<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://mojtahediclub.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب شیخ جعفر مجتهدی</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-05-28T12:09:26+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1883178/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1767882/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/303374/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/149670/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148728/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148725/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148721/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148492/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/146956/clubname/mojtahediclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/132745/clubname/mojtahediclub"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1883178/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-19T08:07:32+01:00</dc:date>
        <dc:creator>سیده رضوی</dc:creator>
        <title>حضرت زینب  سلام الله علیها و چوبه ی محمل</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1883178/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font size=&amp;quot;2&amp;quot;&amp;gt;سؤال: آیا روایت &amp;laquo;مسلم جصاص&amp;raquo; مبنی بر این که حضرت زینب سلام الله علیها سر مبارک خود را به چوبه ی محمل زدند معتبر است؟&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;br /&amp;gt;پاسخ ایت الله سید صادق شیرازی : &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;در معتبر بودن این روایت همین مقدار کافی است که:&amp;lt;br /&amp;gt;1. تقریر صدها تن از مراجع معاصر و مراجع روزگاران گذشته است، بدین معنا که هنگام شنیدن این روایت از خطیبان مذهبی با آنان همراهی کرده، هیچ اعتراض نسبت به آن ابراز نداشتند.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;2. بزرگانِ فقهای ما در علوم: فقه، حدیث و رجال به طور پیاپی این روایت را پذیرفته اند، لذا بنابر اصطلاح علم حدیث، این حدیث &amp;laquo;مقبوله&amp;raquo; و مورد اعتماد است. (بحار الأنوار ج 45، ص 115 و ج109، 91)&amp;lt;br /&amp;gt;3. دانشمند متبحر در علم رجال و حدیث و کارشناس اسناد و روایات، یعنی مرحوم علامه مجلسی قدس سره در کتاب بحارالانوار خود، این حدیث را از پاره ای منابع معتبر نقل کرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;4. سید الطائفة، عالم بزرگ مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین قدس سره به این روایت اعتماد و آن را در کتاب &amp;laquo;المجالس الفاخرة فی مصائب العترة الطاهرة، ص315&amp;raquo; نقل کرده است.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;کلوب عارف بالله شیخ جعفر مجتهدی &amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1767882/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-12-22T20:26:48+01:00</dc:date>
        <dc:creator>سیده رضوی</dc:creator>
        <title>نظر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) درباره مقام آیت الله وحید خراسانی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1767882/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:center;margin-top:4px;margin-bottom:10px;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font size=&amp;quot;2&amp;quot; face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot;&amp;gt;نظر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) درباره مقام آیت الله وحید خراسانی&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;
&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:justify;&amp;quot;&amp;gt;
&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:justify;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font size=&amp;quot;2&amp;quot; face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot;&amp;gt;اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین&amp;zwnj;ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می&amp;zwnj;دانستم که بیابان&amp;zwnj;های عربستان بی&amp;zwnj;سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;اشاره:&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;آیت&amp;zwnj;الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی از سلسلة سعادتمندان و زمرة نیکبختانی است که در سفر بیت&amp;zwnj;الله پس از حادثه&amp;zwnj;ای هولناک به همراه جمعی از حاجیان و زائران خانة خدا، موفق به دیدار جمال دلربای حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;حادثه از آن جا آغاز می&amp;zwnj;شود که با اشتباه و غرور و حرف نشنوی یکی از رانندگان به نام &amp;laquo;اصغرآقا&amp;raquo; اتوبوس حامل حجّاج در برهوت و بیابان&amp;zwnj;های عربستان راه را گم می&amp;zwnj;کند و پس از پیمودن مسافتی طولانی راه به جایی نمی&amp;zwnj;برند. در این هنگام آب آشامیدنی و بنزین نیز به پایان رسیده و سرانجام حاجیان ناامیدانه دل بر مرگ می&amp;zwnj;نهند. به درخواست آیت&amp;zwnj;الله نمازی، توسلی به آستان فریادرس بیچارگان، امام زمان(ع) جسته می&amp;zwnj;شود و این توسل و توجّه کارساز می&amp;zwnj;افتد و عنایت امام عصر(ع) از آنان دستگیری می&amp;zwnj;نماید و حاجیان نیم&amp;zwnj;روز با حضرت بقیّةالله(ع) همسفر می&amp;zwnj;شوند..&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;آیت&amp;zwnj;الله نمازی، انگیزه خود از نقل این تشرّف را شادی دل مؤمنان مشتاق به دیدار امام عصر(ع) بیان داشته و می&amp;zwnj;فرماید: &amp;laquo;این تشرّف را برای تذّکر و عمل به آیة &amp;laquo;وذکّر فانّ الذکری تنفع المؤمنین&amp;raquo; نقل می&amp;zwnj;کنم و امیدوارم که این تذکّر، موثر واقع شود و قلوب مؤمنان با استماع این حکایت، از محبّت به حضرت بقیةالله سرشار گردد. این حقیر ناقابل مورد مرحمت حضرت حق ـ جلّ و علا ـ واقع شدم و خداوند سعادت تشرّف به محضر حضرت مهدی(ع) را نصیبم کرد و حدود نصف روز در خدمت آن حضرت بودیم و پس از این که غایب شدند، دانستیم که ایشان، حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بوده&amp;zwnj;اند&amp;raquo;1 لازم به یادآوری است که جناب نمازی شاهرودی تشرّفات دیگری هم به محضر امام زمان(ع) داشته&amp;zwnj;اند که طالبان می&amp;zwnj;توانند به کتاب مجالس حضرت مهدی مراجعه نمایند.&amp;lt;br /&amp;gt;دامن این مقدمه را بر می&amp;zwnj;چینیم و خوشتر آن است که سرّ دلبران را از زبان خود ایشان نه دیگران بشنویم. این شما و این سوغات سفر، و ارمغان راه.&amp;lt;br /&amp;gt;دیـدار یار غائب دانی چه ذوق دارد&amp;lt;br /&amp;gt;ابری که در بیابان بر تشنه&amp;zwnj;ای ببارد&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;در سال 1336 هجری از تهران به همراه جمعی از برادران ایمانی به مکّه معظّمه مشرّف شدیم. امیرالحاج و سرپرست ما &amp;laquo;صدر الاشراف&amp;raquo; بود. در آن زمان چیزی حدود 250 تومان تا 300 تومان می&amp;zwnj;گرفتند و با ماشین&amp;zwnj;هایی قرار&amp;zwnj;داد می&amp;zwnj;بستند که ما را به مکّه رسانده و از آن جا به عراق بازگردانند.&amp;lt;br /&amp;gt;من برای چهاردهمین مرتبه بود که به بیت&amp;zwnj;الله الحرام مشرّف می&amp;zwnj;شدم و به عنوان روحانی کاروان خدمت می&amp;zwnj;کردم. آن سال در راه بازگشت به عراق به خاطر مسائلی، عربستان قوانینی برای ماشین&amp;zwnj;های حجّاج وضع کرده بود و آن این که ماشین&amp;zwnj;های زائران خانة خدا باید در یک کاروان صدتایی و همراه هم حرکت کنند. هر کاروان یک سرپرست داشت و یک ماشین هم، لوازم یدکی و ملزومات دیگر را همراه کاروان حمل می&amp;zwnj;کرد. ضمناً دو ماشین پلیس، یکی در جلو و دیگری در عقب کاروان وظیفة حفاظت از قافله را بر عهده داشت ماشین ما دو راننده به نام&amp;zwnj;های محمود آقا و اصغرآقا داشت که هر دو بچّة تهران بودند. &amp;lt;br /&amp;gt;هنگامی که کاروان به راه افتاد اصغرآقا رانندگی می&amp;zwnj;کرد. از قضا ماشینِ ما در آخر صف، پشت سر همة ماشین&amp;zwnj;ها قرار گرفت و این موضوع اصغرآقا را خیلی ناراحت کرد و شروع کرد به غُرو لُند کردن و این که در حرکت از تهران ماشین آخری بودیم، در برگشتن هم آخری شدیم و باید تا آخر مسیر خاک بخوریم. من باید از صفِ ماشین&amp;zwnj;ها خارج می&amp;zwnj;شوم و می&amp;zwnj;روم در جلوی ماشین&amp;zwnj;های دیگر قرار می&amp;zwnj;گیرم.