<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://khorasanpoem.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب صدای شعر خراسان</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-02-12T14:42:19+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/29947/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/11019/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7047/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/5959/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/4470/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3966/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3884/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3743/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2675/clubname/khorasanpoem"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2674/clubname/khorasanpoem"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/29947/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-10-07T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>    </dc:creator>
        <title>اخوان بنیانگذار شعر نو خراسانی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/29947/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>&amp;lt;TABLE id=tblNews cellSpacing=4 cellPadding=6 width=&amp;quot;100%&amp;quot; border=0&amp;gt;
&amp;lt;TBODY&amp;gt;
&amp;lt;TR id=trNewsTitle&amp;gt;
&amp;lt;TD colSpan=2&amp;gt;&amp;lt;SPAN class=news_title id=lblTitle dir=rtl&amp;gt;&amp;quot; اخوان ثالث &amp;quot; بنیانگذار دبستان شعر نو خراسانی&amp;lt;/SPAN&amp;gt;&amp;lt;/TD&amp;gt;&amp;lt;/TR&amp;gt;
&amp;lt;TR id=trNewsLead&amp;gt;
&amp;lt;TD colSpan=2&amp;gt;&amp;lt;SPAN class=news_lead id=lblLead dir=rtl&amp;gt;خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب : روز بیست و هفتم شهریور ماه ، به عنوان روز شعر و ادب فارسی در تقویم ها جای گرفته است ، آنچه در پی می آید مروری بر کارنامه شعری مهدی اخوان ثالث &amp;quot; م . امید &amp;quot; یکی از چهره های ادبی ایران است .&amp;lt;/SPAN&amp;gt;&amp;lt;/TD&amp;gt;&amp;lt;/TR&amp;gt;
&amp;lt;TR id=trNewsBody&amp;gt;
&amp;lt;TD colSpan=2&amp;gt;&amp;lt;SPAN class=news_body id=lblBody innerhtml=&amp;quot;html&amp;quot;&amp;gt;
&amp;lt;P align=center&amp;gt;&amp;lt;IMG src=&amp;quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2003/08/74088_orig.jpg&amp;quot;&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;به گزارش مهر ،&amp;amp;nbsp;اخوان ثالث متخلص به&amp;amp;nbsp;امید در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود . تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال&amp;amp;nbsp;1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان رساند ، آن گاه در همین رشته مشغول به کار شد. سپس به تهران آمد و به&amp;zwnj;عنوان آموزگار در این شهر و شهرهای اطراف به تدریس پرداخت و در سال&amp;amp;nbsp;1329 ازدواج کرد . اخوان ثالث چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال&amp;amp;nbsp;1330 منتشر کرد . اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد ، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان در سال&amp;amp;nbsp;1336 در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;او در سال&amp;amp;nbsp;1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد . پس از آزادی از زندان در1336به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد . &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;در سال&amp;amp;nbsp;1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال&amp;amp;nbsp;1356 در دانشگاه &amp;zwnj;های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر دوران سامانیان و معاصر روی آورد . در سال&amp;amp;nbsp;1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد .&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;نامبرده در سال&amp;amp;nbsp;1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ&amp;amp;nbsp;4 تا&amp;amp;nbsp;7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر، در چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی حماسه سرای ایرانی به خاک سپرده شد. از او&amp;amp;nbsp;4 فرزند به یادگار مانده است . جلال آل احمد و دکترعلی شریعتی از جمله دوستان دوران جوانی اخوان به شمار می روند . &amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;مهارت اخوان در شعر حماسی و روایی است . او درونمایه&amp;zwnj; های حماسی را در شعرش به کار می &amp;zwnj;گیرد و جنبه&amp;zwnj; هایی از این درونمایه &amp;zwnj;ها را با استعاره و نماد می آراید .&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;پس از کودتای 28 مرداد و سقوط دولت مصدق شعر اخوان مانند بسیاری هم عصرانش رنگ یاس گرفت. این موضوع به خصوص در شعر پوچ گرایانه کتبیه مشخص است . در مجموع می توان گفت که شعر اخوان آیینه&amp;amp;nbsp;تحولات &amp;amp;nbsp;فکری و مسائل اجتماعی دوران وی به شمار می رود ، جوانان ایرانی به شعر او علاقه خاصی دارند . او از جمله بر محمد رضا شفیعی کدکنی تأثیر مشخصی داشته است .&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;اخوان&amp;amp;nbsp; ثالث از نگاه اهل قلم&amp;amp;nbsp;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;جمال میرصادقی&amp;lt;/STRONG&amp;gt; ، داستان نویس و منتقد ادبی درباره اخوان گفته است :&amp;amp;nbsp; من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم . شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود. &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;نادر نادر پور&amp;lt;/STRONG&amp;gt; ، شاعر، که در سالهای نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که :&amp;amp;nbsp;هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی&amp;amp;nbsp;بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسلهای بعد گذاشت . &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;quot; شعر او یکی از سرچشمه &amp;zwnj;های زلال شعر امروز است و تأثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است . اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه &amp;zwnj;ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت . &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;اخوان مضامین خاص خودش را داشت ، مضامینی در سوگ بر آنچه در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود - این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تأثیری از گذشته می &amp;zwnj;توانیم ببینیم و هم تأثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می&amp;zwnj; توان مشاهده کرد . &amp;quot;&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;هوشنگ گلشیری&amp;lt;/STRONG&amp;gt;&amp;amp;nbsp;نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید : تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می&amp;zwnj;توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره . &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;اسماعیل خویی : اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیما یوشیج هستند . اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه &amp;zwnj;ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : &amp;laquo; من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم . در مقدمه زمستان گفته &amp;zwnj;ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه &amp;zwnj;های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم.... &amp;raquo; &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;به گفته&amp;amp;nbsp;خویی ، اخوان ثالث&amp;amp;nbsp;از ادب سنتی خراسان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده است.&amp;amp;nbsp;&amp;amp;nbsp;وی&amp;amp;nbsp;می افزاید که اخوان دبستان شعر نو خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز&amp;zwnj;ترین خیالهای شاعرانه بود. &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می &amp;zwnj;کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی مشهد را تصویر می&amp;zwnj;کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه&amp;zwnj;ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد ، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است .&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;اسماعیل خویی&amp;lt;/STRONG&amp;gt; معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می رسد. وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می&amp;zwnj;آید و بر دل می نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد ، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه است. &amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;دکتر غلامحسین یوسفی&amp;lt;/STRONG&amp;gt; در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره &amp;zwnj;ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است .&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;یوسفی در مورد شعر زمستان که در دی ماه&amp;amp;nbsp;1334 سروده شده است ، می نویسد : &amp;quot; در سردی و پژمردگی&amp;amp;nbsp; و تاریکی فضای پس از&amp;amp;nbsp;28 مرداد&amp;amp;nbsp;1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می&amp;zwnj;کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می &amp;zwnj;کند :&amp;amp;nbsp;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;سلامت را نمی&amp;zwnj;خواهند پاسخ گفت&amp;lt;BR&amp;gt;سرها در گریبان است &amp;lt;BR&amp;gt;کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را&amp;lt;BR&amp;gt;نگه جز پیش پا را دید نتواند ، که ره تاریک و لغزان است&amp;lt;BR&amp;gt;و گر دست محبت سوی کس یازی&amp;lt;BR&amp;gt;به اکراه آورد دست از بغل بیرون&amp;lt;BR&amp;gt;که سرما سخت سوزان است ...&amp;lt;/STRONG&amp;gt;&amp;lt;/P&amp;gt;
&amp;lt;P&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;STRONG&amp;gt;آثار :&amp;lt;BR&amp;gt;&amp;lt;/STRONG&amp;gt;&amp;lt;BR&amp;gt;ارغنون (تهران 1330) ، زمستان (نشر زمان 1335) ، آخر شاهنامه (نشر زمان 1338) ، از این اوستا (نشر مروارید1344) ، منظومه شکار (نشر مروارید 1345) ، پاییز در زندان (نشر روزن 1348 ) ، عاشقانه&amp;zwnj; ها و کبود (نشر جوانه 1348 ) ، بهترین امید (نشر روزن 1348) ، برگزیده اشعار (نشر جیبی 1349) ، درحیاط کوچک پاییزدرزندان (نشر توس 1355) ، دوزخ اما سرد (نشر توکا 1357) ، زندگی می گوید اما باز باید زیست ... ( نشر توکا 1357) ، تورا ای کهن بوم و بردوست دارم ( نشر مروارید 1368) ، گزینه اشعار (نشر مروارید&amp;amp;nbsp; 1368) &amp;lt;/P&amp;gt;&amp;lt;/SPAN&amp;gt;&amp;lt;/TD&amp;gt;&amp;lt;/TR&amp;gt;&amp;lt;/TBODY&amp;gt;&amp;lt;/TABLE&amp;gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/11019/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-05-15T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>تیام  کریمی</dc:creator>
        <title>25 اردیبهشت روز جهانی فردوسی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/11019/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>فردوسی،  ابوالقاسم منصوربن حسن  &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
  شاعر حماسه سرا  &amp;lt;br /&amp;gt;
  &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
     &amp;lt;br /&amp;gt;
  سال و محل تولد:    329/330 - طوس مشهد &amp;lt;br /&amp;gt;
سال و محل وفات:    411/طوس مشهد  &amp;lt;br /&amp;gt;
زندگینامه:    حكیم&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; (329 ـ 411 ه. ق) حكیم&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; منصور بن&amp;zwnj; حسن&amp;zwnj; موسوم&amp;zwnj; به&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; طوسی&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj; شاعر حماسه&amp;zwnj;سرای&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; است&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; بقولی&amp;zwnj; همانند او را تاكنون&amp;zwnj; مادر فلك&amp;zwnj; نزاییده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. مقام&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در زنده&amp;zwnj; نمودن&amp;zwnj; تاریخ&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; و داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; وحماسی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; زمین&amp;zwnj; و همچنین&amp;zwnj; دمیدن&amp;zwnj; نفسی&amp;zwnj; تازه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; زبان&amp;zwnj; ادب&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; بسیار شامخ&amp;zwnj; است&amp;zwnj; و از این&amp;zwnj; روی&amp;zwnj; او را شاعر ملی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; خوانده&amp;zwnj;اند. زندگی&amp;zwnj; این&amp;zwnj; دانشمند برجسته&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; سایر نام&amp;zwnj;آوران&amp;zwnj; چیره&amp;zwnj; دست&amp;zwnj; فرهنگ&amp;zwnj; و ادب&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; در هاله&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; ازابهام&amp;zwnj; و افسانه&amp;zwnj; فرو رفته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;; براساس&amp;zwnj; روایت&amp;zwnj; چهار مقاله&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; كهن&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj; منبع&amp;zwnj; تاریخی&amp;zwnj; از لحاظ نزدیكی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; دوران&amp;zwnj; حیات&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شمار می&amp;zwnj;رود فردوسی&amp;zwnj; از خاندان&amp;zwnj; دهقانان&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; و از اهالی&amp;zwnj; و دهكده&amp;zwnj; باژ از ناحیه&amp;zwnj; طابران&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; بود. دهقانان&amp;zwnj;در آن&amp;zwnj; روزگار