استفاده كرده حدود 500 مورد است.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه بحث در باره استفاده مولوی از آیات و احادیث گفت : او &amp;zwnj;&amp;rlm;در واقع حدود دو سوم آیات قرآن را به صورت صریح و غیر صریح مورد استفاده قرار داده به طوری كه مرحوم حاج ملا هادی سبزواری، مثنوی را تفسیر قرآن می&amp;zwnj;&amp;rlm;نامد و مولوی را به چشم مفسر قرآن می&amp;zwnj;&amp;rlm;نگرد. &amp;lt;br /&amp;gt;
این سخنران شركت كننده در همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر در باره تاثیر پذیری مولوی از عرفای دیگر گفت: مولوی از آراء امام محمد غزالی در احیاء العلوم نیز بهره جسته و افكار امام محمد غزالی اثری عمیق در اندیشه مولانا به جای گذاشته است. همچنین از آثار حكیم سنایی و فرید الدین عطار نیشابوری نیز احتمالاً بهره&amp;zwnj;&amp;rlm;برداری نموده است، خاصه این&amp;zwnj;&amp;rlm;كه حدیقه الحقیقه سنایی و تذكره الاولیاء و منطق الطیر عطار مورد توجه حضرت خداوندگار مولانا بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
این استاد دانشگاه افزود: البته [قالب] مثنوی از قدیم&amp;zwnj;&amp;rlm;ترین روزگاران در شعر فارسی وجود داشته و اشعار طولانی غالباً در قالب مثنوی سروده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شد. مانند شاهنامه فردوسی و سایر مثنوی&amp;zwnj;&amp;rlm;ها. ولی این مثنوی معنوی است كه از شهرت و قداست خاصی برخوردار است و ركن اصلی آن اتصال به قرآن و وحی می&amp;zwnj;&amp;rlm;باشد. مثنوی از همان آغاز و ابتدای سروده شدن در مجالس مریدان و محافل رقص و سماع خوانده می&amp;zwnj;&amp;rlm;شد و حتی در دوران حیات مولانا عده&amp;zwnj;&amp;rlm;ای مخصوص همین مثنوی خوانی تعلیم می&amp;zwnj;&amp;rlm;دیدند كه با صوت خوش می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواندند و اكنون نیز این وضع در مزار مولانا گاه به گاه ادامه دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
محمد برهانی با اشاره به تاثیر مولوی و مثنوی او در موسیقی سنتی گفت: مثنوی اگرچه كتابی عرفانی است كه هر چقدر درآن غور و غوص كنیم و گوهرهای ناب به&amp;zwnj;&amp;rlm;دست آوریم باز هم تمامی ندارد ولی قبل از مثنوی، كتاب های عارفانه&amp;zwnj;&amp;rlm;ای مانند منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقه الحقیقه سنایی و گلشن راز محمود شبستری از كتب معروف عارفانه تا آن زمان بودند ولی با ظهور مثنوی سایركتب تحت شعاع مثنوی قرار گرفتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در باره خلق مثوی گفت: یكی از كسانی كه نقش اصلی را در پیدایش مثنوی داشت، حسام الدین چلبی بود كه حتی خود مولانا به علت علاقه شدیدی كه به حسام الدین داشت در بعضی از اشعار خود نام مثنوی خود را حسامی نامه نهاده است:/گشت از جذب چو تو علامه&amp;zwnj;&amp;rlm;ای / در جهان گردان حسامی نامه&amp;zwnj;&amp;rlm;ای/ همچنان مقصود من زین مثنوی/ای ضیاء الحق حسام الدین تویی...&amp;lt;br /&amp;gt;
برهانی با ذكر این نمونه ها از مثنوی گفت: در این ابیات عشق مولانا و شدت علاقه او به حسام الدین كاملاً مشخص است. مولانا به سبك قرآن در جهات مختلف شناوری می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند و از گوهرهای ناب سخن می&amp;zwnj;&amp;rlm;راند و دریای عمیق و گسترده اندیشه&amp;zwnj;&amp;rlm;&amp;zwnj;&amp;rlm;های او از داستانی به داستان دیگر مواج می&amp;zwnj;&amp;rlm;گردد و هر كجا كه به نمایاندن گوهری می&amp;zwnj;&amp;rlm;پردازد، آن را به زیباترین صورت عرضه می&amp;zwnj;&amp;rlm;دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی ادامه داد: مثنوی در حقیقت، تابع اسلوب قرآن است و اگرچه پیرامون یك موضوع به تكرار برمی&amp;zwnj;&amp;rlm;گردد ولی سخن او از مدخلی دیگر و با پند و اندرزی جدید باز نور افشانی می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند، و تكرار صورت&amp;zwnj;&amp;rlm;ها در واقع تكرار معنا نیست.این صاجب نظر در باره مخاطبان مثنوی گفت: مثنوی سه نوع مخاطب دارد عوام ,خواص و طبقه اخص كه در مسیر ویژه عاشقانه قرار دارند.وی در ادامه با ذكر شاهدی از استاد فروزانفر گفت: مرحوم دكتر فروزانفر نقل می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند اگرچه شروح مختلفی از همان یك قرن بعد از مولانا نوشته شد ولی بسیاری از آن&amp;zwnj;&amp;rlm;ها نه تنها درمان درد نیست بلكه گمراه كننده هم امكان دارد باشد. در واقع این شارحان، مولانا را نشناخته&amp;zwnj;&amp;rlm;اند و حتی كسانی كه می&amp;zwnj;&amp;rlm;خواسته&amp;zwnj;&amp;rlm;اند مثنوی را از راه عرفان محی الدین یا از طریق فلسفه بیان كنند باز اشتباه كرده&amp;zwnj;&amp;rlm;اند. زیرا مولانا از هر دوی این موارد بالاتر است. باید اذعان كرد كه به&amp;zwnj;&amp;rlm;حق بعضی از ابیات مثنوی مشكل است لكن نباید این مشكل را با مشكل نویسی حل كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
برهانی در بخش دیگری از مقاله خود گفت: یكی از مسائل مهمی كه باید به آن توجه كرد، این است كه در اندیشه مولانا همه چیز زنده است و تمامی موجودات با انسان سخن می&amp;zwnj;&amp;rlm;گویند و جهان پیوسته نو به نو می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود و تضاد در جهان هستی حاكم و همواره این جهان در حال شدن است:/ قرن&amp;zwnj;&amp;rlm;ها بگذشت این قرن نوییست/ ماه آن ماه و آب آن آب نیست/ هر نفس نو می&amp;zwnj;&amp;rlm;شود دنیا و ما / بی&amp;zwnj;&amp;rlm;خبر از نو شدن اندر بقا/... این جهان در حضور خداوند قرار دارد و تحت حفاظت و نظارت اداره الهی كه حاكم بر جهان است، جهان هستی شكل می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد، بنابر این جهان آفرینش در نزد مولانا معنادار و هدف&amp;zwnj;&amp;rlm;دار است و خداوند حكیم است.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه این بحث به قول پروین اعتصامی استناد كرد كه گفته است: قطره&amp;zwnj;&amp;rlm;ای كز جویباری می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود / در پی انجام كاری می&amp;zwnj;&amp;rlm;رود/... و چنین نتیجه گرفت كه : یعنی همه جهان هستی و همه ذرات آن هدف&amp;zwnj;&amp;rlm;دار است و مولانا خود چرخه انسان را در نظام آفرینش چنین بیان می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
برهانی در ادامه شاهد مثالی از مثنوی آورد كه گفته است : از جمادی مردم و نامی شدم / وزنما مردم به&amp;zwnj;&amp;rlm;حیوان سر زدم/ مردم از حیوانی و آدم شدم/ پس چه ترسم كی زمردن كم شدم/ حمله دیگر بمیرم از بشر / تا برآرم از ملائك بال و پر/ وز ملك هم بایدم جستن زجو/ كل شییء هالك الا وجهه/ بار دیگر از ملك پران شوم / آن&amp;zwnj;&amp;rlm;چه اندر وهم ناید آن شوم/ ...&amp;lt;br /&amp;gt;
وی با اشاره به این كه این هدف داری را مولوی در جای دیگر هم آورده است به ابیات دیگری از مثنوی اشاره كرد كه گفته است:/آمده اول به اقلیم جماد/ از جمادی در نباتی اوفتاد/ سال&amp;zwnj;&amp;rlm;ها اندر نباتی عمر كرد/ وز جمادی یاد ناورد از نبرد/ از نباتی چون به حیوانی فتاد/ نامدش حال نباتی هیچ یاد/ همچنان اقلیم تا اقلیم رفت/ باشد اكنون عاقل و دانا و زفت...&amp;lt;br /&amp;gt;
این سخنران با استناد به ابیات یاد شده نتیجه گرفت كه: بنابر این مولانا جهان هستی را هدف&amp;zwnj;&amp;rlm;دار می&amp;zwnj;&amp;rlm;بیند، همان&amp;zwnj;&amp;rlm;طور كه قرآن این نظام را هدف&amp;zwnj;&amp;rlm;دار می&amp;zwnj;&amp;rlm;بیند، و می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید&amp;quot; آفرینش حق است و لهو و لعب نیست&amp;quot; ، یعنی بیهوده و بازیچه نیست. علاوه بر این مطلب مولانا چند مساله را محور بحث خود قرار داده و مثنوی خود را پیرامون این موضوعات سروده است كه اعم آن&amp;zwnj;&amp;rlm;ها با نوسان مختلف در دیوان شمس نیز وجود دارد است.&amp;lt;br /&amp;gt;
این پژوهشگر ادبی در ادامه در باره آثار دیگر مولوی گفت: &amp;quot;كتاب های منثور مولوی مانند مجالس سبعه , فیه مافیه و مكتوبات در حقیقت شرح و تفسیر مثنوی و دیوان شمس است&amp;quot; ... و در این رابطه به مرحوم فروزان&amp;zwnj;&amp;rlm;فر استناد كردكه می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید: همان&amp;zwnj;&amp;rlm;طور كه تفسیر قرآن را از خود قرآن می&amp;zwnj;&amp;rlm;توان به آن رسید، به تفسیر مثنوی و دیوان شمس نیز از شرح آن&amp;zwnj;&amp;rlm;ها توسط خود مولوی می&amp;zwnj;&amp;rlm;توان رسید. یعنی بهتر است برای رسیدن به اعماق اندیشه&amp;zwnj;&amp;rlm;های مولانا به مطالعه مجالس سبعه و سایر كتب مولانا پرداخت. مثلاً كلمه دریا و بحر در مثنوی معنوی آن&amp;zwnj;&amp;rlm;چنان اوج می&amp;zwnj;&amp;rlm;گیرد و مفاهیم و معانی مختلف و بهره&amp;zwnj;&amp;rlm;برداری&amp;zwnj;&amp;rlm;های عارفانه و جالبی از دریا دارد كه در اشعار هیچ یك از شاعران ما وجود ندارد. &amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه به ذكر نمونه ها و مصادیقی ازآثار مولوی , نمونه هایی از قرآن و اشعار شاعران دیگرپرداخت و موارد متعددی را دراین زمینه تشریح كرد و سر انجام به موضوع رمز و كنایه در آثار مولوی پرداخت وگفت:&amp;lt;br /&amp;gt;
