<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://m_hehdarzadeh.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب مریم حیدر زاده</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-02-12T15:05:25+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/8040/clubname/m_hehdarzadeh"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/666/clubname/m_hehdarzadeh"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/664/clubname/m_hehdarzadeh"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/616/clubname/m_hehdarzadeh"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/8040/clubname/m_hehdarzadeh">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-26T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>پارسا پارس نژاد</dc:creator>
        <title>مصاحبه با مریم حیدر زاده ( فرستاده شده توسط كیت&amp;zwnj;كت )</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/8040/clubname/m_hehdarzadeh</link>
        <description>با سلام &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: متولد چه سالی هستی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: متولد 29 آبان سال 1356 در بیمارستان شهدای تهران به دنیا آمدم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: از خودت بگو؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: فرزند اولم و دو تا خواهر کوچک تر از خودم دارم, نرگس دانشجوی سال آخر برق الکترونیک و مرضیه دانشجوی سال سوم نمایش, خودم هم فارغ التحصیل حقوق قضایی از دانشگاه تهران هستم. پدرم بازنشسته ارتش و مادرم هم کارمند بودند. ولی به خاطر نگهداری از من مدت&amp;zwnj;هاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد و ساکن سعادت آباد هستیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: از چه سنی شعر می گفتی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: همیشه مادرم تعریف می&amp;zwnj;کند که از سه , چهار سالگی جملاتی را که می گفتم آخرشان یک شباهتی به هم داشت البته خودم که یادم نمی&amp;zwnj;آید. ولی از 8 سالگی یادم هست که شعر می&amp;zwnj;گفتم و شعرهایم را به کمک معلم&amp;zwnj;هایم تصحیح می&amp;zwnj;کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: شروع کار حرفه&amp;zwnj;ایت از کجا بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: شروع کار حرفه ای من درسال 75 با یک برنامه تلوزیونی به نام با طراوت به کارگردانی آقای کاشانی بود که خیلی به ایشان سلام می&amp;zwnj;رسانم و تشکر می&amp;zwnj;کنم چون برای من زحمات زیادی کشیدند. اجرا بخش عربی این برنامه با من بود بعد اولین کتابم به نام پروانه&amp;zwnj;ات خواهم ماند در اردیبهشت 77 منتشر کردم. سال 78 کتاب ماه تمام من, سال 79 تقصیر من نبود, سال 80 مجموعه نامه های عاشقانه , سال 81 یا تو یا هیچ کس, سال 82 دیگه می&amp;zwnj;ذارمت کنار, سال 83 مجموعه نثر نامه هایی که پاره کردی و پاییز 83 کتاب اون یکی رو جز من داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: اولین کاستی را که دکلمه کردی کدام بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: انتشارات کتاب به پیشنهاد آقای کاشانی کارگردان برنامه با طراوت بود. وقتی استقبال از این برنامه را دیدند خیلی اصرار کردند که کتاب منتشر کنم. بعد از آن هم پیشنهاد کردند چون سبک خواندنت با سبک های دیگر متفاوت است بهتر است اشعارت را بخوانی این طوری مخاطب بیشتری پیدا می&amp;zwnj;کنی من هم اشعارم را در (( مثل هیچ کس)) اولین کاستی بود که دکلمه کردم و سال 80 دومین کاستم به خاطر تولدت با آهنگسازی فریبرز لاچینی بود که فقط دکلمه من بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: دوست داری کدام خواننده اشعارت را بخواند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: روی این مسئله تعصب ندارم که کدام خواننده اشعار من را بخواند. ولی هر کس صدایش قشنگتر باشد و با اشعار من ارتباط برقرار کند من با او همکاری می&amp;zwnj;کنم, ولی خواننده&amp;zwnj;ای که خیلی محبوب من است و بیشتر از همه در کار کردن با ایشان راحت تر هستم آقای عصار است, چون به صدایشان علاقه مند هستم ولی تا به حال پیش نیامده با هم همکاری کنیم شاید به دلیل متقاوت بودن سبک خواندنشان باشه و شعرهایی که انتخاب می&amp;zwnj;کنه با شعرهای من فرق می&amp;zwnj;کنه, ولی خب خودشان می&amp;zwnj;دانند که من صدایشان را خیلی دوست دارم و حتما هم نباید که شعرهای من را بخوانند.!!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: آیا ناراحت نیستی کسانی بدون اجازه تو شعرهایت را خواندند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: اکثر خواننده های لس آنجلسی اشعار من را بدون اجازه می&amp;zwnj;خوانند و من باید این مسئله را خودم دنبال کنم, چون در ایران حق کپی رایت وجود ندارد, خودم باید وکیل بگیرم و به آنجا بروم که آن هم مستلزم هزینه&amp;zwnj;های زیادی است مثل ویزا و خیلی چیزهای دیگر.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: کدام اشعارت را بیشتر دوست داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: همه شعرهایم را دوست دارم, ولی قشنگترین شعری که گفتم یک نامه بی&amp;zwnj;جواب و سلام بهونه قشنگم برای زندگی بود که از همه بیشتر دوستش دارم و از بین ترانه ها(نفرین ) آقای چاووشی را دوست دارم. شعر من را خیلی زیبا خواندند و من از اینجا از ایشان تشکر می کنم کار آقای اعتمادی هم خوب است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: تنهایی را دوست داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: آره , تنهایی را دوست دارم همان طور که می&amp;zwnj;دانید اکثر شعرا عاشق تنها هستند عاشق تنهایی&amp;zwnj;ام , چون هر چیزی که خلوت آدم را به هم بزند و من را اذیت کند از آن بیزارم. تنها نعمت بزرگی است و اکثر شبها شعر می&amp;zwnj;گویم, چون با سکوتش سازگارتر هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: موضوعات شعرهایت را چگونه انتخاب می&amp;zwnj;کنی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: ترجیح می&amp;zwnj;دهم موضوعی را که در خلوت خودم و در تنهایی&amp;zwnj;ام به ذهنم می&amp;zwnj;رسد را بنویشم تا اینکه در مورد چیزی که به من گفته می&amp;zwnj;شود, چون هر موضوعی که به آدم پیشنهاد شود راحت می&amp;zwnj;شود نوشت ولی چیزی که به ذهن آدم بیاید دلنشین&amp;zwnj;تر است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: چه شعرای ایرانی را دوست داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: حافظ از آن شاعرهایی است که من خیلی دوستش دارم و خیلی هم به فال حافظ اعتقاد دارم. همیشه برای کوچکترین کاری که بخواهم انجام بدهم فال حافظ می&amp;zwnj;گیرم. ما شبی دست بر آریم و دعایی می&amp;zwnj;کنیم/ غم هجران تو را چاره به جایی می&amp;zwnj;کنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
اشعار نیما, فروغ و مولانا را هم هر روز می&amp;zwnj;خوانم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: از روحیات خودت بگو؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: برعکس همه از فصل بهار بدم می&amp;zwnj;آید. عاشق پاییزم اما ماه اردیبهشت را خیلی دوست دارم. گل سرخ و رنگ قرمز را دوست دارم از رنگ آبی متنفرم. از سفر کردن خوشم نمی&amp;zwnj;اید مگر قصدم کره ماه باشد. خیلی احساساتی و هیجانی هستم و به عشقی که دارم خیلی حسود و انحصار طلبم و در بدترین شرایط , نوشتن آرومم می&amp;zwnj;کند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: از چه ورزشی خوشت می&amp;zwnj;اید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: فوتبال و اسکی ورزشهای مورد علاقه من است. شدیدا طرفدار پرسپلیسی هستم و پرسپولیسی ها را دوست دارم, ولی متعصب&amp;zwnj;ترین آنها علی انصاریان است. علاقه&amp;zwnj;ام به پرسپولیس به حدی است که در بازی های مهم من به اردوی آنها می&amp;zwnj;روم . &amp;lt;br /&amp;gt;
از خارجی ها هم منچستر و رئال مادرید و میلان ایتالیا تیم های خوبی هستند و بازی&amp;zwnj;هایشان را دنبال می&amp;zwnj;کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: ازدواج کردی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده:: خوشبختانه ازدواج نکردم و اصلا هم به ازدواج فکر نمی&amp;zwnj;کنم, چون انتخاب کردن کار خیلی سختی است من زیاد ایراد می&amp;zwnj;گیرم و شاید یکی از دلایلی که تا به حال ازدواج نکردم این باشد که کسی که من در تصورم هست اصلا وجود خارجی ندارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: رشته&amp;zwnj;ای را که انتخاب کردی دوست داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: کلاس پنجم ابتدایی که بودم دوست داشتم پزشک بشوم ولی در دوره دبیرستان تصمیمم عوض شد . در دانشگاه رشته حقوق خواندم ولی رشته ام را اصلا دوست ندارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: از چه فیلمی خوشت می&amp;zwnj;آید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: بهترین فیلم من لیلا ساخته داریوش مهرجویی است . بیشتر فیلم هایی که ساخته می&amp;zwnj;شود فیلم&amp;zwnj;های خوبی نیستند. بازیگرهای مورد علاقه&amp;zwnj;ام : لیلا حاتمی , علی مصفا, محمد رضا فروتن و عربنیا هستند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سوال: در آخر حرفی داری بگویید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدرزاده: آرزو می&amp;zwnj;کنم همه به آرزوهایی که نرسیدند برسند.&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/666/clubname/m_hehdarzadeh">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-25T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>پارسا پارس نژاد</dc:creator>
        <title>مصاحبه روزنامه ایران با مریم (دو آتیشه&amp;zwnj;ها نخونن!)</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/666/clubname/m_hehdarzadeh</link>