زمینداران&amp;zwnj; كوچكی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شمار می&amp;zwnj;رفتند كه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; فرهنگ&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; عشق&amp;zwnj; می&amp;zwnj;ورزیدند و نسل&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نسل&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; را انتقال&amp;zwnj; می&amp;zwnj;دادند و فردوسی&amp;zwnj; نیز كه&amp;zwnj; از نسل&amp;zwnj; این&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; اصیل&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شمار می&amp;zwnj;رفت&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; پیشینیان&amp;zwnj; خود درصدد حفظ ارزشهای&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; بود. حكیم&amp;zwnj; در اوایل&amp;zwnj; زندگی&amp;zwnj; خود از تمكن&amp;zwnj; مالی&amp;zwnj; قابل&amp;zwnj; ملاحظه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; برخوردار بود و علاوه&amp;zwnj; بر اینكه&amp;zwnj; در باغ&amp;zwnj; بزرگی&amp;zwnj; در طابران&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; اقامت&amp;zwnj; داشته&amp;zwnj; و خدم&amp;zwnj; و حشم&amp;zwnj; نیز داشته&amp;zwnj; است&amp;zwnj; دارای&amp;zwnj; زمین&amp;zwnj; زراعی&amp;zwnj; بود كه&amp;zwnj; درآمد زندگی&amp;zwnj; آسوده&amp;zwnj; و راحت&amp;zwnj; خود را از طریق&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; ملك&amp;zwnj; تأمین&amp;zwnj; می&amp;zwnj;نمود. در آن&amp;zwnj; عهد سرزمین&amp;zwnj; كهنسال&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; بتدریج&amp;zwnj; زمینه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; استقلال&amp;zwnj; خود را فراهم&amp;zwnj; می&amp;zwnj;آورد و حكومت&amp;zwnj;های&amp;zwnj; محلی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; در مناطق&amp;zwnj; مختلف&amp;zwnj; سرزمین&amp;zwnj; ما بویژه&amp;zwnj; شرق&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; بوجود آمده&amp;zwnj; بودند پرچمدار این&amp;zwnj; نهضت&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj;، كه&amp;zwnj; یكی&amp;zwnj; از بخش&amp;zwnj;های&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; توسعه&amp;zwnj; و غنای&amp;zwnj; زبان&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; بود، به&amp;zwnj; شمار می&amp;zwnj;رفتند. در راستای&amp;zwnj; این&amp;zwnj; تلاش&amp;zwnj; گسترده&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; تجدید حیات&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; و ادبی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj;، در اوسط قرن&amp;zwnj; چهارم&amp;zwnj; هجری&amp;zwnj; قمری&amp;zwnj; تلاش&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj; جدی&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; گردآوری&amp;zwnj;داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; و باستانی&amp;zwnj; صورت&amp;zwnj; گرفت&amp;zwnj; و چند شاهنامه&amp;zwnj; ناتمام&amp;zwnj; نیز كه&amp;zwnj; این&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;ها را در قالبی&amp;zwnj; از اشعار تنظیم&amp;zwnj; كرده&amp;zwnj; بودند بوجود آمد. حكیم&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در جوانی&amp;zwnj; و در روزگار زندگی&amp;zwnj; آسوده&amp;zwnj; و فارغ&amp;zwnj; البال&amp;zwnj; خود در طابران&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; دل&amp;zwnj; در سودای&amp;zwnj; شعر و شاعری&amp;zwnj; داشت&amp;zwnj; و در ایام&amp;zwnj; فراغت&amp;zwnj; و صفا اشعاری&amp;zwnj; سرایش&amp;zwnj; می&amp;zwnj;داد. وی&amp;zwnj; ظاهرا در 35 سالگی&amp;zwnj; و شاید هم&amp;zwnj; در 40 سالگی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; حكم&amp;zwnj; عشق&amp;zwnj; و علاقه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; زنده&amp;zwnj; ساختن&amp;zwnj; تاریخ&amp;zwnj; كهن&amp;zwnj; و پرافتخار ایران&amp;zwnj; داشت&amp;zwnj; كار سترگ&amp;zwnj; خود را آغاز كرد كه&amp;zwnj; تا پایان&amp;zwnj; عمر پرافتخارش&amp;zwnj; نیز تداوم&amp;zwnj; یافت&amp;zwnj;. از میزان&amp;zwnj; دانش&amp;zwnj; و نحوه&amp;zwnj; سوادآموزی&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; اطلاع&amp;zwnj; چندانی&amp;zwnj; در دست&amp;zwnj; نیست&amp;zwnj; ولی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; حكم&amp;zwnj; آنكه&amp;zwnj; در شاهنامه&amp;zwnj; اطلاعات&amp;zwnj; فراوانی&amp;zwnj; در باب&amp;zwnj; ادبیات&amp;zwnj; عربی&amp;zwnj;، شعر و ادب&amp;zwnj; پارسی&amp;zwnj;، تاریخ&amp;zwnj;، فلسفه&amp;zwnj;، كلام&amp;zwnj;،حدیث&amp;zwnj; و قرآن&amp;zwnj; ارائه&amp;zwnj; نموده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; مشخص&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گردد كه&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در اوان&amp;zwnj; زندگی&amp;zwnj; خویش&amp;zwnj; مطالعات&amp;zwnj; فراوان&amp;zwnj; كرده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; و احوال&amp;zwnj; امم&amp;zwnj; و امثال&amp;zwnj; و حكم&amp;zwnj; را خوانده&amp;zwnj; و با معارف&amp;zwnj; اسلامی&amp;zwnj; بخصوص&amp;zwnj; با قرآن&amp;zwnj; آشنایی&amp;zwnj; كامل&amp;zwnj; داشته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. حكیم&amp;zwnj;ظاهرا به&amp;zwnj; زبان&amp;zwnj; پهلوی&amp;zwnj; ساسانی&amp;zwnj; و فنون&amp;zwnj; جنگ&amp;zwnj; و رزم&amp;zwnj; نیز آگاه&amp;zwnj; بوده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. استاد طوس&amp;zwnj; در موقعیت&amp;zwnj; بسیار خطیر و حساسی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; سرودن&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; و نظم&amp;zwnj; داستانهای&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; همت&amp;zwnj; گماشت&amp;zwnj;، چرا كه&amp;zwnj; هر چند سلطه&amp;zwnj; اعراب&amp;zwnj; بر ایران&amp;zwnj; بویژه&amp;zwnj; بخش&amp;zwnj; شرقی&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; بسیار ضعیف&amp;zwnj; شده&amp;zwnj; بود و چند حكومت&amp;zwnj; محلی&amp;zwnj; نیز همچون&amp;zwnj; سامانیان&amp;zwnj; و آل&amp;zwnj; بویهدر شرق&amp;zwnj; و مركز و شمال&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; بوجود آمده&amp;zwnj; بودند ولی&amp;zwnj; جنگ&amp;zwnj; و كمشكشهای&amp;zwnj; داخلی&amp;zwnj; بین&amp;zwnj; این&amp;zwnj; حكومت&amp;zwnj;ها نشانه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj; تلخ&amp;zwnj; بود بر زوال&amp;zwnj; و انحطاط این&amp;zwnj; سلسله&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; و روی&amp;zwnj; كار آمدن&amp;zwnj; فاتحان&amp;zwnj; قدرتمند بیگانه&amp;zwnj;. از این&amp;zwnj; روی&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; رسالت&amp;zwnj; عظیم&amp;zwnj; خود پی&amp;zwnj; برده&amp;zwnj; بود سعی&amp;zwnj; كرد مجموعه&amp;zwnj; عظیمی&amp;zwnj; فراهم&amp;zwnj; آورد كه&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; همیشه&amp;zwnj; در خاطره&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; باقی&amp;zwnj; ماند و تاریخ&amp;zwnj; و زبان&amp;zwnj; و هویت&amp;zwnj; و ملیت&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; را دوباره&amp;zwnj; زنده&amp;zwnj; كند.(1) وی&amp;zwnj; در ابتدای&amp;zwnj; كار بر سرمایه&amp;zwnj; خود و حمایت&amp;zwnj; تنی&amp;zwnj; چند از دوستانش&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; حسین&amp;zwnj; قتیب&amp;zwnj; حاكم&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; و بزرگان&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; ولایت&amp;zwnj; علی&amp;zwnj; دیلم&amp;zwnj; وبودلف&amp;zwnj; تكیه&amp;zwnj; كرد و حاكم&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; تشویق&amp;zwnj; او، شاعر را از پرداخت&amp;zwnj; مالیات&amp;zwnj; معاف&amp;zwnj; نمود. تلاش&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;وقفه&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; در مرحله&amp;zwnj; اول&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; بیست&amp;zwnj; سال&amp;zwnj; تمام&amp;zwnj; به&amp;zwnj; درازا كشید و وی&amp;zwnj; زمانی&amp;zwnj; موفق&amp;zwnj; به&amp;zwnj; سرایش&amp;zwnj; اكثر داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; گشت&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; چند سال&amp;zwnj; از سقوط سلسله&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; سامانیان&amp;zwnj; بدست&amp;zwnj; تركان&amp;zwnj; قراخانی&amp;zwnj; آل&amp;zwnj; افراسیاب&amp;zwnj; و سلطان&amp;zwnj; محمود غزنوی&amp;zwnj; می&amp;zwnj;گذشت&amp;zwnj;. تاریخ&amp;zwnj; پایان&amp;zwnj; رسانیدن&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; را سال&amp;zwnj; 400 ه.ق&amp;zwnj; دانسته&amp;zwnj;اند و براساس&amp;zwnj; گفته&amp;zwnj;های&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; از لابه&amp;zwnj;لای&amp;zwnj; اشعار او مشهود است&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; در طول&amp;zwnj; این&amp;zwnj; مدت&amp;zwnj; دراز سختی&amp;zwnj;های&amp;zwnj; فراوانی&amp;zwnj; را متحمل&amp;zwnj; گشت&amp;zwnj; و ضربات&amp;zwnj; فراوانی&amp;zwnj; را هم&amp;zwnj; از جنبه&amp;zwnj; مادی&amp;zwnj; و معیشتی&amp;zwnj; وهم&amp;zwnj; از لحاظ روحی&amp;zwnj; پذیرا گردید كه&amp;zwnj; مهمترین&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; درگذشت&amp;zwnj; پسر جوان&amp;zwnj; و برومندش&amp;zwnj; بود كه&amp;zwnj; پیر طوس&amp;zwnj; را سخت&amp;zwnj; درهم&amp;zwnj; شكست&amp;zwnj; و غمگین&amp;zwnj; و افسرده&amp;zwnj; ساخت&amp;zwnj;. شاعر كه&amp;zwnj; در این&amp;zwnj; سالها با عسرت&amp;zwnj; و تنگدستی&amp;zwnj; همراه&amp;zwnj; و همراز بود پس&amp;zwnj; از اتمام&amp;zwnj; شاهكار بزرگ&amp;zwnj; خود به&amp;zwnj; ناچار و برای&amp;zwnj; گذراندن&amp;zwnj; زندگی&amp;zwnj; خود رو به&amp;zwnj; دربار سلطان&amp;zwnj; محمود غزنوی آورد و با عرضه&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; خویش&amp;zwnj; نظر سلطان&amp;zwnj; رابه&amp;zwnj; سوی&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; جلب&amp;zwnj; نمود. سلطان&amp;zwnj; محمود پادشاهی&amp;zwnj; ترك&amp;zwnj; زبان&amp;zwnj; و بی&amp;zwnj;علاقه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; تاریخ&amp;zwnj; و فرهنگ&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; بود ولی&amp;zwnj; در ابتدای&amp;zwnj; كارحكیم&amp;zwnj; را بنواخت&amp;zwnj; و او را مورد نوازش&amp;zwnj; خود قرار داد و در شرایطی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; در تلاش&amp;zwnj; بود تركان&amp;zwnj; آل&amp;zwnj; افراسیاب&amp;zwnj;، متحدان&amp;zwnj; پیشین&amp;zwnj; خود در برانداختن&amp;zwnj; سامانیان&amp;zwnj;، را از قلمرو حكومت&amp;zwnj; خویش&amp;zwnj; بیرون&amp;zwnj; راند تلاش&amp;zwnj; كرد از كتاب&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; تهییج&amp;zwnj; احساسات&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; علیه&amp;zwnj; تركان&amp;zwnj; آل&amp;zwnj; افراسیاب&amp;zwnj; (كه&amp;zwnj; مطابق&amp;zwnj; روایات&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; از نژاد تورانیان&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شمار می&amp;zwnj;رفتند) بهره&amp;zwnj; جوید. سلطان&amp;zwnj; محمود پس&amp;zwnj; از مدتی&amp;zwnj; موفق&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شكست&amp;zwnj; آنها شد و لذا روی&amp;zwnj; خوشی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; نشان&amp;zwnj; نداد و البته&amp;zwnj; بدگویی&amp;zwnj; مخالفان&amp;zwnj; و حاسدان&amp;zwnj; به&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; نیز بی&amp;zwnj;تأثیر نبود و آنان&amp;zwnj; پیر طوس&amp;zwnj; را رافضی&amp;zwnj; خواندند و از تعصب&amp;zwnj; شاه&amp;zwnj; سنی&amp;zwnj; متعصب&amp;zwnj; علیه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; شیعی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نفع&amp;zwnj; خود بهره&amp;zwnj;برداری&amp;zwnj; كردند. تلاش&amp;zwnj; خواجه&amp;zwnj; حسن&amp;zwnj; میمندی وزیر بافرهنگ&amp;zwnj; شاه&amp;zwnj; نیز به&amp;zwnj; ثمر ننشست&amp;zwnj;. سلطان&amp;zwnj; محمود پس&amp;zwnj; از ملاحظه&amp;zwnj; هفت&amp;zwnj; مجلد بزرگ&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; مشتمل&amp;zwnj; بر شصت&amp;zwnj; هزار بیت&amp;zwnj; نغز و دلكش&amp;zwnj; و حماسی&amp;zwnj; دستور داد معادل&amp;zwnj; همین&amp;zwnj; مقدار معین&amp;zwnj; در ازای&amp;zwnj; هر یك&amp;zwnj; بیت&amp;zwnj; یك&amp;zwnj; درهم&amp;zwnj;(2) به&amp;zwnj; شاعر بدهند واین&amp;zwnj; توهینی&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; بود برای&amp;zwnj; سخن&amp;zwnj;سرای&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; چرا كه&amp;zwnj; او بخوبی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; قدر و قیمت&amp;zwnj; شاهكار بزرگ&amp;zwnj; خود آگاه&amp;zwnj; بود.