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;گم شدن در بیابان&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین&amp;zwnj;ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می&amp;zwnj;دانستم که بیابان&amp;zwnj;های عربستان بی&amp;zwnj;سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.&amp;lt;br /&amp;gt;اصغرآقا تصمیم خود را گرفت و گفت: به اندازة کافی آب و بنزین داریم و می&amp;zwnj;توانیم از یک راه فرعی خود را به جلوی کاروان برسانیم. او از کاروان جدا شد و در بیابان به راه افتاد و پس از طیّ مسافتی طولانی راه را گم کرد و نتوانست خود را به کاروان برساند. کم&amp;zwnj;کم شب هم فرا رسید. ما با داد و فریاد از او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی از ماشین پیاده شدم؛ به آسمان نگاه کردم و دیدم که فاصلة ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زیاد شده، فهمیدم که راه زیادی را به اشتباه آمده&amp;zwnj;ایم به همین خاطر به راننده گفتم: &amp;laquo;امشب را همین&amp;zwnj;جا بیتوته می&amp;zwnj;کنیم و فردا صبح از همان راهی که آمده&amp;zwnj;ایم، باز می&amp;zwnj;گردیم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;فردا صبح سوار شدیم تا از همان راه دیروزی برگردیم اما از آن جا که صحراهای حجاز دارای شن&amp;zwnj;های نرم است و باد آن&amp;zwnj;ها را پیوسته حرکت می&amp;zwnj;دهد، نتوانستیم راهِ بازگشت را پیدا کنیم. هیچ اثری از راه دیشب بر سینة صحرا نبود از آن طرف، ماشین هم مرتّب در شن&amp;zwnj;ها فرو می&amp;zwnj;رفت، جهت&amp;zwnj;های متعددّی را چند فرسخ، چند فرسخ پیمودیم و سرانجام ره به جایی نبردیم و دوباره شب فرا رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;فردا صبح روز سوم، آب و بنزین هم تمام شد.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;ابرهای ناامیدی&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;همه وحشت&amp;zwnj;زده و ناامید شده بودیم. من به عنوان روحانی کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانة خدا آمده بودم گفتم: &amp;laquo;این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد. اما چاره&amp;zwnj;ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی، اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمة حیوانات خواهیم شد. بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و پایمان بی&amp;zwnj;رمق بیفتد، هر کس برای خود گودالی حفر کند و در آن گودال برود که اگر مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودال&amp;zwnj;ها جان بدهیم و حداقل بدن ما طعمة حیوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزیده و شن&amp;zwnj;ها را روی ما بریزد و در زیر شن&amp;zwnj;ها مدفون شویم.&amp;lt;br /&amp;gt;همه مشغول شدند و هر یک برای خود قبری کند و در این حال به حاجیان گفتم: جلوی قبر خود بنشینند تا به چهارده معصوم(ع) توسّلی بجوییم و خودم شروع به خواندن دعای توسّل کردم. ابتدا به رسول خدا(ص)، بعد به حضرت زهرا(س) و سپس به سایر امامان(ع)، وقتی به امام عصر(ع) رسیدم، روضه&amp;zwnj;ای خواندم و گریة زیادی کردیم. در این حال الهام شدم که همه با هم &amp;laquo;آقا&amp;raquo; را با این ذکر بخوانیم: &amp;laquo; یا فارس الحجاز أدرکنا، یا اباصالح المهدی ادرکنا، یا صاحب&amp;zwnj;الزمان ادرکنا&amp;raquo; همه با حال ناامیدی و گریه و زاری این ذکر شریف را تکرار می&amp;zwnj;کردیم و آقا را صدا می&amp;zwnj;زدیم.&amp;lt;br /&amp;gt;به حاجیان گفتم: &amp;laquo; با خدا قرار بگذارید که اگر نجات یافتیم همة اموالی که به همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم، با خدا عهد ببندیم که اگر نیازمندی به ما مراجعه کرد در حقّ او کوتاهی نکنیم و بقیة عمرمان را در برآوردن نیازهای مردم کوشا و ساعی باشیم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;اضطرار و انقطاع کامل&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;بعد از توسّل و توجّه، هر کسی مشغول راز و نیاز با خدای خود شده، من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپة کوچکی رفتم و با خدای خود سخنانی گفتم که بماند. به امام زمان عرضه داشتم: &amp;laquo;آقا جان اگر الان به فریاد ما نرسی، پس کی و کجا به فریادمان خواهی رسید&amp;raquo;. گریه و توسل عجیبی داشتم که قابل توصیف نیست. در مدّت عمرم چنین حالت شیرینی چه قبل و چه بعد از آن حادثه، دیگر در من پیدا نشد.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;باران رحمت&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;در حال توسّل و تضرّع بودم که ناگهان آقایی در شکل و شمایل یک مرد عرب، به همراه هفت شتر که بارهایی بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد. با آن&amp;zwnj;که بیابان صاف و همواری در مقابل من بود و همه چیز از مسافت دور قابل رؤیت و دیدن بود، اما من آمدن او را ندیدم و متوجّه نشدم. خیال کردم از عرب&amp;zwnj;های حجاز است و احیاناً شتربانی است که همراه شترهایش به مسافرت می&amp;zwnj;رود و یا شاید رهگذری است که تصادفاً از این بیابان عبور می&amp;zwnj;کرده است. با دیدن او به حدّی خوشحال شدم که از شادی در پوست خود نمی&amp;zwnj;گنجیدم. با دیدن او خود را در جَریه که مرز میان عربستان و عراق بود می&amp;zwnj;دیدم. با خود گفتم: این آقا حتماً راه رسیدن به &amp;laquo;جریه&amp;raquo; را می&amp;zwnj;داند و ما را راهنمایی خواهد کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;در حال بشاشت و شادمانی بودم که دیدم آن آقا به طرف من آمد، من هم از جا برخاستم و با خوشحالی به طرف او رفتم و به او سلام کردم. در پاسخ فرمود: &amp;laquo;علیکم السلام و رحمةالله و برکاته&amp;raquo;. به هم که رسیدیم روبوسی کرده، من صورت او را بوسیدم. شمایل او در اوج زیبایی و جذّابیّت بود، و چشم و ابرو و صورت بسیار زیبا و نورانی داشتند. پس از سلام و روبوسی به زبان عربی فرمودند: &amp;laquo;ضیّعتم الطریق؛ راه را گم کرده&amp;zwnj;اید؟&amp;raquo; &amp;lt;br /&amp;gt;گفتم: بله.&amp;lt;br /&amp;gt;فرمودند: من آمده&amp;zwnj;ام که راه را به شما نشان دهم.&amp;lt;br /&amp;gt;عرض کردم: خیلی ممنون.&amp;lt;br /&amp;gt;بعد فرمودند: از این راه مستقیم بروید و از میان آن دو کوه بگذرید، به دو کوه دیگر می&amp;zwnj;رسید، از میان آن&amp;zwnj;ها هم بگذرید، جادّه برای شما نمایان می&amp;zwnj;شود بعد طرف چپ را بگیرید تا به جریه برسید.&amp;lt;br /&amp;gt;آقا پس از نشان دادن راه فرمودند: &amp;laquo; النذور الّذی نذرتم لیس بصحیح؛ نذرهایی که کرده&amp;zwnj;اید، صحیح نیست&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;عرض کردم: چرا، آقای من؟ &amp;lt;br /&amp;gt;فرمودند: &amp;laquo;نذر شما مرجوح است، اگر همة دارایی خود را در راه خدا انفاق کنید چگونه به عراق می&amp;zwnj;روید؟ در حالی که شما چهل روز در عراق می&amp;zwnj;باشید و به زیارت امام حسین(ع) و امیرمؤمنان(ع) و سایر امامان(ع) مشرّف می&amp;zwnj;شوید، اگر آن چه راه همراه دارید، در راه خدا انفاق کنید، در مسیر، بدون خرجی می&amp;zwnj;مانید و مجبور به تکدّی و گدایی می&amp;zwnj;شوید و تکدّی هم حرام است. آن&amp;zwnj;چه را از مال و دارایی به همراه دارید، الان قیمت کرده و بنویسید و وقتی به وطن خودتان رسیدید به اندازة آن در راه خدا انفاق کنید، اکنون عمل به نذرتان مرجوح است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;سپس فرمود: &amp;laquo;رفقایت را صدا کن و فوراً سوار شوید، الان که به راه بیفتید اوّل مغرب در جریه هستید.