        <description>تأثیرگذاران بر مریم حیدرزاده&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پاییز&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
من عاشق پاییز هستم. پاییز پادشاه فصل هاست. اول پاییز كه مى شود، دوستان من به من زنگ مى زنند و مى گویند، عیدت مبارك.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بهانه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;او&amp;raquo; قشنگ ترین بهانه زندگى من است. او باعث خلق تمامى آثارم شده است. با &amp;laquo;او&amp;raquo; زندگى ام معناى دیگرى پیدا كرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
با خط به خط شعرهایش زندگى مى كنم. ساده ترین كارهاى زندگى ام را با تفأل به حافظ انجام مى دهم. او همیشه جوابم مى دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
موسیقى &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گاهى یك قطعه موسیقى دو سه سال مرا مشغول مى كند. یكى از این قطعه ها لالایى است كه لورینا مك كنت خوانده. یك ملودى یونانى.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
راستش من شعرهاى مریم حیدرزاده را دوست ندارم و این حق من است. اما این حق من نیست كه تأثیر او را بر بسیارى از جوان هاى علاقه مندش انكار كنم. بدون شك خیلى ها شعرهاى او را دوست دارند و زیرلب زمزمه مى كنند. از همین رو بود كه به احترام دوستانى كه میل زدند و او را براى گفت وگو پیشنهاد دادند، این هفته به سراغ او رفته ام.او دخترى صادق و مهربان است و در مدت كوتاهى كه با هم گفت وگو مى كردیم از این مصاحبت احساس خوشایندى داشتم. امیدوارم او نیز چنین بیندیشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ معمولاً شاعران به ماجراى دوستى یه جور دیگه نگاه مى كنن. این یه جور دیگه، براى شما چه جوریه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من دوستان زیادى ندارم، منتها كیمیا هستند. یعنى ترجیح مى دهم تعدادشان كم باشد اما خب، سرمایه هایى باشند كه همیشه بشود روى آنها حساب كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ چرا دوستان زیادى ندارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دوستان &amp;laquo;صمیمى&amp;raquo; زیادى ندارم. وگرنه به نوعى همه كسانى كه مخاطب شعر من هستند، دوست من به شمار مى آیند. ولى دوستان صمیمى كه در جریان سطر به سطر زندگى من باشند، شاید از تعداد انگشتان دست تجاوز نكند.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ صمیمى ترین آنها كیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دوستى دارم به اسم الهام كه &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1780;ـ&amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779; سال است با هم دوستیم. او تنها كسى است كه از هیچى از كتاب زندگى من بى خبر نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ هیچى؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; هیچى.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ واقعاً هیچى؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; واقعاً هیچى.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ یعنى من مى توانستم به جاى شما با الهام گفت وگو كنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله، مى توانستید.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ و بعد گفت وگوها شبیه هم مى شد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; اختلاف زیادى پیدا نمى كرد. شاید كلماتش كمى تغییر مى كرد ولى مضمون یكى بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ با الهام همسن هستید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، او سه سال از من كوچكتر است و یك ماه دیگر هم ازدواج مى كند و من خیلى تبریك مى گویم و خیلى ....&amp;lt;br /&amp;gt;
\ حسرت مى خورید!!!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه حسرت نمى خورم. اما ناراحتم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ چرا؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; ناراحتم چون عرف و عادت سال ها این جورى بوده كه ازدواج یك دوست بین رابطه هاى صمیمانه فاصله مى اندازد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ اگر این اتفاق براى شما افتاده بود، باز هم همین قدر ناراحت بودید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; این را باید از الهام بپرسید.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ظاهراً شما و الهام كه با هم فرقى ندارید!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; از خودم مطمئن هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آهان! پس از الهام مطمئن نیستید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چرا از اون هم مطمئنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ نمى فهمم، پس از آقاى خاتمى مطمئن نیستید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، از شوهر الهام مطمئن نیستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ اینكه یك نفر از سطر به سطر زندگى آدم خبر داشته باشد، ایجاد نگرانى نمى كند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چرا نگرانى؟&amp;lt;br /&amp;gt;
\ نگرانى از اینكه مبادا او یك روز به نحو دیگرى از این اطلاعات استفاده كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; به نظر من قبل از اینكه در جریان سطر به سطر زندگى آدم قرار بگیرد باید به یك اعتماد مشترك با او رسید. وقتى این اعتماد حاكم باشد، حس خوبى به آدم دست مى دهد. یعنى وقتى خوشحالید احساس مى كنید كه یك نفر دیگر هم با شما خوشحال است و وقتى ناراحتید هم همین طور.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دوست شاعر هم دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، ندارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ چرا؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نمى دانم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شاید چون شاعران با هم كنار نمى آیند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نمى دانم. من شاعرها را خیلى دوست دارم ولى نمى دانم چرا با هیچكدام دوست نیستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دوستانى هم دارید كه شعر شما را به شدت نقد كنند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، متأسفانه. هرچى براى آنها مى خوانم مى گویند قشنگ است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ پس لابد اصلاً گوش نمى دهند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چرا گوش مى دهند. البته یكى شان مى گوید چرا تو همیشه اینقدر غمگین شعر مى گویى و نمى شود كاست هایت را تا آخر گوش كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ راست مى گوید. چرا نمى شود كاست هاى شما را تا آخر گوش كرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; زیرا &amp;laquo;زندگى رسم خوشایندى نیست&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب وقتى به نظر شما &amp;laquo;زندگى رسم خوشایندى نیست&amp;raquo;، چطور مى توانید در شعرهایتان از مهتاب و گل و پاكى و این جور چیزها بگویید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; مى نویسم براى آن كسى كه دوستش دارم، شاید معجزه اى شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آن كسى كه دوستش دارید یك معشوق مجازى است یا واقعیت دارد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه... كاملاً واقعیت دارد. یك اردیبهشت ماهى رعناى دوست داشتنى و نازنین.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ پس بگذارید حدس بزنم چه كسى است؟ اردیبهشت ماهى و رعنا... رعنا... ببینم! یك قهرمان بدنسازى نیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; تو را خدا واردش نشوید.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ بسیار خب، اما بگویید بدانم چطور وقتى آدم یك نفر را دوست دارد، بعد مى تواند احساس كند كه زندگى رسم خوشایندى نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; تنها در یك صورت، وقتى كه آن طرف، آدم را دوست نداشته باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آهان! پس ماجرا، عشق یك سره است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دقیقاً.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ و اگر دو سره مى شد، زندگى رسم خوشایندى بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; مسلماً.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ولى شاید در این دنیا چیزهاى دیگرى هم براى دلبستن وجود داشته باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; درست است. اصلاً خیلى ها مى گویند عشق یعنى &amp;laquo;نرسیدن&amp;raquo;، از جمله آن كسى كه من خیلى دوستش دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ یعنى او مى خواهد به هم نرسید كه عاشق بمانید؟!!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دقیقاً.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب، این آدم كه بیمار است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; جداً؟! ولى خیلى ها این طور فكر مى كنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب، همه شان بیمارند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نمى دانم. شاید فكر مى كنند كه در كنار هم بودن از گرما و حرارت عشق مى كاهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ نظر خود شما چیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من از خودم مطمئنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شما چقدر از خودتان مطمئنید!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; این اعتماد به نفس آبان ماهى من همیشه به كمكم مى آید.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ مثل اینكه شما به ماجرا ماه ها اعتقاد زیادى دارید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; خیلى... خیلى... باور مى كنید كه من &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1778;ـ&amp;amp;#1777;&amp;amp;#1776; مجله را فقط به خاطر طالع بینى مى گیرم؟&amp;lt;br /&amp;gt;