عشق و راز و رمز در نزد عارفان و حتی مصلحان و احیاء كنندگان دینی و بسیاری از علماء یك مركب توانا و ارزشمند است.&amp;lt;br /&amp;gt;
این مثنوی پژوه پس از استناد به كتاب&amp;quot; رمز و داستان های رمزی در ادبیات فارسی&amp;quot; به گفته های اریك فروم اشاره كرد كه گفت: فروم پس از تعریف رمز آن را به سه نوع تقسیم می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند كه عبارتند از: رمزهای متعارف یا قردادی، رمزهای تصادفی و رمزهای همگانی یا جهانی... ولی از نظر قرآن و مولانا نوع دیگری از رمز وجود دارد كه میان خالق و بنده&amp;zwnj;&amp;rlm;اش به مراتب وجودی و ظرفیت درك انسان بستگی دارد&amp;lt;br /&amp;gt;
این سخنران در ادامه با اشاره به حروف مقطعه در قرآن و ذكر نمونه هایی از رمز های عرفانی گفت: مولانا بر خلاف حافظ راز گونگی جهان هستی و معمای جهان هستی را قابل شناخت می&amp;zwnj;&amp;rlm;داند و در مسیر تسلط انسان بر رمز و راز جهان سخن می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید. مولوی و حافظ با توجه و عنایتی كه به قرآن داشتند از مدعیان و صوفیان ظاهر پسند و عوام&amp;zwnj;&amp;rlm;فریب به شدت بیزاری می&amp;zwnj;&amp;rlm;جستند و در همین مسیر چه بسا تهمت&amp;zwnj;&amp;rlm;ها را به جان و دل خریدند ولی از راه خود بازنگشتند&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در این باره اضافه كرد: نزد مولوی و حافظ، زاهدان سطحی نگر وسالوس صفت جایی ندارند و در این باره مولوی بعد از آن دگرگونی كه دراو حاصل شد، می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید: شیخ مفتی ز عشق شاعر شد/ گشت خمار اگرچه زاهد بد/&amp;lt;br /&amp;gt;
نه زخمری كه بود از انگور/جان نور می&amp;zwnj;&amp;rlm; نخورد جز می نور ... در حقیقت مولانا و حافظ با دریافت خط مشی خود از قرآن در مقابل عقل دل به عشق سپردند و در مسیر معرفت و عشق رفتند. مولانا، انسان را آئینه ظهور اسماء و صفات الهی می&amp;zwnj;&amp;rlm;بیند و از حكایت و شكایت انسان سخن می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید: / بشنو از نی چون حكایت می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند / از جدایی&amp;zwnj;&amp;rlm;ها شكایت می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند... قرآن نیز برای رسیدن به حق و حقیقت انسان&amp;zwnj;&amp;rlm; شناسی را زمینه ساز معرفت الهی می&amp;zwnj;&amp;rlm;داند و هر چقدر كه انسان دور باشد و بیگانه شود از فطرت خود، از خدای خویش فاصله خواهد گرفت... &amp;lt;br /&amp;gt;
برهانی در ادامه این بحث اضافه كرد: مولانا بر این اساس، حضور مستمر خداوند را می&amp;zwnj;&amp;rlm;دید و برای این&amp;zwnj;&amp;rlm;كه مخاطب خود را برای بیان این حقایق و دردهای خود پیدا كند، می&amp;zwnj;&amp;rlm;گوید: / سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق &amp;lt;br /&amp;gt;
وی با ذكر نمونه هایی از مثنوی و دیگر بزرگان افزود: سخنی كه همه بزرگان دین و اصلاح كنندگانی دین فریاد می&amp;zwnj;&amp;rlm;زنند، بازگشت به خویش و پی بردن به ارزش&amp;zwnj;&amp;rlm;های خود است، و هر كسی كه از اصل و مبدأ خود دور افتاده باشد سعی می&amp;zwnj;&amp;rlm;كند تا به آن برسد و بار دیگر واصل شود... در واقع انسان به دنبال خدای خود است زیرا كه فطرت خداگرایی و خداجویی در انسان&amp;zwnj;&amp;rlm;ها قرار دارد فریاد عاشقانه این پیامبر ژرف اندیش در غزلیات شمس چنین است:&amp;lt;br /&amp;gt;
آنان كه طلبكار خدائید خدائید. حاجت به طلب نیست شمائید شمائید/ چیزی كه نگردید گم از بهر چه جوئید/ كس غیر شما نیست كجائید كجائید....&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه با اشاره به اهمیت مولوی در فرهنگ ایران و اشاره ای به زندگی او گفت: بسیاری از بزرگان شرق و حتی غرب از مولوی در مطالب فلسفی خود الهام گرفته&amp;zwnj;&amp;rlm;اند، چون اقبال، هگل و غیره بسیاری از عارفان بزرگ ما از مشرب مثنوی نوشیده&amp;zwnj;&amp;rlm;اند و از این بوستان رایحه&amp;zwnj;&amp;rlm;های معنوی را كاملاً حس كرده&amp;zwnj;&amp;rlm;اند. هم چنان كه خود ارادت خاصی به شیخ احمد غزالی داشت&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه با اشاره مفصل به تحولات پیش آمده در زندگی عرفانی مولوی و كسانی كه در او تاثیرگزار بودند و ذكر مسائل مربوط به كلاس های درس او و حلقه درس مولوی وكثرت شاگردان و مریدان او به آشنایی مولوی با شمس تبریزی پرداخت وگفت: تحول بزرگی كه در زندگی مولانا روی داد , برخورد او با شمس تبریزی است. شمس الدین تبریزی كه ظاهراً یك درویش دوره&amp;zwnj;&amp;rlm;گرد بود به قونیه رسید و مولانا را كه تا آن زمان به قول خودش زاهدی بود و سجاده نشین و با وقار به عاشقی شیدا تبدیل شد و او را به سرودن و ترانه&amp;zwnj;&amp;rlm;گویی وا داشت... آتش عشق در دل مولانا آن&amp;zwnj;&amp;rlm;چنان شعله&amp;zwnj;&amp;rlm;ور گردید كه تا پایان عمر او را سوزانید و از سوزش آن عشق عالمی را سوزاند...&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه با ذكری مفصل از ماجراهای مربوط به مولانا و شمس وحسادت حاسدان و خروج اجباری شمس ازقونیه یا كشته شدنش به دست حاسدان اشاره كرد و گفت: به هر حال معلوم نگردید كه سرنوشت او چه رقم خورد ولی مولانا در فراق شمس به ناله و فغان درآمد و نوای عشق را سر داد و خالق دو اثر بزرگ خود دیوان شمس و مثنوی گردید. مولانا به رقص و سماع نیز دست یازید و با سماع عارفانه بارقه&amp;zwnj;&amp;rlm;های الهام الهی را بروز &amp;rlm;داد و جای خالی شمس را برای او شیخ صلاح الدین زركوب یكی از مریدان او پر نمود. &amp;lt;br /&amp;gt;
این سخنران درباره این مرید مولانا گفت: او صلاح الدین زركوب را خلیفه خود قرار داد و حتی به فرزند خود سلطان ولد كه خود دارای مقامات عالی در عرفان بود دستور داد تا در زمره ارادتمندان صلاح الدین درآید و پسر كه تسلیم و ارادتمند پدر بود با گوش جان پذیرفت ولی این توجه و عنایت مولانا به صلاح الدین از چشم حاسدان نیز دور نماند و بی وفایی پاره&amp;zwnj;&amp;rlm;ای از آن&amp;zwnj;&amp;rlm;ها نسبت به صلاح الدین به شدت اوج گرفت لكن مقامات معنوی و ملكوتی و سعه صدر امثال مولانا و صلاح الدین بالاتر از آن بود كه در برابر این وزش&amp;zwnj;&amp;rlm;های نامیمون كوچك&amp;zwnj;&amp;rlm;ترین لرزش داشته باشند، مولانا حدود ده سال از همیاری و معاونت صلاح الدین بهره برد و شاید صلاح الدین زركوب توانست تا میزان قابل توجهی جای خالی شمس را پر كرده باشد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وی ادامه داد: سرانجام صلاح الدین نیز مولانا را تنها می&amp;zwnj;&amp;rlm;گذارد و به دیار باقی می&amp;zwnj;&amp;rlm;شتابد، پس از او یكی دیگر از مریدان و شاگردان مولانا، حسام الدین چلبی كه نقش مهمی در زندگی مولانا داشت افتخار نزدیكی و همیاری خاص مولانا را می&amp;zwnj;&amp;rlm;یابد. نقش حسام الدین چلبی در حركت مولانا و سرودن مثنوی كه باعث خلق یكی از شگفت&amp;zwnj;&amp;rlm;انگیزترین آثار عرفانی ادبی شد از ارزش&amp;zwnj;&amp;rlm;های ویژه این مرید صدیق است .&amp;lt;br /&amp;gt;
اودر ادامه این بحث افزود: به&amp;zwnj;&amp;rlm;هرحال درباره مولانا محمد جلال الدین بلخی رومی و خاصه مثنوی معنوی او تاكنون كتب و رساله&amp;zwnj;&amp;rlm;های بسیاری نوشته شده با این وجود هنوز جای سخن برای نكاتی تازه و جدید كه اندیشه انسان را در مسیر استكمالی تحول بخشد وجود دارد...&amp;lt;br /&amp;gt;
این استاد دانشگاه در پایان یاد آور شد: مباحثی چون سیمای زن در مثنوی معنوی سیمای جوان در مثنوی معنوی , حیات پس از مرگ از نگاه مولانا و غیره از موضوعاتی است كه احساس می&amp;zwnj;&amp;rlm;كنم امروز جامعه ما را در رفع بسیاری از نابسامانی&amp;zwnj;&amp;rlm;های فكری و عقیدتی یاری می&amp;zwnj;&amp;rlm;بخشد. مثنوی یك كتاب تعلیمی هدایتی جامع است كه شامل معارف اسلامی و تجارب روحانی مولوی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
پایان پیام&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7972/clubname/sharhe_masnavi">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-26T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>محمد ملکی</dc:creator>
        <title>&amp;quot;شرح حال جانانه مولوی&amp;quot;- دكتر عبدالعلى معصومى</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7972/clubname/sharhe_masnavi</link>
        <description>&amp;lt;br /&amp;gt;