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;دوستان ما هنوز در حال گریه و انابه و توسّل و تضرّع بودند و ما را نمی&amp;zwnj;دیدند، اما ما آنان را می&amp;zwnj;دیدیم. وقتی آن&amp;zwnj;ها را صدا کردم، با دیدن ما یک&amp;zwnj;باره از جا برخاستیم و با خوشحالی به طرف ما آمدند. یکی یکی سلام کرده، دست آقا را بوسیدند. آن&amp;zwnj;گاه حضرت فرمودند: &amp;laquo;سوار شوید و از همین راه بروید&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;به دوستان گفتم: &amp;laquo;آقا راه را به من نشان دادند، سوار شوید تا برویم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;یکی از حاجیان به نام &amp;laquo;حاج محمّد شاه حسینی&amp;raquo; به من گفت: &amp;laquo;حاج آقا! اگر راه بیفتیم ممکن است ماشین دوباره در شن&amp;zwnj;ها فرو رود یا این که مجدّداً راه را گم کنیم. بیایید پول&amp;zwnj;های نذر شده را همین الان به این مرد عرب به مقداری که می&amp;zwnj;خواهد بدهیم، تا زحمت کشیده تا رسیدن به مقصد ما را همراهی کند&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;آقا وقتی سخن حاجی مذکور را شنیدند، فرمودند: &amp;laquo;[شیخ اسماعیل] جلوی من به همة آن&amp;zwnj;ها بگو که نذر آن&amp;zwnj;ها صحیح نیست&amp;raquo;. من هم به حاج محمّد و سایر حجّاج گفتم: &amp;laquo;آقا می&amp;zwnj;فرمایند نذر شما مرجوح است و صحیح نمی&amp;zwnj;باشد، اگر همة دارایی و اموال&amp;zwnj;تان را الان در راه خدا بدهید با کدام پول می&amp;zwnj;خواهید به عراق بروید و از آن&amp;zwnj;جا به ایران برگردید؟ در عراق مجبور به تکدّی و گدایی می&amp;zwnj;شوید و گدایی هم حرام است&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;آن آقا همچنین فرمودند: &amp;laquo;من می&amp;zwnj;دانم پولی که همراه دارید برای شما در سفر کافی است وگرنه خودم به شما پول می&amp;zwnj;دادم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;ما دیدیدم نمی&amp;zwnj;توانیم آقا را با پرداخت پول با خود همراه کنیم، یک&amp;zwnj;باره به قلبم الهام شد که آقا اهل حجاز هستند و اهل حجاز در سوگند به قرآن و احترام به آن خیلی عقیده&amp;zwnj;مند می&amp;zwnj;باشند به همین خاطر قرآن کوچکی که در جیب بغلم بود بیرون آورده و ایشان را به قرآن سوگند دادم. &amp;lt;br /&amp;gt;آقا فرمودند: &amp;laquo;چرا به قرآن قسم می&amp;zwnj;خوری؟ به قرآن قسم نخور! باشد حالا که مرا به قرآن قسم دادی می&amp;zwnj;آیم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;سپس فرمودند: &amp;laquo;علی اصغر مقصّر است (که باعث گم شدن شما شد)، اکنون محمود رانندگی کند من هم وسط (صندلی کنار راننده) می&amp;zwnj;نشینم و شما (شیخ اسماعیل) هم کنار من بنشین به رفقا هم بگو زودتر سوار شوند.&amp;raquo; &amp;lt;br /&amp;gt;به محمودآقا گفتم: تورانندگی کن. آقا شترهایشان را همان جا خوابانیدند و خودشان کنار راننده نشستند و من هم کنار ایشان نشستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;حرکت&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;حاج محمود پشت فرمان نشست آقا به من فرمودند: &amp;laquo;بگو ماشین را روشن کند&amp;raquo;. در این حال هیچ یک از مسافران و راننده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها به نداشتن بنزین و آب توجّهی نداشتند. حاج محمود استارت زد، ماشین روشن شد و به راه افتاد. در این لحظه دیدم آقا، انگشت سبابه&amp;zwnj;اشان را حرکت دادند امّا من از رمز و راز آن آگاه نبودم.&amp;lt;br /&amp;gt;ماشین بدون این&amp;zwnj;که در شن&amp;zwnj;ها فرو رود، به سرعت راه خود را می&amp;zwnj;پیمود. وقتی از میان آن دو کوه گذشتیم همان&amp;zwnj;طور که آقا فرموده بودند دو کوه دیگر ظاهر شد. آقا فرمودند: &amp;laquo;بگو از میان این دو کوه حرکت کند&amp;raquo;. من به حاج محمود آقا گفتم: از وسط دو کوه حرکت کن.&amp;lt;br /&amp;gt;آقا با این که اصلاً فارسی سخن نگفتند و تنها با من به عربی صحبت می&amp;zwnj;کردند اما نام من و سایر زوّار و حجّاج و راننده&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دانستند و همه را به اسم، نام می&amp;zwnj;بردند و سخنان فارسی ما را متوجّه شده، پاسخ می&amp;zwnj;گفتند.&amp;lt;br /&amp;gt;وقتی به وسط دو کوه رسیدیم، حضرت به آسمان نگاهی کرده، فرمودند: &amp;laquo;الآن اوّل ظهر است. به راننده بگو بایستد. همه پایین بیایید و نماز خود را بخوانید. من هم نماز خود را بخوانم، بعد از نماز رفقا بعد از نماز سوار شده و ناهار را هم در ماشین بخورند تا اول مغرب ان&amp;zwnj;شاءالله به جریه برسیم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;من سخنان آقا را به حاج محمود گفتم، ایشان هم ماشین را نگه داشت. وقتی دوستان پیاده شدند آقا فرمودند: &amp;laquo;آب که ندارید؟&amp;raquo; عرض کردم: خیر، آبی نداریم. حضرت در این هنگام درختچة خاری را که به ضخامت یک عصا بود به من نشان دادند و فرمودند: &amp;laquo;آن درخت را که می&amp;zwnj;بینی، کنار آن چاهی است. بروید، آب بنوشید، وضو بگیرید و نماز بخوانید، مشک&amp;zwnj;ها را هم پُر کرده، ماشین&amp;zwnj;تان را هم آب کنید. من همین&amp;zwnj;جا نماز می&amp;zwnj;خوانم، من وضو دارم.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;وقتی به آن درختچه رسیدیم، چاهی دیدیم که آبی زلال و گوارا داشت و حدود یک وجب یا کمی بیشتر از سطح زمین پایین&amp;zwnj;تر بود. به راحتی دستمان به آب می&amp;zwnj;رسید و می&amp;zwnj;توانستیم از آن آب نوشیده و وضو بگیریم.&amp;lt;br /&amp;gt;خلاصه بعد از انجام کارها و خواندن نماز، آقا هم که نمازشان به پایان رسیده بود، تشریف آوردند و فرمودند: &amp;laquo;همه ناهارشان را داخل ماشین بخورند&amp;raquo; بعد از این که ماشین به راه افتاد، من مقداری آجیل و خوراکی برداشته، به حضرت تعارف کردم اما ایشان چیزی برنداشتند و فرمودند: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;خواهم&amp;raquo;. مقداری نان که خودم در &amp;laquo;شاهرود&amp;raquo; از گندم خوب و تمیز درست کرده بودم، به ایشان تعارف کردم که حضرت مقداری برداشتند اما ندیدم که بخورند.&amp;lt;br /&amp;gt;آن&amp;zwnj;گاه حضرت از بعضی از شهرهای ایران مانند همدان، کرمانشاه، مشهد تعریف کردند و از بعضی از علما مانند &amp;laquo;ملاّ علی همدانی&amp;raquo; تمجید نمودند. و دربارة حضرت &amp;laquo;آیت&amp;zwnj;الله وحید خراسانی&amp;raquo; ـ حفظه الله ـ که در آن زمان به شیخ حسین خراسانی معروف بودند، توجهی نموده، فرمودند: &amp;laquo;برکات و عنایات ما به ایشان می&amp;zwnj;رسد&amp;raquo;. آن&amp;zwnj;گاه مقداری هم به من امیدواری داده، فرمودند: &amp;laquo;شما ان&amp;zwnj;شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد&amp;raquo;. و درباره ناراحتی&amp;zwnj;هایی که داشتم، دلداری دادند، بحمدالله، آن گرفتاری&amp;zwnj;ها برطرف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;در طیّ مسیر دربارة بعضی از علما، صحبت&amp;zwnj;هایی به میان آمد ـ آقا از بعضی از مراجع مثل &amp;laquo;آیت&amp;zwnj;الله سیّد ابوالحسن اصفهانی&amp;raquo; و دیگر آقایان تعریف و تمجید کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;ایران از برکات اهل بیت برخوردار است&amp;lt;br /&amp;gt;حضرت در پاسخ بعضی از مسائلی که خدمتشان عرض می&amp;zwnj;کردم، می&amp;zwnj;فرمودند: &amp;laquo;همة این&amp;zwnj;ها از برکات ما اهل بیت است&amp;raquo;. در این حین عرضه داشتم: &amp;laquo;در جاده&amp;zwnj;های ایران، چند فرسخ به چند فرسخ، قهوه&amp;zwnj;خانه، آب، روشنایی و میوه است. اما این&amp;zwnj;جا هیچ چیز نیست&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;حضرت فرمودند: &amp;laquo;در همه جای ایران، نعمت وافر و فراوان است و همة آن&amp;zwnj;ها از برکات ما اهل بیت است&amp;raquo; و من غافل از همه جا و همه چیز، اصلاً متوجّه مقصود آن حضرت نبودم. ماشین همچنان راه خود را با قدرت می&amp;zwnj;پیمود تا این&amp;zwnj;که اول مغرب ـ همان &amp;zwnj;طور که آقا فرموده بودند ـ به جریه در مرز میان عراق و عربستان رسیدیم. &amp;lt;br /&amp;gt;در این هنگام آقا فرمودند: &amp;laquo;من دیگر می&amp;zwnj;روم. از این جا به بعد راه را به تنهایی نروید. امشب را در جریه بمانید، فردا یک قافلة صدتایی از مکّه می&amp;zwnj;آید، شما با آن قافله همراه شوید.