\ و بعد زندگى تان را بر اساس این طالع بینى ها تنظیم مى كنید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، بر اساسش بنیان گذارى نمى كنم ولى بعضى چیزهایش كه درست در مى آید برایم جالب است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ مثلاً آخرین چیزى كه در طالع بینى به شما گفته شد و درست درآمد چه بوده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; یك خبر غیرمنتظره كه دو سه روز پیش به من رسید. قبل از آن با ذكر روز و تاریخ گفته شده بود كه این خبر مى رسد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ پس لابد به فال هم اعتقاد دارید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; فال را هم دوست دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دوست دارید یا اعتقاد دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دوست دارم ولى فال را زیاد جدى نمى گیرم. اما چند روز قبل رفتم پیش یك آقاى ستاره شناس كه او خیلى درست پیشگویى مى كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خداى بزرگ! شما پیش ستاره شناس مى روید؟ من فكر مى كردم از زمان خیام به این طرف ما دیگر ستاره شناس نداریم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، او بسیار به كارش وارد است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ یعنى چه كار مى كند كه به كارش وارد است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; ساعت و روز و ماه دقیق تولد را مى پرسد و بر اساس آن آینده تان را مى گوید. ساعت خیلى برایشان مهم است. البته به نظرم حس ششم ایشان هم خیلى قوى است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دوستان تان هم به این چیزها معتقدند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; همه شان. اصلاً من با كسانى دوستم كه همه شان به طالع بینى معتقدند، همه شان پرسپولیسى هستند، همه شان هنردوستند...&amp;lt;br /&amp;gt;
\ و لابد همه شان از شعرهاى شما خوششان مى آید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; از شعر خوششان مى آید، نه از شعرهاى من. در حقیقت مى توانم بگویم كه دوستى كه با من اختلاف نظر داشته باشد، ندارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ اولین دوستى كه داشتید را یادتان مى آید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; اولین دوستم عروسكم بود كه هنوز هم شب ها كنار هم مى خوابیم. اسمش نیناست.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آخى، چند سالشه این نیناخانوم؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دو سال از من كوچكتر است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شما چند سال دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من متولد بیست و نه آبان &amp;amp;#1781;&amp;amp;#1782; هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ممكن است ساعتش را هم بگویید. البته فقط براى استفاده خوانندگان ستاره شناس...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله. ساعت یك ربع به دو بعدازظهر.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ غیر از نینا چى؟ دوستى كه نفس بكشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; تا قبل از دوستى با الهام یك دوست دیگر داشتم كه دختر همسایه مان بود. او اسمش &amp;laquo;الهه&amp;raquo; بود. مثل اینكه هر كس در سرنوشت من پیدایش مى شود باید اول اسمش &amp;laquo;الف&amp;raquo; باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آن &amp;laquo;اردیبهشتى رعنا&amp;raquo; اسمش &amp;laquo;اكبر&amp;raquo; نیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; (مى خندد)... الهه اولین دوست من بود كه با او جاهایى رفتیم كه هنوز خدشه بزرگسالى روى آن وارد نشده بود. با كارت هاى شاگرد اولى مان مى رفتیم شهر بازى، توى باغ از درخت گیلاس و آلبالو چیدیم و...&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شما در كدام محله بزرگ شدید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; توى خیابان پیروزى، پدرم ارتشى بودند و ما در خانه هاى نیروى هوایى زندگى مى كردیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ كدام مدرسه مى رفتید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من مدرسه نابینایان مى رفتم. توى خیابان پاسداران.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دوستان آن دوره را به یاد دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله. اولین دوستم، دوست دوره آمادگى ام بود به اسم شهرزاد. مامان او از مامان من ساعت را پرسیدم و ما با هم دوست شدیم. با او هنوز هم دوستم. در رشته علوم اجتماعى تحصیل كرده و الآن كار مى كند.. توى مدرسه من با معلمهایم رابطه ام بهتر بود. توى آمادگى معلمى داشتم به اسم خانم مرادپور كه خیلى به من محبت داشت و در عالم كودكى هر وقت مرا نوازش مى كردند، مى گفتند تو آخرش یك چیزى مى شى!&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ستاره شناس كه نبودند!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، نه... ولى بسیار محترم بودند. نمى دانم الآن كجا هستند، خیلى خیلى دوست دارم ببینمشان.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ برایم جالب است كه از واژه &amp;laquo;دیدن&amp;raquo; استفاده مى كنید. این دیدن براى شما چه مفهومى دارد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من سه سال و نیم داشتم كه بینایى ام را در اثر آب مروارید از دست دادم، اما اثر بعضى رنگها و تصویرها توى ناخودآگاهم مانده. یك كمى پلنگ صورتى، یك كمى نینا، یك كمى عینك ذره بینى سنگینى كه همیشه گریه مى كردم و مى زدم، یادم است. وقتى این اتفاق حالا یا در اثر اشتباه پزشك یا عفونى بودن دستگاهها (چون اوایل جنگ بود) یا هر حكمت طلایى دیگرى افتاد، من به خانه آمدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
همه اقوام به دیدن من آمده بودند كه با چشمهاى بانداژ شده روى تخت استراحت مى كردم. مادرم آن روز حرف قشنگى زد. او فكر مى كرد من خوابم، اما بیدار بودم و شنیدم كه به بقیه گفت: &amp;laquo;از امروز نبینم كه با این بچه جور دیگرى رفتار كنید. مریم هیچ فرقى با روزهاى قبل ندارد. نه محبت بیشترى مى خواهد و نه ترحم.&amp;raquo; من آن جمله را اگرچه آن موقع نفهمیدم، ولى در ذهنم حك شد تا امروز اطرافیانم چنین رفتارى با من نداشته باشند. من هیچ تفاوتى با دیگران احساس نمى كنم. استفاده از واژه دیگرى به جاى &amp;laquo;دیدن&amp;raquo; باعث ایجاد این تفاوتها مى شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شما مى توانید شكل آدمها را تشخیص دهید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; دقیقاً. حتى وقتى فیلم مى بینم، مى توانم بگویم الآن صحنه چه شكلى است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ و درست مى گویید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله، درست مى گویم. شاید هم این حس ششم من است كه به كمكم مى آید.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ یعنى وقتى براى اولین بار با یك نفر برخورد مى كنید، مى توانید بگویید چه شكلى است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; تقریباً. حداقل مى توانم بگویم كه چشمش روشن است یا تیره. چون من عاشق چشم روشنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ براى یك دوست حاضرید چه چیزهایى را از دست بدهید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; براى كسى كه با او دوست صمیمى هستم، خیلى چیزها، ولى براى آن كسى كه برایتان گفتم، همه چیز را.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ فاصله این &amp;laquo;خیلى چیزها&amp;raquo; تا &amp;laquo;همه چیز&amp;raquo; چیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; الگوى من در عشق مجنون است. وقتى مى گویم هر چیز، یعنى حاضرم از خانواده، بهترین امكانات، شهرت و هرچه كه فكر كنید، بگذرم. فقط به خاطر او.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ این &amp;laquo;فقط به خاطر تو&amp;raquo; را هم براى او سروده اید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; همه نه تا كتابم را براى او سروده ام.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ببینم، &amp;laquo;اكبر&amp;raquo; هم چشمهایش روشن است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چه روشنى.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب اگر تیره بود، رابطه تان این شكلى نمى شد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; شاید نمى شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ولى براى شما چه فرقى مى كند؟ مى توانید تخیل كنید كه چشمهایش روشن است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; ولى من دوست دارم توى &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; زندگى كنم نه توى &amp;laquo;خیال&amp;raquo;. براى همین در شعرهایم عنصر تخیل كمتر دیده مى شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ چقدر توانایى بخشش دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; در مورد كى؟ من رفتارم با هیچ دو نفرى مثل هم نیست. به طرز وحشتناكى هم انتقامجو هستم و فقط همان یك نفر است كه هر كارى در دنیا بكند، حتى خیانت كه وحشتناك ترین چیز در زندگى است، من او را مى بخشم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خانم! شما بیایید پیشنهاد مرا قبول كنید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چه پیشنهادى؟!&amp;lt;br /&amp;gt;
\ این بار به جاى اینكه بروید پیش ستاره شناس، بروید پیش یك روانشناس!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; چرا؟&amp;lt;br /&amp;gt;
\ آخر این عشق شما به &amp;laquo;اكبر&amp;raquo; دیگر از حد مجنون هم گذشته.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بابا، اسمش &amp;laquo;اكبر&amp;raquo; نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب مثلا&amp;laquo; امین&amp;raquo; چه فرقى مى كند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; امین؟!!&amp;lt;br /&amp;gt;