مولوی در ششم رَبیع الاوّل سال 604هجری قمری (30 سپتامبر 1207میلادی)  در بلخ به دنیاآمد. پدرش, بهاءولد, مشهور به &amp;laquo;سلطان العلما&amp;raquo; عارف و سخنور بلندآوازه&amp;amp;#65279;یی بود و در شهر بلخ و شهرهای پیرامون آن مریدان بسیار داشت. در آن زمان خراسان و ماوراء&amp;amp;#65279;النّهر (= سرزمینی در شمال رود جیحون, شامل شهرهای بخارا, سمرقند, بلخ و تِرمَذ و...) میدان تاخت و تاز و كشتار و چپاولِ سپاهیان سلطان محمّد,  پادشاه &amp;laquo;مستبدّ  و وحشی&amp;amp;#65279;خوی و عشرت&amp;amp;#65279;جویِ&amp;raquo; خوارزمشاه بود كه با خودكامگی حكم می&amp;amp;#65279;راند و هركه را كه زبان به انتقاد  می&amp;amp;#65279;گشود, می&amp;amp;#65279;كشت. مَجدالدّین بغدادی (منسوب به بغدادك خوارزم), صوفی محبوب خوارزم و از مریدان و یاران شیخ نجم&amp;amp;#65279;الدین كُبری, از شمار آنها بود. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سلطان محمّد از بهاءولد, پدر جلال&amp;amp;#65279;الدّین محمّد, نیز كه از او &amp;laquo;انتقادهای گزنده&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;كرد, ناخوشنود بود.  &amp;laquo;لحن عتاب&amp;amp;#65279;آلود و آمیخته به اعتراض و انتقاد بهاءولد نسبت به خوارزمشاه, از حوصلة تحمّل یك پادشاه مستبدّ و پرقدرت عصر خارج بود&amp;raquo;. نزدیكان سلطان نیز بهاءولد را كه مریدان بسیار داشت, تهدیدی برای فرمانروایی شاه خوارزم جلوه می&amp;amp;#65279;دادند (پلّه پلّه تا ملاقات خدا, دكتر عبدالحسین زرّین&amp;amp;#65279;كوب, تهران, 1370, ص45). &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 سفر بی&amp;amp;#65279;بازگشت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در آن سالها, احتمال یورش قوم وحشی و ویرانگر مغول به ماوراءالنّهر و خوارزم و خراسان نیز بسیار قوی بود و مردم آن سامان را بسیار نگران كرده بود. تنگناها و آزار و فشارهای سلطان محمّد خوارزمشاه و فقیهان مخالف بهاءولد, از جمله, امام فخر رازی, فقیه شافعی مشهور آن دوره كه شاه خوارزم به او ارادت بسیار داشت, و احتمال هجوم نزدیك قوم مغول, بهاءولد را ناچاركرد زادبوم آبایی را بدرود گوید و  با تمام خانواده, به جز دختربزرگش ـ كه شوهر و بچه داشت و نتوانست پدر را همراهی كند ـ از قلمرو شاه خوارزم  به قصد حج بیرون برود. جلال&amp;amp;#65279;الدّین محمد, پسر نوجوان بهاءولد, به ناچار, یاران دوران كودكی, شهرها و محله&amp;amp;#65279;ها و عزیزانی كه به آنها دلبسته بود , رها كرد و راهیِ دیاری شد كه هیچ آشنایی در آن نداشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
     این كوچ اجباری, جلال&amp;amp;#65279;الدّین را از سرزمین آشنای بلخ و شهرهای دور و نزدیك آن, كه وی به همراه پدرش, بارها, در آنها اقامت گزیده بود, دور و دورتر كرد, امّا, یاد و یادگارهای دوران كودكی را, هرگز از خاطرش پاك نكرد؛ &amp;laquo;یاد بلخِ بامی و كودكان محلّه&amp;amp;#65279;اش, یاد تِرمَذ و قصه&amp;amp;#65279;های مربوط به دلقك و سیداجل آن, یاد سمرقند و محلة غاتفَرش&amp;raquo; و یاد روزهای پروحشت محاصرة سمرقند و كشتار و ویرانگریهای عثمان خان, داماد سلطان محمد خوارزمشاه در سال 609هـ  و &amp;laquo;دغدغه و اضطراب دخترك همسایه كه به زاری از خدا می&amp;amp;#65279;خواست تا او را از تجاوز خوارزمیان وحشی در امان دارد&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این رنج غربت و دوری, تا پایان عمر او را رها نكرد؛ او, همواره, همچون نی&amp;amp;#65279;یی بود كه او را از نیِستان بریده&amp;amp;#65279;اند و او برای پیوستنِ دوباره به اصل خود و آب و خاكی كه در آن ریشه تنیده بود, قرار و آرام ندارد:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بشنو این نی چون حكایت می&amp;zwnj;كند                                         از جداییها  شكایت  می&amp;zwnj;كند&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
كز نیِستان تا مرا   بُبریده&amp;zwnj;اند                                              از نَفیرم مرد و زن نالیده&amp;zwnj;اند&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق                                       تا بگویم  شرحِ دردِ  اشتیاق&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در این سفر, بسیاری از مریدان بهاءولد نیز با او همراه و هم&amp;amp;#65279;قافله بودند. آنها او را &amp;laquo;سلطان واقعی عصر و اولوالاَمر می&amp;amp;#65279;شمردند و به او بسیار ارادت داشتند&amp;raquo;. بیوة خواجه شرف&amp;amp;#65279;الدّین سمرقندی, كه زنی &amp;laquo;فاضله&amp;raquo; بود, با دخترش گوهرخاتون (كه بعدها به همسری جلال&amp;amp;#65279;الدّین درآمد) نیز همراه آنها بود. او &amp;laquo;مریده&amp;raquo; بهاء ولد بود و بهاءولد به او ارادتی به سزا داشت و او را &amp;laquo;ولیة كامله&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;خواند. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سفری آغازشده بود كه امید بازگشتی در آن نبود؛ سفری به سوی غرب برای هرچه دورترشدن از قلمروِ حكومت خودكامة سلطان محمد خوارزمشاه و درامان ماندن از یورش مغولانی كه در ویرانگری و كشتار بلندآوازه بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در نیشابور بود كه بهاءولد با عطّار, شاعر و عارف سوخته&amp;amp;#65279;جانِ نیشابوری, كه همسال او بود, دیدار كرد. در این دیدار عطّار  دربارة جلال&amp;amp;#65279;الدین, به بهاءولد گفت: &amp;laquo;این كودك نورسیده, به زودی, آتش در سوختگان عالم خواهد زد&amp;raquo; و نسخه&amp;amp;#65279;یی از مثنوی &amp;laquo;اسرارنامه&amp;raquo; را, كه از یادگارهای دوران جوانیش بود, به جلال&amp;amp;#65279;الدّین داد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;اسرارنامه&amp;raquo; در تمام راه طولانی و ملال&amp;amp;#65279;آور از نیشابور به ری و همدان و بغداد,  مونس جلال&amp;amp;#65279;الدّین بود. مربّی و  &amp;laquo;لالا&amp;raquo;یش &amp;laquo;سیدبرهان&amp;raquo; كه در بلخ مانده بود, او را با &amp;laquo;الهی&amp;amp;#65279;نامه&amp;raquo; سنایی آشناكرده بود كه اثری بود همانند اسرارنامه عطار. جلال الدّین در این راه طولانی, ساعتها به نغمة نیِ &amp;laquo;قَوّالِ&amp;raquo; كاروان و نوای خوشِ شعرهایی كه ساربانان قافله می&amp;amp;#65279;خواندند و به آن &amp;laquo;حُدی&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;گفتند, گوش فرامی&amp;amp;#65279;داد و این نواهای سوزناك و خوش در بندبندِ جان او ریشه می&amp;amp;#65279;دوانید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
هنوز از نیشابور  چندان دور نشده بودند كه خبر دهشت&amp;amp;#65279;آور یورش مغولها به ماوراءالنهر, كاروانیان را به شدت متاٌثّر و آزرده&amp;amp;#65279;خاطر كرد. یاد عزیزانی كه دیگر هرگز آنها را نخواهند دید, دلها را در ماتمی سنگین فروبرده بود.  مغولها, اندكی بعد, در سال 618هـ به بلخ یورش بردند.با این كه مردم این شهر دربرابرشان مقاومتی نكردند و از همان ابتدای ورود سپاهیان مغول,  سر به فرمانبری فرودآوردند  و &amp;laquo;انواع تُحفه و پیشكش تقدیم كردند&amp;raquo;, چنگیزخان مغول فرمان داد &amp;laquo;از كوچك تا بزرگ, پیر و جوان, همه, را ... بنا بر رسم مغول, به گروههای صد و هزار تقسیم كردند و از دم تیغ گذراندند. از تر و خشك اثر نگذاشتند... پس از كشتار مردم, آتش به باغها زدند. دیوارها و برجها, قلعه ها و كاخها را با خاك یكسان كردند&amp;raquo; (تاریخ جهانگشا, عطاملك جوینی, تحریر نوین توسط دكتر منصور ثروت, چاپ امیركبیر, تهران, 1378, ص109).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 در بهار  همان سال, آنها نیشابور را, پس از كشتار وحشیانة مردمش, با خاك یكسان كردند. در این كشتار عطّار نیشابوری نیز جان باخت. این دو واقعه یكسال پس از ورود كاروان بهاءولد به بغداد رخ داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در سال 617, قافلة بهاءولد و همراهان به بغداد رسید. در این زمان جلال&amp;amp;#65279;الدّین 13ساله بود. در آن سال شمار مسافران حج كه از بیم جان از خراسان و ماوراءالنهر دل بركنده بودند, بسیار بود. از این رو, یافتن جایی برای بارافكندن دشوار بود. بهاءولد و همراهانش, به پایمردیِ شهاب&amp;amp;#65279;الدّین عُمَر سُهروَردی, &amp;laquo;شیخ الشّیوخِ دارالخلافة بغداد&amp;raquo;,كه با بهاءولد پیشینة آشنایی داشت, در مدرسه&amp;amp;#65279;یی بار اقامت افكندند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
   چند سال پیش خلیفة عباسی, النّاصر لِدین الله (وفات 622هـ), سهروردی را به سفارت نزد سلطان محمّد خوارزمشاه به خوارزم فرستاده و بهاءولد در آن زمان با او آشنا شده بود و نسبت به او&amp;laquo;به نحو بی&amp;amp;#65279;سابقه&amp;amp;#65279;یی دوستی و بزرگذاشتِ خاضِعانه اظهار می&amp;amp;#65279;كرد و از علاقه&amp;amp;#65279;یی كه شیخ در حق او اظهار می&amp;amp;#65279;كرد, به&amp;amp;#65279;طرز بی&amp;amp;#65279;مانندی سپاس و خرسندی نشان می&amp;amp;#65279;داد... سهروردی با بهاءولد به زبان فارسی سخن می&amp;amp;#65279;گفت. او اهل [سهرورد] زنجان بود و شعر به فارسی می&amp;amp;#65279;سرود&amp;raquo; (پله به پله تا ملاقات خدا, ص 53).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
