<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://hadese_dar_jamee.cloob.com">
        <title>مقالات کلوب حادثه در جامعه</title>
        <description></description>
        <link></link>
       <dc:date>2012-02-12T20:49:18+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/19149/clubname/hadese_dar_jamee"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/18599/clubname/hadese_dar_jamee"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/15312/clubname/hadese_dar_jamee"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1463/clubname/hadese_dar_jamee"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/867/clubname/hadese_dar_jamee"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/368/clubname/hadese_dar_jamee"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/19149/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-07-03T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>نامه&amp;zwnj;ای به فرمانده ناو آمریكایی وینسنس ( می&amp;zwnj;دانم چرا شلیك كردید )</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/19149/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>حبیب احمدزاده &amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
افسر ارشد نیروی دریایی آمریكا و ناخدای سابق ناو پاسور وینسنس&amp;lt;br /&amp;gt;
اوایل غروب دیشب، ناوچه جنگی ما در این سوی كره زمین و در آب&amp;zwnj;های خلیج فارس، كه شما و نیروهای تحت امرتان، شرجی بودن و رطوبت بالای آن را حتما هنوز به یاد دارید، آرام و با سرعتی كمتر از دو گره دریایی از مختصات (3، 56، 42، 26) در ساحل جزیره هنگام عبور كرد. در آن لحظات، سكوت همه ما را فرا گرفت و صفحه سونار(رادار زیر دریا) امواج الكتریكی برگشتی از قطعات منهدم شده ایرباس را كه بر سطح مرجان&amp;zwnj;های دریایی آرام گرفته&amp;zwnj;اند نشان داد. به طور حتم، هنوز اجزایی از یكصدوچند شهید مفقودالاثر غیر نظامی در میان آنان یافت می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
برای هر فردی غیر از شما، شاید توجه به واقعه&amp;zwnj;ای كه سال&amp;zwnj;ها از آن می&amp;zwnj;گذرد، كمی عجیب باشد، ولی به طور حتم برای فرد شما، چنین نخواهد بود و اگر تعجبی دركار باشد، این است كه چرا یك نظامی ایرانی، هم&amp;zwnj;درجه شما از این سوی كره زمین و هزاران كیلومتر بعد مسافت، تصمیم به چنین تماسی گرفته، تا مكنونات قلبی خود را به شما بازگو كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
این گفته را به یاد دارید؟ &amp;laquo;من سنگینی این بار را تا پایان عمر به دوش خواهم كشید.&amp;raquo;؛ جمله&amp;zwnj;ای كه فردای انهدام هواپیمای ایرباس، خبرگزاری&amp;zwnj;ها از زبان شما بازگو كردند. این كلمات، سال&amp;zwnj;هاست كه من را به عنوان یك ناخدای مسلمان شرقی، به فكر واداشته كه اگر در آن لحظه فاجعه&amp;zwnj;آمیز در موقعیت شما قرار می&amp;zwnj;گرفتم و دستور چنین شلیكی را می&amp;zwnj;دادم، مسیر تفكرات، وجدان و آسایش روحی من در آینده، به كدامین سمت سوق داده می&amp;zwnj;شد؟ برای شما هم كه چنین تجربه دهشت&amp;zwnj;زایی را پشت سر گذارده&amp;zwnj;اید، به عنوان یك انسان غربی، تنها مجبور به حدس و گمان هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
صراحت و صداقت، مبنای یك گفت&amp;zwnj;وگوی واقعی را تشكیل می&amp;zwnj;دهد. آیا شما همچون میلیون&amp;zwnj;ها انسان دیگر، كه برای فرار از رودررویی با مشكلات خرد و كلان به مٌسُكٍن&amp;zwnj;ها پناه می&amp;zwnj;برید، برای فراموشی آن لحظه، به زیاده&amp;zwnj;روی در مصرف قرص&amp;zwnj;های خواب&amp;zwnj;آور، الكل و یا حتی مواد مخدر پرداخته&amp;zwnj;اید؟ و یا نه، دچار تفریط شده و برای نادیده گرفتن مسئولیت بزرگتان در چنین واقعه&amp;zwnj;ای، كنج انزوا را برگزیده&amp;zwnj;اید و به یاری مكاتب مردم&amp;zwnj;گریزی همچون بودائیسم، ذن و&amp;hellip; به عالم &amp;laquo;نیروانا&amp;raquo; پناه برده&amp;zwnj;اید؟ و یا شاید همچون یكی دیگر از افراد ارتش آمریكا، كه در جنگ ویتنام، دستور بمباران مردم غیرنظامی روستایی را به وسیله بمب&amp;zwnj;های ناپالم صادركرد، كشیش شده و هم&amp;zwnj;اكنون در برابر صلیب آهنین و پیكر رنجور حضرت مسیح (ع)، زانو زده و به دعا مشغولید؟!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
اگر آن جمله از صمیم قلب ادا نشده یا با گذشت زمان، به فراموشی نسبی سپرده شده باشد، شما اكنون در كنار خانواده&amp;zwnj;تان، به راحتی زندگی می&amp;zwnj;كنید و آن مدال شجاعت را كه در برگشت از آن مأموریت دردناك، رئیس جمهور ریگان، در جلوی چشمان همگان، در اسكله به سینه&amp;zwnj;تان دوخت، در قابی مخصوص در بهترین نقطه منزلتان قرار داده (با آن&amp;zwnj;كه هرگز دوست ندارم این جمله را در مورد هیچ انسان دیگری به كار ببرم) و بدان مدال خونین افتخار می&amp;zwnj;كنید؟!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
من در لابلای این مطالب، به دنبال اثبات گناه مسلم شما و افراد زیردستتان نیستم، بلكه آمده&amp;zwnj;ام راه گفت&amp;zwnj;وگو را پس از سال&amp;zwnj;ها، به حقیقت آن ماجرا باز كنم؛ حقیقتی كه علت شلیك ناو فوق&amp;zwnj;پیشرفته وینسنس به یك هواپیمای مسافربری بی&amp;zwnj;دفاع در كریدور هوایی بین&amp;zwnj;المللی را مشخص خواهد كرد و این كه آیا واقعا شما به عنوان كاپیتان و فرمانده كشتی وینسنس، از روی تعمد، دستور شلیك به هواپیما را صادركردید، یا همان&amp;zwnj; گونه كه دستگاه تبلیغاتی شما تا&amp;zwnj;كنون وانمود می&amp;zwnj;كند، یك اشتباه سخت و نرم&amp;zwnj;افزاری در سیستم كامپیوتری ناو، باعث تشخیص ندادن هواپیمای ایرباس از یك فروند هواپیمای جنگنده شكاری تام كت ( f14 ) شده است؟ آیا حقیقت، تنها در همین دو پاسخ نهفته است؟ من به عنوان یك ناخدای نظامی، علت را در نكاتی دیگر جستجو می&amp;zwnj;كنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید از گفته من در آغاز امر تعجب كنید، ولی دلیل اصلی دستور شلیك دو موشك استاندارد2 در سوم جولای سال 1988 بر خلاف همه تحلیل&amp;zwnj;های یك&amp;zwnj;بعدی تا به امروز، بر یك پایه استوار است كه دركوتا&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ترین كلمات می&amp;zwnj;توان آن را ایدئولوژی &amp;laquo;رویای آمریكایی&amp;raquo; نامید.&amp;zwnj;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
بهتر است، برای درك بهتر این ایدئولوژی، كه امروزه در تمامی تار و پود زندگی شما آمریكاییان تنیده شده، به سال&amp;zwnj;ها قبل برگردیم، تا كاركرد این رویای آمریكایی را دست&amp;zwnj;كم در روش&amp;zwnj;های نظامی شما بهتر ببینیم. آمریكاییان همیشه خود را قهرمان آزادی و دمكراسی جهان می&amp;zwnj;دانند و این منجی افسانه&amp;zwnj;ای در دو جنگ جهانی و پس از خسته شدن متحدین و متفقین، همچون ماتادوری در لحظه آخر، به میدان آمد و با فروكردن آخرین شمشیر، یك&amp;zwnj;تنه، رهبر پیروز جنگ لقب گرفت و این رویای ناجی افسانه&amp;zwnj;ای بودن، كم&amp;zwnj;كم به عادت ثانویه ارتش شما تبدیل شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
فراگیرشدن تلویزیون و پخش بی&amp;zwnj;واسطه صحنه&amp;zwnj;های خونین قتل&amp;zwnj;عام &amp;laquo;ویت كنگ&amp;zwnj;ها&amp;raquo; و روستاییان طرفدارآنان و نیز به آتش كشیدن كلبه&amp;zwnj;ها با شعله&amp;zwnj;افكن&amp;zwnj;های دستی و همچنین بمباران شیمیایی مزارع برنج، با استفاده ازهواپیما&amp;zwnj;های غول&amp;zwnj;پیكر(ب52) كه برای جنگ با خرس شمالی(شوروی) ساخته شده بودند، برای ملت، دولت وا رتش شما، سرافكندگی بسیار شدیدی به بار آورد. سربازان آمریكایی، كه بنا بر ایدئولوژی (رویای آمریكایی) به جنگ رفته بودند، پس از فروكش كردن احساسات اولیه، به خود آمدند و مانند هر انسان بازی&amp;zwnj;خورده، به دنبال مسببان این جنایت گشتند. اینجا بود كه طراحان میلیتاریستی شما به فكر افتادند تا از این بازتاب روحی و روانی سربازانتان جلوگیری كنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
آنان به این نتیجه رسیدند؛ شلیك كن و فراموش كن( fire and forget ).&amp;lt;br /&amp;gt;