\ اسمش امین است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، ولى حروف اسمش همینهاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ دشمن هم دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; فكر مى كنم استقلالى ها با من دشمن باشند.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ نه، دشمن واقعى. از اینهایى كه بخواهند خرخره تان را بجوند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ شما هم چنین كارى را با آنها مى كنید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; تصمیمش را در ذهنم دارم. گفتم كه من به شدت انتقامجو هستم. اصلاً این خصوصیت آبانى هاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ واژه هاى كلیدى زندگى شما چیست .... غیر از &amp;laquo;امین&amp;raquo;!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; آرزوهایم برایم بسیار مهم است.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ این آرزوهایتان چیست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; اولینش را نمى توانم بگویم اما دومینش این است كه &amp;laquo;نوبل&amp;raquo; بگیرم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ نوبل؟! درست شنیدم؟ منظورتان همین جایزه نوبل معروف است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; بله، آرزو دارم نوبل ادبیات بگیرم. كار سختى است ولى غیرممكن نیست. براى پرسپولیس هم آرزوهاى خوب دارم. پرسپولیس را به اندازه عشقم دوست دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ ریشه این عشق در كجاست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; من دو سال و نیم داشتم كه گلهاى سرخ دسته گل عروسى خاله ام را چیدم و بعد از آن هم هر وقت یادم مى آید همیشه گل هاى سرخ را مى چیدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ خب، این چه ربطى دارد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt;من عاشق رنگ سرخم. از بچگى همه چیز رابرایم قرمز انتخاب مى كردند. &amp;lt;br /&amp;gt;
\ مثلاً اگر پرسپولیس رنگش یشمى بود شما دوستش نداشتید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، من هرچى پرسپولیسى دیده ام آدم هاى بسیار با احساس و مهربانى بوده اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
\شوخى نكنید! اصلاً نمى توانم تصور كنم على پروین خیلى با احساس باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; شما اصلاً مى دانید كه آقاى پروین تمام ماه رمضان را به یك عده خانواده بى بضاعت افطارى مى دهد، آن هم بدون آنكه كسى بفهمد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
\ پس شما از كجا فهمیده اید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; یك منبع خاصى به من گفته.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ حتماً عكس بازیكن هاى پرسپولیس را هم به دیوار اتاقتان زده اید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، عكس تیم را زده ام كه فرقى بین شان نباشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ هیچ وقت فرقى بین شان نبوده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; (كمى فكر مى كند) چرا یك زمانى بود. ولى الآن فرقى بین شان نیست ... شما باهوشید!&amp;lt;br /&amp;gt;
\ اصلاً باهوش نیستم. فقط جواب هاى شما را كنار هم گذاشتم ... راستى اگر سوسمار بودید چه كسى را مى خوردید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; سرسخت ترین رقیبم را.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ رقیب كارى؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; نه، رقیب عشقى.&amp;lt;br /&amp;gt;
\ مگر رقیب هم دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; حتماً دارم. چون دست روى كسى گذاشته ام كه یك قشون طرفدار دارد. &amp;lt;br /&amp;gt;
\ به آن پیشنهاد من فكر كنید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;gt; مى خندد...&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/664/clubname/m_hehdarzadeh">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-25T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>پارسا پارس نژاد</dc:creator>
        <title>پاسخ به سوالات طرفداران توسط مریم حیدر زاده</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/664/clubname/m_hehdarzadeh</link>
        <description>مریم حیدر زاده، شاعر جوان ایرانی به پرسشهای شما پاسخ داد. متن گفتگوی بهزاد بلور را با او می خوانید:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شاهرخ پرسیده که مریم جان چند سالته؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من متولد &amp;amp;#1778;&amp;amp;#1785; آبان &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1781;&amp;amp;#1782; هستم. &amp;lt;br /&amp;gt;
ساحل گفته که یک داستانی راجع به تو شنیده که خیلی هم جالب و هیجان انگیزه. داستان اینه که تو عاشق یک پسری بودی و با همدیگه به مسافرت میرین، اما بین راه تصادف می&amp;zwnj;کنین و تو نابینا میشی. اون پسر هم تو رو ول می&amp;zwnj;کنه و به خارج از کشور میره و ازدواج می&amp;zwnj;کنه. آیا این داستان واقعیت داره؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه این داستان واقعیت نداره و امیدوارم که برای هیچ کس دیگری هم واقعیت نداشته باشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
مجتبی از اراک می&amp;zwnj;پرسه شما اهل کجا هستین؟ چند ساله شعر می&amp;zwnj;گین؟ بهترین شعرت به نظر خودت کدومه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من متولد و ساکن تهران هستم. من از هشت سالگی شعر را شروع کردم. راستش من بین چند تا شعر موندم، ولی فکر کنم بهترین، شعر &amp;quot;یک نامه بی جواب&amp;quot; از کتاب و آلبوم &amp;quot;مثل هیچکس&amp;quot; باشه که با این جمله شروع می&amp;zwnj;شه، &amp;quot;سلام بهونه قشنگ من برای زندگی... .&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم جان، دو تا آلبوم در خارج از کشور در اومده که شعرهای توست. یکی آلبوم خانم مهستی که شادمهر عقیلی اون رو ساخته و دیگری آلبوم کامران و هومن ساخته آقای رامین زمانی هستش. در ضمن می دونم که یک کتاب هم در دست چاپ داری. بهت خیلی تبریک میگم. مهدی از اصفهان پرسیده خودت به چه نوع موسیقی علاقه داری؟ سبک حال و روزت با کدوم موسیقی بیشتر می خونه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من آهنگهای آروم و کلاً آهنگهایی که به من آرامش می&amp;zwnj;دهند رو دوست دارم. از سازهای گیتار، پیانو و فلوت خیلی خوشم میاد. هر صدایی که من رو از دنیای حال حاضرم فراتر ببره دوست دارم، حتی ممکنه یک آهنگ ایتالیایی یا اسپانیایی هم که من هیچی ازش نمی فهمم این حس رو در من به وجود بیاره. چون موسیقی فراتر از کلام عمل می کنه و میتونه ما رو به یک دنیای دیگه ببره. هر چیزی که نأثیر گذار و زیبا باشه و ریتم تند هم نداشته باشه، من دوست دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;
یکی از بچه ها پرسیده آیا خودت سازی میزنی و استادت چه کسی است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من به کیبورد مسلط هستم البته فقط برای دل خودم کیبورد می زنم و برای یادگیری یک جلسه پیش آقای لاچینی رفتم. کمی هم گیتار می زنم. &amp;lt;br /&amp;gt;
مهدی از اراک گفته خانم حیدرزاده شما خیلی کم پیدا هستین، کجاها هستین؟ خوش می گذره؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم: راستش خوش که نمی گذره! من خیلی جای دوری نیستم. مدتی مشغول کتاب جدیدم بودم و بعد سرگرم آلبوم جدید و همینطور مشغول نوشتن شعر برای دوستان خواننده بودم.&amp;lt;br /&amp;gt;
علی هراتی از ایران پرسیده که آیا ازدواج نکردی؟ و آیا با آقای گلزار خویشاوند هستی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم: نه، من هنوز ازدواج نکردم و با آقای گلزار هم خویشاوند نیستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
خیلی سئوال اومده که چرا ازدواج نکردی و جریان احساساتت چیه این روزها؟&amp;lt;br /&amp;gt;
علتش به دلیل نبودن کسیه که می خواستم. من علاوه بر شرایط خاص یک ملاک های عجیب و غریب هم دارم. به نظر من در این مورد خاص باید یا بهترین باشه یا اصلاً نباشه و اصلاً نمی تونم اعتدال به خرج بدم. به همین خاطر فعلاً در یک اعتصاب رمانتیک به سر می برم!&amp;lt;br /&amp;gt;
آزاده از اصفهان چند تا سئوال حساس پرسیده، تا حالا چند بار عاشق شدی؟ اگر عاشق کسی بودی آیا طرف مقابلت این رو می دونسته؟ و آیا حالا فکر می کنی که بهت خیانت شده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
به معنای واقعی که می تونم ازش به عنوان یک عشق جاودانه در گذشته یاد کنم، فقط یک بار. بله اون هم می دونسته. بله، یک همچین حسی دارم!&amp;lt;br /&amp;gt;
اباذر از اردبیل پرسیده مریم جان قرمزته یا آبیته؟!&amp;lt;br /&amp;gt;
مسلماً قرمز، پرسپولیس، منچستر، میلان و رئال مادرید هم چون تمام ستارگان اونجا هستند.&amp;lt;br /&amp;gt;
سمیه میگه، میشه کمی از آرزوهات برام بگی البته نه در قالب شعر.&amp;lt;br /&amp;gt;
آرزوی کسانی که پاییز رو بیشتر از فصلهای دیگر دوست دارند رسیدنه و یا چشیدن طعمی بیشتر از رسیدنه.&amp;lt;br /&amp;gt;
کمیل از پاریس گفته که از شنیدن صدات خیلی لذت می برم و پرسیده اگر روزی نخواهی شعر بگی چیکار می کنی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
فکر می کنم که اون موقع نشه دیگه زندگی کرد، ولی شاید نقاشی کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
مرتضی از تهران گفته که تا به حال از کسی پرسیدی که دوستت داره و چه جوابی دریافت کردی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
راستش تا به حال نپرسیدم ولی اونهایی که خودشون هم گفتن، راست نگفتن!&amp;lt;br /&amp;gt;