فردوسی&amp;zwnj; مأیوس&amp;zwnj; و سرشكسته&amp;zwnj; از دربار سلطان&amp;zwnj; محمود به&amp;zwnj; گرمابه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; رفت&amp;zwnj; و پس&amp;zwnj; از آن&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; بیرون&amp;zwnj; آمد فقاعی&amp;zwnj; خورد وصله&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; را در كمال&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;اعتنایی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; حمامی&amp;zwnj; و مرد فقاع&amp;zwnj; فروش&amp;zwnj; بخشید و در كسوتی&amp;zwnj; ناشناس&amp;zwnj; از بیم&amp;zwnj; خشم&amp;zwnj; شاه&amp;zwnj; از غزنه&amp;zwnj; گریخت&amp;zwnj;. جاسوسان&amp;zwnj; خبر بخشش&amp;zwnj; صله&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; دو فرو مایه&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; نشان&amp;zwnj; از بی&amp;zwnj;اعتنایی&amp;zwnj; شاعر بزرگ&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; به&amp;zwnj; جاه&amp;zwnj; وجلال&amp;zwnj; و مقام&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; غزنه&amp;zwnj; داشت&amp;zwnj; به&amp;zwnj; اطلاع&amp;zwnj; محمود رساندند و در پی&amp;zwnj; شاعر روانه&amp;zwnj; شدند. فردوسی&amp;zwnj; نیز كه&amp;zwnj; از خشم&amp;zwnj; و غرورسلطان&amp;zwnj; محمود آگاه&amp;zwnj; بود چندی&amp;zwnj; در هرات&amp;zwnj; اقامت&amp;zwnj; گزید و سپس&amp;zwnj; از آنجا به&amp;zwnj; نزد شهریار بن&amp;zwnj; شروین&amp;zwnj; حاكم&amp;zwnj; طبرستان&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; پاك&amp;zwnj; نژادی&amp;zwnj; بود رفت&amp;zwnj; و هجویه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; صد بیتی&amp;zwnj; نیز علیه&amp;zwnj; محمود سرود. شهریار حكیم&amp;zwnj; را سخت&amp;zwnj; گرامی&amp;zwnj; داشت&amp;zwnj; وهجویه&amp;zwnj; صد بیتی&amp;zwnj; او را نیز به&amp;zwnj; یكصد هزار درم&amp;zwnj; خرید و مانع&amp;zwnj; از انتشار آن&amp;zwnj; شد. استاد سخن&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; سپس&amp;zwnj; رهسپار دیار خود گشت&amp;zwnj; و در گوشه&amp;zwnj; عزلت&amp;zwnj; و اندوه&amp;zwnj; در سال&amp;zwnj; 411 ه.ق&amp;zwnj; بدرود حیات&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj;. گویند سالها پس&amp;zwnj; از رانده&amp;zwnj; شدن&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; از دربار سلطان&amp;zwnj; محمود، شاه&amp;zwnj; در یكی&amp;zwnj; از لشكركشی&amp;zwnj;های&amp;zwnj; خود به&amp;zwnj; هندوستان&amp;zwnj; به&amp;zwnj; یاد حكیم&amp;zwnj; می&amp;zwnj;افتد و پشیمان&amp;zwnj; از كرده&amp;zwnj; ناصواب&amp;zwnj;خود دستور می&amp;zwnj;دهد مبلغ&amp;zwnj; شصت&amp;zwnj; هزار دینار طلا را با احترام&amp;zwnj; فراوان&amp;zwnj; به&amp;zwnj; منزل&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در طوس&amp;zwnj; روانه&amp;zwnj; سازند ولی&amp;zwnj; هدیه&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; زمانی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; دروازه&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; رسید كه&amp;zwnj; جنازه&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; را از یكی&amp;zwnj; دیگر از دروازه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; شهر تشییع&amp;zwnj; می&amp;zwnj;نمودند. صله&amp;zwnj; سلطانی&amp;zwnj; رابه&amp;zwnj; تنها یادگار فردوسی&amp;zwnj; دخترش&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; پدر انسانی&amp;zwnj; آزاده&amp;zwnj; و بلند طبع&amp;zwnj; بود سپردند ولی&amp;zwnj; او آن&amp;zwnj; را نپذیرفت&amp;zwnj; و شصت&amp;zwnj; هزار دینار وقف&amp;zwnj; ساختن&amp;zwnj; عمارت&amp;zwnj; رباط چاهه&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; بر سر راه&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نیشابور و مرو بود گشت&amp;zwnj;.(3) جنازه&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; نیز مورد جفای&amp;zwnj; بدخواهانش&amp;zwnj; قرار گرفت&amp;zwnj; و شیخ&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; گرگانی&amp;zwnj; از عالمان&amp;zwnj; قشری&amp;zwnj; و متعصب&amp;zwnj; به&amp;zwnj; حكم&amp;zwnj; اینكه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; عمر خود را به&amp;zwnj; ستایش&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; مجوس&amp;zwnj; گذرانیده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;، اجازه&amp;zwnj; دفن&amp;zwnj; او را در قبرستان&amp;zwnj; مسلمانان&amp;zwnj; نداد و از این&amp;zwnj; روی&amp;zwnj; جسد شاعرگران&amp;zwnj; مایه&amp;zwnj; در باغ&amp;zwnj; طبران&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; متعلق&amp;zwnj; به&amp;zwnj; خود فردوسی&amp;zwnj; بود دفن&amp;zwnj; گردید.(4) بزرگ&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj; شاهكار پیر فرهیخته&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; او بودكه&amp;zwnj; با وجود گذشت&amp;zwnj; دهها قرن&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; سندی&amp;zwnj; از افتخاربرفراز گنبد رفیع&amp;zwnj; زبان&amp;zwnj; و ادب&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; می&amp;zwnj;درخشد و همانگونه&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; اشاره&amp;zwnj; شد فردوسی&amp;zwnj; با نگارش&amp;zwnj; این&amp;zwnj; كتاب&amp;zwnj; ارزنده&amp;zwnj; و عظیم&amp;zwnj;هویت&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; آنها باز شناساند و زبان&amp;zwnj; شیرین&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; را نه&amp;zwnj; تنها از انحطاط نجات&amp;zwnj; داد بلكه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; اعتبار ورونق&amp;zwnj; وافری&amp;zwnj; بخشید. اساس&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; نویسی&amp;zwnj; یعنی&amp;zwnj; توصیف&amp;zwnj; زندگی&amp;zwnj; شاهان&amp;zwnj; و پهلوانان&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; به&amp;zwnj; روزگاران&amp;zwnj; باستان&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; باز می&amp;zwnj;گردد و ظاهرا در دوره&amp;zwnj; هخامنشیان و ساسانیان كتابهایی&amp;zwnj; از این&amp;zwnj; دست&amp;zwnj; موجود بوده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. سنت&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; نویسی&amp;zwnj; پس&amp;zwnj; از اسلام&amp;zwnj; و در دوره&amp;zwnj; حكومت&amp;zwnj; سامانیان&amp;zwnj; مجددا رونق&amp;zwnj; گرفت&amp;zwnj; و شاهنامه&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; مسعودی&amp;zwnj; مروزی&amp;zwnj;، شاهنامه&amp;zwnj; ابوالمؤید بلخی&amp;zwnj;، شاهنامه&amp;zwnj; ابوعلی&amp;zwnj; بلخی&amp;zwnj; و شاهنامه&amp;zwnj; ابومنصوری&amp;zwnj; و شاهنامه&amp;zwnj; دقیقی&amp;zwnj; بوجود آمدند كه&amp;zwnj; ماخذ این&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj;ها همان&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;های اوستایی و كتاب&amp;zwnj;های&amp;zwnj; پهلوی&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; خوتای&amp;zwnj;نامك&amp;zwnj; (خدای&amp;zwnj; نامه&amp;zwnj;) بوده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. فردوسی&amp;zwnj;در سال&amp;zwnj; 365 ه.ق&amp;zwnj; با مطالعه&amp;zwnj; این&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj;ها دل&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نظم&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; عظیم&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; تمامی&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; رادربرگیرد سپرد و تلاش&amp;zwnj; سترگ&amp;zwnj; خود را كه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;رفت&amp;zwnj; ملتی&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; شعر و قلم&amp;zwnj; زنده&amp;zwnj; نگاه&amp;zwnj; دارد آغاز نمود. در شاهنامه&amp;zwnj;، حكیم&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; پس&amp;zwnj; از نعت&amp;zwnj; خداوند توصیف&amp;zwnj; دانش&amp;zwnj; و خرد و مدح&amp;zwnj; پیامبر اسلام&amp;zwnj;(ص&amp;zwnj;) و یارانش&amp;zwnj; از كیومرث&amp;zwnj; آغاز كرده&amp;zwnj; و پس&amp;zwnj; از نام&amp;zwnj; بردن&amp;zwnj; شرح&amp;zwnj; زندگی&amp;zwnj; پنجاه&amp;zwnj; پادشاه&amp;zwnj; داستانی&amp;zwnj; و تاریخی&amp;zwnj; و حالات&amp;zwnj; و رزم&amp;zwnj; و بزم&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; و وزیران&amp;zwnj; آنان&amp;zwnj; كتاب&amp;zwnj; خود را با شكست&amp;zwnj; یزدگرد سوم&amp;zwnj; ساسانی&amp;zwnj; و فتح&amp;zwnj; ایران توسط اعراب&amp;zwnj; به&amp;zwnj; پایان&amp;zwnj; می&amp;zwnj;رساند. داستان&amp;zwnj; پادشاهی&amp;zwnj; منوچهر و بیان&amp;zwnj; آغاز تمدن&amp;zwnj; بشر، ضحاك&amp;zwnj;، كاوه&amp;zwnj; آهنگر، فریدون&amp;zwnj;، سام&amp;zwnj;، زال&amp;zwnj;، رستم&amp;zwnj;، نوذر، افراسیاب&amp;zwnj;، جنگ&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; و تورانیان&amp;zwnj;،كیكاووس&amp;zwnj;، هفت&amp;zwnj; خوان&amp;zwnj; رستم&amp;zwnj;، سهراب&amp;zwnj;، سیاوش&amp;zwnj;، كیخسرو، بیژن&amp;zwnj; و منیژه&amp;zwnj;، ظهور زرتشت&amp;zwnj;، اسكندر و اشكانیان&amp;zwnj; و ساسانیان&amp;zwnj; هر یك&amp;zwnj; از داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; بسیار زیبا، شیرین&amp;zwnj; و جذاب&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;باشند كه&amp;zwnj; خواننده&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; عمق&amp;zwnj; تاریخ&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; وحماسی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; برده&amp;zwnj; و غرور و افتخارات&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; آنان&amp;zwnj; باز می&amp;zwnj;شناسانند. شاهنامه&amp;zwnj; اگرچه&amp;zwnj; در بادی&amp;zwnj; امر داستان&amp;zwnj;رزمی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; است&amp;zwnj; ولی&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در لابه&amp;zwnj;لای&amp;zwnj; این&amp;zwnj; اشعار رزمی&amp;zwnj; معانی&amp;zwnj; باریك&amp;zwnj; و مطالب&amp;zwnj; عالی&amp;zwnj; فلسفی&amp;zwnj; و اجتماعی&amp;zwnj; واخلاقی&amp;zwnj; بسیاری&amp;zwnj; را بیان&amp;zwnj; كرده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; جذابیت&amp;zwnj; این&amp;zwnj; كتاب&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; را دو چندان&amp;zwnj; ساخته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. نتیجه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; اجتماعی&amp;zwnj; واخلاقی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; سخن&amp;zwnj;سرای&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; از داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; شگفت&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; گرفته&amp;zwnj; است&amp;zwnj; و سخنان&amp;zwnj; عبرت&amp;zwnj;انگیز و پندهای&amp;zwnj; سحرآمیزی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;دهد هر یك&amp;zwnj; نشان&amp;zwnj; و گواهی&amp;zwnj; است&amp;zwnj; از اینكه&amp;zwnj; جهان&amp;zwnj; و شكوه&amp;zwnj; جهان&amp;zwnj; گذراست&amp;zwnj; و انسان&amp;zwnj; باید در این&amp;zwnj; عمردو روزه&amp;zwnj; دلاور و بخشنده&amp;zwnj; و فداكار و راستگو و دستگیر و نیكوكار باشد. حكیم&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; از طریق&amp;zwnj; پندهایی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; از زبان&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; و شاهان&amp;zwnj; و دانشمندان&amp;zwnj; مانند اندرز منوچهر و نوذر و كیخسرو به&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; و وصیت&amp;zwnj; این&amp;zwnj; شاه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; گودرز و زال&amp;zwnj; ورستم&amp;zwnj; و... و سخنان&amp;zwnj; پرمغز بزرگمهر آورده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; حكمت&amp;zwnj; عملی&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; خوانندگان&amp;zwnj; خود آموخته&amp;zwnj; و آن&amp;zwnj; را سرمشقی&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; زندگانی&amp;zwnj; بشر در نظر گرفته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. سخن&amp;zwnj; سرای&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; همچنین&amp;zwnj; در شرح&amp;zwnj; گاه&amp;zwnj;نشینی&amp;zwnj; و تاجگذاری&amp;zwnj; شاهان&amp;zwnj; بزرگی&amp;zwnj; همچون&amp;zwnj; &amp;zwnj;گشتاسب و شاپور و بهرام&amp;zwnj; و قباد و نوشیروان&amp;zwnj; و هرمز از زبان&amp;zwnj; آنان&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نیایش&amp;zwnj; خداوند و ستایش&amp;zwnj; راستی&amp;zwnj; و گسترش&amp;zwnj; داد و دانش&amp;zwnj; پرداخته&amp;zwnj; و دستور زندگانی&amp;zwnj; توأم&amp;zwnj; با صلح&amp;zwnj; و آرامش&amp;zwnj; و عدالت&amp;zwnj; را كه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;توان&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; تمامی&amp;zwnj; جهانیان&amp;zwnj; سرمشق&amp;zwnj; قرار گیرد در اختیار انسان&amp;zwnj;ها گذارده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. حكیم&amp;zwnj; با وجود اینكه&amp;zwnj; شرح&amp;zwnj; رزم&amp;zwnj; و پیكار و دشمنی&amp;zwnj;های&amp;zwnj; اقوام&amp;zwnj; و ملل&amp;zwnj; را گفته&amp;zwnj; است&amp;zwnj; ولی&amp;zwnj; روح&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; او جهان&amp;zwnj; رابا نظر وحدت&amp;zwnj; دیده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; و ستیزه&amp;zwnj;جویی&amp;zwnj;های&amp;zwnj; بشر را دلیل&amp;zwnj; نادانی&amp;zwnj; آنان&amp;zwnj; برشمرده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. او حقیقت&amp;zwnj; ادیان&amp;zwnj; را مانند خود خداوند یكی&amp;zwnj; دانسته&amp;zwnj; است&amp;zwnj; و خصومت&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملل&amp;zwnj; را بر سر دین&amp;zwnj; ابلهانه&amp;zwnj; توصیف&amp;zwnj; كرده&amp;zwnj; واز تفرقه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; بی&amp;zwnj;مایه&amp;zwnj; مردم&amp;zwnj; با تأثر یاد نموده&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. با این&amp;zwnj; حال&amp;zwnj; و علیرغم&amp;zwnj; احترام&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; ادیان&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; باستان&amp;zwnj;،فردوسی&amp;zwnj; ایمان&amp;zwnj; عمیق&amp;zwnj; خود به&amp;zwnj; اسلام&amp;zwnj; و تعلقش&amp;zwnj; به&amp;zwnj; مذهب&amp;zwnj; تشیع&amp;zwnj; و اهل&amp;zwnj; بیت&amp;zwnj;(ع&amp;zwnj;) را بارها آشكار ساخته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. پیر طوس&amp;zwnj; در شاهكار بزرگ&amp;zwnj; خود احساسات&amp;zwnj; بشری&amp;zwnj; را با سخنان&amp;zwnj; زیبا و عبارتهای&amp;zwnj; دلربا