      اقامت در بغداد كوتاه بود. بهاءولد در همان  اقامت كوتاه, به خواهش سهروردی برای فارسی&amp;amp;#65279;زبانان آن شهر مجلس وَعظ دایر كرد كه بسیار مورد توجه آنها قرار گرفت. سهروردی&amp;amp;#65279;, هم&amp;amp;#65279;چنین, به بهاءولد پیشنهاد كرد برای وعظ به شهرهای &amp;laquo;بلاد روم شرقی&amp;raquo; (تركیه كنونی), كه فارسی زبان بودند, برود. در آن زمان علاءالدین كیقباد (از 617تا 634هـ) از سلجوقیان روم در آن سرزمین حكومت می&amp;amp;#65279;كرد و به سهروردی كه از سوی خلیفه به سفارت نزد او رفته بود, حُرمت بسیار نهاده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بهاءولد پذیرفت و با خاندان خود, پس از ترك بغداد, ابتدا برای زیارت به مكه رفت و از آن جا رهسپار شام (سوریه) شد و از آن&amp;amp;#65279;جا, بارها, برای وعظ به شهرهای روم شرقی (مَلَطیه و لارنده و آق&amp;amp;#65279;شهر و...) رفت و مورد استقبال بسیار قرار گرفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 دیارِ روم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
      بهاءولد در شهر لارنده (قرامان كنونی در تركیه) اقامتش طولانی&amp;amp;#65279;تر شد و مریدانش در این شهر بسیار شدند و حاكم شهر, كه تابع علاءالدین كیقباد بود, برای او مدرسه&amp;amp;#65279;یی ساخت و واعظ و مدرّس و مفتی پیر خراسانی در آن شهر مجالس درس و وعظ دایركرد. لارنده شهر بسیار دلگشایی بود و آب و هوایی خوش داشت و آثار زیبایی از دوران سلطة امپراتوری روم شرقی (بیزانس) و حتی از دورة یونانیان باستان در آن شهر وجود داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جلال الدین تا سال 622هـ ( 18سالگی) در فقه و تفسیر قرآن و سرگذشت پیامبران و شعر و ادب فارسی و عربی مهارت بسیار یافت. در آن سال,  به اصرار مریدان پدرش و تشویق خود  او, در &amp;laquo;آق&amp;amp;#65279;شهر&amp;raquo; مجلس وعظ برپاكرد كه با استقبال بسیار مردم شهر روبه رو شد. كتاب &amp;laquo;مجالس سَبعه&amp;raquo;,  حاصل وعظهای این دورة جلال&amp;amp;#65279;الدّین است. مریدان بهاءولد به جلال&amp;amp;#65279;الدّین &amp;laquo;مولانای جوان&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;گفتند و او شرمنده می&amp;amp;#65279;شد. در همین سال (622هـ) مؤمنه&amp;amp;#65279;خاتون, همسر محبوب بهاءولد و مادر جلال&amp;amp;#65279;الدّین درگذشت و آن دو را سوگوار كرد. پیكر او را در گورستان شهر لارنده به خاك سپردند. مزارش هنوز در آن شهر باقی است. مرگ همسر برای بهاءولد در پیرانه&amp;amp;#65279;سر و در غربت بسیار سنگین بود. جلال&amp;amp;#65279;الدّین نیز در سوگ مادر سوگوار بود و درد &amp;laquo;غربت غربیّه&amp;raquo; را بر دلش سنگین&amp;amp;#65279;تر كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پس از درگذشت مؤمنه خاتون, و دفن او در لارنده, پیوند پدر و پسر به این شهر بیشتر شد. به&amp;amp;#65279;طوری كه بهاءولد اصرار بزرگان قونیه, تختگاه علاءالدین كیقباد, را برا ی رفتن به آن شهر تا مدتی بی&amp;amp;#65279;پاسخ گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جلال الدین در همان سا ل622هـ با گوهرخاتون, دختر جوان خواجه شرف&amp;amp;#65279;الدّین سمرقندی, كه با او و مادرش در سفر بلخ به بغداد و لارنده, همسفر بود, پیوند همسری بست.  هنوز این واعظ جوان در لارنده بود كه گوهرخاتون در ربیع&amp;amp;#65279;الآخر 623هـ (آوریل 1225م)  پسری به دنیا آورد كه او را بهاءالدین محمد نام نهادند و بعدها به سلطان ولد معروف شد. یكی دو سال بعد, پسر دوم مولانا (علاءالدّین محمد) نیز در همان شهر لارنده به دنیا آمد. با تولد این دو, خانه سرد و غم&amp;amp;#65279;گرفته و سوگوار آنها با خنده&amp;amp;#65279;ها و گریه&amp;amp;#65279;های كودكانه پرشد و رنگی دیگر به خود گرفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 قونیه, آخرین جانپناه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آوازة بهاءولد در شهرهای اَرزَنجان و مَلَطیه و لارنده  بالاگرفت و علاءالدین كیقباد سلجوقی به دیدار او راغب شد و او را به تختگاهش قونیه فراخواند كه مركز دانش و فرهنگ آن عصر بود. بهاءولد این دعوت را پذیرفت و با خانواده اش به قونیه رفت. &amp;laquo;گویند سلطان به تن خویش به پیشواز بهاءولد رفت و به گرمی و مهر او را دربرگرفت و بر دست پیر و تكیده و استخوانی او هم بوسة مریدانه داد. پیشه&amp;amp;#65279;وران  بازار و پارسایان قونیه تا مسافتی دور در خارج شهر به استقبال شیخ رفتند و از این كه پیری بزرگوار و واعظی نامدار در شهر آنها مورد اعتماد پادشاه, پشتیبان اهل صلاح و سركوبگر ارباب فساد خواهد شد, احساس خرسندی می&amp;amp;#65279;كردند.  از طرف سلطان مهمانی مجلّلی به افتخار بهاءولد برپاشد كه اكابر و علمای شهر در آن حاضر آمدند و نسبت به وی احترامات فراوان و مخلصانه هم به جاآوردند&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 این استقبال پرشور مردم شهر قونیه از &amp;laquo;سلطان&amp;amp;#65279;العلمای بلخ&amp;raquo;, یادآور  استقبالی بود كه در سال 617هـ به هنگام ورود شیخ شهاب&amp;amp;#65279;الدّین سُهروَردی, سفیر خلیفة بغداد, به قونیه به عمل آمده بود. در آن سال نیز سلطان سلجوقی با خُضوع بسیار به پیشواز &amp;laquo;شیخ الشیوخ&amp;raquo; بغداد شتافته و به او حرمت بسیار نهاده بود. این حرمت&amp;amp;#65279;گزاری نسبت به بهاءولد,  از آن پس هم ادامه یافت و حتی &amp;laquo;سلاحدار سلطان, امیر بدرالدین گهرتاش, كه از نزدیكان وی بود, برای بهاءولد مدرسه&amp;amp;#65279;یی ساخت كه بعدها به عنوان مدرسة مباركة خداوندگار, محل تدریس پسرش مولانای كوچك شد&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این سفر در سال 626هـ رخ داد و بهاءولد (81 ساله) و مولانای جوان (22ساله) از آن پس تا پایان عمر در قونیه ماندگار شدند.  بهاءولد در قونیه نیز مانند بغداد در مدرسه فرود آمد و &amp;laquo;به&amp;amp;#65279;رغم دعوت و تكلّف اكابر, به خانة اعیان و سرای سلطان وارد نشد&amp;raquo;.   &amp;laquo;از همان هفته&amp;amp;#65279;های اول سكونت در مدرسه... محضر او محلّ رجوع وُجوه شهر شد. علمای قونیه, بازرگانان و اعیان شهر, هر روز, به دیدار مهمان تازه وارد می&amp;amp;#65279;آمدند, هدیه&amp;amp;#65279;ها می&amp;amp;#65279;آوردند, دعوتها می&amp;amp;#65279;كردند و هریك به شیوة خاص و در حدّ استطاعت و اخلاص خود, در حق میهمان پیر و خانوادة او علاقه نشان می&amp;amp;#65279;دادند. در بین دیداركنندگان, خراسانیانِ ولایت, كه از سالها قبل و بعضی از آنها از چند نسل قبل در این تختگاه روم سكونت گزیده بودند, از جانب بهاءولد و خانوادة وی با علاقة بیشتر تلقّی می&amp;amp;#65279;شدند. بهاءولد آنها را همشهری می&amp;amp;#65279;خواند و با آنها زودتر و آسانتر اُنس پیدا می&amp;amp;#65279;كرد. خانوادة وی, و ازجمله, مولانای جوان و زوجه&amp;amp;#65279;اش گوهرخاتون نیز, به دیدار آنها  انس بیشتر نشان می&amp;amp;#65279;دادند و در صحبت همین خراسانیان مهاجر بود كه مولانای جوان, با شهر قونیه آشناشد و در بین طبقات مختلف آن دوستها و دوستیهایی به دست آورد&amp;raquo; &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 قونیه شهری زیبا بود با بناهای زیبا و باغستانهای بارور و آب فراوان و بازارهای آكنده از كالاها و كوچه&amp;amp;#65279;های وسیع و در آن سالها كه سراسر شرق در چنگال جنگ و خونریزی اسیر بود, آن شهر كانون آرامش و امنیّت بود و &amp;laquo;میعادگاه شاعران, دانشمندان و نویسندگان فارسی زبان&amp;raquo;. در این شهر, &amp;laquo;زبان فارسی از سالها پیش زبان دستگاه اداری بود و به زبان عربی جز با دربار خلیفه و با فرمانروایان مصر و شام مكاتبه نمی&amp;amp;#65279;شد. بامداد جمعه كه ایام تعطیل رسمی و هنگام ادای نماز عام بود, مجلسی از علما منعقد می&amp;amp;#65279;شد و در اثنای آن ضمن غذایی كه در حضور پادشاه صرف می&amp;amp;#65279;شد, مباحث مختلف علمی و مذهبی بین علما مطرح می&amp;amp;#65279;شد و پادشاه ضمن آشنایی با علما و اُدَبای عصر, از طریق آنها از احوال مردم آگاه می&amp;amp;#65279;شد&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, ص64). در آن مجلس همگی, ازجمله, سلطان علاءالدین به فارسی سخن می&amp;amp;#65279;گفتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مردم شهر قونیه آمیزه&amp;amp;#65279;یی بودند از مهاجران خراسان و ماوراءالنهر و تركمانانی كه از دیرگاه در آن شهر سكونت داشتند. امیران و لشكریان بیشتر از تركمانان بودند كه به تركی یا فارسی سخن می&amp;amp;#65279;گفتند. بومیان رومی كه مسیحی بودند, به یونانی سخن می&amp;amp;#65279;گفتند. شماری نیز زادة پیوندِ دو نژاد ترك و یونانی بودند كه به آنها &amp;laquo;اَكدَش&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;گفتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانای جوان&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بهاءولد پس از آن ورود پرشكوه, بیش از دوسال نماند و در ربیع الآخر سال 628هـ (فوریه 1231م) , به سنّ 83 سالگی درگذشت و مولانای جوان (24ساله) را داغدار كرد و از نعمت پدری فقیه و سخنوری ارزنده و همدم و رفیقی دلسوز و راهدان و راهنما محروم نمود. پدر در میان اندوه بسیار مردم قونیه و با تشییع پرشكوه آنها به خاك سپرده شد و مزارش زیارتگاه خاص و عام شد. پس از درگذشت بهاءولد, خانوادة پدر و مجلس درس و وعظ او به عهدة مولانای جوان ماند. مرگ پدرِ دلسوز و غمخوار و مراد و معلّم آگاه و روشن ضمیر, &amp;laquo;غربتِ غربیّه&amp;raquo; مولانای