محمد مهدی پور از تهران پرسیده که مریم جان دنیا رو چطور می بینی؟ من از آدمهای بینا پرسیدم و چیزی دستگیرم نشد، نظر تو چیه؟ زندگی چه رنگیه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
زندگی رسم خوشایندی نیست... زندگی اجبار است... لاجرم باید زیست. زندگی یه قانونیه که متأسفانه در نهایت بی عدالتی تصویب شده و هیچ کشور و هیچ مرز و قانونی نمی تونه روی دست اون بلند بشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
خالد از بندر عباس میگه مریم جان یادت هست چه شعری رو برای آقای خامنه ای در حضورشون خوندی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
یک شعری بود به نام &amp;quot;مرور&amp;quot; در کتاب &amp;quot;تقصیر من نبود&amp;quot;. این شعر مضمون اجتماعی داره.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گفتگو با مریم: قسمت دوم &amp;lt;br /&amp;gt;
امین خالقی از اهواز سئوالات جالبی پرسیده، وقتی شنیدی که یکی از شعرهای شما رو خواننده ای لس آنجلسی در آهنگش خوانده نترسیدی؟ با آدمها زود قاطی میشی؟ اگر مجبور باشی یک روز باقیمانده از عمرت رو موجودی به جز انسان باشی، ترجیح میدی چه باشی؟ و اون روز چه می کردی؟ آیا تا به حال کسی رو به جز خانواده ات اونقدر دوست داشتی که اگر بخوان با تیر بزننش، تو حاضر باشی خودت رو جلوی گلوله بندازی؟ دوست داری خواننده بشی؟ ترانه &amp;quot;من تو رو می خوام&amp;quot; رو برای چه کسی گفتی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه، متولدین آبان شجاع هستن! نه خیلی سخت با آدمها قاطی میشم ولی وقتی قاطی میشم، برام جدایی خیلی سخته. در افسانه ها پرنده ای به نام مرغ آمین وجود داره که از هرجایی رد میشه اگر آدم آرزویی بکنه، اون لحظه آرزوش برآورده میشه. منم دلم می خواد اون روز مرغ آمین باشم و به این ترتیب آرزوی چندین هزار نفر رو برآورده کنم. بله کسی رو انقدر دوست داشتم ولی کاشکی واقعاً ازم می خواست که جونم رو براش فدا کنم. من فکر نمی کنم که صدام برای خواننده شدن خیلی مناسب باشه ولی باید این رو به عهده آهنگسازها گذاشت که تشخیص بدن. فقط سکوت می کنم به جای جواب! بعضی چیزها اگر مرور نشن بهترن.&amp;lt;br /&amp;gt;
هویدا عزت از قاهره گفته، خانم مریم من عاشق ادبیات فارسی هستم و یکی از آثارتان را به نام &amp;quot;پروانه ات خواهم ماند&amp;quot; را دارم به زبان عربی ترجمه می کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
چه قدر جالب. ازشون تشکر می کنم که می خوان این همه ذوق به خرج بدن و فراتر از اون خدمتی به ادبیات ایران می کنند که قابل تقدیر هست و من بهشون درود می فرستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهروز از سبزوار پرسیده که بهترین روز زندگیت چه روزی بوده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
فکر کنم که هنوز اون روز نیومده باشه. &amp;lt;br /&amp;gt;
مریم جان تا به حال تمام جوابهایی که دادی فرازمینی بوده و حتی جانوری که می خواستی باشی مرغ آمین بوده که اصلاً وجود نداره! ولی بهروز ازت یک سئوال کاملاً زمینی پرسیده و میگه که درباره اتاقت برای ما توضیح بده.&amp;lt;br /&amp;gt;
من اتاقم رو خیلی دوست دارم و با اینکه شبها نمی خوابم ولی سعی می کنم همیشه شب رو در اتاق خودم بگذرونم. اتاقم پر از عروسک است و همینطور یک سری ستاره که به سقف اتاقم چسبیده. من ستاره و ماه رو خیلی بیشتر از خورشید دوست دارم چون حس می کنم که فضای شب و سکوت و فضای معنویش با روحیاتم سازگارتره. وارد جزئیات اتاقم هم بخواهیم بشیم، عطر و بدلیجات زیادی توی اتاقم هست!&amp;lt;br /&amp;gt;
اتاقت نظم داره یا نه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه، خیلی منظم نیست چون نظم باعث میشه که من نتونم کار انجام بدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
نادر خیری از هرات میگه اگر از طرف انجمن ادبی استان هرات از شما دعوت شود که به افغانستان بیایید آیا می پذیرید؟ آیا می دانید که در افغانستان و به خصوص در شهر هرات طرفداران زیادی دارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
اگر شرایطشون با اون چیزهایی که مد نظر منه منطبق باشه، بله حتماً. من خیلی دوست دارم به همه جای جهان سفر کنم. نه نمی دونستم، من از همینجا به تمامی این دوستان سلام و درود می فرستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم جان گفتی که شبها بیداری! می خواستم بدونم که اصولاً چقدر می خوابی شبها؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من مثلاً امروز که داره تموم میشه تازه ساعت نه و نیم صبح خوابیدم ولی اصولاً خیلی کم می خوابم.&amp;lt;br /&amp;gt;
ناریه از تهران گفته، مریم نظرت راجع به موسیقی راک فارسی که در چند سال اخیر توسط هنرمندان داخل کشور و از نوع کاوه یغمایی و گروه میرا ساخته شده، چیه؟ به نظر شما موسیقی پاپ در داخل کشور پیشرفت چشمگیری نسبت به نوع لس آنجلسی خود داشته یا خیر؟ آیا سرودن اشعاری که به درد موسیقی راک بخورد رو آزمایش کردی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
با احترام به تمام این دوستان، من این نوع موسیقی رو خیلی نمی پسندم. البته سلیقه ایه ولی کم پیش میاد که دوست داشته باشم. نه اصلاً پیشرفتی نداشته. آزمایش نکردم. فکر کنم این شعرها رو باید روی ملودی نوشت. اگر یه ملودی رو دوست داشته باشم می تونم شعرش رو بنویسم و فکر نمی کنم که کار سختی باشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
درسا از وین پرسیده آیا درسته که شما با آقای خشایار اعتمادی ازدواج کردی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه، صحت نداره. من فعلاً راحت و در تنهایی کامل هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
تمام شایعات در مورد ازدواج کردنته. اصولاً نظرت راجع به ازدواج چیه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
به نظرم ازدواج قطعا باید عاشقانه باشه و به طور کلی باید ثمره یک عشق تقریباً طولانی مدت باشه و نمیشه فقط با چند ماه آشنایی و یک پیشنهاد ولی بدون شناخت ازدواج کرد. و همچنین من در ازدواج منطق رو اصلاً نمی پسندم.&amp;lt;br /&amp;gt;
حسین صادقی از بحرین سئوالی پرسیده که خیلی های دیگه هم دوست دارن جوابش رو بدونند، گفته که شعرهات رو خیلی دوست داره و خواسته بدونه کسی که تا به حال محیط اطرافش رو ندیده چگونه به این شکل احساساتش رو بیان می کنه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید بشه گفت تأثیر رنگ آمیزیه که توی ذهن من صورت گرفته قبل از آخرین عمل جراحی من که سه سال و نیمه بودم. روانشناسان هم میگن که رنگها بر روی کودک تازه متولد شده اثر می گذراند و فکر می کنم علتش همین باشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
علی پرسیده مریم جان به فکر این هستی که در ایران شب شعر بذاری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
فعلاً نه، البته یک سری کنسرت بوده که با دوستانی که قبلاً کار کردم اجرا کردیم. و به تازگی هم قراره یک کنسرتی با آقای کبیری محبت در شیراز اجرا کنیم که فقط صحبت نهاییش مونده.&amp;lt;br /&amp;gt;
یه سئوالی هم که خیلی ها پرسیدن اینه که آیا قصد نداری دفتر شعر متفاوتی بیرون بدی، مثلاً شعرهایی به سبک کلاسیک؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من سبک کلاسیک رو در اولین دفتر شعرم آزمایش کردم ولی ترجیح میدم که خودم سبک رو تعیین نکنم و اون چیزی که مثل چشمه می جوشه و من فقط مأمور نوشتنش هستم راه رو به من نشون بده که الان چی بنویسم. مثلا در دو دفتر نثری که دارم اقتضای روحیاتم در اون زمان این بود که اون نامه های عاشقانه رو به نثر بنویسم و از شعر استفاده نکنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
امیرحسین یه سئوال خنده دار و جالب پرسیده که آیا قصد ازدواج با هیچ خواننده لس آنجلسی را داری یا نه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه!&amp;lt;br /&amp;gt;
گفتگو با مریم: قسمت سوم&amp;lt;br /&amp;gt;
علیرضا از سمنان پرسیده، خانم حیدرزاده از آلبوم &amp;quot;از خدا خواسته&amp;quot; خانم مهستی چقدر راضی هستید؟ از نظر آهنگسازی که روی اشعار شما شده به نظرتون خوب از آب در آمده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
می خوام بگم نه. همه جای دنیا رسمه که یک ترانه سرا در جریان ملودی که بر روی اشعارش گذاشته میشه، قرار می گیره ولی من اصلاً در جریان نبودم و راستش از ملودی ها راضی نیستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
محمد از قزوین پرسیده که چرا مریم کاستهایی رو که بیرون داده، زنده و در قالب کنسرت اجرا نمی کنه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
این به دوستان برنامه گذار بستگی داره. اجرای کنسرت مقدمات و سلسله مراتبی داره که از عهده من به تنهایی خارجه.&amp;lt;br /&amp;gt;
مهدی از کرمانشاه گفته که آیا خواننده های خارج از کشور که شعرهای شما رو خوندن، براتون مشکل ساز نشده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه خوشبختانه. کار فرهنگی فکر نمی کنم مشکل ساز بشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
علی از تهران میگه، وقتی ترانه عصر ما رو با صدای داریوش شنیدی، چه احساسی پیدا کردی؟ چند تا از شعرهای آلبوم نفرین مال شماست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
خوندشون و ملودی و همه چیز آهنگ خیلی زیبا بود. دو تا از شعرهای من در این آلبومه، یکی شعر &amp;quot;نفرین&amp;quot; و دیگری شعر &amp;quot;راه دشوار&amp;quot;.&amp;lt;br /&amp;gt;
یک نفر پرسیده که آیا شعر آهنگ &amp;quot;فاصله&amp;quot; از آقای قمیشی مال شماست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه.&amp;lt;br /&amp;gt;
فرح از اهواز پرسیده که وقتی یک انسان به ناامیدی کامل می رسه چه توصیه ای براش دارید؟ دنیا از دریچه احساس شما چه رنگی است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید یک تولد دوباره، بیشترین چیزی که در دنیا دوست داره و از اون انرژی می گیره، باید از اونجا شروع کنه. من خودم گل سرخ رو خیلی دوست دارم و به من انرژی میده ولی در عین حال با پژمرده شدنش هم به من یادآوری می کنه که چقدر عمرش کوتاهه و باید یه کار جاودانه بکنم. دنیای ایده آل من قرمزه ولی البته الان قرمز نیست، خاکستریه!&amp;lt;br /&amp;gt;