و دل&amp;zwnj;انگیزی&amp;zwnj; تصویر و تعبیر نموده&amp;zwnj; و نشان&amp;zwnj; داده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; در خلق&amp;zwnj; صحنه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; عاشقانه&amp;zwnj; نیز به&amp;zwnj; همان&amp;zwnj; میزان&amp;zwnj; صحنه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; رزم&amp;zwnj; و نبرد تبحر و تسلط دارد. سخن&amp;zwnj; در باب&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; و اهمیت&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; بسیار است&amp;zwnj; و دریغا كه&amp;zwnj; محدودیت&amp;zwnj; این&amp;zwnj; مقال&amp;zwnj; اجازه&amp;zwnj; بحث&amp;zwnj; بیشتر را در این&amp;zwnj; خصوص&amp;zwnj; نمی&amp;zwnj;دهد. این&amp;zwnj; دیوان&amp;zwnj; ارجمند شعر و ادب&amp;zwnj; فارسی&amp;zwnj; سند ملت&amp;zwnj; ماست&amp;zwnj; و داستانهای&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; ایرانی&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; تك&amp;zwnj; تك&amp;zwnj; ایرانیان&amp;zwnj; درس&amp;zwnj; شجاعت&amp;zwnj; و عفت&amp;zwnj; و فداكاری&amp;zwnj; و میهن&amp;zwnj;دوستی و وفا می&amp;zwnj;آموزد. شاید به&amp;zwnj; همین&amp;zwnj; دلیل&amp;zwnj; است&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; این&amp;zwnj; كتاب&amp;zwnj; جاودانی&amp;zwnj; با وجود گذشت&amp;zwnj; قرن&amp;zwnj;ها و قرن&amp;zwnj;ها هنوز در گوشه&amp;zwnj; و كنار ایران&amp;zwnj; از پایتخت&amp;zwnj; تا دورافتاده&amp;zwnj;ترین&amp;zwnj; شهرها و روستاها در منازل&amp;zwnj; و قهوه&amp;zwnj;خانه&amp;zwnj;ها و چادرهای&amp;zwnj; ایلات&amp;zwnj; و عشایر به&amp;zwnj; شیوه&amp;zwnj; نقالی&amp;zwnj; جاری&amp;zwnj; می&amp;zwnj;شود و مردم&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; را ازهر نژاد و طایفه&amp;zwnj; و دین&amp;zwnj; و مذهب&amp;zwnj; شیفته&amp;zwnj; روح&amp;zwnj; بلند و دلاوری&amp;zwnj;های&amp;zwnj; پهلوانان&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; و عواطف&amp;zwnj; انسانی&amp;zwnj; آنها می&amp;zwnj;نماید. ابیاتی&amp;zwnj; وی در شاهنامه&amp;zwnj; خود گویای&amp;zwnj; بلندی&amp;zwnj; نظر و آزادگی&amp;zwnj; روح&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; و تسلط شگرف&amp;zwnj; او در آرایش&amp;zwnj; صحنه&amp;zwnj;ها،گزینش&amp;zwnj; كلمات&amp;zwnj;، تركیب&amp;zwnj; استادانه&amp;zwnj; اجزای&amp;zwnj; جملات&amp;zwnj; و ارایه&amp;zwnj; تصاویر متناسب&amp;zwnj; با موضوع&amp;zwnj; و صور حسی&amp;zwnj; خیال&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. -----------------------------------------&amp;gt; 1- براساس&amp;zwnj; داستانی&amp;zwnj; مشهور كه&amp;zwnj; دولتشاه&amp;zwnj; سمرقندی&amp;zwnj; نیز در تذكره&amp;zwnj; خود از آن&amp;zwnj; یاد كرده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; آغاز تألیف&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; دوران&amp;zwnj; حكومت&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; محمود غزنوی&amp;zwnj; و اقدام&amp;zwnj; او در زنده&amp;zwnj; نگهداشتن&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj;های&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; باز می&amp;zwnj;گردد. براساس&amp;zwnj; این&amp;zwnj; افسانه&amp;zwnj; سه&amp;zwnj; شاعر بزرگ&amp;zwnj; دربار سلطان&amp;zwnj; محمود عنصری&amp;zwnj; و عسجدی&amp;zwnj; و فرخی&amp;zwnj;، روزی&amp;zwnj; در غزنه&amp;zwnj; گردهم&amp;zwnj; نشسته&amp;zwnj; و سرگرم&amp;zwnj; گفتگو بودند. در این&amp;zwnj; حال&amp;zwnj; مردی&amp;zwnj; بیگانه&amp;zwnj; از نیشابور بدان&amp;zwnj; جا رسید و چنان&amp;zwnj; می&amp;zwnj;نمود كه&amp;zwnj; آهنگ&amp;zwnj; مجلس&amp;zwnj; آنان&amp;zwnj; دارد. عنصری&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; از ورود این&amp;zwnj; روستایی&amp;zwnj; بیگانه&amp;zwnj; دلخوش&amp;zwnj; نبود و او را مخل&amp;zwnj; مجلس&amp;zwnj; انس&amp;zwnj; می&amp;zwnj;دید، گفت&amp;zwnj;: (ای&amp;zwnj; برادر، ما شاعران&amp;zwnj; دربار شاهیم&amp;zwnj; و جز شاعران&amp;zwnj; هیچكس&amp;zwnj; را در این&amp;zwnj; مجلس&amp;zwnj; راه&amp;zwnj; نیست&amp;zwnj;. اینك&amp;zwnj; هر یك&amp;zwnj; از ما مصراعی&amp;zwnj; بر قافیه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; یكسان&amp;zwnj; می&amp;zwnj;سرائیم&amp;zwnj;. اگر تو نیز مصراع&amp;zwnj; چهارم&amp;zwnj; آن&amp;zwnj; رباعی&amp;zwnj; را ساختی&amp;zwnj; در جمع&amp;zwnj; ما توانی&amp;zwnj; بود.) فردوسی&amp;zwnj; (كه&amp;zwnj; همان&amp;zwnj; روستایی&amp;zwnj; بیگانه&amp;zwnj; بود) این&amp;zwnj; امتحان&amp;zwnj; را پذیرفت&amp;zwnj;، و عنصری&amp;zwnj; از روی&amp;zwnj; عمد قافیه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj; برگزید كه&amp;zwnj; بگمان&amp;zwnj; وی&amp;zwnj; تنها سه&amp;zwnj; مصراع&amp;zwnj; بر آن&amp;zwnj; میشد ساخت&amp;zwnj; و آوردن&amp;zwnj; مصراع&amp;zwnj; چهارم&amp;zwnj; ممكن&amp;zwnj; نبود. مصراع&amp;zwnj; اول&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; عنصری&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj; این&amp;zwnj; بود: چو عارض&amp;zwnj; تو ما ه&amp;zwnj; نباشد روشن&amp;zwnj; / عسجدی&amp;zwnj; مصراع&amp;zwnj; دوم&amp;zwnj; را چنین&amp;zwnj; ساخت&amp;zwnj;: مانند رخت&amp;zwnj; گل&amp;zwnj; نبود در گلشن&amp;zwnj; / فرخی&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj;: مژگانت&amp;zwnj; همی&amp;zwnj; گذر كند از جوشن&amp;zwnj;/ و فردوسی&amp;zwnj; با اشاره&amp;zwnj; به&amp;zwnj; یكی&amp;zwnj; از افسانه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; قدیم&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; چندان&amp;zwnj; معروف&amp;zwnj; نبود، مصراع&amp;zwnj; چهارم&amp;zwnj; را بدینسان&amp;zwnj; آورد: مانند ستان&amp;zwnj; گیو در جنگ&amp;zwnj; پشن&amp;zwnj; / هنگامی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; حاضران&amp;zwnj; مجلس&amp;zwnj; در باره&amp;zwnj; تلمیحی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در این&amp;zwnj; شعر آورده&amp;zwnj; بود استفسار كردند، وی&amp;zwnj; چنان&amp;zwnj; وقوفی&amp;zwnj; درباب&amp;zwnj; داستانها و افسانه&amp;zwnj;های&amp;zwnj; قدیم&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; از خود نشان&amp;zwnj; داد كه&amp;zwnj; عنصری&amp;zwnj; بنزد سلطان&amp;zwnj; محمود رفت&amp;zwnj; و گفت&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; عاقبت&amp;zwnj; اكنون&amp;zwnj; كسی&amp;zwnj; پیدا شده&amp;zwnj; است&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; می&amp;zwnj;تواند داستانهای&amp;zwnj; ملی&amp;zwnj; را كه&amp;zwnj; بیست&amp;zwnj; یا سی&amp;zwnj; سال&amp;zwnj; پیش&amp;zwnj; دقیقی&amp;zwnj; برای&amp;zwnj; یكی&amp;zwnj; از شاهان&amp;zwnj; سامانی&amp;zwnj; آغاز نهاده&amp;zwnj; به&amp;zwnj; پایان&amp;zwnj; برد.در افسانه&amp;zwnj; بودن&amp;zwnj; این&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj; جای&amp;zwnj; هیچگونه&amp;zwnj; شك&amp;zwnj; و تردیدی&amp;zwnj; نیست&amp;zwnj; چرا كه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; در اوایل&amp;zwnj; سلطنت&amp;zwnj; محمود بخش&amp;zwnj; اعظم&amp;zwnj; شاهنامه&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; پایان&amp;zwnj; رسانیده&amp;zwnj; بود و سالها پیش&amp;zwnj; از به&amp;zwnj; دنیا آمدن&amp;zwnj; محمود سرایش&amp;zwnj; منظومه&amp;zwnj; عظیم&amp;zwnj; خود را آغاز كرده&amp;zwnj; بود. 2- بعضی&amp;zwnj; از منابع&amp;zwnj; این&amp;zwnj; مبلغ&amp;zwnj; را بیست&amp;zwnj; هزار سكه&amp;zwnj; نقره&amp;zwnj; دانسته&amp;zwnj;اند ولی&amp;zwnj; ظاهرا شصت&amp;zwnj; هزار درهم&amp;zwnj; (سكه&amp;zwnj; نقره&amp;zwnj;) صحیح&amp;zwnj;تر است&amp;zwnj;. 3- نظامی&amp;zwnj; عروضی&amp;zwnj; سمرقندی&amp;zwnj; در این&amp;zwnj; ارتباط چنین&amp;zwnj; گفته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;: (در سنه&amp;zwnj; اربع&amp;zwnj; عشره&amp;zwnj; خمسمائه&amp;zwnj; به&amp;zwnj; نیشابور شنیدم&amp;zwnj; از امیر معزی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; او گفت&amp;zwnj; از امیر عبدالرزاق&amp;zwnj; شنیدم&amp;zwnj; به&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj;، وقتی&amp;zwnj; محمود به&amp;zwnj; هندوستان&amp;zwnj; بود از آنجا بازگشته&amp;zwnj; بود، و وی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; غزنین&amp;zwnj; نهاده&amp;zwnj; مگر در راه&amp;zwnj; او متمردی&amp;zwnj; بود و حصاری&amp;zwnj; استوار داشت&amp;zwnj; و دیگر روز محمود را منزل&amp;zwnj; بردر حصار او بود. پیش&amp;zwnj; او رسولی&amp;zwnj; بفرستاد كه&amp;zwnj; فردا باید كه&amp;zwnj; پیش&amp;zwnj; آیی&amp;zwnj; و خدمتی&amp;zwnj; بیاری&amp;zwnj;، و بارگاه&amp;zwnj; ما را خدمت&amp;zwnj; كنی&amp;zwnj;، و تشریف&amp;zwnj; بپوشی&amp;zwnj; و بازگردی&amp;zwnj;. دیگر روز محمود بر نشست&amp;zwnj; و خواجه&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; بر دست&amp;zwnj; راست&amp;zwnj; او همی&amp;zwnj; راند، كه&amp;zwnj; فرستاده&amp;zwnj; بازگشته&amp;zwnj; بود و پیش&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; همی&amp;zwnj; آمد. سلطان&amp;zwnj; با خواجه&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj;، چه&amp;zwnj; جواب&amp;zwnj; داده&amp;zwnj;باشد، خواجه&amp;zwnj; این&amp;zwnj; بیت&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; را بخواند: اگر جز به&amp;zwnj; كام&amp;zwnj; من&amp;zwnj; آید جواب/&amp;zwnj; من&amp;zwnj; و گرز و میدان&amp;zwnj; وافراسیاب&amp;zwnj; / محمود گفت&amp;zwnj;: این&amp;zwnj; بیت&amp;zwnj; كراست&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; مردی&amp;zwnj; از او همی&amp;zwnj; زاید. گفت&amp;zwnj; بیچاره&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; راست&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; بیست&amp;zwnj; و پنج&amp;zwnj; سال&amp;zwnj; رنج&amp;zwnj; برد و چنان&amp;zwnj; كتابی&amp;zwnj; تمام&amp;zwnj; كرد و هیچ&amp;zwnj; ثمر ندید. محمود گفت&amp;zwnj; سره&amp;zwnj; كردی&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; مرا از آن&amp;zwnj; یادآوری&amp;zwnj;. كه&amp;zwnj; من&amp;zwnj; از آن&amp;zwnj; پشیمان&amp;zwnj; شده&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;. آن&amp;zwnj; آزادمرد از من&amp;zwnj; محروم&amp;zwnj; ماند. به&amp;zwnj; غزنین&amp;zwnj; مرا یاد ده&amp;zwnj; تا او را چیزی&amp;zwnj; فرستم&amp;zwnj;. خواجه&amp;zwnj; چون&amp;zwnj; به&amp;zwnj; غزنین&amp;zwnj; آمد بر محمود یاد كرد. سلطان&amp;zwnj; گفت&amp;zwnj; شصت&amp;zwnj; هزار دینار ابوالقاسم&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; را بفرمای&amp;zwnj; تا به&amp;zwnj; نیل&amp;zwnj; دهند و با شتر سلطانی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; طوس&amp;zwnj; برند و از او عذر خواهند. خواجه&amp;zwnj; سالها بود تا در این&amp;zwnj; بند بود. آخر آن&amp;zwnj; كار را چون&amp;zwnj; زر بساخت&amp;zwnj; و اشتر گسیل&amp;zwnj; كرد و آن&amp;zwnj; نیل&amp;zwnj; به&amp;zwnj; سلامت&amp;zwnj; به&amp;zwnj; شهر طبران&amp;zwnj; رسید. از دروازه&amp;zwnj; رودبار اشتر در می&amp;zwnj;شد و جنازه&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; دروازه&amp;zwnj; رزان&amp;zwnj; بیرون&amp;zwnj; همی&amp;zwnj; بردند. در آن&amp;zwnj; حال&amp;zwnj; مذكری&amp;zwnj; بود در طبران&amp;zwnj;، تعصب&amp;zwnj; كرد و گفت&amp;zwnj;: من&amp;zwnj; رها نكنم&amp;zwnj; تا جنازه&amp;zwnj; او در گورستان&amp;zwnj; مسلمانان&amp;zwnj; برند، كه&amp;zwnj; او را فضی&amp;zwnj; بود. و هرچه&amp;zwnj; مردمان&amp;zwnj; بگفتند با آن&amp;zwnj; دانشمند در نگرفت&amp;zwnj;. درون&amp;zwnj; دروازه&amp;zwnj; باغی&amp;zwnj; بود از آن&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj;. او را در آن&amp;zwnj; باغ&amp;zwnj; دفن&amp;zwnj; كردند. گویند از فردوسی&amp;zwnj; دختری&amp;zwnj; ماند سخت&amp;zwnj; بزرگوار. صلت&amp;zwnj; سلطان&amp;zwnj; خواستند بدو سپارند قبول&amp;zwnj; نكرد و گفت&amp;zwnj;: بدان&amp;zwnj; محتاج&amp;zwnj; نیستم&amp;zwnj;...) 4- گویند پس&amp;zwnj; از آنكه&amp;zwnj; شیخ&amp;zwnj; ابوالقاسم&amp;zwnj; گرگانی&amp;zwnj; از نماز خواندن&amp;zwnj; بر جنازه&amp;zwnj; حكیم&amp;zwnj; امتناع&amp;zwnj; ورزید در شب&amp;zwnj; فردوسی&amp;zwnj; را به&amp;zwnj; خواب&amp;zwnj; دید كه&amp;zwnj;در بهشت&amp;zwnj; مقامی&amp;zwnj; بلند یافته&amp;zwnj; است&amp;zwnj;. از او پرسید كه&amp;zwnj; چگونه&amp;zwnj; بدین&amp;zwnj; مقام&amp;zwnj; رسیدی&amp;zwnj;؟ گفت&amp;zwnj; به&amp;zwnj; سبب&amp;zwnj; این&amp;zwnj; بیت&amp;zwnj; كه&amp;zwnj; در آن&amp;zwnj; از یكتایی&amp;zwnj; خدای&amp;zwnj;تعالی&amp;zwnj; سخن&amp;zwnj; گفته&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;: جهان&amp;zwnj; را بلندی&amp;zwnj; و پستی&amp;zwnj; تویی/&amp;zwnj; ندانم&amp;zwnj; چه&amp;zwnj;ای&amp;zwnj;، هر چه&amp;zwnj; هستی&amp;zwnj; تویی&amp;zwnj; / اگر چه&amp;zwnj; در صحت&amp;zwnj; این&amp;zwnj; داستان&amp;zwnj; جای&amp;zwnj; شك&amp;zwnj; و تردید است&amp;zwnj; ولی&amp;zwnj; به&amp;zwnj; هر صورت&amp;zwnj; خود نمایانگر مقام&amp;zwnj; والای&amp;zwnj; علمی&amp;zwnj; و دینی&amp;zwnj; سخن&amp;zwnj;سرای&amp;zwnj; بزرگ&amp;zwnj; ایران&amp;zwnj; زمین&amp;zwnj; است&amp;zwnj;.  &amp;lt;br /&amp;gt;
    &amp;lt;br /&amp;gt;
آثار:    شاهنامه &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7047/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-21T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>تیام  کریمی</dc:creator>
        <title>اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/7047/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی؛ نابغه&amp;zwnj;ای كه از عالی&amp;zwnj;ترین آبشخورهای فرهنگی ایرانی - اسلامی سیراب شد و والاترین یادگاران را در عالم معرفت و انسانیت به بشریت پیشكش كرد، گرامی باد.&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