با اختراع نسل جدیدی از سلاح&amp;zwnj;های هدایت&amp;zwnj;شونده، كه پس از شلیك به كنترل و هدایت آنان نیازی نیست، نسلی موسوم به&amp;laquo; شلیك كن و فراموش كن&amp;raquo; به وجود آمد كه افرادتان، كیلومترها دورتر از صحنه نبرد، موشك&amp;zwnj;ها و بمب&amp;zwnj;ها را رها می&amp;zwnj;كردند تا پس از پشت سر نهادن فاصله&amp;zwnj;ای دور، هدف را به نابودی كشند. با این نسل جدید، پنتاگون برای فرار از واقعیت و همچنین تلفات و خسارات، ستون&amp;zwnj;های دیگری از ایدئولوژی (رویای آمریكایی) را به زعم خود بنا كرد. ولی این نسل از سلاح&amp;zwnj;ها با ظاهری انسانی و فرشته&amp;zwnj;گونه به مولودی شیطان ختم شد؛ نتیجه&amp;zwnj;ای كه به زعم من، به این صحبت فیلد مارشال گورینگ، فرمانده لوفت وافه (نیروی هوایی آلمان نازی) در دادگاه نورنبرگ و در مورد آدولف هیتلر، بی&amp;zwnj;شباهت نیست. می&amp;zwnj;دانید او چه گفت؟ او گفت: &amp;laquo;هیتلر در اویل كار، یك انسان بود، بعد یك فرشته و در پایان، یك شیطان مجسم شد&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
شلیك كن و فراموش كن.&amp;lt;br /&amp;gt;
سال&amp;zwnj;هاست كه در دورترین نقاط جهان، ارتش آمریكا در هرگونه درگیری از این گونه سلاح&amp;zwnj;ها استفاده كرده و خلبان یا توپچی آمریكایی، نتیجه عمل خود را مستقیم ندید و نمونه بارز استفاده شیطانی از این اختراع به ظاهر انسانی، شلیك ناو شما به هواپیمای ایرباس ایرانی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
از زاویه&amp;zwnj;ای دیگر به موضوع بپردازیم؛ شما و نفرات متخصص سیستم&amp;zwnj;های راداری و موشكی ناو وینسنس، در مراكز آموزش نظامی و در پشت سیمیلاتورهای رایانه&amp;zwnj;ای، بارها هدف&amp;zwnj;های كاذب روی مونیتور را تنها با فشار یك كلید، منهدم و صدها و هزران بار این كار را تكراركرده&amp;zwnj;اید، ولی نكته جالب آن است كه طراحان سیمیلاتور، تنها شما را در برابر یك پرسش برای شلیك یا شلیك نكردن قرار می&amp;zwnj;دادند. اگر هواپیما یا ناو كاذب با ارسال علایم، خودی بودن را اطلاع می&amp;zwnj;داد، شلیك ممنوع بود و در صورت نفرستادن علایم دستور شلیك صادر می&amp;zwnj;شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حال این پرسش مطرح است كه آیا طراحان شما، برای اهداف بی طرف و غیرنظامی نیز، مرحله سومی در تصمیم&amp;zwnj;گیری در نظر گرفته بودند؟ پاسخ مسلما منفی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
این گونه بود كه همه شما به نوعی بازتاب روانی؛ یعنی&amp;laquo; شرطی شدن به شلیك&amp;raquo; مبتلا یا معتاد شده&amp;zwnj;اید؛ درست مانند فردی كه از تمرین بازی دركامپیوتر، پشت فرمان واقعی ماشین درخیابانی شلوغ قرار بگیرد. شما نیز در آب&amp;zwnj;های خلیج فارس، به گونه&amp;zwnj;ای شرطی شده، درون پیشرفته&amp;zwnj;ترین ناو پاسور جهان، منتظر و گوش به زنگ حاثه&amp;zwnj;ای بودید. آن همه تمرین&amp;zwnj;های طولانی، شما را به عصبیتی رسانده بود كه هر نظامی دیگر را می&amp;zwnj;رساند. همه شما، به گونه&amp;zwnj;ای ناخودآگاه و غریزی به دنبال این موقعیت، بی&amp;zwnj;تابی می&amp;zwnj;كردید، تا دست&amp;zwnj;كم در تفكراتتان از یك قهرمان خیالی در بازی&amp;zwnj;های كامپیوتری، به یك قهرمان واقعی صحنه نبرد تبدیل شوید.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
در همان سال&amp;zwnj;ها كه ناوگان آمریكا به پشتیبانی كشور مهاجمی چون عراق در خلیج فارس جولان می&amp;zwnj;داد، نفرات شما دور تا دور عرشه كشتی&amp;zwnj;ها و حتی ناوهای هواپیمابر را با دوربین و سلاح سبك، نگاه می&amp;zwnj;كردند، تا ما با قایق&amp;zwnj;های كوچك فایبرگلاس خود، به آنان حمله&amp;zwnj;ورنشویم. ناوگان آمریكا، خود را برای جنگی با سلاح&amp;zwnj;های پیشرفته و همسان، همچون شوروی آماده كرده، ولی ناگاه این فیل عظیم&amp;zwnj;الجثه، خود را در برابر مورچه&amp;zwnj;ای در خرطوم، ناتوان می&amp;zwnj;دید. تئوریسن&amp;zwnj;های پنتاگون، هیچ نظریه&amp;zwnj;ای برای ترساندن افراد شهادت&amp;zwnj;طلب نداشتند. یك مه رقیق، تاریكی شب و كوچك&amp;zwnj;ترین بازتاب نور بر سطح دریا، می&amp;zwnj;توانست خطر بزرگی همچون یك قایق انتحاری شهادت&amp;zwnj;طلب را برای شما تداعی كند و بدینسان، پس از ورود پیشرفته&amp;zwnj;ترین ناو كامپیوتری جهان به آب&amp;zwnj;های بسته خلیج فارس، هیولای مرگ از هر طرف خود را به شما نمایاند. موشك&amp;zwnj;های سرگردان، قایق&amp;zwnj;های كوچك عبوری، لنج&amp;zwnj;های عادی ماهیگیری، واقعا كدام یك تهدید می&amp;zwnj;شدند؟ می&amp;zwnj;دانید چرا آن همه تبلیغات درباره پیشرفت تكنولوژی سلاح&amp;zwnj;ها و ناوهای هواپیمابر در مقابل قایق&amp;zwnj;های كوچك ما بی&amp;zwnj;اثر شدند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
سعی خواهم كرد، با مثالی مسأله را برایتان روشن كنم. شما حتما به عنوان یك دریانورد در شبی صاف، ماه و ستارگان چشمك&amp;zwnj;زنش را در آسمان بی&amp;zwnj;انتها دیده&amp;zwnj;اید كه چگونه جشنی آرام و زیبا برپا كرده&amp;zwnj;اند، ولی باید این را بپذیرید كه بیشتر ملت شما، سال&amp;zwnj;هاست كه جهان را تنها از دریچه اینچ&amp;zwnj;های تلویزیون رنگی می&amp;zwnj;بینند و از این دریچه، تغذیه فكری می&amp;zwnj;شوند. همین باعث شده&amp;zwnj; است تا جهان با عظمت خداوندی در چشمانشان خار جلوه كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آیا ساعتی دچار بی&amp;zwnj;برقی شده&amp;zwnj;اید تا در شب و یا نور فانوس، خانه روشن كنید و تازه بفهمید كه برای نخستین بار و پس از مدت&amp;zwnj;ها بدون واسطه&amp;zwnj;ای به نام تلویزیون، چشم درچشم عزیزانتان دوخته&amp;zwnj;اید؟ این نگاه با واسطه به جهان، یكی از دلایل عمده ترس و وحشت شما از مرگ و آینده است؛ یعنی ارتباط نداشتن صحیح با طبیعت و بالطبع خداوند، به همین علت، لحظه&amp;zwnj;ای تنهایی و در خود رفتن را برنمی&amp;zwnj;تابید. این ترس از مرگ و نگاه مادی، كه جزو اصلی دیگری از رویای آمریكایی است، خمیرمایه شلیك ناو وینسنس به هواپیمای مسافربری است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
از این جا بود كه فاجعه شكل گرفت. وقتی پرواز 655 ، با پانزده دقیقه تأخیر در ساعت10:17 صبح، از باند فرودگاه بندرعباس برخاست، شما در وضعیت جنگی قرار داشتید و دقیقا یك ماه و پنج روز از عزیمت شما از بندر &amp;laquo;سان&amp;zwnj;دیه&amp;zwnj;گو&amp;raquo; و ورود به آب&amp;zwnj;های خلیج فارس می&amp;zwnj;گذشت؛ یك ماه&amp;zwnj; وپنج روز كابوس كشیك&amp;zwnj;های مداوم از عملیات انتحاری، مین و شاید غواص&amp;zwnj;های انتحاری. افسر مربوطه، سراسمیه شما را در جریان قرارداد، مبنی بر این كه هواپیمایی را بر صفحه رادار دیده است. این جا بود كه فاجعه رخ داد. برخلاف گفته&amp;zwnj;های شما، سیستم &amp;laquo;ایجیزمارك&amp;raquo; یا قلب كامپیوتری ناو وینسنس در اثر اخلال، هواپیمای ایرباس را كوچك&amp;zwnj;تر از اندازه و به جای اف14، مشخص نكرده بود. در حقیقت، مجموعه&amp;zwnj;ای از شرطی شدن بر اثر تمرین&amp;zwnj;های غلط و استرس و وحشت، باعث شد تا پیش از شناسایی كامل هواپیما، دستور شلیك را صادركنید. در واقع، نتیجه&amp;zwnj;ای كه رویای آمریكایی در برخورد با مرگ و واقعیت به دست می&amp;zwnj;دهد، سبب شد تا شما، هواپیمای ایرباس را بر صفحه رادار به صورت یك هواپیمای جنگی در حال شیرجه بپندارید. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
حدیث زیبایی از نخستین امامان می&amp;zwnj;نویسم؛ &amp;laquo;آرزوهای دور و دراز، انسان را می&amp;zwnj;فریبند و در لحظه برخورد با واقعیت، او را تنها گذارده، می&amp;zwnj;رود&amp;raquo;. این شلیك، پایان زندگی290 زن ، مرد و كودكی بود كه در آن لحظه، حتی تصور چنین فرجامی را برای خود نداشتند، ولی آیا این پایان كار بود؟ دست&amp;zwnj;كم برای شما خیر.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