ایمان از اهواز گفته، به نظر من رنگ آبی بیشتر به احساساتت می خوره چرا با این وجود از رنگ قرمز خوشتون میاد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
خوب سلیقه ایه. من یادمه بچه که بودم همیشه گلهای سرخ رو از دسته گل عروس خانمها می چیدم. در ضمن رنگ قرمز رنگ عشق، هیجان و آتشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
غلامرضا شبانکاره میگه خانم حیدرزاده چقدر متعهد به الهام پذیری از فضای سیاسی و اجتماعی کشور هستید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
چه سئوال سختی! من شعر اجتماعی به تعداد کمی دارم. اصولاً خیلی هنر بزرگیه که دردهای جامعه و مردم رو شاعر بتونه به تصویر بکشه. من با اینکه تعداد شعرهای اجتماعی که گفتم کمه اما امیدوارم تونسته باشم که تا حدودی با اونها حق مطلب رو ادا کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
یکی دیگه پرسیده که چقدر تحت تأثیر فروغ فرخزاد و اشعارش هستید؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من فروغ فرخزاد رو خیلی دوست دارم ولی فکر می کنم تنها وجه تشابهی که نوشته های من با شعرهای فروغ داره، صراحت بیان اونهاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
یک نامه مهمی هم از آقایی به اسم فرخ اومده که گفته نزدیک هفتاد سال سن داره و سالها برای خواننده های زیادی مثل ستار، ترانه ساخته که نمونه مشهور آن &amp;quot;زندان آزادی&amp;quot; بوده. او نوشته که تو یک پدیده عاشقانه در دنیای احساس هستی. تو را باید به بخشهایی از عشق که تا به امروز ناخوانده مانده است اضافه نمود. باید تو را آرام دل خطاب کرد. نخواستم تعارف کنم، احساسم را نوشتم.&amp;lt;br /&amp;gt;
من بهشون درود می فرستم و ایکاش که بیشتر راجع به شعرهاشون می گفتن و من می تونستم از تجربیاتشون استفاده کنم. امیدوارم که لیاقت این حرفهای قشنگشون رو داشته باشم.&amp;lt;br /&amp;gt;
یکی از بچه ها پرسیده که آیا تا به حال شعری در مورد پدر گفتی؟ و آیا تا به حال از طرف دولت هیچ مشکلی برات پیش نیومده؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه من هیچ شعرخانوادگی ندارم. نود و پنج درصد شعرهای من عاشقانه هستند. نه، اصلاً.&amp;lt;br /&amp;gt;
مهدی از شیراز پرسیده، اگر روزی بشود بیناییتان برگردد، به خدا چه خواهید گفت؟&amp;lt;br /&amp;gt;
چه سئوال جالب و سختی. فکر کنم که با این موضوع مسئولیت خیلی سنگین تری دارم چون که خواه نا خواه یک کتاب دیگری در سرنوشت آدم باز میشه که برام جالبه.&amp;lt;br /&amp;gt;
خشایار از ایلام گفته که خودت رو شاعر می دونی یا ترانه سرا؟&amp;lt;br /&amp;gt;
بیشتر شاید ترانه سرا.&amp;lt;br /&amp;gt;
یه سئوال عجیب هم مهدیه از تبریز پرسیده که آیا شما در مورد بافندگان قالی شعری سرودید چون اینها مردم زحمتکشی هستند و باید یه جوری قدرشون دونسته بشه. و کار جدیدتون چی هست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
من به همشون سلام می کنم و دستان معجزه گرشون رو از دور به مهر می فشارم به خاطر نقشهای بسیار قشنگی که در کمتر جایی از دنیا می تونند اونها رو ببافند و جاودانه کنند. متأسفانه شعری هنوز در این زمینه ندارم ولی ایده خیلی جالبیه. کار جدید، کتاب&amp;quot;اون یکی رو جز من داشت&amp;quot; که تا حدود &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1776; روز دیگه منتشر بشه و همینطور در تدارک یک آلبوم دکلمه هستم که چون هنوز اسمی براش انتخاب نکردم در موردش چیزی نمی تونم بگم.&amp;lt;br /&amp;gt;
آهنگسازت رو انتخاب کردی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
نه هنوز انتخاب نکردم.&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم جان خیلی ممنون که با ما بودی.&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/616/clubname/m_hehdarzadeh">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-25T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>پارسا پارس نژاد</dc:creator>
        <title>مصاحبه مریم حیدرزاده با بهزاد بلور از BBC</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/616/clubname/m_hehdarzadeh</link>
        <description>یک ماه پیش برحسب اتفاق مریم حیدر زاده رو تو دوبی دیدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
تو یک رستورانی بودیم و یکدفعه صدای آشنائی به گوشم خورد. صدای خیلی ظریف!&amp;lt;br /&amp;gt;
بعد چند جمله شعر آشنا شنیدم. فهمیدم که خودشه، مریم حیدرزاده است. رفتم خودمو معرفی کردم و خوشبختانه من رو شناخت.&amp;lt;br /&amp;gt;
جالبه که من مدتها دنبال مریم بودم، شاعری که هم تونسته و هم جرأت کرده زبان مکالمه روزمره بین جوونا رو در قالب شعر بیان کنه. شاعری که شعرهاشو چه با اجازه چه بی اجازه از زبون خواننده های روز داخل و خارج کشور شنیدیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
تو اون دو سه روزی که دوبی بودیم مریم رو که به همراه مادرش آمده بود چندین بار ملاقات کردم. دختر خیلی شیک پوشیه و تا مدتی من محو انگشترها و دستبندش بودم و وقتی که کنارش نشستم حس کردم که &amp;quot;مریم، اشعه داره&amp;quot;! (اینها رو موقع مصاحبه متوجه شدم) &amp;lt;br /&amp;gt;
بعد از اینکه ضبط صوتو روشن کردم مریم گفت : آدامس؟ منم فهمیدم که بله با یک خنده عصبی گفتم :بله؟ و از اون به بعد قول دادم که با دندان مسواک زده برم سر مصاحبه! یک ساعت و خورده ای با هم حرف زدیم که نتیجه اش این شد که می خونین:&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: باورم نمیشه که به این صورت اتفاقی بتونم از نزدیک ببینمت و با هم صحبت کنیم&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: قربان شما من هم خوشحالم ... بر گل به اشتیاق تو شبنم گذاشتند، در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند ... تو مثل یاس پاک و سپید و مقدسی، نام مرا به عشق تو مریم گذاشتند ... به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت. عرض سلام دارم خدمت تمام دوستان عزیز که در سراسر دنیا این مصاحبه رو می خونند. من خیلی خوشحال هستم که تونستم از نزدیک با یکی از پیام آورانی که در یکی از نقاط دنیا همچنان با عشق شدید به زبان فارسی مشغول فعالیته آشنا بشم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: خواهش می کنم (با گوش قرمز) ... مریم، اول از آخر شروع کنیم! تو جدیداً یک آلبوم دکلمه وارد بازار کردی، میشه درباره اش بگی ؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: این آلبوم سوم منه با نام &amp;quot;یا تو یا هیچ کس&amp;quot;. کتابش دو سال پیش منتشر شده بود. در حقیقت این آلبوم گزیده ای از اشعار همون کتابه که منتشر شده و شامل ده قطعه دکلمه است.آهنگ متن رو آقای &amp;quot;آرتین شاهوران&amp;quot; انجام دادند. ایشون از خوانندگان جدید ما هستند که آلبوم اولشون به نام &amp;quot;صورتک&amp;quot; سال گذشته در ایران با استقبال خوبی مواجه شد. من هم از کار خودم با ایشون بسیار رضایت دارم. این آلبوم هم توسط شرکت &amp;quot;شاخه طوبی&amp;quot; منتشر شده.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: میشه یه قسمتش رو برامون بخونی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: این آلبوم با این شعر شروع میشه: عطر زرد گل یاس رو نمی خوام، نمره بیست کلاس رو نمی خوام ... من فقط تو چشم تو زندونی ام، عاشق های بی حواس رو نمی خوام ... من تو رو می خوام اونها رو نمی خوام، نفسم تویی هوا رو نمی خوام ... و در نهایت این آلبوم به یک لالایی ختم میشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
(بهزاد: فکر کنم که این شعر رو در آلبوم جدید کامران و هومن خواهیم شنید)&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: (من جسته گریخته اشعار مریم رو شنیده بودم . مثلأ چند سال پیش فریبرز لاچینی آلبوم دکلمه &amp;quot;بخاطر تولدت&amp;quot; رو با مریم بیرون داد و اولین بار اونجا صداشو شنیدم. بعد تک و توک مادرم جزو نامه هاشون اشعار مریم رو پاورقی می نوشت! و خواننده ها هم خوب خیلی از ترانه هاشو خوندن. ولی خوشبختانه مریم تمام کتابهاشو به من داد که بخونم . من هم تو عالم بی خوابی شعرهاشو خوندم.) مریم اتفاقاً کتابهات رو داشتم می خوندم و می دیدم. نمیدونستم که تو نثر هم می نویسی!&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست. یکی رو سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1776; منتشر کردم به اسم &amp;quot;نامه هایی که پاره کردم&amp;quot; و یکی دیگه از اونها اردیبهشت سال جاری (&amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1779;) منتشر شد به نام &amp;quot;نامه هایی که پاره کردی&amp;quot; ... این سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هر چند سال یک بار نوشته میشه. بسیاری از دوستان، حتی از خارج از ایران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک این نامه ها رو دادند و این برای من خیلی زیبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: به چه آدرسی برات فرستادند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: من یک صندوق پستی به شماره &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1777;&amp;amp;#1782; - &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1783;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1781; دارم که دوستان میتونند به اون نامه ارسال کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: تمبر هم نزنن دیگه ( با لحن موذیانه )؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: فکر کنم باید بزنند!&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم و سینما&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: من فیلمی دیدم به نام &amp;quot;چشمان سیاه&amp;quot; که درباره دختر شاعری بود. بنظر می یاد این فیلم داستان زندگی تو است، حتی وقتی که فیلمو دیدم مردم می گفتن فیلم زندگی مریم حیدرزاده است! این موضوع درسته؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: قبل از اینکه این فیلم ساخته بشه با من مذاکراتی انجام شد و من به دلایل کاملاً شخصی و معنوی این کار رو نپذیرفتم. شخصیت هنرپیشه ها همیشه برای من قابل احترام هست ولی من دوست داشتم در این فیلم نقش مقابلم کسی باشه که واقعاً حس عاشقانه را نسبت به او دارم. عمده ترین دلیلی که بازی در این فیلم رو نپذیرفتم همین بود. متاسفانه این شبهه در ایران هم به وجود اومد که این فیلم ممکنه برگرفته از داستان زندگی من باشه که اصلاً اینطور نیست و کوچکترین ارتباطی هم به این موضوع نداره. ممکنه به هر حال یک سری تشابهاتی از صحبت های من برداشته شده باشه و استفاده شده باشه که به نظر من کار درستی نیست ولی به هر حال اگر فایده ای داشته امیدوارم موفق بوده باشه.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم و عاشقی &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: مریم، چیزی که من رو شیفته کارهات کرده جمله های به یاد موندنی تو هستش. مثلأ شعر &amp;quot;نفرین ترین نفرینت&amp;quot; رو خیلی دوست دارم بیتهای خیلی باحالی گفتی پر از احساس...&amp;lt;br /&amp;gt;