جوان را صد چندان كرد. با این كه كلام گرم و دلنشین او در مجالس وعظ, با استقبال بسیار مریدان پدر و مردم قونیه, روبه رو بود, امّا, این خوشامدها, غم دوری از  پدر و یار و دیار را, كه چون آواری بر دلش سنگینی می&amp;amp;#65279;كرد, نمی&amp;amp;#65279;كاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی یك سال از مرگ پدر گذشت, لالای (=لَلـه) مهربان و محبوب  دورا ن كودكیش, سیدبرهان الدین تِرمَذی (برهان محقّق) به قونیه رسید. او سال پیش, پس از سفری طولانی و  پردرد و رنج به مكه رسیده بود و در پرس&amp;amp;#65279;وجو از حاجیان شام و روم برای یافتن استاد و مرادش &amp;laquo;سلطان العلمای بلخ&amp;raquo; (بهاء ولد) پی برده بود كه در قونیه به سرمی برد. با دلی سرشار از شوق دیدار, به قونیه شتافت, امّا, وقتی به قونیه رسید كه یك سال پیش از آن استاد و مرادش, كه او را از همة &amp;laquo;اولیایی كه بعد از  پیامبر آمده&amp;amp;#65279;اند&amp;raquo; برتر می&amp;amp;#65279;دانست, درگذشته بود. هنگام ورود سیدبرهان به قونیه, مولانای جوان در لارنده بود, برای زیارت مزار مادر و تجدید خاطرةسالهایی كه در كنار مادر و پدر, در آن شهر زیبا زیسته بود. او به محض شنیدن خبر ورود سیدبرهان, بی درنگ, به قونیه شتافت. دیدار لالای دوران كودكیش در بلخ, درد سنگین غربت را فروكش داد و او را به شوق آورد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا یك سال پس از ورود سیدبرهان, به اشارت او, زن و فرزندان را در قونیه باقی نهاد و خود به تنهایی برای ادامة تحصیل &amp;laquo;علوم ظاهر&amp;raquo; به شام (سوریه) رفت. او در این زمان (630هـ ) 26ساله بود و در قونیه &amp;laquo;واعظی محبوب و مدرّسی  پرآوازه&amp;raquo;. پسرش بهاء الدّین 8 سال داشت و پسر دیگرش, علاءالدین محمد, یكی دو سالی از او كوچكتر بود. دورة تحصیل مولانا در حوزة فقیهان حنفی در شام هفت سال به طول انجامید. در این مدت, گه گاه برای دیدار نزدیكان و لالای محبوب و یاران به قونیه سرمی زد. او مدت كوتاهی از تحصیلش را نیز در دمشق گذراند. در آن شهر بود كه با محی&amp;amp;#65279;الدّین اِبن عربی, صوفی بلندآوازة آن زمان, (درگذشت: 638هـ ) دیدار داشت. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا در این دوران هفت ساله برای تحصیل علوم دینی و &amp;laquo;تهذیب نَفس&amp;raquo; تلاشی توانفرسا داشت, به گونه&amp;amp;#65279;یی كه گاه از شدّت مطالعه و ریاضت&amp;amp;#65279;كشیدن و &amp;laquo;چلّه&amp;amp;#65279;نشنی&amp;raquo; بیمار و رنجور می&amp;amp;#65279;شد و در بستر می&amp;amp;#65279;افتاد. ریاضت&amp;amp;#65279;كشیهای مدام, كه به &amp;laquo;توصیه و الزام&amp;raquo; برهان&amp;amp;#65279;الدّین انجام می&amp;amp;#65279;داد, در رنجوری او سهم بسیاری داشت. &amp;laquo;الله, ذكر دائم او بود كه از پدرش و از سیدبرهان تلقین یافته بود و در تمام اوقات آن را تكرار می&amp;amp;#65279;كرد. نمازهای طولانی... دعاهای همراه با اشك و تضرّع بسیار و چلّه&amp;amp;#65279;نشینیهایی كه هفته&amp;amp;#65279;ها او را از صحبت با طالبان علم محروم می&amp;amp;#65279;كرد. هفت سال تحصیل؛ هفت سال ریاضت و هفت سال تفكّر در حلب و دمشق... و خانقاه و خانه, تحت نظارت سیدبرهان... او را به یك مفتیِ عالِم و یك سالكِ متوحّد و عارف بدل كرده بود&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, ص96).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا در 33 سالگی به قونیه بازگشت. در این زمان او واعظی پرشور, مفتی و فقیه و مدرّسی بسیار توانمند بود؛ همان بود كه لالای محبوب و استادش برهان&amp;amp;#65279;الدین در آرزویش بود. امّا, این مربّی غمخوار و دلسوز چند هفته پس از بازگشت مولانا از شام, به سن 78سالگی درگذشت و مولانا را یكبار دیگر به سوگ نشاند.  یكی دو سال بعد از درگذشت سیدبرهان, گوهرخاتون, همسر جوان مولانا, نیز درگذشت. اندكی بعد, مولانا با زنی به نام كراخاتون قونوی پیوند همسری بست كه از شوهر قبلیش پسری داشت به نام شمس الدین یحیی و دختری به نام كیمیاخاتون.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مجالس درس و وعظ مولانا, پس از بازگشت از شام بسیار پرشورتر از پیش بود. گاه تا ده هزار تن در مجالس وعظ او گرد می&amp;amp;#65279;آمدند. در میان بازاریان دوستدارانش بسیار بودند. با این كه جوان بود, همه او را پیشوای دین می&amp;amp;#65279;شمردند و این امر برای مدّعیان پیشوایی بسیار گران می&amp;amp;#65279;آمد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا از زمان بازگشتش از شام, تا دیدار شمس تبریزی, به مدت 5سال به تدریس علوم دینی پرداخت. مجلس درس او طالبان بسیار داشت و تا چهارصد شاگرد در حلقة درس او فراهم می&amp;amp;#65279;آمدند. در این زمان وقتی از مدرسه&amp;amp;#65279;یی به مدرسة دیگر می&amp;amp;#65279;رفت, شاگردانش او را در این مسیر همراهی می&amp;amp;#65279;كردند.  امّا, این اقبال گستردة مردمی, همة وجود مولانا را خرسند نمی&amp;amp;#65279;كرد و همواره نیمی از وجودش از &amp;laquo;علم قال&amp;raquo; بیزار بود و در جستجوی &amp;laquo;علم حال&amp;raquo;. این كشاكش درونی, همواره, با او همراه بود و دمی او را آرام نمی&amp;amp;#65279;گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
طلوع شمس تبریزی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
روز شنبه 26جمادی الآخر سال 642هـ (28نوامبر 1244م)  مولانا (38ساله), خطیب و مدرّس پرآوازة قونیه, زمانی كه بنا به رسم هر روز, خرسند و با وقار, سوار بر اَستر, همراه با كوكبة پرشكوه مریدان, از &amp;laquo;مدرسة پنبه فروشان&amp;raquo; به خانه برمی&amp;amp;#65279;گشت, در میانة بازار, عابری ناشناس, در هیاٌت بازاریان زیان&amp;amp;#65279;دیده, در برابرش ایستاد و عِنان استرش را گرفت و او را از رفتن بازداشت و هم&amp;amp;#65279;چنان كه در چشمان نافذش خیره شده بود,  با صدایی استوار پرسید: &amp;laquo;صَرّافِ عالمِ معنی, محمّد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟&amp;raquo; مولانا كه &amp;laquo;عالی&amp;amp;#65279;ترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبة انبیا هم فروتر می&amp;amp;#65279;دانست... با لحنی آكنده از خشم و پرخاش جواب داد: &amp;rdquo;محمّد سرحلقة انبیاست, بایزید را با او چه نسبت؟&amp;ldquo; درویش تاجرنما كه از این پاسخ ناخرسند می نمود, بانگ برداشت: &amp;rdquo;پس چرا آن یك سُبحانك ما عَرَفّناك گفت و این یك سُبحانی ما اعظم شاٌنی بر زبان راند؟&amp;ldquo;.  واعظ و فقیه قونیه كه از آن چه خوانده بود و شنیده بود, با عالم اولیا آشنایی داشت, در حق بایزید جز به دیدة تكریم نمی&amp;amp;#65279;نگریست, لاجرم, مثل یك فقیه و واعظ عادی شهر نمی&amp;amp;#65279;توانست, بی&amp;amp;#65279;پروا, به انكار و تكفیر پیربسطام بپردازد, لحظه&amp;amp;#65279;یی تاٌمّل كرد و سپس پاسخ داد: &amp;rdquo;بایزید تنگ&amp;amp;#65279;حوصله بود, به یك جرعه عربده كرد, محمّد دریانوش بود, به یك جام, عقل و سكون خود را از دست نداد!&amp;ldquo; ...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
هیچ كس تا آن لحظه... سؤالی به این اندازه مَهیب, به این اندازه عمیق و به این اندازه بیجا, با وی مطرح نكرده بود؛ سؤالی كه شریعت را در مقابل طریقت بگذارد, در نظر واعظ و فقیه مدرسه, بوی صِدق و یقین نمی&amp;amp;#65279;داد... چرا بایزید متابعتِ رسول نكرد؟ چرا به جای سبحانی ما اعظم شاٌنی, به پیروی از رسول, سُبحانك ما عرفّناك نگفت؟ غور مساٌله وَرای جواب عجولانة مولانا بود. مولانا هم از همان آغازِ سؤال, غورِ آن را درك كرد و درك همین معنی بود كه او را تكان داد؛ او را دگرگون كرد و از خود بی&amp;amp;#65279;خود نمود. این غورِ رازناك, كه در وَرای ظاهر سؤال, مولانا را به دِهشَت می&amp;amp;#65279;انداخت, تفاوت بینِ حال نَبی و ولی بود؛ مساٌله&amp;amp;#65279;یی بود كه موضع موسی و خِضر را مطرح می&amp;amp;#65279;كرد, بدان&amp;amp;#65279;گونه كه در سؤال جسورانة این غریبه عرضه می&amp;amp;#65279;شد, پرسش و پاسخ را تا كنار وَرطة شك و زَندقه و اِلحاد می&amp;amp;#65279;كشاند... جرقّه&amp;amp;#65279;یی بود كه شیخِ مفتی در پرتوِ مَخوف آن همه&amp;amp;#65279;چیز را در روشناییِ تازه&amp;amp;#65279;یی می&amp;amp;#65279;دید. در پرتوِ این روشنایی, دنیایی را می&amp;amp;#65279;دید كه در آن موسی (نبی) می&amp;amp;#65279;بایست كمال خود را در صحبت خضر (ولی) جستجو كند؛ با قلمرو تازه&amp;amp;#65279;یی آشنا می&amp;amp;#65279;شد كه در آن انسان جز با نفی خود نمی&amp;amp;#65279;توانست كمال خود را بجوید؛ به اقلیم ناشناخته&amp;amp;#65279;یی راه یافت كه در آن بایزید مثل ماری كه از پوست برآید, از خودی بیرون آمده بود و آن چه بر زبانش می&amp;amp;#65279;آمد, از زبان خود او نبود, امّا, محمّد (ص), كه تلقینِ وحی او را به ارشاد و هدایت خلق واداشته بود, جز در آن چه وحی بود هیچ سخنش از نشانِ خودی خالی نبود, چون بی&amp;amp;#65279;آن كه با خود و درخود بماند, تبلیغ وحی و تاٌسیس شریعت برایش ممكن به نظر نمی&amp;amp;#65279;رسید&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, ص108). &amp;laquo;مولانا یك لحظه به سكوت فرورفت و در مرد ناشناس نگریست گرفت, امّا, در نگاه سریعی كه بین آنها ردّو بدل شد, بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت... هرچه بود برخورد فقیه با درویش, خواب پیل را آشفته بود... جلال الدّین جوان در زیر نگاه درویش غریبه, مثل كبوتری كه سنگینی سایة شاهین را بر بالهای ضعیف خود احساس كند, خویشتن را در مقابل شمس&amp;amp;#65279;الدّین سالخورده, به نحو چاره&amp;amp;#65279;ناپذیری وحشت&amp;amp;#65279;زده و بی&amp;amp;#65279;دست و پا یافت... غرور سرد و سنگین فقیهانة او به یك لحظه در زیر نگاه داغ و ملامتگر, امّا, نافذ و خاموش مرد رهگذر آب شده بود. جای آن را حسّ سپاس, حسّ خُضوع و حسّ تسلیم نسبت به این پهلوان غریبه, كه او را زمین زده بود و از مركب غرور پایین كشیده بود, گرفته بود...