من نیزسال&amp;zwnj;ها جنگیده&amp;zwnj;ام، ولی پیش از آن، خواندن خاطرات سربازان شما، حقی برگردن من گذاشته، كه باید آن را در این جا ادا كنم. سال&amp;zwnj;ها قبل از پوشیدن لباس نظامی&amp;zwnj;گری، خاطرات سربازان از جنگ برگشته شما را می&amp;zwnj;خواندم: سرگذشت افسر خلبانی كه بمب اتمی (پسركوچك) را بر فراز هیروشیما منفجر كرد، یا نفراتی كه در جنگ ویتنام، دهكده&amp;zwnj;های مشكوك به حضور ویت&amp;zwnj;كنگ&amp;zwnj;ها را با مردمانش یك&amp;zwnj;جا سوزاندند. وجه مشترك این خاطرات، آن بود كه پس از فرونشستن احساسات اولیه آن&amp;zwnj;چه شعله&amp;zwnj;ورتر و سوزان&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;گشت، ندامت و شرم از این عملكرد&amp;zwnj;ها بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
چرا ایدئولوژی&amp;laquo; شلیك كن، فراموش كن&amp;raquo; نتوانست، مشكلات ارتش آمریكا راحل كند؟ شما در این&amp;zwnj;باره چه می&amp;zwnj;پندارید؟ آیا پس از یك زندگی با چنین بار سنگینی به پاسخ آن دست نیافته&amp;zwnj;اید؟ یكی از رؤسای جمهور شما جمله جالبی دارد: &amp;laquo;پیروزی، هزار پدر و شكست، یك پدر بیشتر ندارد&amp;raquo;. پس از شكست عراق از متحدین و در جشن مجلسین آمریكا، همه سناتورها، نكته&amp;zwnj;ای را گوشزد می&amp;zwnj;كردند كه برایم بسیار جالب بود و آن، دم زدن از حضور خود در عربستان بود تا شریك پیروزی قرار گیرد؛ حضوری صدها مایل دورتر از قهرمان ماجرا. آیا آنان خود را در ماجرای غمبار شما نیز شریك كردند؟ آیا رئیس&amp;zwnj;جمهور ریگان با نصب آن مدال بر سینه&amp;zwnj;ات، در واقع، تو را تنها قهرمان این شكست ندانست؟ آیا تنها كسی كه همه این حاثه را به فراموشی سپرد، آقای رونالد ریگان نیست؛ آن هم به مدد بیماری &amp;laquo;آلزایمر&amp;raquo; (فراموشی) مغزی؟ حتما در این نكته با یكدیگر &amp;zwnj;هم&amp;zwnj;&amp;zwnj;عقیده&amp;zwnj;ایم، كه سیاسیون شما آدم&amp;zwnj;های جالبی هستند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
تجربه&amp;zwnj;های گرانقدر سربازان شما، كه با روحی پریشان، سر بر بالین می&amp;zwnj;گذارند و در لحظه بیداری، به یاد می&amp;zwnj;آورند كه چه بار سنگینی را تا آخر عمر به دوش خواهند كشید، باعث شد، تا قبل از فشار ماشه تفكركنم؛ این تفكر كه به زودی احساسات و رویاهای قهرمان شدن، فرو می&amp;zwnj;نشیند و انسان در محكمه وجدان، محاكمه می&amp;zwnj;شود. یك سال زندگی در شهری محاصره شده و زیر آتش، به من فهماند كه در برابر دشمنی غدار،كه تنها زبان زور می&amp;zwnj;فهمد، فلسفه آزمایشگاهی بودا، فریبی بیش نیست. وقتی در تمدن مكتوب5500 ساله بشر،تنها 129 سال بدون جنگ ثبت شده، با توجه به عمر كوتاه انسانی، چگونه می&amp;zwnj;توان با فلسفه &amp;laquo;هرگز شلیك نكن&amp;raquo; زیست؟ آیا اگر بودا از قرنطینه خود دركوه&amp;zwnj;های هندوكش و از فراز چند هزار سال گذر می&amp;zwnj;كرد و در زمان حال، به جنگ داخلی سارایوو وارد می&amp;zwnj;شد، می&amp;zwnj;توانست به عنوان یك شهروند مسئول، در قبال كشتار هر روزه مردم شهرش، چهار زانو نشسته و به خلسه رود؟ و یا نه، به &amp;laquo;رادووان كارادویچ&amp;raquo; نامه می&amp;zwnj;نوشت تا از نسل&amp;zwnj;كشی دست بردارد؟ وقتی میهن من ایران، با همه سنن و اعتقاداتش، غافلگیرانه مورد هجوم همسایه غربی واقع شد، بین این دو تجربه مخیر ماندم؛ قهرمانی از نوع بودا، قدیس ماندن و به نوعی فرار از مسئولیت و یا نه پر&amp;zwnj;شتاب درگیرشدن و چكاندن و در آخر، تبدیل شدن به قهرمان شكست خورده&amp;zwnj;ای از نوع شما، ولی تجربه&amp;zwnj;ای از فراز1400 سال توانست، تعادل و یكتا راه سعادت مطلق را به وسیله مذهب فراسویم قرار دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
ما مسلمانان امام و قهرمانی به نام حضرت علی (ع) داریم. در همان اوایل كه اسلام در شبه عربستان، شروع به نشر یكتا&amp;zwnj;پرستی در میان بت&amp;zwnj;پرستان كرد، لشكر بزرگی از بت&amp;zwnj;پرستان شهر مدینه، محل اقامت پیامبر اسلام (ص) را محاصره كردند و بزرگ&amp;zwnj;ترین جنگاور مشركان به نام عمروبن عبدود، از خندقی كه به دور شهركشیده بود، عبوركرد و مبارز طلبید. حضرت علی(ع) با آن كه جوان بود، به میدان شتافت. هیچ كس و حتی خود عمروبن عبدود، كوچك&amp;zwnj;ترین گمانی نمی&amp;zwnj;برد كه علی، زنده از این آوردگاه بازگردد. درگیری بین این دو آغاز شد. در آغاز نبرد، امام ما دركمال ناباوری همگان، حریف را بر زمین زد و سپس به كناری رفته و دقایقی بعد برگشته و دوباره نبرد تن&amp;zwnj;به&amp;zwnj;تن شروع و با مرگ عمروبن عبدود پایان می&amp;zwnj;یابد. پس از نبرد، دلیل آن چند دقیقه توقف را پرسیدند. علی (ع) فرمود: هنگامی كه بر زمینش زدم، بر من آب دهان انداخت، لحظه&amp;zwnj;ای عصبانی شدم و بدین دلیل، از جای برخاستم تا دشمن خدا را به دلیل ناراحتی نفسم نكشم، پس از رفع عبانیت، دوباره به نبرد مشغول شدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
از این تجربه چه برداشت می&amp;zwnj;كنید؟ لحظه&amp;zwnj;ای تفكر بر پایه رضای خدا و هرگز نفس خود را در نظرگرفتن، اما لحظه&amp;zwnj;ای كه نفرات شما در پل فرماندهی وینسنس، از اصابت موشك&amp;zwnj;های رها شده هواپیمای مسافربری مطمئن شدند، دقیقا چنین جیغی كشیدند ( yoo hoo). آیا این شیهه شباهتی به صدای سواره&amp;zwnj;نظام آمریكا در قتل&amp;zwnj;عام سرخ&amp;zwnj;پوستان و یا به داركشیدن سیاه پوستان توسط گروه&amp;zwnj;های كوكلاس كلان كلان ندارد؟ بله ( yoo hoo ).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
مجموع این تجربیات، به من و دوستانم آموخت كه برخلاف افراط&amp;zwnj;كارانی همچون شما و تفریط&amp;zwnj;كاری همچون بودا، تنها به دین و مذهب خود بیاویزیم و پیش از هر شلیك، تفكركرده و بعد ماشه را بچكانیم، تاپس از هشت سال حضور در جبهه دفاع، كه به حق مقدسش می&amp;zwnj;شماریم، احتیاج به هیچ قرص خواب&amp;zwnj;آوری نداشته باشیم. در زمان جنگ، چهار میلیون داوطلب به جبهه&amp;zwnj;ها رهسپار شدند و در زیر سایه توجه به مذهب، كشور مقابل ما نتوانست، حتی یك مورد هتاكی جنسی به نوامیس خود را ابراز نماید و این یكی از بزرگ&amp;zwnj;ترین دستاوردهای بشری در دفاع است، ولی در مقابل، با خروج سربازان آمریكایی از شرق دور، بنابر آمار رسمی دستگاه&amp;zwnj;های سازمان ملل،000/20 فاحشه دركامبوج باقی ماندند و این یك ركورد واقعی توسط ارتش شما بود كه بر جای ماند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آقای ویل راجرز&amp;lt;br /&amp;gt;
اكنون من در ساحل خلیج فارس و به یاد290 شهید بی&amp;zwnj;گناه، كه اجساد بیش از صد تن آنان، هنوز در اعماق دریا آرمیده، این مطالب را برای شما می&amp;zwnj;نویسم، به گرامیداشت قربانیانی كه به یقین، هرگز هالیوود به یادبودشان &amp;laquo;تایتانیك&amp;raquo; دیگری نخواهد ساخت. من در هر گذر از این مختصات كه چشمم به صفحه سونار می&amp;zwnj;افتد، به شنا فكر می&amp;zwnj;كنم و كاری كه می&amp;zwnj;توانید برای كاستن از این بار گران انجام دهید. شاید بپرسید چگونه؟ به نظر من، كافی است، به تك تك افراد نظامی آمریكا، به دور از غریو و هیاهوی شهرها و چراغ نئون و سیاستمداران توخالی و پرمدعا، آسمان پر ستاره و طبیعت خداوند را نشان داده و تنها ابراز كنید كه خدای این طبیعت، بسیار بزرگ&amp;zwnj;تر از آن صفحه تلویزیون و یا رادار است و در زیر سایه این خدا، انسان&amp;zwnj;های دیگری نیز هستند كه قلب و احساس دارند و دلشان برای ابنا&amp;zwnj;ی بشر، همچون خود می&amp;zwnj;تپد، ولی دوست ندارند، حقیقت زندگی را در لذت&amp;zwnj;جویی افراطی فراموش كنند. اگر این گونه پنداشته شود، هرگز ناو دیگری از سان دیه گو (مهد ساخت هواپیمای چارلز لیندنبرگ مشهور) به حركت درنمی&amp;zwnj;آید، تا به جای پرواز فراموش نشدنی لیندنبرگ بر فراز اقیانوس، یكی از بزرگ&amp;zwnj;ترین فجایع هوایی تاریخ را رقم زند. و بدین ترتیب، یقینا روزی فرا خواهد رسید كه با انجام این رسالت عظیم، سنگینی این بار بر دوش تك تك انسان&amp;zwnj;ها قرار گیرد، تا مردی به نام &amp;laquo;ویل راجر زنیز&amp;raquo;، در زندگی&amp;zwnj;اش لختی احساس آسودگی وجدان كند. پس به امید آن روز، خداحافظ.&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/18599/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-06-30T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>بار دیگر تابستان : (بد حجابی : برخورد یا مدارا )</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/18599/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>وقتی در بیست &amp;zwnj;و دوم فروردین 85، نادر شریعتمداری، عضو شورای شهر تهران، در نطق علنی خود به نوع پوشش زنان و عبور آنها از آن چیزی كه وی خط قرمز نامید انتقاد كرد، شاید نمی&amp;zwnj;شد به&amp;zwnj;آسانی حدس زد كه چندی بعد سخنانش بدل به موجی شود كه دامنة آن به مجلس شورای اسلامی هم برسد.&amp;lt;br /&amp;gt;