اتفاقاً آقایی به نام &amp;quot;محسن چاوشی حسینی&amp;quot; در آلبومی به نام &amp;quot;عاقبت عشق&amp;quot; این آهنگ رو اجرا کردند و بسیار زیبا خوندند. کاملاً حق شعر رو از طرف من ادا کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
من یک جمله اون رو خیلی دوست دارم ... &amp;quot;الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال، هیچ چی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش&amp;quot;. بریم سر مسئله احساس ... چون توی شعرهای تو من زیاد شروع می بینم. یعنی عاشقی ها آمدن و رفتن و دلت بارها شکسته. تلاطم های احساسی زیادی توی زندگی تا به حال داشتی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: بله. &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: ( ای بگم چی بشن ... ) حالا از کتاب &amp;quot;مثل هیچ کس&amp;quot; می خونم: &amp;quot;هوای رفتن که کنی مرگ گل های مریمه&amp;quot; که البته امیدوارم انقدر دلت نشکسته باشه ...&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: به هر حال کسی که مسیر عشق رو انتخاب می کنه باید بدونه که نه راه برگشتی براش وجود داره و نه باید برگرده پشت سرش رو نگاه کنه. چون اون دیگه به نظر من اسمش معامله است. وقتی اسم خودمون رو یک عاشق واقعی میگذاریم خیلی مسئولیت سنگینی داریم. مسئولتی در حد و اندازه های مجنون که فکر کنم کمتر کسی بتونه از عهده اش بر بیاد.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: مخصوصاً توی دنیای امروز (از اون حرفای بابا بزرگی )...&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: بله کاملاً. عصر صنعت و تکنولوژی و هکر(hacker)! یاد کامپیوتر افتادم که اصلاً دوست ندارم!!! البته بجز ای میلش که خیلی به درد می خوره.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: تو به عشق ابدی اعتقاد داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: عشق های زمینی نمی تونند ابدی باشند ولی به هر حال می تونند&amp;lt;br /&amp;gt;
جنبه تکاملی برای انسان داشته باشند. انسان با انسان تکمیل میشه. یعنی ما هر چقدر بگیم که یک عشق آسمانی میتونه یک سری نیازهای بشر رو پاسخ گو باشه به نظر من اینطور نیست. شاید چون همیشه من احساسم کاملاً بر عقلم غلبه داشته این رو میگم. ولی به هر حال تجربه ها باعث سرخوردگی در عشق برای من نشدند. یعنی یک تجربه و یک شکست باعث نشد که من کلاً با عشق خداحافظی کنم و با وجود اینکه فاصله عشق و تنفر یک نقطه است، تنفر رو انتخاب کنم. &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: پس بهتره شکست بخوری که برای ما شعرهای بهتری بنویسی ( با خنده شیطانی ) ...&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: بله. فکر می کنم درست باشه. به دلیل اینکه همیشه غم تاثیر بیشتری توی زندگی افراد داره تا شادی. شادی دیدار، همیشه خیلی سریع تموم میشه. ولی اگر کسی آدم رو ناراحت کنه و اون از کسی برنجه خیلی خاطره اش بیشتر می مونه. متاسفانه این یک قانونه و همیشه همین طور هست. وقتی از عشق مطمئن میشیم تقریباً تبدیل میشه به عادت و اون عشق رو به نظر من کمرنگ می کنه. عادت در همه موارد خوب نیست!&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: در مورد زندگیت برامون بگو ...&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: من تقریباً سه سال و نیم سن داشتم که عمل آب مروارید روی چشمم انجام شد. سه نظر راجع به این عمل وجود داره. یک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بیمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بین رفته و چشم چپ هم ضعیف شده. یک سری هم این اشتباه رو می گذارند به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک. به هر حال من می گذارم به حساب یک کلید طلایی که در تقدیر انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که میافته به نظر من بهانه هست.البته من خیلی از تصویرها رو یادمه.یک عروسک دارم که مال دو سالگیم هست به اسم &amp;quot; نینا &amp;quot; که کاملاً اون رو یادمه و یک پلنگ صورتی... و عینک ذره بینی که خوشخبتانه دیگه نمی زنم! و رنگها رو هم بخصوص یادم میاد مخصوصأ رنگ سرخ. من همیشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو همیشه می چیدم! بیشترین گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چیدم که همین جا ازشون معذرت خواهی می کنم! &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: ذوق شاعری از کی در تو گل کرد؟ اصلأ برامون بگو چی شد!&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: مادرم میگه که از سه چهار سالگی خیلی دوست داشتی که آخر جمله هات شبیه به هم تموم بشه. یعنی اینکه می گفتند اگر خیلی هم مفهومی نداشت اما دوست داشتی کلمه های آخر جمله هات شبیه هم باشند.من از این موضوع چیزی یادم نمیاد منتهی اینها صحبت های ایشون هستند. فقط یادمه شعر رو خیلی دوست داشتم. یعنی اگر از شعری خوشم میومد سریع ترجیح می دادم که دوباره بخونم و حفظش کنم. از هشت سالگی و در کلاس سوم دبستان اولین شعرم رو شروع کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;
یک شعری نوشتم که معلمم به من گفتند این رو میتونی به چند تا از معلم های ادبیات سال های بالاتر نشون بدی که برات اشکال هایش رو برطرف کنند. یک نامه هم برای مادر من نوشتند که برای من کتاب شعر، مجله و چیزهایی که میشه توش شعر پیدا کرد رو کم کم بخونم. از اون موقع بود که با کیهان بچه ها، حتی حافظ و مثنوی معنوی که هیچ چیزی ازش نمی فهمیدم، شروع کردم و مادرم هم خیلی نقش مهمی توی این کار داشتند.خیلی چیزها می گفتند که معنی اون رو متوجه نمی شدم ولی خوندن اونها الان داره به وزن و قافیه من توی کاربرد شعریم کمک می کنه.&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم یک رازی رو افشاء کرد&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: دوست دارم از اون لحظه ای برامون بگی که اولین کتاب شعرت چاپ شد ... &amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: اولین کتاب من &amp;quot;پروانه ات خواهم ماند&amp;quot; نام داره. داستان این بر می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلویزیون ایران آقای کاشانی که من خیلی ازشون تشکر می کنم و همیشه هم گفتم که آغاز کار من با ایشون بود. ایشون کارگردان یک برنامه تلویزیونی بودند به نام &amp;quot;شب های تابستان&amp;quot; که از شبکه اول سیما پخش می شد. قرار یک مصاحبه ای رو برای من و برای المپیاد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند. در این سوالات رسیدیم به شعر و ادبیات و آخرش گفتند یک تفعل به حافظ بزن و بخون. اتفاقاً شعر &amp;quot;چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست&amp;quot; در اومد. اون رو خوندم و تموم شد. چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که یک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سیما تشکیل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگیری؟ این کار رو قبول کردم و کار خیلی قشنگی هم بود. یک سال و نیم این کار رو به شکل مداوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خیلی زیادی هم مواجه شد. من هفته ای یک بار باید همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم. تا اینکه این برنامه هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد.بعد از این کار آقای کاشانی پیشنهاد کردند حالا شعرهایی که توی این جنگ خوندی رو در قالب یک کتاب ارائه بده. من هم این کار رو کردم و همین جا از نشر معین و پروین هم تشکر می کنم و از ناشر بسیار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند که برای اردیبهشت که نمایشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند. تا حالا هیچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خیلی ازشون تشکر می کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: پس علاقت به ماه اردیبهشت به همین خاطره؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: علاقم به ماه اردیبهشت به دلیل تولد کسی هست که خیلی تاثیر بزرگی توی زندگی من داشته. به هر حال کتاب من منتشر شد و الان که من دارم با شما صحبت می کنم بعد از گذشت شش سال این کتاب چاپ هجدهم شده و من به ناشرم تبریگ میگم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: الان کتاب دیگه ای هم در دست چاپ داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: بله. کتاب دهم من به نام &amp;quot;اون یکی رو جز من داشت&amp;quot;. اسم غم انگیز و حقیقی که در حقیقت اسم ترانه اول این کتابه .&amp;quot;اون چشمهای روشن داشت اون، یکی رو جز من داشت، من تو حسرت موندن اون، خیال رفتن داشت&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