ابو محـمد مشرف الدین (شرف الدین) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدین شیرازی، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمین بی شک یکی از بزرگـترین شاعـران ایران است کـه بـعـد از فردوسی آسمان ادب فارسی را به نور خـیره کنندهً خـود روشن ساخـت. این روشنی با چـنان نیرویی هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـیر آن کـاسته نشده و این اثـر پارسی هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتدای زندگـیش اطـلاعی در دست نـیست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسیعـی اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـری در شهـر شیراز در خـاندانی کـه هـمه از عالمان دین بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبی و شرعـی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحـصیلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهـر به تحـصیل پـرداخت.  &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
        شب و روز تـلقـین و تکـرار بود   مرا در نظامیه آواز بود      &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
      &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بعـد از این سفـر سعـدی به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در این ابـیات مشخص است: &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 در اقصای عـالم بگـشتم بسی  بسر بردم ایام با هـر کسی  &amp;lt;br /&amp;gt;
تمتع به هـر گوشه ای یافتم ز هـر خرمنی خوشه ای یافتم &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سفـری کـه سعـدی در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شیراز پایان گـرفت و از آن پس زندگـی را به آزادگـی و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـید. سـعـدی عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تالیفات رسالات مختـلف و وعـظ می گـذراند. در این دوره یکـبار نـیز سفری به مکـه کرد و از راه تـبریز به شیراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگی سعـدی این است که در زمان زندگـیش شهـرت و اعـتبار خاصی گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه یکی از آنهـا بنام سیف الدین محـمد فرغـانی، چـنان شیفـته آثـار سعـدی بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندین غـزل او چـند قصیده هـم در مدح او ساخته و برای او فرستاده که یکی از نمونه های آن در اینجا است:  &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 چـنان دان که زیره به کرمان فرستم به جـای سخن گـر به تو جـان فرستم&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سعـدی هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار می گـرانید و عـمر پـربار خـود را بدین گـونه سپـری می کـرد اما این بزرگ هـمواره سعـی و تلاش خـود را کافـی ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان می گـوید:  &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
یک شب تاًمل ایام گـذشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خوردم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم:&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
چـون نگـه می کنم نمانده بسی  هـردم از عـمر می رود نفسی  &amp;lt;br /&amp;gt;
    مگـر این پـنج روزه در یابی  ای که پـنجاه رفت و در خـوابی  &amp;lt;br /&amp;gt;
کوس رحـلت زدند و بار نساخت خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
به تصریح خـود شاعـر این ابـیات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـی وی، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـیت زیر که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاریخ تالیف کـتاب آمده است: &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 در این مدت که ما را وقـت خـوش بود ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
مراد ما نصیحت بود گـفتـیم حوالت با خدا کردیم و رفـتیم &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سعـدی هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسی را به کمال رسانده است و از میان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزلیات و قصائد مثـنوی مشهـوری که به سعـدی نامه و بوستان شهـرت دارد، این منظومه در اخـلاق و تربـیت و وعـظ است و در ده باب تـنظیم شده است: 1 - عـدل 2 - احـسان 3 - عـشق - 4 - تواضع 5 - رضا 6 - ذکـر 7 - تربـیت 8 - شکـر 9 - توبه 10 - مناجات و ختم کتاب. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مهـمترین اثـر سعـدی در نثـر، کتاب گـلستان است که دارای یک دیباچـه و هـشت باب است : سیرت پادشاهـان، اخلاق درویشان، فضیلت و قناعـت، فواید خـاموشی، عـشق و جـوانی، ضعـف و پـیری، تاًثـیر تربـیت و آداب صحـبت.  &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 فوت سعـدی: وفات سعـدی را در ماًخـذ گـوناگـون به سال های &amp;quot; 694 - 695 &amp;quot; و &amp;quot; 690 - 691 &amp;quot; نوشته اند. آرامگاه شیخ مشرف الدین بن مصلح الدین سعدی شیرازی در 4 كیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه كوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در مجاورت باغ دلگشا واقع شده است. این مكان در ابتدا خانقاه شیخ بوده كه وی اواخر عمر خود را در آنجا می گذرانیده و سپس در همانجا مدفون گردیده است. &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی&amp;lt;br /&amp;gt;
چـه خیال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابی &amp;lt;br /&amp;gt;
به چـه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من در آمد &amp;lt;br /&amp;gt;
بزه کردی و نکـردند، مؤذنان ثـوابی &amp;lt;br /&amp;gt;
نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتی بـخـواند &amp;lt;br /&amp;gt;
هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابی &amp;lt;br /&amp;gt;
نفـحات صبح دانی، ز چـه روی دوست دارم؟ &amp;lt;br /&amp;gt;
که به روی دوست ماند، کـه برافکـند نـقابی &amp;lt;br /&amp;gt;
سرم از خدای خـواهـد، که به پایش اندر افتد &amp;lt;br /&amp;gt;
که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبی &amp;lt;br /&amp;gt;
دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآید &amp;lt;br /&amp;gt;
مگـسی کـجا تواند، که بـیفکـند عـقابی؟ &amp;lt;br /&amp;gt;
نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاری &amp;lt;br /&amp;gt;
تو بدست خـویش فرمای، اگـر کنی عـذابی &amp;lt;br /&amp;gt;
دل هـمچـو سنگـت ای دوست، به آب چـشم سعـدی &amp;lt;br /&amp;gt;
عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسیابی &amp;lt;br /&amp;gt;
برو ای گـدای مسکین و دری دگـر طلب کن &amp;lt;br /&amp;gt;
که هـزار بار گـفتی و نیامدت جـوابی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سعدی از نگاه اروپاییان &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 از حدود 300 سال پیش که خاورشناسان اروپایی با ادبیات مشرق زمین آشنا شده اند با اشتیاق فراوان به ترجمه این آثار پرداخته اند از جمله این آثار کتاب گلستان سعدی است. &amp;laquo;گارسین دتاسی&amp;raquo; خاورشناس غربی می گوید: &amp;laquo;سعدی از مهمترین نویسندگان ایرانی است که نزد عموم مردم اروپا شهرت دارد.&amp;raquo; بد نیست بدانیم که ویکتور هوگو نویسنده مشهور فرانسوی یکی از نویسندگان اروپایی است که از داستان های سعدی تاثیر پذیرفته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/5959/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-14T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>تیام  کریمی</dc:creator>
        <title>&amp;quot;بزرگداشت عطار نیشابوری&amp;quot;</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/5959/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>&amp;quot;بزرگداشت عطار نیشابوری&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شرح حال عطار &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نام و لقب عطار &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سال تولد و وفات عطار &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زندگی عطار &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آثارعطار &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;quot;شرح حال عطار&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ فریدون محمد عطار نیشابوری از شعرای بزرگ و مشهور ادبیات فارسی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
اگر چه عطار به شعر و شاعری اعتنا ندارد و شعر در چشم او مقداری نیست و راضی نیست که او را شاعر بشمارند و به وزن و ردیف و قافیه نمی اندیشد و خود را بیشتر مرد حال می داند و فقط به معنی توجه دارد ، ولی باید به حق و انصاف او را از فصیح ترین شعرای زبان فارسی دانست.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
باید مردی صاحب عقل و ژرف بین و خوش ذوق باشد و کژبینی را کنار بگذارد و در دریای مواج و متلاطم و بی کرانه شعر عطار به غواصی بپردازد و اشعار نغز او را که فراوانست جدا کند و آنرا با شعر فصیح ترین شعرای زبان فارسی مقابله کند و بسنجد تا دریابد که شعر عطار نه تنها از حیث بیان معانی بلند انسانی و عرفانی مقامی بسیار ارجمند دارد بلکه از حیث لفظ نیز در کمال فصاحت و بلاغت است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شاعرم مشمر که من راضی نیم                                                          مرد حالم شاعر ماضی نیم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
عیب از شعر است و این اشعار نیست                                                   شعر را در چشم من مقدار نیست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تو مخوان شعرش اگر خواننده ای                                                          ره به معنی بر اگر داننده ای &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شعر گفتن چون ز راه وزن خاست                                                         وز ردیف و فاقیه افتاد راست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
گر بود اندک تفاوت نقل را                                                                    کز نیاید مرد صاحب عقل را&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نام و لقب عطار&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نام عطار بدون تردید محمد است زیرا علاوه بر آنکه اغلب تذکره نویسان او را به همین نام نامیده اند خود شیخ عطار مکرر در اشعارش نام خود را محمد ذکر کرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از جمله:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
من محمد نامم و این شیوه نیز                                                           ختم کردم چون محمد ای عزیز&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
لقب شیخ عطار نیز بدون تردید فریدالدین است زیرا باز علاوه بر اینکه تمام مورخین و تذکره نویسان او را بدین لقب خوانده اند در صفحه اول و آخر نسخه نفیسی از غزلیات و قصاید عطار که در کتابخانه مجلس شورای ملی موجود است و تاریخ کتابت آن 682 یعنی 65 سال پس از شهادت عطار می باشد. لقب عطار را فریدالدین ذکر کرده است . علاوه بر این خود شیخ عطار در بسیاری از قصاید و غزلیات و مثنوی ها گاهی خود را فرید می نامد که ظاهراً مخفف لقبش همان فریدالدین می باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سال تولد و وفات عطار&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آغاز و پایان زندگی عطار بدرستی معلوم نیست سال تولد و وفات او را تذکره نویسان به تفاوت ذکر کرده اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چنانکه از مجموع گفته های مختلف برمی آید ، سال تولد عطار در حدود 540 می باشد و سال وفاتش در حدود سال 618 در قتل عام نیشابور در فتنه مغول اتفاق افتاده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بنابراین شیخ عطار قریب به هشتاد سال عمر کرده است و این سال عمر با آنچه خود شیخ عطار درباره سنین عمر خود ذکر می کند وفق دارد . &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
عطار در اشعارش سنین مختلف عمر خود را از سی سالگی تا هفتاد و اند سالگی متذکر گردیده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به زیر خاک بسی خواب داری ای عطار                                    مخسب نیز چو عمر آمدت به نیمه شصت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دردا و دریغا که چو در شصت فتادم                                          از درج صدف ریخته شد سی گهر من&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تو غافلی و به هفتاد پشت شد چو کمان                                 تو خوش بخفته ای و تیرعمر رفت از شست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مرگ درآورد پیش وادی صد ساله را                                         عمر تو افکند شست در سر هفتاد و اند&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ عطار از خدا خواسته بوده است که با روئی از گریه خونین و پیشانی خاک آلوده جان بجان آفرین تسلیم کند:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم                             زگریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
و شاید تصادفاً از تیغ خونریز مغول با چنین وضع و حالی یعنی با روی خونین و پیشانی خاک آلود جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ عطار در شهر نیشابور یا قریه &amp;quot;کدکن&amp;quot; که از قرای بزرگ خراسان است و از نزدیکی نیشابور آغاز می شود بدنیا آمده است و ظاهراً تا قبل از حوادث ترکان در شهر قدیم نیشابور ساکن بوده و اواخر عمر را تا وقت شهادت در شهر جدید نیشابور یا شادیاخ بسر برده است و در همانجا به خاک سپرده شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
اکنون آرامگاهش در نیشابور ، کعبه اهل دل و قبله عاشقان دل آگاه است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زندگی عطار&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ عطار داروخانه ای داشته که در آن به کار طبابت می پرداخته است و هر روز عده زیادی باو مراجعه می کرده اند:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به شهر ما بخیلی گشت بیمار                                                        که نقدش بود پنجه بدره دینار&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زمن آزاد مردی کرد درخواست                                                         که او را کرد باید شربتی راست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