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;عرض کردم: چشم! امشب همین جا می&amp;zwnj;مانیم. شما هم نزد ما بمانید و میهمان ما باشید. &amp;lt;br /&amp;gt;حضرت فرمودند: &amp;laquo;شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی، من هم اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می&amp;zwnj;سپارم و دوباره تکرار می&amp;zwnj;کنم. آن نذری که کردید، صحیح نیست. شما مراقب باشید که این&amp;zwnj;ها دارایی&amp;zwnj;شان را به کسی نبخشند همان&amp;zwnj;طور که قبلاً گفتم اموالتان را حساب کنید و بنویسید، بعد در وطن خودتان به اندازة آن انفاق کنید&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;ما حدود سه ساعت به ظهر مانده همراه آقا سوار ماشین شدیم و تا مغرب خدمت ایشان بودیم. امام عصر(ع) پیوسته مشغول ذکر بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری را می&amp;zwnj;گویند. شالی به کمرشان بسته بودند و به هیئت اعراب حجاز شمشیری بزرگ در طرف راست و شمشیر کوچکی در طرف چپ خود آویخته بودند و چیزی مانند یشناق (نوعی سرپوش) که عرب&amp;zwnj;ها بر سرشان می&amp;zwnj;اندازند، به سر مبارک انداخته بودند اما پیشانی نورانی و ابروهای کمند و چشمان جذّاب&amp;zwnj;شان کاملاً دیده می&amp;zwnj;شود و خیلی خوش&amp;zwnj;اخلاق بودند. در این هنگام من برای انجام کاری از ایشان اجازه خواستم. ایشان چند قدمی همراهی کردند و همین طور که مشغول صحبت بودم دیگر آقا را ندیدم، تازه فهمیدم که چه بر سرمان آمده است. &amp;lt;br /&amp;gt;رفقا را صدا زدم؛ حاج عبدالله! حاج محمد! کور باطن&amp;zwnj;ها! از صبح تا حالا حدمت آقا بودیم اما او را نشناختیم با گفتن این سخن و فهمیدن موضوع همه شروع به گریه کردند. صدای گریة حجّاج بلند شد. بر اثر گریه زیاد و سر و صدا، چند تا از شُرطه&amp;zwnj;ها و پلیس&amp;zwnj;ها با عجله در خیمه&amp;zwnj;ای که برپا کرده&amp;zwnj; بودیم آمدند و گفتند: &amp;laquo;کی مرده؟&amp;raquo; آنان خیال می&amp;zwnj;کردند کسی از گروه ما مُرده است و ما برای او گریه و زاری می&amp;zwnj;کنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;من گفتم: &amp;laquo;کسی نمرده، ما راه را گم کرده بودیم، حالا که راه را پیدا کرده&amp;zwnj;ایم، گریه می&amp;zwnj;کنیم&amp;raquo;. یکی از آنان گفت: &amp;laquo;خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، این که گریه ندارد&amp;raquo;. در این حال که ما با شُرطه&amp;zwnj;ها مشغول صحبت بودیم، صدای اذان بلند شد و مغرب شده بود. به راننده&amp;zwnj;ها گفتم: &amp;laquo;اسم شما را از کجا می&amp;zwnj;دانست؟ اصغرآقا اسم تو را از کجا می&amp;zwnj;دانست که فرمود: &amp;laquo;اصغر آقا مقصّر است&amp;raquo; اصغرآقا بنا کرد به سر زدن و گریه کردن و گفت: راست گفتید. تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم. گفتم: الحمدلله، عاقبتش بخیر شد، تو ما را گم کردی، اما الحمدلله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.2&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(255,0,0);&amp;quot;&amp;gt;نکته&amp;zwnj;های ناب&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;تشرّف کم نظیر آیت&amp;zwnj;الله نمازی شاهرودی در بردارندة لطایف و دقایقی است که به اندازة بضاعت این قلم به برخی از آن برداشت&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها و نکات اشارتی هر چند کوتاه می&amp;zwnj;رود و درک و دریافت حقایق پنهان دیگر به خوانندة فهیم و فرزانة موعود واگذار می&amp;zwnj;شود. ضمناً برخی از این نکته&amp;zwnj;ها در ذیل این تشرف توسط گردآورنده خاطرنشان شده است:&amp;lt;br /&amp;gt;1. احترام قلبی و قالبی فراوانی که انسان&amp;zwnj;ها ـ و حتی سایر پدیده&amp;zwnj;ها ـ در برابر معصومین(ع) دارند خود از آیات و معجزات است. چنان&amp;zwnj;چه در این تشرّف آمده: &amp;laquo;وقتی که آن&amp;zwnj;ها را صدا کردم با دیدن ما، یک&amp;zwnj;باره از جا برخاسته، با خوشحالی به طرف ما آمدند و یکی یکی سلام کردند و دستِ آقا را بوسیدند&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;2. معصومین به همة زبان&amp;zwnj;ها و لغات آشنایی دارند. در این تشرف با این&amp;zwnj;که امام زمان(ع) به زبان عربی با نمازی شاهرودی سخن می&amp;zwnj;گوید اما به ضمیر و زبان فارسی حجّاج آشنایی دارد، سخنان آنان را می&amp;zwnj;داند و نیّت ایشان را می&amp;zwnj;خواند و پاسخ آن&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;دهد و ایشان و حتی راننده&amp;zwnj;ها را به اسم می&amp;zwnj;خواند. در این&amp;zwnj;جا مناسب می&amp;zwnj;نماید که به دو روایت در این موضوع اشاره شود. در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) که مرحوم شیخ صدوق روایات مربوط به امام رضا(ع) را گردآوری کرده، بابی تحت عنوان &amp;laquo;باب معرفته بجمیع اللغات&amp;raquo; یعنی آگاهی و شناخت امام معصوم به همة زبان&amp;zwnj;ها وجود دارد. در آن&amp;zwnj;جا آورده شده:&amp;lt;br /&amp;gt;داوود بن قاسم جعفری روایت کرد و گفت: &amp;laquo;من با حضرت رضا(ع) هم غذا می&amp;zwnj;شدم، آن حضرت گاهی به زبان صقلبی (= اسلاوها) و گاهی به زبان فارسی غلامان خود را می&amp;zwnj;خواند و بسا من غلام خود را برای انجام کاری نزد آن حضرت می&amp;zwnj;فرستادم ایشان با زبان فارسی تکلّم می&amp;zwnj;کرد.&amp;raquo; در ادامه از اباصلت هروی آمده است: حضرت رضا، با افراد مختلف با زبان خودشان گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;کرد و به خدا قسم فصیح&amp;zwnj;ترین مردمان و آگاه&amp;zwnj;ترین آنان به هر زبان و لعنتی بود. روزی به حضرتش عرضه داشتم: &amp;laquo;ای پس رسول خدا! من در شگفتم از این&amp;zwnj;که شما به تمامی لغات این گونه تسلّط دارید&amp;raquo;. فرمود: &amp;laquo;ای پسر صلت! من حجّت خدا بر بندگان اویم و خداوند حجّتی را بر نمی&amp;zwnj;انگیزد که زبان آنان را نفهمد و لغاتشان را نداند. آیا این خبر به شما نرسیده که امیرمؤمنان علی(ع) فرمود: &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;اوتینا فصل الخطاب؛&amp;lt;br /&amp;gt;به ما نیروی داوری و سخن قاطع داده شده است. &amp;lt;br /&amp;gt;آیا این نیرو جز شناخت و معرفت به هر زبانی است؟&amp;raquo;3&amp;lt;br /&amp;gt;ختام این اشاره را حدیثی از باب الحجّه اصول کافی قرار می&amp;zwnj;دهیم. ابوبصیر می&amp;zwnj;گوید، به امام رضا(ع) عرض کردم: جانم به فدایت! امام با چه نشانه&amp;zwnj;هایی شناخته می&amp;zwnj;شود؟&amp;lt;br /&amp;gt;فرمود: &amp;laquo;به چهار خصلت و چهارم آن&amp;zwnj;که &amp;laquo;یکلّم الناس بکلّ لسان&amp;raquo; یعنی با مردم به هر زبانی سخن می&amp;zwnj;گوید. در همین هنگام مردی خراسانی بر ایشان &amp;lt;br /&amp;gt;وارد شد مرد خراسانی به زبان عربی با ایشان سخن گفت امّا امام به فارسی پاسخ او را داد. آن&amp;zwnj;گاه خراسانی به حضرت عرض کرد: &amp;laquo;به خدا سوگند چیزی مانع نشد که با شما خراسانی سخن نگویم مگر آن&amp;zwnj;که گمان بردم شما آن را به خوبی نمی&amp;zwnj;دانید&amp;raquo;. حضرت فرمود: &amp;laquo;سبحان&amp;zwnj;الله! وقتی من نتوانتم پاسخ تو را بدهم، پس فضیلت من بر تو چه خواهد بود؟&amp;raquo; آن&amp;zwnj;گاه فرمود: &amp;laquo;سخن هیچ انسان، پرنده، چهارپا و جانداری از امام پنهان نیست و هر کس در وی این خصلت&amp;zwnj;ها نباشد، امام نیست.&amp;raquo;4&amp;lt;br /&amp;gt;3. یکی از معجزات امام عصر(ع) که در این تشرّف آشکار شده جوشش چشمه&amp;zwnj;ای آب گوارا و زلال در آن بیابان برهوت است. افراد آگاه می&amp;zwnj;دانند برای رسیدن به آب در آن منطقه حداقل باید صد تا دویست متر حفّاری شود.&amp;lt;br /&amp;gt;4. در این تشرّف ـ چنان که آمد ـ امام زمان(ع) &amp;laquo;جمع میان صلاتین&amp;raquo; می&amp;zwnj;کنند یعنی نماز ظهر و عصر خود را در اول ظهر خواندند، همین کاری که شیعیان ما در مساجد و خانه&amp;zwnj;ها انجام می&amp;zwnj;دهند.