تجمع 200 نفرة جمعی از زنان عضو خانواده&amp;zwnj;های شهدا، ایثارگران و جانبازان در روزهای بیست و نهم و سی&amp;zwnj;ام فروردین در مقابل مجلس شورای اسلامی در حالی برگزار شد كه تجمع&amp;zwnj;كنندگان با سر دادن شعارهایی چون &amp;laquo;مجلس حزب&amp;zwnj;الله، كو قانون الهی&amp;raquo; اقدام سریع مجلس شورای اسلامی را در جهت وضع قانونی برای مبارزه با بدحجابی خواستار شدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
با آنكه روند اتفاقات چنان سریع بود كه مشكل می&amp;zwnj;توان سرچشمة واحدی برای آن جست&amp;zwnj;وجو كرد، هستند كسانی كه مجموعة برخوردهای اخیر قضایی و اجتماعی را واكنشی هرساله در شروع فصل گرما و در اعتراض به پوشش آزادتر زنان در این فصل می&amp;zwnj;دانند. واكنشی كه به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد امسال، با روی كار آمدن دولتی اصولگرا، به سازوكاری قوی&amp;zwnj;تر در كنترل نوع پوشش زنان در این تابستان مجهز شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، با اعلام اینكه از اول اردیبهشت با زنان و دختران بدحجاب برخورد می&amp;zwnj;شود، پوشیدن شلوارك، روسری&amp;zwnj;های كوتاه یا باریك و مانتوهای كوتاه و چسبان را از مصادیق بدحجابی برشمرد. در واقع، به ذكر دوبارة مصادیق بدحجابی در جامعه&amp;zwnj;ای پرداخت كه بخشی از افرادش، با تغییر دوره&amp;zwnj;ای مصادیق بدحجابی و راهكارهای مقطعی ارائه&amp;zwnj;شده برای برخورد با آن، چاره را در بررسی مجدد چیدمان زیربناهای فرهنگی و اقتصادی كشور می&amp;zwnj;دانند.&amp;lt;br /&amp;gt;
جملة معروف: &amp;laquo;اگر جوان&amp;zwnj;ها امكان ازدواج داشتند این&amp;zwnj;همه گناه وجود نداشت.&amp;raquo; بازگوكنندة دیدگاه سنتی حاكم بر طیف وسیعی از این جامعه است كه هرچند به پوشش زنان و دختران جوان انتقاد دارند، همانند تعدادی از نمایندگان حتی اصولگرای مجلس هفتم، معتقد به برخورد انتظامی با بدحجابی نیستند.&amp;lt;br /&amp;gt;
عماد افروغ، رئیس كمیسیون فرهنگی مجلس، به میان تجمع&amp;zwnj;كنندگان در مقابل مجلس شورای اسلامی آمد و بر پیگیری طرح ساماندهی مد و لباس به&amp;zwnj;عنوان راهگشای معضل بدحجابی تأكید كرد. عشرت شائق، نمایندة تبریز، نیز با حضور در این جمع، درحالی&amp;zwnj;كه اعلام كرد مصادیق بدحجابی را محدود به زنان نمی&amp;zwnj;داند، توضیح داد: &amp;laquo;تا بحث بدحجابی مطرح می&amp;zwnj;شود بلافاصله نگاه&amp;zwnj;ها به سمت زنان معطوف می&amp;zwnj;شود، گویی آقایان همواره مصون هستند. درحالی&amp;zwnj;كه باید پرسید چه كسی و چرا این مصونیت اشتباه را به آقایان داده است.&amp;raquo; وی افزود: &amp;laquo;نمی&amp;zwnj;توان پذیرفت مردان با هر مد و آرایشی كه تمایل دارند در جامعه حضور یابند و تا بحث برخورد مطرح می&amp;zwnj;شود، فقط با زنان برخورد شود.&amp;raquo; شائق در ادامه تأكید كرد كه به&amp;zwnj;طوركلی برخورد را درست نمی&amp;zwnj;داند و گفت: &amp;laquo;اگر قرار است برخوردی با بدحجابی صورت بگیرد، باید مسئولان فرهنگی محاكمه شوند و پاسخگو باشند. جوانان اگر این سبك پوشش و آرایش را می&amp;zwnj;پذیرند به&amp;zwnj;دلیل تناسبی است كه این مدل&amp;zwnj;ها با آرزوها و آرمان&amp;zwnj;های آنان دارد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
با این&amp;zwnj;همه، به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسد كه جدال اصلی در بحث حجاب و بدحجابی میان مسئولان و افرادی از اجتماع است كه یا معتقدند نحوة پوشش زنان بخشی از آزادی فردی و حریم خصوصی آنهاست یا زنان و دخترانی كه بدون در نظر گرفتن آگاهانة این پیش&amp;zwnj;فرض&amp;zwnj;ها، از آرایش و پوششی استفاده می&amp;zwnj;كنند كه خواست باطنی آنان و غیرقابل پذیرش در نظر مسئولان است، همان مسئولانی كه بر برخوردهای انتظامی با زنان متخلف پافشاری می&amp;zwnj;كنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
فریبا داوودی&amp;zwnj; مهاجر، با بیان اینكه هیچ معیار مشخصی برای تعیین حد حجاب وجود ندارد، می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;مسئلة فروپاشی اخلاقی جامعة ما نه با كنترل حجاب حل می&amp;zwnj;شود و نه با بگیر و ببند و بازداشت. چنانكه 25 سال كنترل و حجاب اجباری نه&amp;zwnj;تنها نتوانست برای جامعة ما مصونیتی را كه طرفداران حجاب اجباری ادعا می&amp;zwnj;كنند فراهم كند، كه اثری معكوس هم برجای گذاشت.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
داوودی مهاجر می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;من كه معتقد به حجاب اجباری نیستم اما معتقدان آن باید بدانند كه هرگز مسئله&amp;zwnj;ای مانند پوشش، كه نیازمند شناخت و باور و دینداری است، با اجبار قابل اجرا نیست.&amp;raquo; این فعال اجتماعی در حوزة زنان می&amp;zwnj;افزاید: &amp;laquo;من از همة كسانی كه تمام مصیبت جامعة ایران را در عرض و طول مانتوها جست&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;كنند سؤال می&amp;zwnj;كنم كه مردان در این میان چه نقشی دارند؟ مردانی كه گاهی نیم قرن از عمرشان گذشته است ولی با ماشین&amp;zwnj;های گران&amp;zwnj;قیمت خود در مقابل دخترانی هم&amp;zwnj;سن و سال دخترانشان ترمز می&amp;zwnj;كنند و به&amp;zwnj;دلیل اینكه پول دارند می&amp;zwnj;توانند جوانی و جسم دختر جوانی را بخرند. برای مقابله با این هوسرانی&amp;zwnj;ها و مبارزه با مزاحمت&amp;zwnj;های خیابانی چه طرح و برنامه&amp;zwnj;ای هست؟ چطور است كه تمام مسئولان این دختران جوان را می&amp;zwnj;بینند اما آسایش سلب&amp;zwnj;شدة حتی زنان چادری را كه برای گرفتن تاكسی كنار خیابان ایستاده&amp;zwnj;اند نمی&amp;zwnj;بینند؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
داوودی مهاجر می&amp;zwnj;پرسد: &amp;laquo;چه طرحی برای مقابله با قاچاق زنان به كشورهای حاشیة خلیج فارس وجود دارد؟ برای مقابله با مردانی كه با اعمال خشونت خانگی زمینة فرار دختران را از خانه فراهم می&amp;zwnj;كنند چه تدابیری اندیشیده شده است؟ آیا واقعاً ریشة همة معضلات اجتماعی در بدحجابی است؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
داوودی مهاجر همچنین معتقد است: &amp;laquo;چگونه است كه به درخواست 200 نفر تجمع&amp;zwnj;كننده، مبارزه برای حفظ ناموس تمام مردان این مملكت شروع می&amp;zwnj;شود، اما درخواست 1000 نفر از زنان خواستار عدالت جنسیتی در پارك دانشجو برای مقابله با خشونت خانگی و فقر زنان و... با باتوم و مشت و لگد روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شود؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
فریبا داوودی مهاجر كه با هرگونه استفادة ابزاری از بدن زن مخالف است می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;زنان را كالایی برای مصرف نمی&amp;zwnj;دانم، نه در خانه و نه در فضای جامعه. اما معتقدم كه كالا نشدن هم با حجاب اجباری ایجاد نمی&amp;zwnj;شود. بلكه نگاه زنان به خود و نگاه جامعه به زنان است كه چگونگی حضور اجتماعی زن را تعریف می&amp;zwnj;كند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
موافقان برخورد انتظامی&amp;lt;br /&amp;gt;
تجمع&amp;zwnj;كنندگان معترض به بدحجابی روز دوم هم در مقابل مجلس گردهم آمدند و محمدرضا باهنر، نایب&amp;zwnj;رئیس مجلس شورای اسلامی، در جمع آنها حضور یافت. او هم به پیگیری طرح ساماندهی مد و لباس اشاره كرد ولی گفت: &amp;laquo;امید است با دولت حزب&amp;zwnj;اللهی و اصولگرای آقای احمدی&amp;zwnj;نژاد و مجلس هفتم، بخشی از قدم&amp;zwnj;های اساسی برداشته شود و قوانین سلبی و ایجابی مربوط به حجاب اجرا شود.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
علی&amp;zwnj;اكبر ناصری، نمایندة بابل، هم در جمع معترضان خبر داد: &amp;laquo;جمعی از نمایندگان متن تذكری را خطاب به وزیر كشور امضا كرده&amp;zwnj;اند و خواستار برخورد قاطع نیروهای انتظامی با بدحجابی و بی&amp;zwnj;حجابی كه در تعارض با امنیت اجتماعی است شده&amp;zwnj;اند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