مولانا باقی راه را در صحبت مرد غریبه طی كرد و او را با خود به خانه برد&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, ص110).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آغاز شیداییِ مولانا&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دیدار شمس تبریز به پیوندی عمیق بین او و مولوی راه برد كه تا پایان عمر, مولانا را رهانكرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;laquo;شمس به وی آموخت كه خود را از قیدِ علمِ فقیهان برهاند, قیل و قالِ خاطرپریشِ طالب علمان را در درون خود خاموش كند, دستاری را كه سر در زیر آن دچار سودا می&amp;amp;#65279;گردد, و استری كه سواری آن, چهارپایان زبان&amp;amp;#65279;بسته را به دنبال وی می&amp;amp;#65279;كشاند, از خود  دور كند, اَطوار زاهدمآبانه&amp;amp;#65279;یی را كه او را در نزد فریفتگان, نایب خدا, ولیِ خدا و وسیلة اجرای مشیّت و حكم خدا نشان می&amp;amp;#65279;دهد, كنار بگذارد و مثل همة انسانهای دیگر, خود را مخلوق خدا و تسلیم حكم او فرانماید؛&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شمس به او آموخت كه تا او به پندارِ ناشی از قیل و قال مدرسه, خویشتن را گزیدة خدا, وسیلة اجرای قهر و لطف خدا و واصل به مرتبة نیابتِ والای او می&amp;amp;#65279;پندارد, این دعوی فضولانه او را از ورود به راه  خدا بازمی دارد؛  به او آموخت كه علم و حتّی زهد و حالِ آمیخته به تظاهر و ریای اهل خانقاه, حجاب اوست. و تا این حجابِ تعلّقات را ندرد, ملاقات خدا ـ لِقای ربّ ـ برایش ممكن نخواهد بود... بادیدار شمس, برای مولانا زندگی تازه&amp;amp;#65279;یی آغاز شد؛ زندگی تازه&amp;amp;#65279;یی كه یك واعظ منبر و یك زاهد كشور را به یك درویش شاعر و یك عاشق شیدا تبدیل كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خلوت با شمس, با این غریبة از راه رسیده, نقطة آغاز این زندگی بود؛ این خلوت, نه خلوت زاهدانه بود, نه خلوت اهل علم و اندیشه؛ خلوتی روحانی بود كه مولانا را در صحبت این درویش غریبه, از دوستیها و دلنوازیهایی كه مانع ازخودرهاشدن, مانع عُروج و مانع سلوك در راه خدا بود, رهایی بخشید&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, دكتر زرین كوب, ص114).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خلوت مولانا و شمس در خانة صلاح&amp;amp;#65279;الدّین زركوب پیر, كه حسام&amp;amp;#65279;الدّین چَلپیِ جوان هم با آنها بود, سه ماه یا اندكی بیشتر, به طول انجامید.صلاح الدین, زركوب پیر بی&amp;amp;#65279;سواد بازار قونیه, شیدای پرشور و حالی بود كه در مجالس وعظ مولانا, نعره&amp;amp;#65279;های شورانگیز می&amp;amp;#65279;كشید و شیفته و بی قرار می&amp;amp;#65279;شد. او چون خود مولانا, مرید سیدبرهان بود و مولانا او را &amp;laquo;فرزند جان و دل سیدبرهان&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;خواند. صلاح&amp;amp;#65279;الدّین نیز مانند مولانا, از همان آغاز دیدار شمس, شیفتة او شده بود. حسام الدین چَلپی, سركردة جوانِ جمعی از &amp;laquo;اَخیان&amp;raquo; وجوانمردان قونیه بود و به او ارادت بسیار داشتند. او با یاران خویش به مجلس وعظ مولانا می&amp;amp;#65279;رفت و شیفتة سخن مولانا بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا با دیدار شمس به دنیای تازه&amp;amp;#65279;یی گام نهاد كه با دنیای پیشین او و از دنیای مریدان و خاندان او, به كلّی, متفاوت بود. تنها پسر بزرگش سلطان ولد, كه اكنون بیست سالی از عمرش می&amp;amp;#65279;گذشت, شیفتة غریبة شده بود. شیفتگی پدر برای او كافی بود كه محبت این میهمان پیر در دل او نیز جای گیرد, امّا, دورادور او را با نظر اِعجاب می&amp;amp;#65279;نگریست و یارای این را در خود نمی دید كه با او باب آشنایی بگشاید. همسرش, كراخاتون, از این &amp;laquo;غریبة بی سروپا&amp;raquo; كه شوهر عزیزش را از كنارش ربوده بود, ناخرسند بود. امّا, این ناخرسندی را بر زبان نمی&amp;amp;#65279;آورد. مریدان و طالبان علم از این كه می&amp;amp;#65279;دیدند این استاد و مفتی و فقیه و واعظ پرآوازه, این چنین در برابر یك غریبة بی&amp;amp;#65279;نام و نشان, درس و وعظ و كتاب و دفتر را ازیاد برده و چون شاگرد مكتبی نوآموزی دربرابرش زانو زده, ناخرسند بودند و طولانی شدن زمان خلوت مولانا و شمس نیز اینان را كه &amp;laquo;مشتاق  ودلباخته و سرسپردة مولانای خویش بودند, بی طاقت و ناشكیبا كرده بود&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا, امّا, جز به شمس نمی&amp;amp;#65279;اندیشید. از همگان دل&amp;amp;#65279;بریده و به او دل بسته بود و او را از همه چیز و همه كس بیشتر دوست داشت. &amp;laquo;...بی هیچ تردید, بی هیچ تعجّب, و بی هیچ ملاحظه&amp;amp;#65279;یی, خودر را ناگهان پیرو او, دنباله&amp;amp;#65279;رو او و سایة او یافت. آماده بود, بی&amp;amp;#65279;هیچ تردید و تزلزل, همه چیز را رهاكند, از همه كس بگسلد و شهر به شهر و كوبه&amp;amp;#65279;كو, همه&amp;amp;#65279;جا, به دنبال او روانه شود... صحبت شمس... هر صحبت دیگر را برای او بی&amp;amp;#65279;لطف, بی&amp;amp;#65279;ذوق و بی&amp;amp;#65279;جاذبه كرده بود. به نظرش شمس وجودی برتر, ماورای انسان و ماورای همه عالم بود... در شمس می&amp;amp;#65279;نگریست و دنیای غیب را در امواج نگاه او منعكس می&amp;amp;#65279;دید. لبخندی را كه بر لب او می&amp;amp;#65279;شكفت, تصویری از جلوة نور الهی می&amp;amp;#65279;پنداشت؛ عتابی را كه در كلام او می&amp;amp;#65279;غرّید, خشم الهی می&amp;amp;#65279;انگاشت... مولانا تا این زمان, هیچ انسان دیگر را مثل او, در زیر خرقة مُندرسِ عامیانه و بازاری&amp;amp;#65279;گونه, با این مایه جَبروت و كبریای سلطانی ندیده بود... در وجود او, رفته&amp;amp;#65279;رفته, انسان كامل, ولیِ واصل و ظهور نورِ الهی را كشف كرد. پیش او به&amp;amp;#65279;تعظیم درآمد. به نگاه او عشق خالصانه ورزید و در چشم او شعله&amp;amp;#65279;یی را كه موسی در طورِ سینا دیده بود, مشاهده كرد و گاه&amp;amp;#65279;گاه مثل آن كه در انوارِ تجلّی سوخته باشد, بی&amp;amp;#65279;خود یا با خود, فریاد می&amp;amp;#65279;كرد: شمس من و خدای من!... حالِ او در مقابل شمس ورای عشق بود؛ عبادت بود, فنا بود, انحلال در وجود لایزالی بود&amp;raquo; (پله پله تا ملاقات خدا, ص117).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بی همگان به سر شود, بی تو به سر نمی شود                  داغ تو دارد این دلم, جای دگر نمی شود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خَمر من و خُمار من, باغ من و بهار من                          خواب من و قرار من, بی تو به سر نمی شود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جاه و جلال من تویی, مُلكت و مال من تویی                     آب زلال من تویی, بی تو به سر نمی شود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خواب مرا ببسته ای, نقش مرا بشُسته ای                         وز همه ام گسسته ای, بی تو به سر نمی شود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در طی این خلوت سه ماهه &amp;laquo;شمس دنیای مولانا را زیر و رو كرده... او را به دنیای خود كشانیده بود... دنیای شور و بی&amp;amp;#65279;قراری...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 از گذشتة این غریبة رهگذر كسی چیزی نمی دانست و با این حال گذشتة او گذشتة یك روح بی قرار و آرام بود. شصت سال عمری را كه پشت سر گذاشته بود, تا یادداشت, در همین حال سرگشتگی, گمنامی و بی&amp;amp;#65279;آرامی گذرانده بود؛ با هیچ شیخ و مرشدی كه در  خانقاهها و رِباطها دیده بود, نشانه&amp;amp;#65279;یی از آن چه می&amp;amp;#65279;خواست نیافته بود...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شمس می&amp;amp;#65279;خواست كه مولوی از پردة پندار خویش به&amp;amp;#65279;درآید, از اسارت در بند تعلّقات ناشی از عادات و رسوم به&amp;amp;#65279;درآید؛ می&amp;amp;#65279;خواست كه تار و پود غروری را كه جاه و حشمت فقیهانه بر گرد وجود او تنیده بود, از هم بدرد... او را از محدودة دنیای مدرسه برهاند و از رُعونت و نَخوت ناشی از محبوبیت و شهرت رهایی بخشد؛ نه فقط او را از درس و وعظ, كه سدّ راه ازخودرهاشدنش بود, مانع آمد, بلكه, از مطالعه و تاٌمّل در كتاب هم, كه او را از توجّه به لوحِ قلب و عالم روح, عایق محسوب می&amp;amp;#65279;شد, منع كرد. به جای اینها و به جای اشتغال به ریاضتهای زاهدانه, وی را به اِلتزامِ سماع واداشت كه از طریق موسیقی و رقص, انسان را با عالم دل, با عالم روح و با عالمی كه سراسر ذوق و هیجان روحانی است, مرتبط می&amp;amp;#65279;سازد و به گمان او, مردان خدا, جز با آن, از عالم تعلّقات بیرون نمی آیند..