&amp;lt;br /&amp;gt;5. یکی دیگر از آیاتی که از ایشان در این تشّرف به ظهور رسیده حرکت ماشین حجّاج بدون سوخت و بنزین است؛ مطلبی که در آن حال، حتی راننده&amp;zwnj;ها نیز از آن غافل بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;6. آن وجود بزرگوار با همة کارها و مأموریت&amp;zwnj;هایی که داشتند اما به خاطر سوگند دادن ایشان به قرآن، با زائران و حاجیان همراهی کردند اما از سوگند به قرآن نهی کردند و فرمودند: &amp;laquo;به قرآن سوگند نخور! چرا به قرآن قسم می&amp;zwnj;خوری؟ من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی و من تو را اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می&amp;zwnj;سپارم.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;7. حضرت دائم الذکر بودند و پیوسته نام خدا بر زبان&amp;zwnj;شان جاری بود.&amp;lt;br /&amp;gt;8. حضرت به آقای نمازی، بشارت رفع گرفتاری&amp;zwnj;ها دادند و مشکلات ایشان مرتفع گردید &amp;laquo;شما ان&amp;zwnj;شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;9. امام مهربان ما از سر بزرگواری و محبّت به شیعیان خود می&amp;zwnj;فرماید: &amp;laquo;من می&amp;zwnj;دانم پولی که همراه دارید، برای شما کافی است و به پول بیشتری نیاز ندارید و الاّ من به شما پول می&amp;zwnj;دادم&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;10. حضرت دربارة نعمت&amp;zwnj;های فراوان این سرزمین ولایت&amp;zwnj;مدار و دوستدار خاندان پیامبر ـ ایران عزیزـ می&amp;zwnj;فرماید: تمامی این نعمت&amp;zwnj;ها از ناحیة امامان معصوم(ع) است و افسوس که جای پرداختن به این مطلب در این مقام نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;11. حضرت بقیةالله(ع)، چندین مرتبه اشکال شرعیِ نذر حاجیان را یادآور می&amp;zwnj;شود و می&amp;zwnj;فرماید: &amp;laquo; این نذر به این ترتیب صحیح نیست&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;12. حاجیان آن فریادرس گرفتاران را با نام &amp;laquo;یا فارس الحجاز و یا أباصالح&amp;raquo; می&amp;zwnj;خوانند که پایان بخش مطلب را ختمی با این نام&amp;zwnj;های مبارک قرار داده، مطلب را به پایان می&amp;zwnj;بریم:&amp;lt;br /&amp;gt;هر مؤمنی که در بلای سختی گرفتار شده باشد و یا در امور دینی و دنیوی برای او مشکلی پیش آمده باشد، اگر به صحرا رفته و این کلمات را هفتاد مرتبه بگوید. حضرتش او را دریافته و به فریاد او می&amp;zwnj;رسد، ان&amp;zwnj;شاءالله؛&amp;lt;br /&amp;gt;یا فارسَ الحجاز أدرکنی، یا اباصالح المهدی أدرکنی، یا اباالقاسم أدرکنی و لا تَدَعْنی، فَانّی عاجزٌ ذلیلٌ.5&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;br /&amp;gt;عبدالحسین ترکی (شهرکرد)اباصالح المهدی&amp;lt;br /&amp;gt;ماهنامه موعود شماره 75 &amp;lt;br /&amp;gt;اباصالح المهدی&amp;lt;br /&amp;gt;پی&amp;zwnj;نوشت&amp;zwnj;ها:اباصالح المهدی&amp;lt;br /&amp;gt;1. باقی اصفهانی، محمدرضا، مجالس حضرت مهدی(ع)، ص 308.&amp;lt;br /&amp;gt;2. همان، صص 324-308اباصالح المهدی. &amp;lt;br /&amp;gt;3. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج 2، صص 554-553، باب 55.&amp;lt;br /&amp;gt;4. کلینی، اصول کافی، باب الحجّة، ج 1، ص 614، ح اباصالح المهدی747.&amp;lt;br /&amp;gt;5. در این باره ر.ک: مجتهدی سیستانی، سید مرتضی، صحیفة مهدیه.اباصالح المهدی&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/303374/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2009-07-05T17:06:10+01:00</dc:date>
        <dc:creator>ادم برفی</dc:creator>
        <title>علی(ع) در 8-10 سالگی!!!</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/303374/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot; color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;....یک سخن علی را در 8 سالگی یا 10 سالگی نقل می کنم تا زیبایی تعبیر ،تلقی،بیان و روح را بفهمید:&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot; color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;علی بچه ایست،در خانه پیغمبر است،اصلا در خانه ی او زندگی می کند. وارد اتاق میشود،میبیند خدیجه و پیامبر نماز میخوانند.برایش شگفت انگیز است که این ها چه میکنند!ندیده بود.بعد که تمام میشود میگوید چه کار می کردید؟&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot; color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;پیامبر&amp;nbsp; توضیح میدهد که:من مبعوث شدم از طرف خداوند و این نماز است که در برابر او میخوانم و تو را به توحید و نبوت خودم میخوانم.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;یک بچه ی 8 ساله،10 ساله ولو نابغه چه خواهد گفت؟؟یا فرار میکند بدون اینکه حرفی بزند یا اینکه میگوید هر چه خودتان می فرمایید،من چه می دانم این&amp;nbsp;حرف ها چیست؟!&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot; color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;ولی او میگوید(هنوز اسلام نیست ،تاریخ،تربیت،آن جنگ ها و پختگی ها نیست و این علی یک بچه عرب 8-10 ساله است):اجازه بدهید با پدرم مشورت کنم و نتیجه&amp;nbsp;تش را به شما میگویم!&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;font face=&amp;quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&amp;quot;&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;font color=&amp;quot;#993399&amp;quot; size=&amp;quot;3&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;strong&amp;gt;شب تا صبح نمی خوابد و در این باره می اندیشد.صبح می آید و میگوید&amp;lt;/strong&amp;gt;:&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#009900&amp;quot; size=&amp;quot;3&amp;quot;&amp;gt;من دیشب با خودم فکر کردم و دیدم وقتی خدا میخواست مرا خلق کند،با پدرم مشورت نکرده بود،حالا من می خواهم او را بپرستمش برای چه دیگر با پدرم مشورت کنم؟!هر چه هست بگو!اسلام را به من عرضه کن!!!...&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#009900&amp;quot; size=&amp;quot;3&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p align=&amp;quot;left&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#3333ff&amp;quot; size=&amp;quot;3&amp;quot;&amp;gt;دکتر علی شریعتی&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/149670/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-13T23:01:27+01:00</dc:date>
        <dc:creator>سیده رضوی</dc:creator>
        <title>باور نمی کنم خدا وجود داشته باشه! </title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/149670/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;div&amp;gt;&amp;lt;font size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع &amp;laquo;خدا &amp;raquo; رسیدند، &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد! &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;مشتری پرسید :چرا؟ &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده... &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟ &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند، &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;چون اگر وجود داشتند، &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند، &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000FF&amp;quot;&amp;gt;خدا هم وجود دارد! &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد. &amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148728/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-11T16:11:30+01:00</dc:date>
        <dc:creator>طیبه فاطمی</dc:creator>