این نمایندة مجلس، به نقل از ایسنا، در پاسخ به سؤال یكی از رهگذران كه پرسید اگر فردا جمعی از خانم&amp;zwnj;ها در مقابل مجلس تجمع كنند و خواهان تصویب قانونی برای آزادی حجاب شوند برخورد مجلس چیست، گفت: &amp;laquo;مثل این است كه عده&amp;zwnj;ای مقابل مجلس بیایند و بخواهند عرق بخورند و ورق&amp;zwnj;بازی كنند و حشیش و هروئین توزیع كنند و بگویند مجلس باید از ما حمایت كند.&amp;raquo; او در پاسخ به فرد دیگری كه گفت مگر مجلس خانة ملت و میزان، رأی ملت نیست؟ گفت: &amp;laquo;اگر ملت بخواهد مقابل اسلام بایستد، رأی آن ملت ارزش ندارد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
از سوی دیگر، قوة قضاییه نیز وارد میدان شد. در بیست &amp;zwnj;و نهم فروردین&amp;zwnj; و درحالی&amp;zwnj;كه تنها یك هفته از مطرح شدن بحث برخورد با بدحجابی در شورای شهر تهران می&amp;zwnj;گذشت، جمال كریمی&amp;zwnj;راد، سخنگوی قوة قضاییه، بدحجابی و بی&amp;zwnj;حجابی را جرم مشهود برشمرد و گفت: &amp;laquo;از آنجایی كه بدحجابی یا بی&amp;zwnj;حجابی در جامعه جرم مشهود است، ضابط قضایی می&amp;zwnj;تواند بدون نیاز به حكم قضایی برخورد كند و اگر پرونده&amp;zwnj;ای در این رابطه تشكیل شد به دستگاه قضایی فرستاده می&amp;zwnj;شود.&amp;raquo; وی كه در جمع خبرنگاران سخن می&amp;zwnj;گفت، خطاب به آنها متذكر شد كه این مسئله شامل برخی از حاضران در جلسه هم می&amp;zwnj;شود. &amp;lt;br /&amp;gt;
سخنگوی قوة قضاییه به شرح تبصرة مادة 638 قانون مجازات اسلامی پرداخت و گفت: &amp;laquo;زنانی كه بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ظاهر شوند به حبس از 10 روز تا دو ماه یا به 50 تا 500 هزار ریال جزای نقدی محكوم می&amp;zwnj;شوند كه چون حبس كمتر از سه ماه است به جزای نقدی تبدیل می&amp;zwnj;شود و در این مورد مجازات حبس اعمال نمی&amp;zwnj;شود.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
بدحجابی محل قانونی ندارد&amp;lt;br /&amp;gt;
زهرا ارزنی، وكیل دادگستری، با بیان اینكه چیزی با &amp;zwnj;عنوان بدحجابی نداریم، به مصادیق مطرح&amp;zwnj;شده از سوی سردار طلایی در مورد موارد برخورد نیروی انتظامی با پوشش زنان اشاره می&amp;zwnj;كند و توضیح می&amp;zwnj;دهد: &amp;laquo;در واقع، در این تعریف، حجاب را به&amp;zwnj;عنوان حجاب عرفی در نظر گرفته&amp;zwnj;اند، یعنی اكثریت جامعه چه كسانی را بی&amp;zwnj;حجاب می&amp;zwnj;دانند. چون در غیر این صورت باید می&amp;zwnj;گفتند هركسی به هر صورتی حجاب شرعی را رعایت نكند با او برخورد می&amp;zwnj;شود، نه اینكه مصادیق مانتو تنگ و شلوار كوتاه و روسری كوچك را مطرح كنند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
عده&amp;zwnj;ای نیز با نگرانی از اینكه مبارزه با بدحجابی دستمایة رفتارهای سلیقه&amp;zwnj;ای شود، بحث لزوم ارائة تعریف مشخصی از بدحجابی را پیش كشیدند. بهمن كشاورز، حقوقدان و رئیس كانون وكلا، دربارة منبع حقوقی مبارزه با بدحجابی گفت: &amp;laquo;هیچ چیزی تحت عنوان بدحجابی و جرمی تحت عنوان بدحجابی محل قانونی ندارد. اول باید بدحجابی تعریف شود و بعد، در صورت وجود مجازات و حكم قانونی، با كسانی كه مرتكب این جرم تعریف&amp;zwnj;شده می&amp;zwnj;شوند برخورد شود. درحال&amp;zwnj;حاضر، با توجه به تعریف نشدن بدحجابی، عنوان كردن آن قانونی نیست.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
هفتة آخر فروردین در حالی به اتمام رسید كه تجمع&amp;zwnj;كنندگان در روز دوم اعتراض خود، با قرائت بیانیه&amp;zwnj;ای، بدحجابی را عامل به مخاطره افتادن كیان خانواده برشمردند و خواستار چاره&amp;zwnj;اندیشی نمایندگان شدند. آنها در پایان، در اولتیماتومی یك&amp;zwnj;هفته&amp;zwnj;ای به مجلس برای پیگیری خواستة خود، چهارشنبه ششم اردیبهشت&amp;zwnj; را برای حضور دوباره مقابل در اصلی مجلس شورای اسلامی به منظور مشخص شدن نتیجة پیگیری&amp;zwnj;های نمایندگان مجلس انتخاب كردند. &amp;lt;br /&amp;gt;
شایان ذكر است كه بسیاری از نمایندگان، بدون فوت وقت و از همان ساعات اولیة تجمع، دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;كار بررسی و تحقیق در این زمینه شدند و قرار شد طرح ساماندهی مد و لباس كه نزدیك به دو سال است مسكوت مانده دوباره در اولویت دستور كار مجلس قرار گیرد و آیین&amp;zwnj;نامة اجرایی گسترش فرهنگ عفاف و حجاب، پس از بررسی در مجلس، از سوی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به تمامی دستگاه&amp;zwnj;های دولتی ابلاغ شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
با این همه، بعد از هیاهوی چندروزه در جلسة هیئت داوران، در باب برخورد با بدحجابان، محمود احمدی&amp;zwnj;نژاد رئیس&amp;zwnj;جمهور با یادآوری ناكارآمدی شیوه&amp;zwnj;های گذشته برای جلوگیری از بدحجابی، اتخاذ راهكار فرهنگی را مؤثر دانست و نه برخورد فیزیكی را.&amp;lt;br /&amp;gt;
... و بدین ترتیب، فضا دوباره به حالت قبل برگشت. فضایی كه معلوم نیست چرا طوفانی شد و چرا در عرض چند ساعت آفتابی!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/15312/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-06-10T04:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>بازخوانی قصة غصه&amp;zwnj;های زنان</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/15312/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>باید ورق زد. قصه&amp;zwnj;های تلخ و شیرین را باید ورق زد؛ قصه&amp;zwnj;هایی كه بدون جملة &amp;laquo;یكی بود یكی نبود&amp;raquo; شروع می&amp;zwnj;شود؛ قصه&amp;zwnj;هایی از 365 روز عمر همة ما كه در پروندة سال 1384 جا گرفته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
باید ورق زد برگ&amp;zwnj;های این پرونده را تا پیش از آنكه گرد و غبار زمان روی آن بنشیند. یكی بود یكی نبود. غیر از &amp;laquo;شهلا&amp;raquo;، &amp;laquo;عروس 20 ساله&amp;raquo;، &amp;laquo;فاخته&amp;raquo;، &amp;laquo;ماندانا&amp;raquo;، &amp;laquo;دل&amp;zwnj;آرا&amp;raquo; و...، خیلی&amp;zwnj;های دیگری بودند كه می&amp;zwnj;شد دربارة آنها چیزی نوشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
باید ورق زد تا دید چه گذشته است بر ما، در چهارمین سال دهه&amp;zwnj;ای كه جامعه&amp;zwnj;شناسان آن را دهة آسیب&amp;zwnj;های اجتماعی نامیده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود. غیر از قتل&amp;zwnj;های سریالی زنان، قتل&amp;zwnj;های دیگری هم به وقوع پیوسته بود؛ قتل&amp;zwnj;هایی كه هركدام دستمایة خوبی برای خلق داستانی در وصف فرو غلتیدن آدم&amp;zwnj;ها در گرداب خشونت بودند اما فرصت نشد تا به&amp;zwnj;درستی ببینیمشان.&amp;lt;br /&amp;gt;
باید ورق زد، مثل بازی. اگر از هر روز فقط یك ماجرا را داستانی كنیم، می&amp;zwnj;شود 365 داستان. 365 روز، 365 ورق، 365 داستان. چاره&amp;zwnj;ای نیست؛ مثل بازی باید ورق&amp;zwnj;ها را بُر بزنیم و دستی بیرون بكشیم تا با آن بازی كنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود. غیر از حادثه، ماجراهای دیگری هم رخ داده بود اما چاره&amp;zwnj;ای جز ورق زدن حوادث نبود چرا كه پاشنة آشیل طرح&amp;zwnj;ها، تصمیمات كلان و رفتارهای ما در آن نمایان می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آس اول&amp;lt;br /&amp;gt;
كدام ورق را رو كنیم تا بازی را از همین حالا ببریم؟ كدام داستان را بخوانیم تا ماجرا را همین الان تصویر كنیم؟ برگ اولْ حكمِ همان مشت اول را در دعوا دارد!&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود. آخرین پنجشنبة بهمن&amp;zwnj;ماه بود كه سازمان هواشناسی وعدة سرد شدن هوا را داد. هیچ&amp;zwnj;چیز به اندازة اینكه كسی در شب&amp;zwnj;های سرد سال مأمنی برای صبح كردن نداشته باشد، ترسناك نیست. &amp;lt;br /&amp;gt;