                                                            ***&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به داروخانه پانصد شخص بودند                                                       که در هر روز نبضم می نمودند&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
و دو کتاب معروف خود مصیبت نامه و الهی نامه را در داروخانه آغاز کرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مصیبت نامه کاندوه جهانست                                                          الهی نامه کاسرارعیانست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به داروخانه کردم هر دو آغاز                                                            چه گویم زود رستم زان و این باز&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شیخ عطار علاوه بر داشتن داروخانه ای که هر روز در حدود پانصد شخص باو مراجعه می کرده و باو&amp;quot; نبض می نموده اند&amp;quot;. ظاهراً مردی متمول و متمکن بوده است و بطوریکه خود شیخ می فرماید نه تنها احتیاج بکسی نداشته بلکه بیش از آنچه باید داشته و از همه کس فارغ بوده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بحمدالله که دردین بالغم من                                                            به دنیا از همه کس فارغم من&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
هر آن چیزی که باید بیش از آن هست                                              چرا یازم به سوی این و آن دست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
و به مناسبت همین بی نیازی است که شیخ عطار مناعت طبع و همت بلند خویش را حفظ کرده است و از قدر و قیمت سخن نکاسته و آنرا بمدح نیالوده و روشنی و پاکیزگی طبع لطیف را با ظلمت مدح کدر و تیره نساخته است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
لاجرم اکنون سخن با قیمت است                                                     مدح منسوخ است و وقت حکمتست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دل ز منسوخ و زممدوحم گرفت                                                         ظلمت ممدوح در روحم گرفت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تا ابد ممدوح من حکمت بس است                                                    در سر جان من این همت بس است&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آثار عطار&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تعداد کتبی را که به عطار نسبت داده اند از صد جلد متجاوز است. در این که شیخ عطار بسیار شعر گفته است تردیدی نیست زیرا خود شیخ متذکر شده است که زهردر سخن گفته و بسیار گفته است و مکررخود را بسیار گوی خوانده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زهردرگفتم و بسیار گفتم                                                                چو زیر چنگ شعری راز گفتم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
کسی کو چون منی راعیب جویست                                                 همین گوید که او بسیار گویست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
و گاهی از اینکه بسیار شعر گفته است اظهار تاسف کرده است که زبانی را که می بایست به ذکر خدا مشغول دارد به شعر گفتن فرسوده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زبان که از پی ذکر توام همی بایست                                                 به شعر بیهده فرسود چون زبان درا&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حقیقت آنست که بحر بی کرانه معانی در دل عطار چنان مواج و متلاطم بوده است که طبع گهربارش نمی دانسته است چگونه آنها را به رشته نظم درآورد:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
فرید است این زمان بحرمعانی                                                          که بر وی ختم شد گوهر فشانی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زبس معنی که دارم می ندان                                                           که هر یک را بهم چون دررسانم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
معانی ضمیرم را عدد نیست                                                            مرا این بس که از خلقم مدد نیست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نه غایت می درآید در معانی                                                            نه نقصان می پذیرد این روانی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در میان کتب متعددی که به عطار نسبت داده اند ، آثاری که بدون تردید از عطار است ، همانهائی است که خود شیخ عطار درخسرو نامه از آنها نام برده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مصیبت نامه زاد رهروانست                                                              الهی نامه گنج خسروانست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جهان معرفت اسرار نامه ست                                                           بهشت اهل دل مختارنامه ست           &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مقامات طیور ما چنانست                                                                که مرغ عشق را معراج جانست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چو خسرونامه را طرزی عجیبست                                                      زطرز او که و مه را نصیبست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
                                                                   ***&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
رفیقی داشتم عالی ستاره                                                              دلی چون آفتاب وشعر باره&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زگفت من که طبع آب زر داشت                                                         فزون از صد قصیده هم زبر داشت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
غزل قرب هزار و قطعه هم نیز                                                            ز هر sنوعی مفصل بیش و کم نیز&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
جواهر نامه من برزبان داشت                                                            زشرح القلب من جان در میان داشت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بنابراین آثار مسلم عطار عبارتند از:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
1- مصیبت نامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
2- الهی نامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
3- اسرارنامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
4- مختارنامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
5- مقامات طیور( منطق الطیر)&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
6- خسرونامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
7- دیوان غزلیات و قصاید&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
8- جواهر نامه&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
9- شرح القلب&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چون تذکرة الاولیاء را که نثر است براین نه کتاب منظوم بیفزائیم آثار مسلم عطار به ده کتاب بالغ می گردد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از دو کتاب جواهر نامه و شرح القلب اثری پیدا نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مجموع ابیات شش مثنوی مذکور و دیوان غزلیات و قصاید در حدود پنجاه هزار بیت است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در دیوان حاضر 822 غزل و 30 قصیده جمع آوری شده است و به این ترتیب 128 غزل و 70 قصیده شیخ عطار از دست رفته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
در میان کتب متعدد دیگری که به عطار نسبت می دهند ، بعضی از آنها به دلایلی قطعا از شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری نیست و در انتساب بعضی از آنها به عطار جای شک و تردید است ولی بطور حتم نمی شود آن را از عطار ندانست. با اهل تحقیق است که نسخ قدیمی را جستجو کنند و تکلیف آنها را معین نمایند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
منبع:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دیوان عطار نیشابوری ( به اهتمام تقی تفضلی )&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/4470/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-04-01T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>بنفشه س</dc:creator>
        <title>(سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/4470/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>(سیلویا پلات) شاعره ائیكه دراوج هنرمندی كتاب شعررا بست وكتاب زندگی اش را نیز ! &amp;lt;br /&amp;gt;
نمی دانم چگونه به او علاقمند شدم وخواستم بیشتر و بیشتراز او بخوانم ؟ فكر میكنم ازیك تصادف شروع شد همانطور كه میان كتابها به دنبالی اثری بودم كه سالها قبل خوانده بودم ، روی ردیف (س) با سیلویا پلات آشنا شدم . بعد ، این نام ساعتها مرا مصروف ساخت و وقتی هم خانه آمدم ، دیدم که (سیلویا پلات) وروح سرگردانش با من است . به سراغ اینترنت رفتم ، سعی كردم میان نوشته های فارسی چیزهای پیدا كنم اما مثل همیشه همان یك نسخه جای ؛ جائی كاپی شده بود باآن هم ترجمه های ازاشعارش را یافتم . پیرایه یغمائی شاعره ایرانی درمورد  تدهیوز (شوهرپلات) مقاله ای نوشته كه بیشتر ( تدهیوز ) را دركنار سیلویا پلات به بررسی گرفته تا منحیث  یك شخصیت مستقل ، كه این در (كناری ) را من برای بررسی های خودم به فال نیك میگیرم چه اقلآ زحمت تایپ خیلی جملات را برایم كم میكند . بعد میروم سراغ (سیلویا پلات) دركنار خودش . &amp;lt;br /&amp;gt;
پیرایه یغمائی :&amp;lt;br /&amp;gt;
تد هیوز با یک نگاه گذرا :&amp;lt;br /&amp;gt;
یادت می آید که چطور نرگسها را میچیدیم ؟&amp;lt;br /&amp;gt;
هیچ کس نمی داند ، &amp;lt;br /&amp;gt;
من اما هنوز به یاد دارم &amp;lt;br /&amp;gt;
بخت بلند ما هنوز تاراج فرصت ها بود ...&amp;lt;br /&amp;gt;
و بر این باور بودیم &amp;lt;br /&amp;gt;
                     که &amp;lt;br /&amp;gt;
                     تا همیشه زنده ایم ... &amp;lt;br /&amp;gt;
چرا یاد نگرفتیم ؟ &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نام تد هیوز، شاعرانگلیسی- که لقب ملک&amp;zwnj;الشعرائی انگلیس را ویژه خود کرد و همسرش سیلویا پلات &amp;ndash; شاعر پر آوازه ای آمریکایی ، ازهم جدایی ناپذیراست . هر چند که زندگانی عاشقانه&amp;zwnj;ی آن&amp;zwnj;ها بسیار کوتاه بود و بیش از شش سال دوام نیاورد . از این روست که در باز گفت زندگی نامه&amp;zwnj;ی هیوز و هم در نقل زندگی نامه&amp;zwnj;ی پلات نمی&amp;zwnj;توان از این بخش عمده چشم پوشید ، چرا که این دو بیشترین اثر را در زندگی و شعر یکدیگر گذاشته&amp;zwnj;اند . &amp;lt;br /&amp;gt;
تد هیوز مردی بود تنومند ، بالابلند ، تیره رو و چهره&amp;zwnj; ای چون سنگ خارا خشن و استوار داشت . در پوشش ، بسیار بی قید و شلخته می&amp;zwnj;نمود و بیشتر از رنگ سیاه استفاده می&amp;zwnj;کرد . &amp;lt;br /&amp;gt;
وی در روز &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1783; اگوست سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1779;&amp;amp;#1776; در شهرمیتولمرو ( = mytholmroyd ) ، حدود یورک شایرچشم به جهان گشود . از پانزده سالگی به سرودن شعر پرداخت و شانزده ساله بود که نخستین شعرش در مجله ی مدرسه&amp;zwnj;ای که در آن درس می&amp;zwnj;خواند به چاپ رسید . تد ، پس از گذراندن دوره دبیرستان و به پایان بردن خدمت سربازی برای تحصیل دررشته&amp;zwnj;ی ادبیات به دانشگاه کمبریج رفت ولی خیلی زود رشته&amp;zwnj;اش را به انسان شناسی تغییر داد . در آن زمان شعرهایش بیشتر در نشریه&amp;zwnj;ای که به همراه دوستانش منتشرمی&amp;zwnj;کرد ، چاپ می&amp;zwnj;شد . &amp;lt;br /&amp;gt;
در &amp;amp;#1778;&amp;amp;#1782; فوریه &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1781;&amp;amp;#1782; مهم ترین اتفاق زندگی&amp;zwnj;اش که دیدار با سیلویا پلات باشد ، به وقوع پیوست . در آن زمان پلات بعد از یک سلسله در گیری&amp;zwnj;های روانی و یک بارتلاش برای خودکشی ، از طریق بورس فولبرایت به انگلیس آمده بود و یک سالی بود که دانشجوی دانشگاه کمبریج بود .&amp;lt;br /&amp;gt;
پلات در مورد این نخستین دیدار می&amp;zwnj;نویسد: این بدترین اتفاقی بود که می&amp;zwnj;توانست بیافتد . جوانی به سوی من می&amp;zwnj;آمد که از بالا به زن&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کرد . این را ازهمان لحظه&amp;zwnj;ی اول که وارد شد ، فهمیدم . اسمش را از دیگران پرسیدم ، اما کسی چیزی نگفت ... به درون چشمانم نگاه کرد ... او تد هیوز بود . من مدام زبانم می&amp;zwnj;گرفت ، او نیزدست و پایش را گم کرده بود . ناگهان نزدیک شد و مرا بوسید . روسری قرمزم را که اینهمه دوستش می&amp;zwnj;داشتم از روی موهایم کشید و برای خود برداشت . و نیز گوشواره&amp;zwnj;های نقره&amp;zwnj;ای و مورد علاقه&amp;zwnj;ام را ... و گفت: ها ! ها ! اینها پیش من می&amp;zwnj;مانند! &amp;quot; و باز مرا بوسید و من هم او را بوسیدم و در دلم فریاد زدم: &amp;quot; آری ... آری ... خودم را به تو می&amp;zwnj;بخشم . خودم را پاره پاره می&amp;zwnj;کنم و ستیزه جویانه به تو می&amp;zwnj;بخشم ... &amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
چهار ماه بعد در ماه جون &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1781;&amp;amp;#1782; آنها با هم رسما ً ازدواج کردند .&amp;lt;br /&amp;gt;
اگرچه درآن زمان تد هیوز هنوز ملک&amp;zwnj;الشعرای انگلستان نبود و جوانی روستایی با ظاهری شلخته و بدلباس بود و هم آنقدر تنگدست ، که نمی&amp;zwnj;توانست حتا از عهده مخارج زندگی برآید ، اما شاعری بود که روح شعر را به صورت مبهوت کننده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شناخت و عاشقانه سیلویا را دوست می&amp;zwnj;داشت و او را بیش از هر چیز به شعر ترغیب می&amp;zwnj;کرد و انگیزه&amp;zwnj;ی شعر را در او می&amp;zwnj;دمید .&amp;lt;br /&amp;gt;
زندگی آنان سرخوشانه و سرشارازعشق آغار شد و این سرشاری کاملا ً از شعرهای نیرومند آن دو در آن زمان آشکار است ... &amp;lt;br /&amp;gt;