&amp;raquo;(پلّه پلّه... ص121). &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 مولانا در اثر این خلوت سه ماهه و یك سال پس از آن در صحبت شمس تبریزی و &amp;laquo;اشتغال به ذوق و سماع&amp;raquo;, از طالبان علم مدرسه, از مریدانِ مشتاق وعظ و از حشمت فقیهانه رهایی یافت و دیگر درس و مدرسه و وعظ و مطالعه, برایش جاذبه&amp;amp;#65279;یی نداشت و اینها همه را در راه بیرون خزیدن از &amp;laquo;خودی&amp;raquo; و ورود به دنیای دل, مانع و حجابی می&amp;amp;#65279;دید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا در تمام مدت همدمی با شمس دربرابر خواست او تسلیم كامل بود. سلطان ولد, پسر بزرگ مولانا, روایت كردكه &amp;laquo;روزی مولانا شمس&amp;amp;#65279;الدّین [تبریزی], به طریق امتحان... از حضرت والدم شاهدی التماس كرد. پدرم حَرم (=همسر) خود كراخاتون را... دست بگرفته درمیان آورد. [شمس] فرمود كه او خواهر جان من است, نمی&amp;amp;#65279;باید. بلكه, نازنین شاهد پسری می&amp;amp;#65279;خواهم كه به من خدمتی كند! فی&amp;amp;#65279;الحال فرزند خود, سلطان ولد, را پیش آورد كه امید است كه به خدمت و كفش&amp;amp;#65279;گردانی شما لایق باشد. فرمود كه او فرزند دلبند من است. حالیا, قدری اگر صَهبا (=شراب) دست دادی,  اوقات به جای آب استعمال می&amp;amp;#65279;كردم كه مرا از آن ناگزیر است! همانا كه حضرت پدرم, به&amp;amp;#65279;نفسه(=خودش), بیرون آمده سَبویی از محلّة جهودان پركرده و بیاورد و در نظر او بنهاد. دیدم كه مولانا شمس&amp;amp;#65279;الدّین فریادی برآورد و جامه&amp;amp;#65279;ها بر خود چاك زده, سر در قدم پدرم نهاد و... فرمود كه من غایتِ حِلم مولانا را امتحان می&amp;amp;#65279;كردم&amp;raquo; (خط سوم, دكتر ناصرالدّین صاحب&amp;amp;#65279;الزّمانی, مرداد 1351, ص22, به نقل از &amp;laquo;مناقب العارفین&amp;raquo;). &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این شیفتگی و شیدایی را از زبان خود مولوی بشنویم:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مرده بُدم زنده شدم, گریه بُدم خنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دیدة سیر است مرا, جان دلیر است مرا&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زَهرة شیر است مرا, زُهرة تابنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه &amp;laquo;دیوانه نئی, لایق این خانه نئی&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
رفتم و دیوانه شدم, لایق این خانه شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه سرمست نئی, رو كه ازین دست نئی&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
رفتم و سرمست شدم, وز طرب آكنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه &amp;laquo;تو زیرككی, مست خیالی و شَكی&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گول شدم, هول شدم وز همه بركنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه &amp;laquo;تو شمع شدی, قبلة این جمع شدی&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جمع نیَم, شمع نیم, دودِ پراكنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه &amp;laquo;شیخی و سَری, پیشرو و راهبری&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ نیَم, پیش نیم, امر ترا بنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفت كه &amp;laquo;با بال و پری, من پر و بالت ندهم&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در هوس بال و پرش, بی&amp;amp;#65279;پر و پركنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چشمة خورشید تویی, سایه&amp;amp;#65279;گهِ بید منم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چون كه زدی بر سر من, پست و گُدازنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تابشِ جان یافت دلم, واشد و بشكافت, دلم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
اطلسِ نو بافت دلم, دشمن این ژنده شدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
غیبت شمس&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شمس تبریزی از روز 26جمادی الآخر سال 642 تا 21 شوّال 643هـ به مدت 16ماه, با مولانا همدم و همنشین بود و در تمام این مدت مولانا همچون پروانه&amp;amp;#65279;یی به گِرد شمع وجودش, بی&amp;amp;#65279;تاب و بی&amp;amp;#65279;قرار, می&amp;amp;#65279;چرخید و از همگان دل بركنده بود. این شیفتگی برای مریدان و طالبان علم و خاندان مولانا, به جز سلطان ولد, تحمّل&amp;amp;#65279;ناپذیر بود و آنها ناخرسندی&amp;amp;#65279;شان را, به هزارزبان, آشكار می&amp;amp;#65279;كردند و مایة آزار شمس بودند. سرانجام شمس از این آزارها و طعنه&amp;amp;#65279;ها و زخم زبانها, به تنگ آمد و در روز 21شوّال643, (11مارس 1246م) بی&amp;amp;#65279;آن كه دَیّاری با خبر شود, از قفس قونیه پرید و ناپیداشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
غیبت شمس برای مولانای سوخته&amp;amp;#65279;جان, یك &amp;laquo;فاجعة عظیم ناگهانی&amp;raquo; بود و همچون صاعقه&amp;amp;#65279;یی او را از خود بی&amp;amp;#65279;خود كرد.  &amp;laquo;احساس كسی را پیداكرد كه  ناگهان در روشنایی روز خورشید را گم كرده باشد و در یك لحظه, فروغ چشم, امید حیات و آرامش قلب را از دست بدهد... شمس برای او همه چیز بود: عشق بود, نیاز بود, حیات بود و حتّی, خدا بود و لاجرم, او نیز بدون اینها, كه برایش همه چیز بود, آرام نمی یافت&amp;raquo; (پله پله... ص127).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خبر غیبت شمس مریدان مولوی را &amp;laquo;از یك كابوس, از یك گرفتاری و از یك رؤیای مخوف&amp;raquo; رهایی داد و امید بازگشت به دوران خوش گذشته را در دلهایشان زنده كرد؛ بازگشت به دوران خوش مجالس وعظ و تدریس و تفسیر؛ دورانی كه برایشان اعتبارآفرین بود, به عكس این دورة 16ماهه كه مرشد محبوبشان, به گمان آنها, در ورطه&amp;amp;#65279;یی افتاده بود كه برای همة آنها نكبت&amp;amp;#65279;بار بود و زخم زبان مدّعیان گوناگون, از مشایخ شهر و متشرّعه و صوفیان مخالف را به سویشان سرازیر كرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
      غیبت شمس نه تنها مولانا را به مجالس درس و وعظ نكشانید, بلكه او از این فاجعة ناگهانی, &amp;laquo;عبوس و دلزده و نومید و خاموش&amp;raquo;  شد و شوق هر كاری, جز شوق دیدار شمس, در دلش خشكید. از این كه &amp;laquo;خضر او را در نیمة راه یك سفر دریا, در میان امواج مجمع البَحرین رها  كرده بود, احساس هراس می&amp;amp;#65279;كرد و آرام نمی&amp;amp;#65279;یافت&amp;raquo; (پله پله...ص128). &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
     مولانا, از آن پس, سكوتی تلخ و آمیخته به قهر در پیش گرفت. می&amp;amp;#65279;دانست كه &amp;laquo;غوغای مریدان و ناخرسندی آنها&amp;raquo; شمس را به ترك قونیه واداشته است, از این رو, به سختی از مریدان رنجیده بود و از صحبت آنها كناره گرفت و در, بر خویش و بیگانه بست. در خانه نیز كسی كوه غمی را كه بر دلش سنگینی می&amp;amp;#65279;كرد, درنمی&amp;amp;#65279;یافت. تنها پسر بزرگش, سلطان ولد, در فقدان سنگین شمس همدر او بود, او نیز مانند پدر, شیفتة شمس شده بود و  او را &amp;laquo;سلطان, معشوق و خداوند خویش&amp;raquo; می&amp;amp;#65279;شناخت و شمس نیز به او توجّهی ویژه داشت. او كه 21 سال داشت, مانند پدر و شمس, &amp;laquo;از هرگونه آلایش اهل عصر&amp;raquo; (اعتیاد به حشیش و رسم شاهدبازی) بركنارمانده بود. در این دورة دوری و بیقراری, صلاح&amp;amp;#65279;الدّین زركوب و حُسام&amp;amp;#65279;الدّین چَلپی نیز یار و غمخوار او بودند.  مولانا در این روزهای عُزلت و اندوه, به سماع و موسیقی و شعر و غزل هم كششی نداشت. بدون شمس سودای هركاری در او پژمرده بود. مریدانش به امید آغاز وعظ و درس و به اشتیاق دیدار مولانای محبوبشان بر در خانه&amp;amp;#65279;اش گرد می&amp;amp;#65279;آمدند, امّا, در, جز برای خاصان و اهل خانه باز نمی&amp;amp;#65279;شد. آنها كه او را این چنین دردمند و بی&amp;amp;#65279;قرار و افسرده و ناخرسند دیدند, از ستمی كه بر شمس رواداشته بودند, پشیمان شدند. همانهایی كه تا پیش از رفتن شمس در آرزوی آن بودند كه این &amp;laquo;تبریزی بی&amp;amp;#65279;سروپا&amp;raquo; بمیرد یا گورش را از این شهر گم كند, اكنون كه می&amp;amp;#65279;دیدند مولانایشان از دوری او, این چنین, اندوهگین و عزلت&amp;amp;#65279;گزیده و دلزده شده بود و به&amp;amp;#65279;كلّی از دیدارش محروم شده بودند, آرزوی بازگشت او را داشتند و از كاری كه كرده بودند, پشیمان شدند و از در پوزش درآمدند. مولانا پوزش آنها را پذیرفت, امّا, خلوت خود را رها نكرد و حاضر به دیدارشان نشد. چراكه دیدار دشمنان پشیمان شمس هم برایش ناممكن بود. روزها و  هفته&amp;amp;#65279;ها می&amp;amp;#65279;گذشت و اندوه و عزلت مولانا هم&amp;amp;#65279;چنان ادامه داشت. هیچ&amp;amp;#65279;كس از مراد و محبوب او نشانی نداشت. همه مشتاقان مولانا, بی&amp;amp;#65279;تاب و بیقرار شده بودند و برای یافتن شمس چاره&amp;amp;#65279;ها می&amp;amp;#65279;جستند.