این کتاب رو هم در اردیبهشت سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1780; در نمایشگاه کتاب خواهیم داشت. امیدوارم هیچ کس، هیچ کسی رو به جز همون یک نفر نداشته باشه ...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم و دادگاه&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: رشته ادبیات خوندی ؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: رشته دبیرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضایی دانشگاه تهران بود. بهزاد: این رشته رو دوست نداشتی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: نه زیاد. من خودم ادبیات رو دوست داشتم. زمان انتخاب رشته که رسید، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصیل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون!من فکر می کردم شاید قسمت های عملی این رشته بتونه من رو جذب بکنه. مثل رفتن به دادگاه، زندان ها و ... چون این جاها با احساسات مردم ارتباط داره و میتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبیات داره مؤثر باشه. ولی متاسفانه ما حتی یک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که این همه ازش صحبت می کنند نداشتیم! یعنی چهار سال تئوری خوندیم. ترم دوم بود که من متاسفانه متوجه شدم و دیدم که نمی تونم این رشته رو تحمل کنم! اما به اصرار مادرم این چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار!&amp;lt;br /&amp;gt;
قرمز و سفید&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: توی مقدمه یکی از کتاب هات گفتی : &amp;quot;می گویند متولد &amp;amp;#1778; بعدازظهر &amp;amp;#1778;&amp;amp;#1785; آبان &amp;amp;#1781;&amp;amp;#1782;، عاشق گل سرخ، رنگ سرخ و هر چیز سرخ &amp;quot;... حالا واقعاً این سرخی رو به خاطر رنگ قرمز دوست داری یا اینکه از تیم پرسپولیس خوشت میاد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: نمیدونم کدومش به خاطر کدومش هست!&amp;lt;br /&amp;gt;
( تازگی آهنگی به اسم پرسپولیس در ایران بیرون آمده که شعرش مال مریمه)&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: نه واقعأ چرا شیفته رنگ قرمز هستی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: چون عاشق پاییز و رنگ های پاییزم. قرمز، زرد و نارنجی.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: چرا پاییز ؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: به دلیل اینکه پاییز یک حس عاشقانه و شاعرانه قشنگی به من میده. خیلی از دوست های صمیمی من شاید اول مهر زنگ می زنند و عید رو به من تبریک میگن و اونها اول فروردین هیچ وقت این کار رو نمی کنند! چون می دونند که من بهار رو زیاد دوست ندارم! البته منهای ماه اردیبهشت که یک ارادت خاصی به متولدینش دارم! کلاً فعالیت های من در زمینه نوشتن، شعرها و کارهایی که خودم انجام میدم، اتفاقاتی که توی زندگی من میافته، همیشه برام بخش دوم سال موفقیت آمیزتر بوده. پاییز برام پیام آور یک سری خاطرات خیلی قشنگ بوده و همچنین زمستون به خاطر شب یلدا و اون قداست قشنگش که وجود داره، برف و اون سفیدی و دونه های درشتش از پشت پنجره. و در ضمن تولدم هم تو ماه آبانه.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: چه چیزهای دیگه توی پاییز هست که تو دوست داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: تو پاییز خیلی آشنایی هاست که بعد از خیلی جدایی ها اتفاق میافته. پاییز یک عطر قشنگی داره و اینکه آدم با احتیاط باید رد بشه که برگ ها نشکنند. اون ها دیگه شکست خوردند که از اون بالا افتادند پایین، ولی ما دیگه اونها رو نشکنیم. من همیشه سعی می کنم با احتیاط راه برم و از طرفی که برگ ها باشن نرم که فکر می کنم آدم اگر کسی رو دوباره شکست بده خیلی بده. &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: دیگه از چه رنگی خوشت میاد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: سفید هم رنگ قشنگی هستش. چون هم رنگ عزا هست، هم عروسی. یعنی فکر کنید که رنگ کفنی که انسان سفر کرده رو توش می پیچند و رنگ لباس عروس هر دو سفیده.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: مریم، ما شعرهای تو رو از زبون خیلی از خواننده های داخل و خارج از کشور شنیدیم. بارها هم توی روزنامه ها در ایران شکایت کردی که چرا خواننده ها شعرهای من رو بر می دارند! معمولاً آدم از این کار خوشحال میشه، تو چرا ناراحت میشی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: اولاً فکر می کنم حق مسلم یک شاعر و ترانه سرا این هست که وقتی که بخواهند شعرش رو بخونند ازش اجازه بگیرند و صحبتی باهاش بکنند.شاید یک نفر دارای زیباترین صدای دنیا باشه اما سلیقه اون شاعری که اون ترانه رو نوشته با اون آدم متفاوت باشه.این حق مسلم اون شخصه که حق انتخاب بهش داده بشه. به نظر من این کوچک ترین کاریه که می تونن انجام بدن. همیشه به ما از بچگی یاد دادند که یک شکلات رو اگر می خواهیم برداریم اجازه بگیریم. سرقت ادبی از اون سرقت هایی هست که جبران ناپذیره و نمیشه خریدش و با پول جبرانش کرد. &amp;quot;فقط به خاطر تو&amp;quot; ، &amp;quot;شمعدونی&amp;quot; ، &amp;quot;نامه&amp;quot;، &amp;quot;قناری&amp;quot; و &amp;quot;جلوی آینه نرو آینه خجالت می کشه&amp;quot; رو از زبون کسانی شنیدم که اصلاً دوست نداشتم بشنوم. یعنی علاوه بر اینکه بی اجازه بود اصلاً به دل من هم ننشست.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: باز هم ممکنه آلبوم های دیگه در این چند ماه آینده بیرون بیاد. با اونها چیکار میشه کرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: متاسفانه به خاطر نبودن حق تالیف و کپی توی ایران این مشکل هست. کتاب ها کمابیش توی بیشتر نقاط دنیا میره و این برای من خیلی خوشحال کننده هست.خیلی از اشخاص بهانه می کنند که ما شماره تماس نویسنده این کتاب رو نداشتیم و ... اصلاً این افراد می تونند با شما یعنی برنامه روز هفتم تماس بگیرند! با این کار می تونن تمام بهونه ها رو از بین ببرند! می تونن با شما تماس بگیرند و شما هم این لطف رو می کنید که به من اطلاع بدید و دیگه هیچ بهانه ای برای اون افراد بهانه جو نمی مونه.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: از کدوم یکی از این آهنگ هایی که از روی شعرهای تو بدون اجازه خونده شده بیشتر بدت میاد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: &amp;quot;فقط به خاطر تو&amp;quot; چون علاوه بر سرقت شعر، اون رو خراب کردند و ردیف شعر رو برداشتند و قافیه های خیلی بدی بهش اضافه کردند! در ضمن صدای خواننده اش رو هم دوست ندارم!&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: می شه شعرش رو برامون بگی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: باشه. البته پس و پیش خواهم گفت و همه اش رو یادم نیست ولی براتون می گم .آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو، دنیا رو عاشق می کنم فقط به خاطر تو ...&amp;lt;br /&amp;gt;
سر به بیابون می زنم فقط به خاطر تو، رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو ...&amp;lt;br /&amp;gt;
یه روز میشم بی آبرو فقط به خاطر تو، قربونی یه جستجو فقط به خاطر تو ...&amp;lt;br /&amp;gt;
تو هم یه روز میری سفر فقط به خاطر من، خیره میشن چشمام به در فقط به خاطر تو ... میگی که از پیشم برو فقط به خاطر من، میرم به احترام تو فقط به خاطر تو.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: مریم می شه گفت تو کنسرت هم دادی یعنی شعرهاتو اجرا کردی ... میشه دربارش بیشتر برامون توضیح بدی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: آخرین برنامه من در حقیقت به عنوان کنسرت سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1776; در کشور سوئد بود که مدیر رادیو آوا، آقای ایرانی که در سوئد هستند از من برای اجرای چند تا کنسرت در استکهلم و چند شهر دیگه سوئد دعوت کردن. با وجود اینکه من بهمن ماه در سردترین فصل به این کشور رفتم اما این یکی از بهترین سفرهای من بود. البته از ایشون قول گرفتم که روز چهاردم فوریه، روز عشاق به ایران برگردم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: وقتی روز عشاق خونه بودی اون کارتی رو که می خواستی دریافت کردی ؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: ناچارم راست بگم که از اون کسانی که همیشه منتظرشون بودم هیج وقت اون کارت رو نگرفتم! &amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: شاید چون از روز والنتاین بی خبرن؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: نه اتفاقاً می دونند! خیلی از دوستان لطف می کنند و برای من کارت و حتی دست گل های ناشناس عجیب می فرستن. همشون هم می دونند که رنگ قرمز رو دوست دارم و همیشه برام گل سرخ می فرستند. ولی اونی که می خوام هیچوقت از من یادی نکرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: یکی دیگه از شعرهایت رو برامون می خونی؟&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: یک شعر اجتماعی می خونم به اسم &amp;quot;یک حقیقت تلخ&amp;quot; از کتاب &amp;quot;یا تو یا هیچ کس&amp;quot;.یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره، یه نفر یک لقمه نون برای فردا نداره ... یه نفر نشسته و اسکناسهاشو میشماره، می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره ... یکی از بس که بزرگه خونشون گم میشه توش، اون یکی اطاقشون واسه همه جا نداره ... یکی از واحدهای بالای برجشون میگه، یکی اما خونشون اطاق بالا نداره ... کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت، با نمی خوام با نمیشه با نشد با نداره.&amp;lt;br /&amp;gt;
بهزاد: مریم جان خیلی ممنون خیلی حرف های بیشتر برای گفتن هست. دوست دارم اگه میشه در آینده اگر دوست داشته باشی طرفدارهات برات سوال بفرستند و جواب بدی.&amp;lt;br /&amp;gt;
مریم حیدر زاده: بله، خیلی خوشحال میشم. ایمیل من هم m_n_respina@yahoo.com هست. یک شعر کوتاه هست که با اون از همه خداحافظی می کنم ... &amp;lt;br /&amp;gt;
اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم،&amp;lt;br /&amp;gt;
جای اسم قشنگت سر سطر&amp;lt;br /&amp;gt;
نازنین، نازنین می گذارم ...&amp;lt;br /&amp;gt;
گفتن از تو ولی کار من نیست،&amp;lt;br /&amp;gt;
پس قلم را زمین می گذارم ...&amp;lt;br /&amp;gt;
شب و روز همه بخیر&amp;lt;br /&amp;gt;
و&amp;lt;br /&amp;gt;
پر از گل سرخ.&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
</rdf:RDF>