ثروتمندترین ارگان كشور بر سر یكی از املاك خود با یكی از فقیرترین ارگان&amp;zwnj;های دولت كار را به دادگاه و مأمور قانون آوردن كشاند. آفتاب كه بیست&amp;zwnj;وهفتمین روز بهمن را ترك كرد زنان و دخترانی كه در مركز &amp;laquo;امیدوار&amp;raquo; سازمان بهزیستی پناه گرفته بودند، بی&amp;zwnj;پناه شدند. درست در همان روزهایی كه فرمانده نیروی انتظامی گفته بود فقط یك هزار زن ویژه در كشور وجود دارند كه از این تعداد 300 تا 500 نفر آنها در پایتخت به&amp;zwnj;سر می&amp;zwnj;برند، یك قاضی دادگستری به&amp;zwnj; نفع بنیاد مستضعفان رأی داد و مركز امیدوار، كه برای زنان و دختران آسیب&amp;zwnj;دیده تدارك دیده شده بود، تخلیه شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مثل همان ساده كردن مسئله در كمّی كردن تعداد زنان ویژه، قاضی دادگستری نیز چنان یك دعوای حقوقی مالك و مستأجر را خُرد دید كه نتیجه&amp;zwnj;اش سردترین شب&amp;zwnj;های سال را برای زنان و دختران پناه&amp;zwnj;آورده به بهزیستی رقم زد.&amp;lt;br /&amp;gt;
با ساده&amp;zwnj;انگاری از كنار معضلی اساسی در شهرهای ما گذشتند و رفتند، درحالی&amp;zwnj;كه زنان خیابانی همیشه معضلی برای جامعه معرفی شده&amp;zwnj;اند و نیروی انتظامی گفته است كه می&amp;zwnj;تواند ظرف 48 ساعت همه را جمع&amp;zwnj;آوری كند!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دورنمایی سیاه&amp;lt;br /&amp;gt;
كتاب&amp;zwnj;های تاریخ مدرسه یا سیاه&amp;zwnj;اند یا سفید! ورق&amp;zwnj;های پروندة حوادث سال، آن هم حوادث زنان، بی&amp;zwnj;شباهت به كتاب&amp;zwnj;های تاریخ مدرسه نیستند. قصه پشت قصه. داستان كنار داستان. بیایید از اینجا شروع كنیم. یكی بود یكی نبود. یازدهمین ماه سال كه به نیمه رسید فرمانده پلیس آمار 10 ماهه&amp;zwnj;اش را ورق زد و آن را با آمار 10 ماهة سال قبل مقایسه كرد. سردار اسماعیل احمدی&amp;zwnj;مقدم خبر داد: &amp;laquo;وقوع جرایم به عنف در سال 1384 نسبت به سال قبل 10 درصد افزایش یافته است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
نشانة خوبی نبود. بجز او، فرمانده پلیس پایتخت نیز آمارهای وقوع جرم را ورق زد؛ مقایسه&amp;zwnj;ای بین 10 ماهة نخست سال جاری نسبت به سال قبل. عدد و رقم&amp;zwnj;ها از افزایشی قابل توجه خبر می&amp;zwnj;دادند. وقوع یك هزار و 179 فقره جرایم به عنف در 10 ماهة نخست سال 1383 به یك هزار و 589 فقره در 10 ماهة اولِ سال 1384 رسیده بود؛ افزایشی... درصدی.&amp;lt;br /&amp;gt;
جرایم به عنف در روایت دو فرمانده پلیس به صورت خرد و جزء&amp;zwnj;به&amp;zwnj;جزء نشان داده نشده بودند، اما كافی بود این آمار كنار داستان&amp;zwnj;هایی چون &amp;laquo;باغ خرمالو&amp;raquo; و شخصیت تراز اول آن در روزنامه&amp;zwnj;ها یعنی &amp;laquo;روح سرگردان&amp;raquo; بنشیند. روزنامه&amp;zwnj;ها به جوانی به&amp;zwnj;نام حسین لقب روح سرگردان داده بودند. او و همدستانش زنان و دختران را به&amp;zwnj;عنوان مسافر سوار می&amp;zwnj;كردند و به باغی در حاشیة جادة كرج می&amp;zwnj;كشاندند و در آنجا مورد اذیت و آزار قرار می&amp;zwnj;دادند.&amp;lt;br /&amp;gt;
حالا، با وجود چنین داستانی، دیگر نیازی نبود همة ماجراهای سال را یك به یك تعریف كنیم. قصه، قصه، قصه، نون و پنیر و پسته. بازگفتن قصة زنی كه در شهرستان زلزله&amp;zwnj;زدة بروات (در استان كرمان) به&amp;zwnj;دست جوانی به گلوله بسته شد.1&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة ربوده شدن پزشك زنی در كرمان. قصة جان دادن دختركی 20 ساله زیر غلتك شهرداری در دارآباد تهران. قصة نوعروس 19 ساله&amp;zwnj;ای از روستای آبشار شادگان (در خوزستان) كه از خانة شوهر 60 ساله&amp;zwnj;اش گریخت و جانش را به تاوان این كار داد.2&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة مادرانی كه صبح نیمة آذر 1384 با سقوط هواپیمای 130ـC بی&amp;zwnj;فرزند شدند و دیگر چهرة فرزندان خبرساز خود را ندیدند. قصة زنانی كه بی&amp;zwnj;همسر شدند تا دو سقوط هواپیما در آذرماه و دی&amp;zwnj;ماه بر سیاست&amp;zwnj;های غلط مدیریت در هوانوردی ما مُهر تأیید بزند.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة زنی كه در زندان رجایی&amp;zwnj;شهر كرج كشته شد زیرا از دختران نوجوان و كم&amp;zwnj;سن و سالی كه به&amp;zwnj;عنوان بزهكار به آنجا برده می&amp;zwnj;شدند، سوء&amp;zwnj;استفاده می&amp;zwnj;كرد.3&amp;lt;br /&amp;gt;
قصه، قصه، قصه، نون و پنیر و پسته. شاید وقتی آیت&amp;zwnj;اللهی، رئیس سازمان ثبت اسناد كشور، آمار 6 ماهة 4 واقعة اصلی (ازدواج، طلاق، ولادت و فوت) را مرور می&amp;zwnj;كرد مرگ زنان در 6 ماهة نخست سال 1384 در مقایسه با 6 ماهة نخست سال 1383 به میزان 17/12 درصد كاهش نشان داده بود4، اما آمار بهشت زهرا نشانه&amp;zwnj;ای دیگر به همراه داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
سازمان بهشت زهرا در دسته&amp;zwnj;بندی مشاغل فوت&amp;zwnj;شدگان، در كنار شغل&amp;zwnj;های مختلف، عنوان &amp;laquo;خانه&amp;zwnj;داری&amp;raquo; را هم لحاظ كرده بود. زنان خانه&amp;zwnj;دار با متوسط 79/29 درصد بیشترین میزان فوت&amp;zwnj;شدگان را از نظر شغلی تشكیل می&amp;zwnj;دادند. عامل اصلی مرگ در تهران سكتة قلبی ثبت شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصه&amp;zwnj;ای شكل می&amp;zwnj;گرفت، اگر هركدام از این نشانه&amp;zwnj;ها تعبیر می&amp;zwnj;شد. مثل وقتی كه فالگیری یك ورق از میان ورق&amp;zwnj;های بازی بیرون می&amp;zwnj;كشد؛ صورتكی كه می&amp;zwnj;تواند تعبیر یك ماجرا شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
حتی اگر ورقی یك عدد را نشان بدهد هم كافی است تا به داستانی تبدیل شود. ناصر سراج، رئیس دادگاه&amp;zwnj;های كیفری استان تهران، یكی از كسانی بود كه تصویری با همین عدد و رقم&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;دست داد. داستانی از به مسلخ كشیدن جان انسان&amp;zwnj;ها. او خبر داد: &amp;laquo;از فروردین تا 24 بهمن 1384، در مجموع 174 فقره پروندة قتل عمد در كل استان تهران تشكیل شده كه مربوط به 217 نفر قاتل و 189 نفر مقتول بوده است. در این میان، از مجموع قاتلان 22 نفر، معادل سهمی 13/10 درصدی، زن بوده&amp;zwnj;اند و از مجموع مقتولان نیز 52 نفر زن بوده&amp;zwnj;اند.5&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
البته آمار كشوری در این باره اعلام نشد. خیلی&amp;zwnj;ها، خیلی از مسئولان، زیاد برایشان جذاب نیست عدد و رقم بدهند، مبادا داستانی تلخ گریبان میز و منصبشان را بگیرد. به همین دلیل هم رد داستان&amp;zwnj;ها را باید در میان اخبار گرفت؛ از اخبار آمار گرفت و از آمارها تصویر كشید! مثلا ً خبرگزاری دانشجویان ایران در 11 ماهة نخست 1383 از مجموع اخبار خود 54 عنوان خبری را به &amp;laquo;طلاق&amp;raquo; اختصاص داده بود كه این میزان در مدت مشابه سال 1384 به 130 عنوان خبری رسیده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصه&amp;zwnj;ها گاه در پسِ عنوان&amp;zwnj;های اخبار پنهان می&amp;zwnj;مانند، مثل پارسال كه دختری در نكا به طناب دار سپرده شد. خبری به چشم نمی&amp;zwnj;خورد. عاطفه، همان دختری كه به سن قانونی نرسیده بود ولی قاضی برای او مجازات اعدام صادر كرد و بدتر از آن اینكه حكمش به اجرا درآمد. امسال اما دست&amp;zwnj;كم هنوز ماجرای دختركی كه در اراك به اعدام محكوم شده راه به چوبة دار نبرده است؛ لیلا كه هنوز به&amp;zwnj;درستی معلوم نیست قوة تمیز و عقلش سلامت تصمیم به انجام اقدامات او را تضمین می&amp;zwnj;كند. شاید اگر آیت&amp;zwnj;الله شاهرودی نبود زنان و دختران دیگری هم تابه&amp;zwnj;حال اعدام شده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
در سالی كه گذشت، 17 زن به دستور رئیس قوة قضاییه و به مناسبت ولادت حضرت فاطمه عفو شدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود. در ایران ما، بنا به آمار رسمی، 5 هزار و 112 زندانی مالی حبس می&amp;zwnj;كشند كه آمار دقیقی از زنان آن اعلام نشده است.6&amp;lt;br /&amp;gt;
البته آمارهای مركز آمار ایران می&amp;zwnj;گوید كه 6/3 درصد از 136 هزار و 427 نفر زندانی در فصل تابستان امسال زن بوده&amp;zwnj;اند و تعداد آنها در مقایسه با فصل بهار كاهشی 3/0 درصدی داشته است. اگر بخواهیم آمار دو فصل پایانی و سرد سال را بدانیم باید تا بهار آینده منتظر باشیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصه&amp;zwnj;ها به روایت آمار، آن&amp;zwnj;قدر كه قصه&amp;zwnj;ها به روایت اشخاص جذاب هستند، دلپذیر نمی&amp;zwnj;شوند. قصة حوادث هم وقتی &amp;laquo;شهلا&amp;raquo;یش زیاد می&amp;zwnj;شود به چشم می&amp;zwnj;آید؛ قصه&amp;zwnj;هایی از &amp;laquo;لژیونر&amp;raquo;های حوادث زنان در آستانة پایان سال.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