هرچند هیوز پلات را به شدت دوست می&amp;zwnj;داشت . اما بسیاری از مواقع بر اثر رفتارهای جنون&amp;zwnj;آمیز و عصیان گرانه&amp;zwnj;ی او - که همه ریشه درکودکی و جوانی&amp;zwnj;اش داشت - به ستوه می&amp;zwnj;آمد . در فاصله&amp;zwnj;ی &amp;amp;#1782; سال زندگی، آنها دارای دو فرزند شدند . اما ورود این دو کودک هم نتوانست روان دردمند و پریشان سیلویا را التیام دهد . کم کم براثر این نا آرامی&amp;zwnj;ها هیوز راه گریز در پیش گرفت بطوری که دیگر نتوانست این زندگی متشنج را دوام بیاورد و در این گیر و داربه زن یهودی زیبایی به نام آسیه ویویل( Assia Gutmann) همسر دیوید ویویل دل باخت و به صورت بی شرمانه&amp;zwnj;ای به پلات خیانت کرد . &amp;lt;br /&amp;gt;
خیانت حتا در یک زندگی معمولی هم می&amp;zwnj;تواند ویرانگرباشد تا چه برسد به اینکه شاعری با فشارهای روانی بسیار طرف دیگر این قضیه باشد . بنابراین سیلویا پس از برخورد با این بیوفایی آن هم از سوی کسی که او را با جان دوست می&amp;zwnj;داشت ، از تد هیوز رسما ً تقاضای طلاق کرد . &amp;lt;br /&amp;gt;
در دسامبرهمان سال بعد از جدایی از هیوز به همراه دو فرزندش &amp;ndash; که تد هیوز آنها را نپذیرفت &amp;ndash; به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد . زمستان آن سال سخت&amp;zwnj;ترین و سرد ترین زمستانی بود که بر وی گذشت . تنهایی ، تنگدستی ، مشکلات عمیق روانی ، افسردگی شدید و افزون برهمه بیماری&amp;zwnj;های جسمی از قبیل سینوزیت _ که همیشه با آن در گیر بود - همه دست به دست همه داد و او را به شتاب به سوی مرگ پیش راند . سرانجام مقاومتش درهم شکست و او درسحر گاه &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1777; فوریه&amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1782;&amp;amp;#1779; پس از گذاشتن نان و شیر برای فرزندانش در کنار تخت آنها ، به مرگ تسلیم شد و با باز کردن شیرگاز به زندگی دردمندانه&amp;zwnj;ی خود پایان داد . &amp;lt;br /&amp;gt;
بعد از مرگ بی سر و صدای پلات، تدهیوز فرزندانش را دوباره به خانه باز گرداند و آسیه نیز با او بود . اما دریغ ِازدست دادن سیلویا لحظه&amp;zwnj;ای او را ترک نگفت و یادهای سیلویا آنچنان بر زندگی او سایه انداخت که زندگی را بر آسیه به جهنمی بدل کرد ، آنگونه که آسیه هم به مرز ویرانگری رسید واوهم درمارچ &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1782;&amp;amp;#1785; &amp;ndash; درست به همان شیوه&amp;zwnj;ای که سیلویا خودش را کشته بود ، به زندگی خود و دختردوساله ای که ازهیوز داشت ، خاتمه داد . و به این ترتیب دفتر زندگی او هم بسته شد .&amp;lt;br /&amp;gt;
سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی ، اهانت&amp;zwnj;ها و تهمت&amp;zwnj;های روا و ناروا نیز از جبهه، منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیست&amp;zwnj;های دو آتشه&amp;zwnj;ای که بجز زغال کردن او به چیزی دیگر نمی&amp;zwnj;اندیشیدند،  و جامعه&amp;zwnj;ی شاعرانه&amp;zwnj;ی آمریکا همه باعث شد که وی به خلوت وتنهایی و یادهای خود بگریزد و خاموشی اختیار کند . او درطی این سکوت طولانی فقط یک بار به دوستش درنامه&amp;zwnj;ای نوشت : &amp;quot; دوست دارم سیلویا را در خلوت خود نگه دارم ... بنشینم و به او فکر کنم و هر تهمتی را از خود بزدایم ... &amp;quot; &amp;lt;br /&amp;gt;
سرانجام هیوز به فرانسیس مک کالو - زندگی نامه نویس - اعتماد کرد و خاطرات پلات که بیش از همه چیزنوشته&amp;zwnj;ی خود اوست ، منتشر شد اما اعتراف کرد که خاطرات آخرین ماه&amp;zwnj;های زندگی پلات را، بخاطر دو فرزندش را از بین برده است، زیرا آن زمان فکرمی&amp;zwnj;کرده که فراموشی خاطرات تلخ بهترین راه حل است . &amp;lt;br /&amp;gt;
او درمقدمه&amp;zwnj;ای برخاطراتِ سیلویا نوشت: &amp;quot; سیلویا آدمی بود با نقاب&amp;zwnj;های مختلف، هم درزندگی خصوصی، هم درشعرو هم دردست نوشته&amp;zwnj;هایش ... من شش سال تمام با او زندگی کردم &amp;zwnj;، اما هرگز پیش نیامد که او خودِ واقعی&amp;zwnj;اش را - بجز در چند ماه آخر زندگی&amp;zwnj;اش ، آن هم فقط یک بار وفقط در یک لحظه - نشان بدهد... آنجا در یک لحظه خودِِ واقعی&amp;zwnj;اش، دریکی ازنوشته&amp;zwnj;هایش متجلی می&amp;zwnj;شود. آن یک لحظه درست مثل این است که یک نفر یک باره زبان باز کرده باشد . اما او در خاطراتش فقط خودش را می&amp;zwnj;نوشت و با تمامی وجود دربرابر تصویرهایی که از ذهن ناخود&amp;zwnj;آگاهش برمی&amp;zwnj;خاست، می ایستاد.&amp;quot; &amp;lt;br /&amp;gt;
در فاصله&amp;zwnj;ی این مدت هم چون هیوز خود را وارث و مجری وصایای پلات می&amp;zwnj;دانست شروع به ویرایش و چاپ اشعار او کرد . تا جایی که از او یک شخصیت اسطوره&amp;zwnj;ای ساخت . اما به این هم بسنده نکرد و در پایان عمر &amp;ndash; بعد از &amp;amp;#1779;&amp;amp;#1781; سال خاموشی رنج آوردر مورد زندگی عاشقانه&amp;zwnj;اش با پلات و ماجرای غم انگیز انتهایی آن و در میان همه&amp;zwnj;ی حرف و حدیث&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;یی که از زندگی او و پلات ساخته بودند &amp;ndash; تصمیم گرفت، سکوت را بشکند و ناگهان درسال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1783; مجموعه شعر نامه&amp;zwnj;های میلاد (Birthday Letters ) را به صحنه فرستاد و تمامی کسانی که او را قاتل پلات می&amp;zwnj;دانستند، خلع سلاح کرد. البته باز بعضی&amp;zwnj;ها آرام ننشستند و آن را عذر بدتر از گناه دانستند، اما آنها که عشق را می&amp;zwnj;شناختند براین باور بودند که نامه&amp;zwnj;های میلاد درحقیقت درحکم وصیت نامه&amp;zwnj;ی هیوز برای پلات است و همین طورهم شد چرا که هیوز یک سال بعد از چاپ این کتاب چشم از جهان فرو بست . &amp;lt;br /&amp;gt;
نامه&amp;zwnj;های میلاد مجموعه ی &amp;amp;#1784;&amp;amp;#1784; شعر به شماره&amp;zwnj;ی کلید&amp;zwnj;های پیانوست که با راز وارگی، آنچه را که در زندگی آنان گذشته بیان می&amp;zwnj;دارد . این &amp;amp;#1784;&amp;amp;#1784; کلید از آشنایی و ازدواج آنها آغاز می&amp;zwnj;شود و با روز&amp;zwnj;های تنهایی هیوز به پایان می&amp;zwnj;رسد . ودرحقیقت قربانی شاعرانه&amp;zwnj;ای است که هیوز آن را به مذبح عشق سیلویا پیشکش می&amp;zwnj;کند .&amp;lt;br /&amp;gt;
در اردی بهشت &amp;amp;#1784;&amp;amp;#1779; ( چند ماه پیش ) درمراسمی که به مناسبت بزرگداشت تد هیوز ، در یکی از دانشگاه&amp;zwnj;های انگلیس برگزار شده بود ، فریدا هیوز دختر تد و سیلویا ( همان که در تصویر پرفکت لایت دو ساله می&amp;zwnj;نماید ) ضمن یک سخنرانی درمورد پدر و مادرش گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;quot; صبحگاه &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1777; فوریه مادرم با زندگی رنج آوری که در آن روی آسایش را ندید ، خداحافظی کرد . مادرم افسرده وغمگین بود و این افسردگی ریشه درزندگی گذشته&amp;zwnj;اش داشت . &amp;quot; &amp;lt;br /&amp;gt;
فریدا بدین گونه پدرش را که سال&amp;zwnj;ها درمظّان اتهام قرارداشت، بیگناه اعلام نمود و سخنان او باعث شد که نام هیوز برسنگ قبر سیلویا ، از آسیب فمنیست&amp;zwnj;ها محفوظ بماند ، چرا که آنها تا آن زمان چندین بار نام هیوز را ازسنگ قبر پلات پاک کرده بودند . &amp;lt;br /&amp;gt;
تد هیوز سرانجام در روز چهارشنبه &amp;amp;#1778;&amp;amp;#1784;اکتبر سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1784; به جهان دیگر پیوست ، درحالی که نامه&amp;zwnj;های میلاد می&amp;zwnj;رفت تا برای ژانویه&amp;zwnj;ی سال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1785; جایزه&amp;zwnj;ی بزرگ تی . اس . الیوت را ازآن ِ خود کند .&amp;lt;br /&amp;gt;
نا گفته نماند که تد هیوز درسال &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1783;&amp;amp;#1777; برای اجرای نمایش نامه&amp;zwnj;ی ارگاست ( Orghast) که آن را در &amp;amp;#1777;&amp;amp;#1785;&amp;amp;#1783;&amp;amp;#1776;نوشته بود، به ایران آمد و آن را دردو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت .&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3966/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-26T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>بنفشه س</dc:creator>
        <title>رهایی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3966/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>رهایی&amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان زیباست كه تمامی پدیده ها و مناظر اطرافت بسان زیباترین اثر هنری خلقت, نمایان میشوند&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان سبك است كه حتی وزن خود را بسان باری بر دوش حس نخواهی كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهای الگو گرفته از یكدیگر .&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان لطیف است كه سایش مولكولهای هوا را با پوست صورت خود, همچون هدیه ای از طرف پروردگار می ستائی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان در لحظه حضور دارد كه مسئولیت تك تك لحظات عمر را بر عهده می گیری.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان شاداب است كه بسان كودكی در مرغزاری وحشی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان غریب است كه جز به تنهایی خود تكیه نتوان زد.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان عمیق است كه حضور خود را تا درونی ترین لایه های وجودت حس می كنی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان ایستاست كه قدرتمندترین نیروهای منفی یارای به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان خنثی است كه تمامی مصیبتها و موفقیتها را یكسان پاسخ می گویی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستی می دانی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان صفاست كه سفره خود را برای تمامی خلایق می گشایی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان وفاست كه نیت خیرت را برای دشمن نیز می فرستی&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان فناست كه جز او را حس نخواهی كرد&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان بقاست كه راز جاودانگی خود را در ابدیت فاش می كنی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان لقاست كه در خود وحدتی با دیگران دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان كفاست كه بی نیازی خود را به حاكمیت بر كائنات نمی بخشی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان بلاست! كه فرقی در میان هست و نیستش نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان سخاست كه میزانی برای خادمی درگه او نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان عزیز است كه جز او پدری نیست&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل می پسندی&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان خالص است كه هم درون و هم برون یكجاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان فریب است كه فرقی در بود و نبود آن نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان زلال است كه بسان تشنه ای بر جوی, حسرت سیراب شدن باقیست.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان فقیر است كه جز روحی, نمانده هیچ باقی!&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان فهیم است كه هیچ تنشی را بر تعادل برنمی گزینی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان دور است كه مفهوم خود را تا بی نهایتش خواهی یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان نزدیك است كه گویی هیچگاه دور نبوده.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان سهیم است كه تمام كائنات را از آن خود می دانی.&amp;lt;br /&amp;gt;
رهایی چنان غایب است كه با او نیز تنها خواهی بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3884/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-24T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>بنفشه س</dc:creator>
        <title>7نصیحت مولانا</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3884/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>هفت نصیحت مولانا &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  اگركسی اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا ) &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;bull;  اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه ) &amp;lt;br /&amp;gt;
 &amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3743/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-23T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>تیام  کریمی</dc:creator>
        <title>زندگی نامه عماد خراسانی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/3743/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>&amp;lt;br /&amp;gt;
عماد خراسانی در سال 1300 در مشهد به دنیا آمد و از دوازده سالگی به سرودن شعر پرداخت. دیوان اشعار او چندین بار چاپ شده است. مجموعه ای از اشعارش نیز با عنوان ورقی چند از دیوان عماد خراسانی با مقدمه مهدی اخوان ثالث منتشر شده است. دیوان كامل عماد نیز انتشار یافته است. او آثار زیبایی را نیز به لهجه خراسانی سروده است&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دم غنیمت دان كه دنیا آرزویی بیش نیست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نیستی چوگان چو گیرد چرخ گویی بیش نیست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
عماد خراسانی یكی از مشهورترین غزل سرایان معاصر است، كه بسیاری از غزلهای او در حافظه دوستداران شعر كلاسیك معاصر نقش بسته است &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
عماد شاعر عاشقانه هاست؛ عشق در شعر او كیفیتی خاص و عمری پایدار دارد، از این روست كه وقتی از عشق سخن می گوید از ژرفای روح و جان خویش بانگ برمی آورد. عماد در اكثر قالبهای كلاسیك شعر فارسی اشعار زیبا و ارزشمندی آفریده است. غزلهای ناب و قطعات و مسمطهای تركیبی و مثنویهای زیبا، مجموعه اشعار او را كامل می كنند. عماد به شعر ایرج میرزا و ساده گویی و صداقت وی علاقه و توجهی بارز نشان داده است. خود عماد نیز زبانی روان، گویا و گیرا و زنده و پر احساس دارد كه در عین حال فصیح و شیواست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مهدی اخوان ثالث در مقدمه ورقی چند از دیوان عماد می گوید: &amp;laquo;سخن عماد اغلب فصیح و بلیغ و بلند است و اگر فتوری در كلامش دیده می شود از آن جهت است كه او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرایش و تغنی در موالید طبع خود كمتر تجدید نظر و آرایش روا می دارد.&amp;raquo; درمجموع اشعار عماد اشعاری است كه از درون جان وی می تراود و زبان دل &amp;lt;br /&amp;gt;