سرانجام, مسافری از دمشق, نامة پیام&amp;amp;#65279;گونه&amp;amp;#65279;یی از شمس آورد. با این مضمون: &amp;laquo;مولانا را معلوم باشد كه این ضعیف به دعای خیر مشغول است و به هیچ آفریده اختلاط نمی&amp;amp;#65279;كند&amp;raquo; (پله پله... ص130).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شوق وصل&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مولانا در همان شور و هیجانی كه از دریافت نامه كوتاه شمس برایش حاصل شده بود, پنج شش نامة منظوم, پی&amp;amp;#65279;درپی, برای شمس فرستاد و بی&amp;amp;#65279;آن كه منتظر پاسخ بماند, پسرش سلطان ولد را كه در این مصیبت همدرد واقعی او بود, با بیست تن از مریدان با نامه&amp;amp;#65279;یی كوتاه و منظوم و با التماس به بازگشت شمس به قونیه, به دمشق فرستاد؛ نامه&amp;amp;#65279;یی به گونة &amp;laquo;خطاب شاگرد به استاد و فروتر به برتر. نامه را به شعر نوشت تا آمادگی و علاقه&amp;amp;#65279;اش را به شعر و شاعری كه خلوت با شمس او را بدان واداشته بود, نشان دهد&amp;raquo; (پله پله... ص131).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سلطان ولد و مریدان مولانا با تحمّل سختیهای سفری طولانی و پرمشقّت, سرانجام گمشدة عزیز و &amp;laquo;یار گریزپای&amp;raquo; را در دمشق یافتند. سلطان ولد درد اشتیاق پدر را با نامة وی بر او عرضه كرد و با تواضعی تمام, بازگشت به قونیه را از وی درخواست كرد و او هم پذیرفت و با آنها روانة قونیه شد. &amp;laquo;در تمام طول راه سلطان ولد در ركاب شمس پیاده طیِ طریق می&amp;amp;#65279;كرد. تواضع و نیاز فوق&amp;amp;#65279;العادة او آثار رنجشی را كه هنوز در خاطر شمس باقی مانده بود, از لوح ضمیرش زدود&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 در تمام مدت سفر سلطان ولد و مریدان, كه شمس را به قونیه بازآورد, مولانا در آتش اشتیاق دیدار شمس می&amp;amp;#65279;سوخت و انتظار می&amp;amp;#65279;كشید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
طلوع دوبارة شمس&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شمس و قمرم آمد, سَمع و بَصَرم آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وان سیم بَرم آمد, وان كانِ زَرَم آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آن كس كه همی&amp;amp;#65279;جستم, دی من به چراغ او را&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
امروز, چو تَنگِ گُل, بر رهگذرم آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دو دست كمر كرد او, بگرفت مرا در بر&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زان تاج نكورویان, نادر كمرم آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از مرگ چرا ترسم كو آب حیات آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی شمس تبریزی در محرّم سال 644هـ, (ژوئن 1246) پس از چندماه غیبت, به قونیه رسید, نه تنها مولوی و مریدان خاص او, بلكه صوفیان و &amp;laquo;اهل فُتوّت&amp;raquo; شهر هم تا بیرون دروازة قونیه به پیشوازش رفتند. یاران به شكرانة قُدوم شمس, ضیافتها دادند و مجالس رقص و سماع برپاكردند. شوق و شور این دیدار چشمة شعر و شاعری مولانا را به جوش آورد و او را به سرودن غزلهایی شورانگیز برانگیخت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
یك لحظه و یك ساعت, دست از تو نمی&amp;amp;#65279;دارم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زیرا كه تویی كارم, زیرا كه تویی یارم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از قند تو می&amp;amp;#65279;نوشم, با پند تو می&amp;amp;#65279;كوشم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
من صیدِ جگرخسته, تو شیر جگرخوارم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در شادیِ روی تو, گر غصّة غم گویم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گر غم بخورد خونم, والله كه سزاوارم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گه تركم  و گه هندو, گه رومی و گه زنگی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از نقش تو است ای جان, اقرارم و انكارم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شمس این بار در خانة مولانا مقیم شد و در همان هفته&amp;amp;#65279;های نخست به كیمیاخاتون, دختر جوان كراخاتون, همسر مولانا, &amp;laquo;كه پروردة حرم مولانا و هم مقیم حرمسرای وی بود&amp;raquo; دل بست. او كه عمری از هر آن چه كه رنگ تعلّق پذیرد, آزاد بود, به كمند عشق این &amp;laquo;جمیلة عفیفه&amp;raquo; پایبند شد و به فكر تاٌهّل افتاد. &amp;laquo;وقتی پیشنهاد این ازدواج در حرم مولانا مطرح گشت, بی درنگ مورد قبول واقع گشت&amp;raquo; و راه وصل گشاده شد.این خبر واكنشهای نامطلوبی را برانگیخت. در داخل حرم ناخرسندی پسر كوچكتر مولانا, علاءالدین, را دامن زد كه &amp;laquo;گوشة چشمی به این دختر داشت&amp;raquo; و در بیرون خانه نیز &amp;laquo;غیرت و ناخرسندی بُلفضولان را, كه پیرمرد تبریزی به نظر آنها &amp;rdquo;كُفو&amp;ldquo; دختر نمی&amp;amp;#65279;آمد, برانگیخت&amp;raquo; (پله پله... ص137).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شعلة این عشق, سراسر وجود شمس را به آتش كشید و او را كه &amp;laquo;در عشق زمینی هم مثل عشق آسمانی, پرشور و گرم&amp;amp;#65279;آهنگ و بی&amp;amp;#65279;آرام بود&amp;raquo;, بی&amp;amp;#65279;قراركرد و &amp;laquo;وسوسة غیرت و حسادت&amp;raquo; را بر بندبند دلش چیرگی داد, تا آن&amp;amp;#65279;جا كه نه تنها نگاه, كه صدای پای علاء&amp;amp;#65279;الدّین محمد را نیز در نزدیكی حرمخانه برنمی&amp;amp;#65279;تافت و حتّی, كار به تهدید علاءالدین نیز, كه در  این میانه گناهی نداشت, هم كشید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
علاء الدّین (20ساله) به عكس سلطان ولد, پسر بزرگتر مولانا كه مانند پدر شیفتة شمس بود,  &amp;laquo;مثل طالب علمان مدرسه وَرای علم و كتاب در هیچ چیز به چشم اهمیّت نمی&amp;amp;#65279;نگریست&amp;raquo;,  همواره از این كه &amp;laquo;صحبت این مرد غریبه پدرش را از توجه به درس و وعظ و كتاب بازداشته بود, به چشم سوء ظن نگاه می&amp;amp;#65279;كرد&amp;raquo; و از وجود شمس در كنار پدرش ناخرسند بود. ستایشهای مكرّر شمس از سلطان ولد نیز برای علاءالدین جوان ناگوار بود و او را دل&amp;amp;#65279;آزرده می&amp;amp;#65279;كرد. شمس كه لحظه&amp;amp;#65279;یی تاب دوری كیمیا را نداشت, یك روز كه كیمیا با جدّة پیر سلطان ولد (مادر همسر پیشین مولانا) در هوای سرد آذرماه به باغ رفته و دیرگاه به خانه برگشته بود, به او تندی كرد و او را از خود رنجاند. كیمیای جوان پس از این واقعه به بستر بیماری افتاد و بیماریش بیش از سه روز به درازا نكشید و به همان بیماری در ماه شعبان 644هـ (دسامبر 1246م) درگذشت و شمس را كه سراپا شیفتة عشق او شده بود, تنها و قرارازكف&amp;amp;#65279;داده, باقی گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
غروب شمس تبریزی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پس از مرگ كیمیا خانة مولانا برای شمس ماتمخانه شد و قرار و آرام را از او ربود. این واقعه ناگوار, ناخرسندی علاء&amp;amp;#65279;الدّین را كه هم دلبستة كیمیا بود, و هم از راه و طریقت شمس بیزار, از او بیشتر كرد. كراخاتون, همسر مولانا, نیز كه شمس شوهر محبوب و بلندآوازه&amp;amp;#65279;اش را از او جدا كرده و به خود پیوند داده بود, از او دل&amp;amp;#65279;چركین&amp;amp;#65279;تر شد. ناخرسندی طالبان علم  و درس و وعظ نیز نسبت به شمس, كه مولانای اهل وعظ و فقه و درس و نماز را به وادی شعر و رقص و سماع كشانده بود, هم&amp;amp;#65279;چنان باقی بود و شمس را آزار می&amp;amp;#65279;داد. این&amp;amp;#65279;همه ناخرسندی و نارضایی, به&amp;amp;#65279;ویژه, پس از مرگ جانگداز محبوب جوان ازكف&amp;amp;#65279;رفته&amp;amp;#65279;اش, كه آرام و قرار را از او ربوده بود, برایش تحمّل&amp;amp;#65279;ناپذیر بود.  یك هفته پس از مرگ طاقت&amp;amp;#65279;سوز كیمیای نازنین, &amp;laquo;شمس پرنده&amp;raquo;, دیگر تاب ماندن در ماتمكدة خانة بی&amp;amp;#65279;كیمیا را در خود ندید و  از آن قفس جانسوز به وادی غربت و گمنامی و دربه&amp;amp;#65279;دری پركشید و داغ دیدار دوباره&amp;amp;#65279;اش را برای همیشه بر دل داغدار مولوی باقی گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پس از غیبت دوبارة شمس, مولانا خود, برای یافتن &amp;laquo;یار گریزپای&amp;raquo;, دوبار, به دمشق سفر كرد و  به هرسوی این شهر سركشید و از هر كس نشان یار گمشده را پرسید. در سفر دوم, به مدت یك سال در آن شهر ماندگار شد. امّا, هرگز خبری از &amp;laquo;قرارِ دل بی&amp;amp;#65279;قرار&amp;raquo; به دست </description>
    </item>
</rdf:RDF>