لژیونرها&amp;lt;br /&amp;gt;
دویدم و دویدم، چندتا خاتون دیدم، نه آبی بود، نه نونی... عجب حكایت غریبی.&amp;lt;br /&amp;gt;
از میان آنها، همان زنان و دخترانی كه رنگ و روی صفحات حوادث آنها را نمایانده، یكی ممكن است بشود &amp;laquo;شهلا&amp;raquo; و كانون توجه همه.&amp;lt;br /&amp;gt;
شهلا 3 سالی است كه به داستان&amp;zwnj;های حوادث قدم گذاشته و فصلی بزرگ را به خود اختصاص داده است. او هنوز هم تنها متهم پروندة قتل همسر ناصر محمدخانی است. شهلا امسال چهارمین نوروز را در زندان اوین پشت سر می&amp;zwnj;گذارد و گویا كمتر مثل زندانیان زن دیگر سختی می&amp;zwnj;كشد. او در سال 1384 هم خبرساز شد. تا پای چوبة دار چند قدم فاصله داشت كه به دستور آیت&amp;zwnj;الله شاهرودی، رئیس قوة قضاییه، به&amp;zwnj;طور موقت از جدال با طناب دار نجات یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;
عبدالصمد خرمشاهی، وكیل مدافع او، در بهمن&amp;zwnj;ماه خبر داد كه پروندة موكلش در شعبه&amp;zwnj;ای از شعبات تشخیص دیوان عالی كشور در حال رسیدگی است. در سال 1383 نامة قاضی الهی&amp;zwnj;زاده ـ كسی كه به جای فخرالدین جعفرزاده، قاضی صادركنندة حكم اعدام در شعبة 1156، نشسته بود ـ آن هم خطاب به رئیس قوة قضاییه بیشتر به یك جنجال خبری تبدیل شد اما دست&amp;zwnj;كم در سال 1384 توانست فضایی بسازد كه پروندة این زن در دیوان عالی كشور بررسی مجدد شود. لژیونرهای زندان زنان همان&amp;zwnj;هایی هستند كه خبرنگاران تقریباً بیش از سایرین از آنها پرس&amp;zwnj;وجو می&amp;zwnj;كنند. هركدامشان اینك شخص اول قصه&amp;zwnj;ای ناتمام شده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... زنی به&amp;zwnj;نام فاطمه حقیقت&amp;zwnj;پژو بود كه در سال 1380 در دفاع از ناموس دخترش تن به قتل همسر صیغه&amp;zwnj;ای خود داد. او همچنان شب&amp;zwnj;ها را با این اضطراب به صبح می&amp;zwnj;رساند كه مبادا دوباره بی&amp;zwnj;خبر به &amp;zwnj;سراغش بیایند و بدون خداحافظی با دو دخترش روانة چوبة دارش كنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
فاطمه هنوز هم می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;اگر اعتراف نكرده بودم آنها نمی&amp;zwnj;فهمیدند كار من است!&amp;raquo; او خود همه&amp;zwnj;چیز را به مأموران پلیس آگاهی گفته است و بدون وكیل مدافع محاكمه و به اعدام محكوم شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... دختری بود كه در 20 سالگی پا در یك كفش كرد كه همسری جاافتاده می&amp;zwnj;خواهد. نامش را گذاشتند &amp;laquo;عروس 20 ساله&amp;raquo;. اینك، او 26 ساله است و همچنان انتظار رحم و شفقت خانوادة شوهرش به&amp;zwnj;ویژه خواهرشوهر بزرگ خود را در زندان می&amp;zwnj;كشد. كبری رحمان&amp;zwnj;پور در نیمة آبان&amp;zwnj; 1378، پس از یك سال زندگی مشترك در بلاتكلیفی، درحالی&amp;zwnj;كه عقد ازدواج او در هیچ دفترخانه&amp;zwnj;ای به ثبت نرسیده بود، دست به قتل مادرشوهر 75 سالة خود زد. اینك، با وجود چند مرحله رسیدگی به پروندة او در شورای حل اختلاف دادگستری و تلاش عبدالصمد خرمشاهی برای جلب رضایت اولیای دم، كبری انتظار می&amp;zwnj;كشد تا بلكه جمعی از وراث كه ثابت&amp;zwnj;قدم&amp;zwnj;تر تن به رضایت داده&amp;zwnj;اند فرصتی دوباره به او ببخشند.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... دانشجویی بود كه در رشتة حقوق درس می&amp;zwnj;خواند؛ نامش فاخته. او برای دفاع از آزادی خود مردی 80 ساله را به قتل رساند و اینك او نیز منتظر است، منتظر است تا بلكه فرزندان آن مرد جوانی&amp;zwnj;اش را به او ببخشند.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... قصه&amp;zwnj;ای از قصه&amp;zwnj;های روز نهم اسفند 1382 به&amp;zwnj;نام طیبه، زنی 24 ساله، آغاز شد. او نامادری دختربچه&amp;zwnj;ای 7 ساله بود كه همان روز جسدش در حاشیة جنگل لویزان كشف شده بود. طیبه در آبان سال گذشته به اصرار قاضی منصور یاورزاده، رئیس وقت شعبة 74 دادگاه كیفری استان تهران، به اعدام محكوم شد اما به تشخیص دیوان عالی كشور فرصتی دوباره برای دفاع از خود یافت. &amp;lt;br /&amp;gt;
این زن جوان در بهمن 1384 دوباره مقابل قضات شعبة 74، كه این بار به ریاست قاضی حسینی كوه&amp;zwnj;كمره&amp;zwnj;ای مشغول رسیدگی به پروندة او بودند، ایستاد و تأكید كرد: &amp;laquo;من قاتل الهه نبوده&amp;zwnj;ام&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
پروندة قتل الهه یكی از پرونده&amp;zwnj;های جنایی است كه به سبب تساهل و تسامح در مرحلة تحقیقات مقدماتی پرسش&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;پاسخ بسیاری در آن است. فهیمه حاج&amp;zwnj;محمدعلی، وكیل مدافع طیبه، در دفاعیات خود دوباره بر آزمایش سم&amp;zwnj;شناسی، علت خونریزی داخلی الهه، زمان مرگ و... تأكید كرد. طیبه در پلیس آگاهی اعتراف كرده بود كه 30 قرص دیازپام را در آب&amp;zwnj;میوه حل كرده و به الهه خورانده است؛ چیزی كه با آزمایش سم&amp;zwnj;شناسی پزشكی قانونی همخوانی نداشت. اینك قاضی حسینی كوه&amp;zwnj;كمره&amp;zwnj;ای از پزشكی قانونی خواسته است تا دربارة این ابهام اساسی در پرونده نظر بدهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
در سال 1384، فصل لژیونرهای قصه&amp;zwnj;های ما رونقی دیگر یافت! دو زن دیگر نیز به جمع لژیونرها پیوستند: فاطمه، قدیمی&amp;zwnj;ترین زندانی زن، و دختر جوانی به&amp;zwnj;نام دل&amp;zwnj;آرا. دفاع از هر دو متهم را عبدالصمد خرمشاهی بر عهده گرفته بود تا او نیز در برجسته&amp;zwnj;تر شدن قصة لژیونرها نقش داشته باشد! اما باز هم این آیت&amp;zwnj;الله شاهرودی بود كه فرصتی برای بررسی دقیق پرونده&amp;zwnj;ای داد تا پس از 13 سال از متهم اصلی رفع اتهام شود. قدیمی&amp;zwnj;ترین زن زندانی، در سیزدهمین سالی كه حبس را تجربه می&amp;zwnj;كرد، فرصت یافت بگوید: &amp;laquo;من مرتكب قتل نشده&amp;zwnj;ام.&amp;raquo; آخرین روز بهمن 1384 آخرین روز حبس این زن شد و او با قرار وثیقه زندان را ترك كرد. آغازی برای آن كه بگوید در این مدت بارها دست به خودكشی زده ولی هر بار به شكلی نجات یافته است. &amp;lt;br /&amp;gt;
فاطمه 13 سال فقط به&amp;zwnj;خاطر همسرش لب به كام گرفته بود و شاهد وقایع تلخی در خانواده&amp;zwnj;اش بود. او بازگشت تا بتواند یكی از نوه&amp;zwnj;هایش را از خیابان&amp;zwnj;ها به خانه بازگرداند. &amp;lt;br /&amp;gt;
اما قصة دل&amp;zwnj;آرا هنوز بوی تلخی می&amp;zwnj;دهد. این دختر جوان كه به 18 سالگی نرسیده به اتهام قتل بازداشت شده و برخلاف رویه و عرف قضایی، كه می&amp;zwnj;بایست در دادگاه اطفال به اتهامش رسیدگی می&amp;zwnj;شد، در دادگاه عمومی محاكمه شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
دل&amp;zwnj;آرا متهم است كه دخترعموی 65 ساله و ثروتمند پدرش را به قتل رسانده. دل&amp;zwnj;آرا مدعی است برای ازدواج با پسر مورد علاقه&amp;zwnj;اش، امیرحسین، قتل این زن را به گردن گرفته زیرا تصور می&amp;zwnj;كرده چون 18 ساله نشده به اعدام محكوم نمی&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
لژیونرها امسال یكی از همراهان خود را در جمع ندارند. افسانه نوروزی امسال دومین نوروز پس از حبس طولانی&amp;zwnj;مدت خود را با فرزندانش می&amp;zwnj;گذراند. او نوروز 1384 را در حالی گذراند كه خانه و سرپناه مناسبی نداشت ولی به&amp;zwnj;هرحال پذیرفت كه در كنار همسر و دو فرزندش باشد. هر شرایط و هرجایی بهتر از زندان است. او مدعی بود در دفاع از ناموس خود مرتكب قتل شده است. افسانه نوروزی البته هنوز هم جزء لژیونرهاست، زیرا می&amp;zwnj;تواند فصلی تازه در داستان&amp;zwnj;های ما رقم بزند؛ داستانی كه بازگوید چگونه ما زندانیان خود را بدون هیچ حمایتی دوباره به همان بستری می&amp;zwnj;فرستیم كه جرایم در آن روی داده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زنانه شدن فقر و بزهكاری در مقابل كاهش جرم زنان&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... جایی بود روی زمین كه ایران نام داشت. زنانش در عرصة تحصیل و ورود به دانشگاه توانستند گوی سبقت را از مردان بربایند. اما درست در همین سال&amp;zwnj;ها قرار شد ساعات كار زنان محدود شود. ساعات كار كمتر ابتدا در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مطرح شد و بعد در دستور كار مجلس قرار گرفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