        <title>خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148728/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot; style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت: چیزی بگو !&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک گفت: خسته ام.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت: از چه ؟&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت: مگر مرا نداری ؟&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;گنجشک سکوت کرد. بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:10pt;font-family:tahoma;&amp;quot; lang=&amp;quot;fa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;fa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff3366&amp;quot;&amp;gt;گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;@};-&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148725/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-11T15:56:11+01:00</dc:date>
        <dc:creator>طیبه فاطمی</dc:creator>
        <title>بهشت و جهنم چه شکلی هستن ؟؟</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148725/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:&amp;lt;br /&amp;gt; &amp;amp;quot;خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟&amp;amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;خداوند
آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد
نگاهی به داخل انداخت. &amp;lt;br /&amp;gt;درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی
آن یک ظرف خورش بود؛&amp;lt;br /&amp;gt; و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;افرادی
که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی
زده می آمدند. &amp;lt;br /&amp;gt;آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که
این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود&amp;lt;br /&amp;gt; و هر کدام از آنها به راحتی
می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. &amp;lt;br /&amp;gt;اما
از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
دستشان را برگردانند &amp;lt;br /&amp;gt;و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.&amp;lt;br /&amp;gt; خداوند گفت: &amp;amp;quot;تـــو جـــهنم را دیـــدی!&amp;amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;آنها
به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.&amp;lt;br /&amp;gt; آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!&amp;lt;br /&amp;gt;افرادِ
دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و تپل بوده،&amp;lt;br /&amp;gt; می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: &amp;amp;quot;نمی فهمم!&amp;amp;quot;
&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;خداوند جواب داد: &amp;amp;quot;ساده است!&amp;lt;br /&amp;gt; فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می
بینی؟&amp;lt;br /&amp;gt; اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های
طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!&amp;amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148721/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-11T15:44:11+01:00</dc:date>
        <dc:creator>طیبه فاطمی</dc:creator>
        <title>خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری كنی؟</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148721/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>
&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;تنها بازمانده یك كشتی شكسته به جزیره خالی از سكنه ای افتاد.&amp;lt;br /&amp;gt; او با دلی
لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. &amp;lt;br /&amp;gt;اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی
از نظر می گذراند ولی كسی نمی آمد.&amp;lt;br /&amp;gt; سرانجام خسته و از پا افتاده
موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت
كند &amp;lt;br /&amp;gt;و دارایی های اندكش را در آن نگه دارد. اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید &amp;lt;br /&amp;gt;كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان می رود.&amp;lt;br /&amp;gt;متاسفانه بدترین اتفاق ممكن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود.&amp;lt;br /&amp;gt;از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فریاد زد: &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;amp;quot;خدایا چطور راضی شدی با من چنین كاری كنی؟&amp;amp;quot; &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. &amp;lt;br /&amp;gt;كشتی ای آمده بود نجاتش دهد. &amp;lt;br /&amp;gt;مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید: &amp;lt;br /&amp;gt;شما ها از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ &amp;lt;br /&amp;gt;آنها جواب دادن: ما متوجه علایمی كه با دود میدادی شدیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;laquo;هر آنچه از جانب خدا رسد خیر مطلق است&amp;raquo;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148492/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-10T22:23:58+01:00</dc:date>
        <dc:creator>سیده رضوی</dc:creator>
        <title>پاداشی برای تغییر اوضاع .... خواندنی!</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/148492/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>

&amp;lt;font color=&amp;quot;#ff0000&amp;quot;&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;/font&amp;gt;
&amp;lt;div align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;gt;
&amp;lt;p dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;margin:0in 0in 0pt;text-align:center;&amp;quot; align=&amp;quot;center&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;b&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-size:14pt;font-family:arial;&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;تغییر اوضاع &amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/b&amp;gt;&amp;lt;b&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot; style=&amp;quot;font-size:14pt;font-family:arial;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/b&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;&amp;lt;b&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;font-size:14pt;font-family:arial;&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/b&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; style=&amp;quot;font-size:14pt;font-family:arial;&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:rgb(0,0,255);&amp;quot;&amp;gt;روزی پادشاهی سنگ نسبتا بزرگی را بر گذرگاهی باریک قرار داد، به گونه ای که ارابه ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند.&amp;lt;br /&amp;gt; خود نیز به کمین نشست تا واکنش مردم را ببیند. مدت ها گذشت... &amp;lt;br /&amp;gt;همه با دردسر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند. &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید. کوله بارش را زمین گذاشت و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود...&amp;lt;br /&amp;gt; ناگهان متوجه کیسه ای در زیر سنگ شد. کیسه را باز کرد.&amp;lt;br /&amp;gt; نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی. در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به روزگار،&amp;lt;br /&amp;gt; زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/146956/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-12-07T18:33:48+01:00</dc:date>
        <dc:creator>سیده رضوی</dc:creator>
        <title>از مناظره تــا سوزاندن کتاب مقدس !!</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/146956/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>
