<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://lorkaclub.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب لورکا</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-05-28T12:08:36+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/791/clubname/lorkaclub"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/787/clubname/lorkaclub"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/791/clubname/lorkaclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-26T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مونا مویدی</dc:creator>
        <title>نگاهی به نمایشنامه های لورکا</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/791/clubname/lorkaclub</link>
        <description>رزیتا دختر ترشیده&amp;quot;   Dona Rosita la Soltera&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
لورکا در سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1781; یکی از مهمترین سخنرانی هایش را درباره ی نقش و کارکرد تئاتر در امور آموزشی ایراد می کند  و در همین سال نمایشنامه ی &amp;quot;دونا رزیتا دختر ترشیده&amp;quot;  را می نویسد . دونا رزیتا به گفته ی لورکا &amp;quot; شعر &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1776;&amp;amp;#1776; گراناداست که رقص ها و آوازهای آن در باغهای گوناگون گرانادا اجرا می شوند.&amp;quot; این نمایشنامه در واقع نوعی بزرگداشت گراناداست و مردمانی که زندگی اجتماعی اشان ریشه در قرن های گذشته دارد.زندگی در شهری که ماجرای دونا رزیتا در آن می گذرد؛ نشانه هائی صریح از حماقت و سرسپردگی برده وار به سنت های بی ترحم ؛عادتها و مراسم آئینی را در خود دارد. عادات و سننی که در شهر رواج دارد بیشتر زنان را به سایه هائی میان تهی مبدل کرده و از میان آنان کسی بیشتر در عذاب است که موفق به یافتن همسر و ازدواج نشده باشد. پرده ی اول نمایش در &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1784;&amp;amp;#1781; اتفاق می افتد. دونا رزیتا  دختری دوست داشتنی و با وقار ؛ دل به عشق پسر عمویش می بندد که او نیز رزیتا را دوست می دارد اما اجتماعی که در آن زندگی می کنند از یک سو ازدواج خانوادگی را بر نمی تابد و از سوی دیگر مرد عاشق به علت تنگدستی قادر به سرپرستی خانواده نیست . پسرک برای کار کردن و اندوختن پولی که بتواند با آن ازدواج کند و خانواده تشکیل دهد به اجبار به آرژانتین می رود و دخترک باید صبر کند تا معشوقش سروسامانی بیابد و او را به همسری بگیرد. در انفجار شعری که در این نمایشنامه به چشم می آید و شکلی نظیر آریاهای اپرائی پیدا می کند ؛ رزیتا نسبت به سنت هائی که دست ساخته ی آدمهاست و زندگی را بر همه تنگ کرده ؛ اعتراض می کند .عاشق مرد جوان است و این تنها کاری است که از دستش برمی آید. پرده ی دوم تماشاگر را به سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1776;&amp;amp;#1776; این شهر می برد؛ پانزده سال گذشته است و هنوز رزیتا و معشوقش ازدواج نکرده اند . زمان در اندیشه ی هردو عاشق ساکن است و حرکت نمی کند؛ رزیتا عاشقش را به شکل همان روزی می بیند که اسپانیا را به قصد آراژنتین ترک می کرد. پرده ی سوم تماشاگر را دو سال در قرن بیستم پیش می برد. رزیتا قربانی عهد شکنی پسر عمویش شده است ؛ مرد جوان در آراژانتین با زنی ثروتمند ازدواج کرده و رزیتا به انبوه بیشمار زنان بیکاره ی گرانادا پیوسته است. سرکرده ی این زنان بی شوهر ؛ عمه ی رزیتا ست که اینک پس از در گذشت همسرش با فقر و تندگستی دست به گریبان است. رزیتا در پرده ی سوم از اندوهی کشنده که در باقی مانده ی زندگی اش مجبور و محکوم به تحمل آن است ؛ سخن می گوید:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;quot; امروز یک دوست ازدواج می کند و فردا دیگری و دیگری ... فردا این یکی پسری دارد که بزرگ می شود و پیش من می آید که نمره های امتحانش را ببینم و من همینطور خواهم ماند ؛ با همین لرزش بدن؛ همینطور...&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