اوست و نافذ در دل و جان همگان&amp;lt;br /&amp;gt;
عماد خراسانی در روز دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1382 شمسی دار فانی را وداع گفت و پیكر وی در مشهد تشییع و با انتقال به توس، در جوار آرامگاه فردوسی و مهدی اخوان ثالث، یار دیرینش، به خاك سپرده شد </description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2675/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-13T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>شقایق بالندری</dc:creator>
        <title>زندگی نامه سعدی (آشنایی با شاعران بزرگ)</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2675/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>ابو محـمد مشرف الدین ( شرف الدین ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدین شیرازی، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمین بی شک یکی از بزرگـترین شاعـران ایران است کـه بـعـد از فردوسی آسمان ادب فارسی را به نور خـیره کنندهً خـود روشن ساخـت. این روشنی با چـنان نیرویی هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـیر آن کـاسته نشده و این اثـر پارسی هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتدای زندگـیش اطـلاعی در دست نـیست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسیعـی اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـری در شهـر شیراز در خـاندانی کـه هـمه از عالمان دین بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبی و شرعـی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحـصیلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهـر به تحـصیل پـرداخت.&amp;lt;br /&amp;gt;
مرا در نظامیه آواز بود&amp;lt;br /&amp;gt;
شب و روز تـلقـین و تکـرار بود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بعـد از این سفـر سعـدی به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در این ابـیات مشخص است :&amp;lt;br /&amp;gt;
در اقصای عـالم بگـشتم بسی&amp;lt;br /&amp;gt;
بسر بردم ایام با هـر کسی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تمتع به هـر گوشه ای یافتم&amp;lt;br /&amp;gt;
ز هـر خرمنی خوشه ای یافتم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سفـری کـه سعـدی در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شیراز پایان گـرفت و از آن پس زندگـی را به آزادگـی و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـید. سـعـدی عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تالیفات رسالات مختـلف و وعـظ می گـذراند. در این دوره یکـبار نـیز سفری به مکـه کرد و از راه تـبریز به شیراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگی سعـدی این است که در زمان زندگـیش شهـرت و اعـتبار خاصی گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه یکی از آنهـا بنام سیف الدین محـمد فرغـانی، چـنان شیفـته آثـار سعـدی بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندین غـزل او چـند قصیده هـم در مدح او ساخته و برای او فرستاده که یکی از نمونه های آن در اینجا است :&amp;lt;br /&amp;gt;
به جـای سخن گـر به تو جـان فرستم&amp;lt;br /&amp;gt;
چـنان دان که زیره به کرمان فرستم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سعـدی هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار می گـرانید و عـمر پـربار خـود را بدین گـونه سپـری می کـرد اما این بزرگ هـمواره سعـی و تلاش خـود را کافـی ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان می گـوید :&amp;lt;br /&amp;gt;
یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
هـردم از عـمر می رود نفسی&amp;lt;br /&amp;gt;
چـون نگـه می کنم نمانده بسی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی&amp;lt;br /&amp;gt;
مگـر این پـنج روزه در یابی&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت&amp;lt;br /&amp;gt;
کوس رحـلت زدند و بار نساخت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به تصریح خـود شاعـر این ابـیات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـی وی، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـیت زیر که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاریخ تالیف کـتاب آمده است :&amp;lt;br /&amp;gt;
در این مدت که ما را وقـت خـوش بود&amp;lt;br /&amp;gt;
ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مراد ما نصیحت بود گـفتـیم&amp;lt;br /&amp;gt;
حوالت با خدا کردیم و رفـتیم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سعـدی هـم در شعـر و هـم در نـثر سخـن فارسی را به کمال رسانده است و از میان آثـار منظوم او، گـذشته از غـزلیات و قصائد مثـنوی مشهـوری که به سعـدی نامه و بوستان شهـرت دارد، این منظومه در اخـلاق و تربـیت و وعـظ است و در ده باب تـنظیم شده است : 1 - عـدل 2 - احـسان 3 - عـشق - 4 - تواضع 5 - رضا 6 - ذکـر 7 - تربـیت 8 - شکـر 9 - توبه 10 - مناجات و ختم کتاب</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2674/clubname/khorasanpoem">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-13T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>شقایق بالندری</dc:creator>
        <title>زندگی نامه حافظ شیرازی</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/2674/clubname/khorasanpoem</link>
        <description>&amp;lt;br /&amp;gt;
خواجه شمس الدین محمدبن محمد حافظ شیرازی، از بزرگترین شاعران نغزگوی ادبیات فارسی است. حافظ در اوایل قرن هشتم ه&amp;zwj;.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل كازرون بود. پس از مرگ پدر، شمس الدین كوچك نزد مادرش ماند و در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به كسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. بعد از تحصیل علوم، زندگی او تغییر كرد و در جرگه طالبان علم درآمد و مجالس درس علمای بزرگ شیراز را درس كرد. او به تحقیق و مطالعه كتابهای بزرگان آن روزگار- از قبیل كشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سكاكی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی نیز حضور داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ- همچنانكه از تخلص او برمی آید- قرآن را از حفظ داشت و به چهارده شكل (قراآت هفتگانه) می خواند. حافظ دارای زن و فرزندان بود. در غزلیاتش به مرگ یكی از فرزندانش اشاره كرده است:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دلا دیدی كه آن فرزانه فرزند                  چه دید اندر خم این طاق رنگین؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
به جای لوح سیمین در كنارش                فلك بر سر نهادش لوح سیمین&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ به سفر علاقه ای نداشت و چون دلبستگی خاصی به شیراز داشت تقریبا تا آخر عمر از شیراز خارج نشد و تنها یكبار به شهر یزد سفر كرد ولی به خاطر ملالت از یزد و یزدیان به شیراز بازگشت:&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دلم از وحشت سكندر بگرفت                    رخت بربندم و تا ملك سلیمان بروم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
همچنین به دعوت سلطان محمود دكنی راهی دكن شد ولی در جزیره هرمز گرفتار طوفان گردید و به همین دلیل سفر خود را آغاز نكرده به پایان برد و به شیراز بازگشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ مردی بود ادیب، عالم به علوم ادبی و شرعی و آگاه از دقایق حكمی و حقایق عرفانی. استعداد خارق العاده او در تلفیق مضامین و آوردن صنایع گوناگون بیانی در غزل او را سرآمد شاعران زمان خویش و حتی تمامی شاعران زبان فارسی كرده است. او بهترین غزلیات مولوی، سعدی، كمال، اوحدی، خواجو و سلمان را استقبال كرده است اما دیوان او به قدری از بیتهای بلند و غزلیات عالی و مضمونهای نو پر است كه این تقلیدها و تأثرها در میان آنها كم و ناچیز می نماید. علاوه بر این، مرتبه والای او در تفكر عالی و حكمی و عرفانی و قدرتی كه در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارات داشته، وی را به عنوان یكی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شاعران ایران قرار داده و دیوانش را مورد قبول خاص و عام ساخته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
این نكته را نباید فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرین مراحل تحول زبان فارسی و فرهنگ اسلامی ایران مصادف بود. از این روی زبان و اندیشه او در مقایسه با استادان پیش از وی به ما نزدیك تر است و به این سبب است كه ما حافظ را بیشتر از شاعران خراسان و عراق درك می كنیم و سخن او را بیشتر می پذیریم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از دیگر نكات اشعار او، توجه خاص او به استفاده از صنایع مختلف لفظی و معنوی است به نحوی كه كمتر بیتی از او می توان یافت كه خالی از نقش و نگار صنایع باشد. اما چیره دستی او در به كار بردن الفاظ و صنایع به حدی است كه صنعت در سهولت سخن او اثری ندارد و كلام او را متكلف نمی نماید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
برخلاف اطلاعات حافظ از دقایق عرفانی و اشارات مكرر او به نكات عرفانی، حافظ پیرو طریقتی خاص نبوده است بلكه به عقیده بسیاری، خود او به تنها مراحل سلوك و كمال را طی كرده و به درجاتی نیز رسیده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دیوان كلیات او مركب است از غزلیات، چند قصیده، قطعه، رباعی و دو مثنوی كوتاه با نامهای &amp;laquo;آهوی وحشی&amp;raquo; و &amp;laquo;ساقی نامه&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از نكات قابل توجه درباره دیوان حافظ، رواج &amp;quot;فال گرفتن&amp;quot;- تفأل- از آن است كه سنتی تازه نیست و از دیرباز درمیان آشنایان شعر او متداول بوده است و چون در هر غزلی از دیوان حافظ می توان- به هر تأویل و توجیه- بیتی را حسب حال فال گیرنده یافت، او را &amp;laquo;لسان الغیب&amp;raquo; لقب داده اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ با توان شاعری بسیار داستان&amp;zwnj;های قرآنی را با اشاره&amp;zwnj;های ظریف در شعرش بیان می&amp;zwnj;كند اما به واقع او ناظم شعر نیست كه به بیان روایی داستان بپردازد بلكه شاعری تواناست كه با تخییل و شناخت عمیق بسیاری از مسایل قرآنی و اجتماعی را در قالب شعر ارائه می&amp;zwnj;دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
نگاه حافظ به جهان هستی نگاهی فراگیر است به گونه&amp;zwnj;ای كه تمام مسایل مادی و معنوی را با بیانی شیرین و محكم و با بكارگیری استعاره و تشبیه، ایهام و مجاز و سایر صناعات ادبی بیان می&amp;zwnj;كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
 زمانی كه با شاعری چون حافظ رو به رو هستیم در واقع با جهانی سرشار از ظرافت و معنا رو به روییم. گسترگی معنایی در شعر او به حدی است كه هر كس از دیدگاه خویش مفاهیم ذهنی متناسب با تفكر خود را در شعرش پیدا می &amp;zwnj;كند و نظری خاص درباره او ارائه می&amp;zwnj;دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;zwnj;اصطلاحات عرفانی كه در شعر حافظ بكار برده می&amp;zwnj;شود، در اثر آگاهی كامل و شناخت معنایی صحیح است اما به واقع حافظ قبل از اینكه عارف باشد شاعری بزرگ و تواناست و تفكر شاعرانه&amp;zwnj;اش بر عرفان او برتری دارد. حافظ دیدگاه عارفانه و امیدوار كننده دارد و عرفان به مفهوم واقعی كلمه در اشعار او نمایان است و در شعرش همواره امید به آینده&amp;zwnj;ای روشن را نوید می&amp;zwnj;دهد به گونه&amp;zwnj;ای كه مخاطب با مطالعه اشعارش به نوعی لذت معنوی دست می&amp;zwnj;یابد.&amp;lt;br /&amp;gt;
حافظ شاعری است كه در قرن حاكمیت زهد و ریا و خفقان، شعری فراگیر و رندانه دارد و از همه مسائل جهان هستی با بیانی ظریف و رندانه سخن می&amp;zwnj;گوید و همواره از تظاهر و تزویر دوری می جوید و شعر برایش جنبه&amp;zwnj;ای متعالی و آرمانی دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
اشعار حافـظ شیـرازی&amp;lrm; بـا الـهـام&amp;lrm; از تعالیم&amp;lrm;&amp;lrm; ناب&amp;lrm; اسلامی&amp;lrm;&amp;lrm; و مفاهیم گرانقدر قرآنی سروده&amp;lrm;&amp;lrm; شده است&amp;lrm; و همگـی&amp;lrm; ایـن&amp;lrm; اشعـار حـاوی&amp;lrm; كنایات&amp;lrm;&amp;lrm;&amp;lrm; و استعارات زیبا و بی&amp;lrm; نظیر است.&amp;lt;br /&amp;gt;
این&amp;lrm;&amp;lrm;&amp;lrm; شاعر پرآوازه&amp;lrm; ایران زمین در سال&amp;lrm; 791 یا 792 هجری&amp;lrm;&amp;lrm; قمـری دارفـانـی&amp;lrm; را وداع گفت&amp;lrm;. روحش شاد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
فاش میگـــویم و از گفتهء خــــود دلشــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بندهء عشقم و از هــــر دو جهـــــــان آزادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
طایر گلشن قدسم چـــــه دهــم شـــرح فراق&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
کــــه در این دامگه حـــادثه چـون افتـــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
من ملــک بودم و فردوس برین جــایم بـــود&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آدم آورد درین دیــــــــر خـــــراب آبـــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سایهء طوبی و دلجویی حــــور ولب حوض&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بهـــوای ســر کـــوی تو برفت از یــــــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
نیست بر لوح دلم جـــــز الف قــامت دوست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
چکنـــــم حـــرف دگـــر یاد نـــداد استــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
کــــوکب بخت مـــراهیچ منجـــــم نشنـاخـت&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
یـــــارب از مــــادر گیتی به چـه طالع زادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
تـــــا شدم حلقــه بگوش در میخـانــهء عشق&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
هردم اید غمــی از نو به مبـــارک بـــــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
میخورد خــون دلم مردمک دیده ســــزاست&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
که چـــرا دل به جگـــر گوشهء مــردم دادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پاک کن چهــره حافظ بـســــر زلف زاشک&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
ورنـــه این سیـــل دمادم ببــــــرد بنیــــــادم&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
</rdf:RDF>