&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:center;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;در زمان قدیم در شهری باستانی دو دانشمند بودند &amp;lt;br /&amp;gt;که هیچکدام در ظاهر حرف دیگری را قبول نداشتند و علم یکدیگر را نیز زیر سوال میبردند؛ چرا که یکی از آنها خدا را قبول داشت و دیگری منکر وجود او بود!&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:center;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;یکبار در جمع مردم به مناظره پرداختند&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;آن شب مردی که منکر وجود خدا بود توبه کرد و در برابر محراب سر به خاک گذاشت .در حالی که مرد دیگر در خانه داشت کتابهای مقدس خود را می سوزاند......!!&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;p style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:center;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;اگه به چیزی درست اعتقاد نداشته باشیم &amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;font color=&amp;quot;#0000ff&amp;quot; size=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;خیلی زود نظرمون راجع بهش تغییر میکنه&amp;lt;/font&amp;gt; &amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;div style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/div&amp;gt;&amp;lt;p style=&amp;quot;text-align:right;&amp;quot;&amp;gt;&amp;nbsp;&amp;lt;/p&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/132745/clubname/mojtahediclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2008-11-13T19:41:45+01:00</dc:date>
        <dc:creator>طیبه فاطمی</dc:creator>
        <title>از سیره ی شیخ جعفر</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/132745/clubname/mojtahediclub</link>
        <description>&amp;lt;p&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;font-family:tahoma, &amp;#039;sans-serif&amp;#039;;&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;زندگی و سلوک عارف بالله جناب شیخ جعفر مجتهدی بگونه ای
خاص از دیگران متمایز است ، ایشان در توسل به ائمه معصومین (ع)&amp;nbsp; بسیار
استثنایی و ممتاز بوده&amp;nbsp; و در تمام مراحل زندگی شگفت خویش همواره منادی یک
پیام اصولی بودند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; :&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;laquo; &amp;lt;span style=&amp;quot;font-weight:bold;&amp;quot;&amp;gt;توسل و محبت خالصانه و هر چه بیشتر به اهل بیت
(ع )&amp;lt;/span&amp;gt; &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;بگونه ای که هیچ گاه از ایشان دیده نشد که جز فرا خواندن
افراد به سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) کار دیگری از ایشان سر زده باشد&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; .&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;سخن از کرامات و حکایات ایشان بیشتراز این جهت قابل توجه
است که یک عاشق و سالک راستین الی الله تا چه حد می تواند در این مسیر به تعالی
برسد ، در این صورت است که می بینیم داشتن کرامتی مثل طی الارض و صد ها کرامت بی بدیل
برای ایشان کاملا عادی است و ملاک اصلی در مکتب ایشان میزان خلوص نیت وتوسل به اهل
بیت (ع ) است&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; ...&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;مکتبی که ایشان خود را غلام آن می دانستند و به
عمل نیز آنرا ثابت کردند ... آنچه در این بخش در مورد زندگی این خدمتگزار اهل بیت
(علیهم السلام ) نقل شده تنها قسمت بسیار کوچکی از حکایاتی است که قابل نقل و ذکر
بوده و تنها قطره ای است از بسیار ... اما پیش از آن لازم است که در مورد شیوه
خودسازی و سلوک ایشان نکات بسیار مهمی را ذکر نماییم&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; .&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;گفتار زیر توسط استاد محمد علی مجاهدی از شاگردان خاص و
ارادتمندان جناب مجتهدی&amp;nbsp; در مورد شیوه سیر و سلوک ایشان نوشته شده که برای
آشنایی هر چه &amp;lt;br /&amp;gt;
بیشتر توصیه می کنیم پیش از خواندن سایر قسمتها آنرا مطالعه بفرمایید&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; :&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
1- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;شیوه سلوكی آقای مجتهدی در توسل مستمر به حضرات
معصومین (علیهم السلام) خصوصاً مولی الكونین حضرت ابی عبد الله الحسین (علیه
السلام) كاملاً نمودِ عینی پیدا می&amp;zwnj;كرد و اگر روزی صد بار نام سالار شهیدان را در
محضر ایشان بر زبان می&amp;zwnj;راندند در هر بار به حدی منقلب می&amp;zwnj;شدند كه بی&amp;zwnj;اختیار به سان
ابر بهار می&amp;zwnj;گریستند و بغضی دیر پای گلوی ایشان را در هم می&amp;zwnj;فشرد، به طوری كه اغلب
قادر به ادامه صحبت نبودند و كلامشان در این حال ناتمام می&amp;zwnj;ماند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
2- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;میزان محبتی كه در اعماق وجودشان نسبت به ائمه اطهار
(علیهم السلام) ریشه دوانیده بود، در بیان و توصیف نمی&amp;zwnj;گنجد و می&amp;zwnj;فرمودند كه&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;به بركت محبت این ذوات مقدس راه چندین ساله را می&amp;zwnj;توان
در فاصله زمانی كوتاهی طی كرد و حجاب&amp;zwnj;ها را از میان برداشت&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;. &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;مرحوم حجت الاسلام نصیری بر این باور بود كه&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;میزان محبتی كه در قلب جناب مجتهدی نسبت به آل الله
وجود دارد اگر در میان مردم تقسیم كنند همه مردم عاشق آن ذوات مقدس می&amp;zwnj;گردند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;! &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
3- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;بارها آقای مجتهدی بر این نكته پای می&amp;zwnj;فشردند كه&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;خدمت خالصانه به خلق خدا خصوصاً به شیعیان و
محبان آل الله، راه دور و دراز مقصود را نزدیك می&amp;zwnj;كند و در اثر توفیق خدمت می&amp;zwnj;توان
جاده صد ساله را به گامی طی كرده، و دل شكسته&amp;zwnj;ای را به خاطر خدا آباد كردن می&amp;zwnj;تواند
پشتوانه مطمئنی برای آبادی دنیوی و برزخی و اخروی انسان باشد&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;. &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
4- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;جناب ایشان اهل سلسله&amp;zwnj;ای نبودند چرا كه مجذوبان سالك
را با سلسله و خانقاه كاری نیست. روزی به من فرمودند كه&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;در مسیر سیر برزخی خود به مكانی رسیدم كه با
موانعی مخصوص محصور شده بود و اقطاب را در آن مكان گرد آورده بودند وقتی از علت آن
جویا شدم گفتند كه اینان باید در انتظار مریدان خود بنشینند تا به همراه آنان در
پیشگاه عدل الهی حاضر گردند و پاسخگوی ارشادات خود باشند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;. &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
5- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;ادب&amp;nbsp; آقای مجتهدی زبانزد خاص و عام بود و برای
ذراری ائمه اطهار (علیهم السلام&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;)
&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;خصوصاً، احترام فوق العاده&amp;zwnj;ای قایل بودند و پیش از عارضه
سكته مغزی، در پیش پای آنان تمام قد بلند می&amp;zwnj;شدند و به ندرت اتفاق می&amp;zwnj;افتاد كه در
حضور آنان بنشینند و به هنگام خداحافظی در نهایت ادب آنان را تا در خروجی بدرقه می&amp;zwnj;كردند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
6- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;برای زایران حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا &amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;(&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;علیه السلام) و
كریمه اهل بیت حضرت معصومه (علیها السلام) و كسانی كه برای زیارت مسجد جمكران می&amp;zwnj;رفتند،
احترام زایدالوصفی از خود نشان می&amp;zwnj;دادند، خصوصاً زایرانی كه با قلبی شكسته و با
حالی زار و خسته توفیق بر قراری ارتباط معنوی با این ذوات مقدس را پیدا می&amp;zwnj;كردند
با پذیرایی روحانی این مرد بزرگ رو به رو می&amp;zwnj;شدند و به هنگام حضور در عتبات عالیات
نیز همین شیوه مرضیه را درباره زایران معمول می&amp;zwnj;داشتند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
7- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;جناب آقای مجتهدی می&amp;zwnj;فرمودند كه&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;هر سالكی به رفیق راه نیاز دارد تا به اتفاق در
مسیر مشتركی كه دارند طی طریق كنند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;
. &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;nbsp;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;از مرید بازی جداً در پرهیز بودند و آن را دام راه
اولیا می&amp;zwnj;دانستند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
8- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;جناب آقای مجتهدی علاوه بر قرآن كریم و نهج&amp;zwnj;البلاغه و
صحیفه سجادیه و ادعیه مأثوره، یاران همراه را به مطالعه غزلیات حافظ و وحدت
كرمانشاهی و نیز مراثی عاشورایی عمان سامانی و حجت الاسلام نیرتبریزی تشویق می&amp;zwnj;كردند
و خود نیز در ضمن توسلات از اشعار این بزرگان غافل نمی&amp;zwnj;شدند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
9- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;در محفلی كه ایشان حضور داشتند جایی برای غیبت و تهمت
وجود نداشت، زیرا جاذبه وجودی ایشان اجازه صحبت&amp;zwnj;های متفرقه را به احدی نمی&amp;zwnj;داد چه
رسد به مطالبی كه آلوده به دروغ و غیبت و تهمت باشد! محضر ایشان سرشار از معنویت و
شور و حال بود و انسان در محضر آن مرد خدا احساس سبكباری عجیبی می&amp;zwnj;كرد به طوری كه
گاه وجود خود را نیز فراموش كرده و از گذشت زمانی بیخبر می&amp;zwnj;ماند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
10- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;ایشان هیچگاه دستور و یا ذكری به افراد نمی&amp;zwnj;دادند و
اگر باطناً ناگزیر از این امر می&amp;zwnj;شدند آن را به صورت غیر مستقیم بیان می&amp;zwnj;كردند.
مثلاً اگر بر طرف شدن مشكل فردی را در رفتن به مسجد جمكران می&amp;zwnj;دیدند. می&amp;zwnj;فرمودند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;انشاءالله به مسجد جمكران می&amp;zwnj;رویم و در آنجا دامن حضرت
ولی عصر (علیه السلام) را می&amp;zwnj;گیریم و مشكل خود را بر طرف می&amp;zwnj;كنیم&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;. &amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
11- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;حضرت آقای مجتهدی به ندرت به تعریف و یا تكذیب افراد
می&amp;zwnj;پرداختند مگر این كه خود را باطناً ناگزیر می&amp;zwnj;دیدند، و تكذیب ایشان نیز گزنده
به نظر نمی&amp;zwnj;رسید به شكلی كه اگر قرار بود كه صفت زشت یا عمل نكوهیده یك مدعی سلوك و
ارشاد را&amp;nbsp; مورد نقد قرار دهند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;nbsp;
:&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;اولاً در پاسخ سئوال كننده، نام طرف را تكرار نمی&amp;zwnj;كردند
و با ایراد مثالی از دیگران، مسأله را مورد بررسی قرار می&amp;zwnj;دادند و به هنگام تعریف
از اشخاص نیز، شور و حال فعلی آن شخص را در نظر می&amp;zwnj;گرفتند و بی&amp;zwnj;آنكه گذشته و یا
آینده او را در تعریف خود دخیل بدانند، در جمله&amp;zwnj;ای كوتاه نظر خود را ابراز می&amp;zwnj;داشتند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
12- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;من شخصاً در طول آشنایی دامنه دار و طولانی خود
با&amp;nbsp; آقای مجتهدی هرگز مشاهده نكردم كه ایشان دیناری از افراد پول دریافت
دارند و یا از افراد انتظار مادی و مالی داشته باشند، بلكه مطلب كاملاً بر عكس بود
و ایشان برای رفع مشكلات مالی افراد از خود مایه می&amp;zwnj;گذاشتند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt; &amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
13-&amp;nbsp; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;آقای مجتهدی در صورتی كه یكی از دوستان خود را
در خور شنیدن رازی می&amp;zwnj;دیدند و باطناً خود را از این امر ناگزیر می&amp;zwnj;یافتند از تجربه&amp;zwnj;های
سلوكی خود یا خاطره&amp;zwnj;های شیرینی كه داشتند با او صحبت می&amp;zwnj;كردند و این گونه نبود كه
هر كس كه از راه برسد این توفیق شامل حالش گردد! و تعداد این دوستان رازدار حضرت
آقای مجتهدی از انگشتان دست تجاوز نمی&amp;zwnj;كرد و این كه امروز هركجا می&amp;zwnj;روید صحبت از
ایشان و مكاشفات و كرامات آن مرد خدا است اغلب این گفتگوها با واسطه صورت می&amp;zwnj;گیرد
یعنی این مطلب را در جایی شنیده و یا خوانده&amp;zwnj;اند و از همین روی اختلافات و تفاوت&amp;zwnj;هایی
در نقل قول&amp;zwnj;ها راه می&amp;zwnj;یابد كه گاه اصل مطلب را زیر سؤال می&amp;zwnj;برد&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;!&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
14- &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;در انتساب برخی از مطالب به آقای مجتهدی باید جداً
تردید كرد زیرا برخی از آنها با روش سلوكی آن مرد بزرگ منافات دارد. امیدواریم كه
طالبین راستین ، از روش سلوكی و نقطه نظرات ایشان به خوبی واقف گردند و در عدم
پذیرش مطالب سخیفی كه با كیان و شخصیت آن بزرگوار در تضاد است، تردید نكند و حداقل
در صورت تردید با مراجعه به یاران صادق و راستین ایشان صحت و سقم مطلب را جویا
شوند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
15-&amp;nbsp; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;آقای مجتهدی احدی را تحت عناوینی از قبیل:
جانشین و نایب مناب خود معرفی نكرده&amp;zwnj;اند و اگر چنین اتفاقی صورت می&amp;zwnj;گرفت با شیوه سلوكی
ایشان كاملاً در تضاد بود، چرا كه روش سلوكی مجذوب سالك با روش متداول در سلسله&amp;zwnj;های
درویشی كاملاً فرق می&amp;zwnj;كند و كار سالكان مجذوب آن هم از نوع خانقاهی آن را نباید با
شیوه مجذوبان سالك یكی دانست&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.&amp;lt;br /&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;
16-&amp;nbsp; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;آقای مجتهدی بارها بر این مطلب تأكید می&amp;zwnj;كردند
كه صرف حضور افرادی در محضر انسان&amp;zwnj;های وارسته و راه رفته نمی&amp;zwnj;تواند ملاك كمال
سلوكی آنها باشد، بلكه نشان دهنده توفیقی است كه هر از گاه خداوند نصیب آنان می&amp;zwnj;سازد
تا از مشاهده اولیای خدا به خود آیند و پا در راه خود سازی بگذارند و با تزكیه نفس
و تحمل ریاضت&amp;zwnj;های شرعی عملاً در راه سلوك الی الله گام بردارند و می&amp;zwnj;فرمودند&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo; &amp;lt;span dir=&amp;quot;rtl&amp;quot; lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot; xml:lang=&amp;quot;ar-sa&amp;quot;&amp;gt;هر سالكی باید با پای خود این مراحل را طی كند و با
پای دیگران نمی&amp;zwnj;توان طی طریق كرد&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;span dir=&amp;quot;ltr&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;.
&amp;raquo;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;/p&amp;gt;



</description>
    </item>
</rdf:RDF>