و پایان نمایشنامه با وداع و دل کندنی رقت انگیز همراه است. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سالها پیش از نوشتن این نمایشنامه ـ در اواسط دهه ی &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1778;&amp;amp;#1776;- خوزه مورنا ویلا  Jose Morena Villa که دوست لورکا و کتابدار قصر سلطنتی مادرید بود برایش قصه ئی از قرن هیجدهم می خواند که در آن یک گل سرخ با گذشت زمان رنگ عوض می کرد. لورکا این مضمون را دستمایه ی درام خود قرار می دهد ؛ رزیتا همان گل است که تردی و شکنندگی پراندوهی دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نقل از http://garcialorca.persianblog.com/&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/787/clubname/lorkaclub">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-26T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مونا مویدی</dc:creator>
        <title>فدریکو</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/787/clubname/lorkaclub</link>
        <description>فدریکو گارسیا لورکا،بی شک درخشانترین شاعر-نویسنده اسپانیاست.شهرت او نه تنها از شعر نغزش،بلکه از زندگی پر شور و مرگ جنایت آمیزش نشات می گیرد.وی در سال 1898 در دهکده ای در گرانادا ،پایتخت باستانی اسپانیا،شهر افسانه های کولیان،متولد شد.فرهنگ شگرف آندلسی بعدها چنان در شعرش رنگ گرفت که پس از انتشار محبوبترین کتابش با نام &amp;quot;ترانه های کولی&amp;quot; لقب &amp;quot;شاعر کولی&amp;quot; را به او دادند.لورکا در نواختن پیانو و گیتار مهارت چشمگیری یافت،اما این حرفه را نیز چون تحصیلاتش در زمینه فلسفه و حقوق نیمه کاره رها کرد.آشنایی او با مردان بزرگی چون خیمه نز،دالی،بونوئل،رافائل آلبرتی و... موجب شکوفایی بیشتر او شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد.&amp;lt;br /&amp;gt;
شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به اندلس رویایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا،پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا،به ریشه های درخت زیتونی سپردند.به خاک خود و به جاودانگی شعرش.&amp;lt;br /&amp;gt;
هیچ کس بازت نمی شناسد،نه،اما من تو را می سرایم&amp;lt;br /&amp;gt;
برای بعدها می سرایم چهره تو را و لطف تو را&amp;lt;br /&amp;gt;
کمال پختگی معرفتت را&amp;lt;br /&amp;gt;
اشتهای تورا به مرگ و طعم دهان مرگ را&amp;lt;br /&amp;gt;
و اندوهی را که در ژرف شادخویی تو بود...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
کمان&amp;zwnj;&amp;zwnj; ِ ماه &amp;lt;br /&amp;gt;
کمانی از ماه تیره&amp;lt;br /&amp;gt;
برفراز دریای بی&amp;zwnj;موج.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
کودکانِ نازاده&amp;zwnj;ی من&amp;lt;br /&amp;gt;
دنبال می&amp;zwnj;کنند مرا.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;پدر، نرو! صبر کن!&amp;lt;br /&amp;gt;
جوانترینمان جان داد!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آویز می&amp;zwnj;شوند به&amp;zwnj;مردم چشمم.&amp;lt;br /&amp;gt;
خروس می&amp;zwnj;خواند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دریا، سنگ شده، می&amp;zwnj;خندد&amp;lt;br /&amp;gt;
آخرین موجْ خندش را.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;پدر، نرو! ...&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
فریادهای من&amp;lt;br /&amp;gt;
به&amp;zwnj;خوشه&amp;zwnj;ی سُنبل تبدیل می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
برگردان:خسرو ناقد&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
راستش را می&amp;zwnj;گویم &amp;lt;br /&amp;gt;
آه، که دوست داشتن تو&amp;lt;br /&amp;gt;
چنین که دوستت دارم &amp;lt;br /&amp;gt;
چه دردآور است.&amp;lt;br /&amp;gt;
با عشق تو &amp;lt;br /&amp;gt;
هوا آزارم می&amp;zwnj;دهد،&amp;lt;br /&amp;gt;
قلبم،&amp;lt;br /&amp;gt;
و کلام نیز.&amp;lt;br /&amp;gt;
پس چه کسی خواهد خرید&amp;lt;br /&amp;gt;
یراق ابریشمین&amp;lt;br /&amp;gt;
و اندوهی از قیطان سپید،&amp;lt;br /&amp;gt;
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
آه، که دوست داشتن تو&amp;lt;br /&amp;gt;
چنین که دوستت دارم&amp;lt;br /&amp;gt;
چه دردآور است.&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
</rdf:RDF>