حتماً می&amp;zwnj;پرسید این قصه دیگر چه ربطی به قصه&amp;zwnj;های ما دارد. ربط آن هم معلوم می&amp;zwnj;شود. كارشناسان می&amp;zwnj;گفتند زنان در عرصه&amp;zwnj;های اجتماعی حضور فعالی پیدا كرده&amp;zwnj;اند، ادامة تحصیل داده&amp;zwnj;اند و می&amp;zwnj;دهند و قطعاً در پی اتمام تحصیلشان بازار كار را می&amp;zwnj;جویند. وقتی اشتغال به تناسب و البته در كمال صحت نباشد می&amp;zwnj;شود بیكاری و بعد فقر!&amp;lt;br /&amp;gt;
سردار توحید عبدی، سرپرست وقت معاونت اجتماعی نیروی انتظامی، نیمة دوم خرداد 1384 در میزگردی با عنوان دولت آینده و آسیب&amp;zwnj;های اجتماعی كه در خبرگزاری ایلنا برگزار شده بود چنین گفته بود: &amp;laquo;حضور زنان در عرصه&amp;zwnj;های اجتماعی طی 25 سال گذشته هزار برابر شده و این مسئلة زنانه شدن فقر، بیكاری و بزهكاری را در پی دارد.&amp;raquo;7&amp;lt;br /&amp;gt;
او داستان زنانه شدن فقر و بزهكاری را این&amp;zwnj;گونه ادامه داده بود: &amp;laquo;حضور زنان در مراكز علمی و آموزشی به پدید آمدن خیل عظیم تحصیلكردگان بیكار منجر شده كه در 5 سال آینده با مطرح شدن بیكاری، فقر و بزهكاری آنان مواجه می&amp;zwnj;شویم و این در حالی است كه در گذشته جرم و بزهكاری زنان در مقابل مردان قابل توجه نبود و حداكثر بین 8ـ9 درصد موارد را شامل می&amp;zwnj;شد، اما روند رو به افزایش جرم زنان آغاز شده است.&amp;raquo;8&amp;lt;br /&amp;gt;
اما، درست 8 ماه بعد، مدیركل مركز آمار و اطلاعات زنان شورای فرهنگی&amp;zwnj;ـ&amp;zwnj;اجتماعی زنان قصة دیگری از آمارها تعریف كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
ناهید رام&amp;zwnj;پناهی گفت: &amp;laquo;تعداد زنان دستگیرشدة جرایم مختلف در سال 1382، 3 هزار و 306 نفر گزارش شده كه این رقم نسبت به سال 1375 به میزان 3/62 درصد كاهش یافته است. همچنین درصد زنان دستگیرشدة جرایم مختلف نسبت به كل دستگیرشدگان در سال 1382 به میزان 4/6 درصد بوده كه نسبت به سال 1375 كاهش 9/8 درصدی نشان می&amp;zwnj;دهد.&amp;raquo;9&amp;lt;br /&amp;gt;
نكته&amp;zwnj;ای در این حكایت نهفته بود كه پذیرش آن را مشكل می&amp;zwnj;كرد. نمی&amp;zwnj;شد این برگ را در میان برگ&amp;zwnj;های سفید قرار داد. مشكل هم از اینجا ناشی می&amp;zwnj;شد كه نسبت فعالیت زنان با جرایم به&amp;zwnj;درستی محاسبه نشده بود. مقایسة سال 1382 با سال 1375 هم مقایسة درستی نمی&amp;zwnj;شود، به این دلیل كه فعالیت و حضور زنان در عرصه&amp;zwnj;های اجتماعی با شروع دهة اخیر شدت یافته است. بزهكاری نیز معمولا ً در چنین فضاهایی، یعنی زمانی كه تراكم بالا می&amp;zwnj;رود، روی می&amp;zwnj;دهد. بهتر بود كه دست&amp;zwnj;كم مقایسه بین سال&amp;zwnj;های 1382 و 1372 صورت می&amp;zwnj;گرفت تا توازنی برقرار می&amp;zwnj;شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
باندهای زنان&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود... وقتی دو سه نفر جمع می&amp;zwnj;شدند تا با هم كاری انجام دهند جمعشان می&amp;zwnj;شد یك گروه. اما قصه&amp;zwnj;اش وقتی جذاب می&amp;zwnj;شد كه گروه كاری غیرمتعارف انجام دهد و از بد حادثه مدل آن كار غیرمتعارف هم جرم و بزهكاری باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة بزهكاریِ گروهی یكی دو سالی است كه در كشور برجسته&amp;zwnj;تر شده است. پس از تشكیل ستادی با عنوان &amp;laquo;ستاد مبارزه با جرایم باندی&amp;raquo; در دادستانی و پلیس آگاهی، آماری نیز در پایتخت به دست آمد از وضع بزهكارانی كه به صورت باندی فعالیت می&amp;zwnj;كردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
اما در این آمار جنس اعضای باندها تفكیك نشده بود. با این&amp;zwnj;همه، برای آنكه قصة ما ناقص نشود، باز هم اخبار و گزارش&amp;zwnj;ها فرصتی شد برای به&amp;zwnj;دست آوردن آمار. البته این بار عدد و رقمی در كار نبود. جرم&amp;zwnj;شناسان در تعریف جرایم باندی می&amp;zwnj;گویند ارتكاب جرم به صورت جمعی، خواه جمع 2 نفر یا بیشتر باشد. خوب، این&amp;zwnj;طوری قصة ما هم جور می&amp;zwnj;شود. در تهران، مأموران پلیس آگاهی با جرایمی به&amp;zwnj;نام &amp;laquo;كیف&amp;zwnj;قاپی&amp;raquo; و &amp;laquo;كف&amp;zwnj;زنی&amp;raquo; زنان مواجه&amp;zwnj;اند كه دو یا سه نفره انجام می&amp;zwnj;شود، مثل جرایم باندی كه یكی از روزنامه&amp;zwnj;ها اسمش را گذاشت باند &amp;laquo;پنجه&amp;zwnj;طلاها&amp;raquo;.&amp;lt;br /&amp;gt;
حكایت بزهكاریِ گروهیِ زنان گاه به همكاری مادربزرگ، مادر و دختر تبدیل شده است، مثل باندی كه در اتوبوس&amp;zwnj;های شركت واحد در مسیر خیابان آزادی دست به كیف&amp;zwnj;قاپی می&amp;zwnj;زدند. اینك، قصه آن&amp;zwnj;قدر جالب توجه شده است كه در سال 1384 مأموران زن پلیس آگاهی به صورت تخصصی روی این موضوع در پایتخت كار كنند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مادركشی&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة رستم و سهراب نیست، حكایت عجیبی است؛ اندك اما قابل توجه؛ ماجرایی كه ذهن هركسی را از میان دست&amp;zwnj;كم 250 عنوان خبر به خود جلب می&amp;zwnj;كند. ایسنا در 11 ماهة سال 1384 اخبار متنوعی از قتل منتشر كرد. در میان آنها فقط 4 عنوان خبری بود كه از قتل مادرانی به دست فرزندانشان حكایت می&amp;zwnj;كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی بشنویم كه قتل&amp;zwnj;های خانوادگی یك&amp;zwnj;چهارم كل قتل&amp;zwnj;های كشور را به خود اختصاص داده&amp;zwnj;اند تأمل در همین 4 عنوان خبری اهمیت می&amp;zwnj;یابد. شاید اگر فردوسی به زمانة ما می&amp;zwnj;آمد به&amp;zwnj;جای فصل سهراب&amp;zwnj;كشی تهمینه&amp;zwnj;كشی را به نظم درمی&amp;zwnj;آورد تا این برهة تاریخی در ایران ما فراموش نشود. مشكین&amp;zwnj;شهر، تربت جام، دماوند و تهران شهرهایی بودند كه این ماجراها در آنها به وقوع پیوسته بود، با این توضیح كه در ماجرای دماوند دختری كه عقب&amp;zwnj;ماندگی ذهنی داشت متهم پرونده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سیاه&amp;zwnj;ترین برگ&amp;zwnj;ها&amp;lt;br /&amp;gt;
هرچقدر ورق&amp;zwnj;ها را بُر بزنی باز هم نمی&amp;zwnj;توانی از شرّ این ورق&amp;zwnj;ها راحت بشوی. همه&amp;zwnj;اش صورتك نخواهد آمد كه شانس تو را در بُرد افزایش بدهد. این ورق&amp;zwnj;ها ورق&amp;zwnj;های باختن هستند. چه بخواهی چه نخواهی رنگ خودكشی در میان این ورق&amp;zwnj;ها پررنگ شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة خودكشی دانشجویان در پاییز 1384 زنگ خطری دیگر بود، همان كه آسیب&amp;zwnj;شناسان و جامعه&amp;zwnj;شناسان راجع به این سال&amp;zwnj;ها گفته بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
علی&amp;zwnj;اصغر زارعی، مدیركل حراست وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، بود كه گفت: &amp;laquo;از میان 28 دانشجویی كه اقدام به خودكشی كرده&amp;zwnj;اند 7 نفر مرد و 21 نفر زن بوده&amp;zwnj;اند.&amp;raquo;10&amp;lt;br /&amp;gt;
همین نشانه كافی است تا داستان بلند خودكشی را از میان ورق&amp;zwnj;های پروندة سال 1384 بیرون بكشی. خبرگزاری دانشجویان ایران نتیجة جست&amp;zwnj;وجو دربارة واژة خودكشی را این&amp;zwnj;گونه اعلام می&amp;zwnj;كند: 107 خبر در فروردین تا بهمن 1384 و 139 خبر در فروردین تا بهمن 1383. آیا خودكشی و اقدام به آن كاهش یافته است كه ایسنا كمتر در این باره گزارش داده است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
فرار به سوی مرگ&amp;lt;br /&amp;gt;
خیلی از قصه&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;شود این&amp;zwnj;گونه آغاز كرد. خیلی از قصه&amp;zwnj;های حوادثی این&amp;zwnj;گونه آغاز شدند. &amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود... یكی نبود... دختری بود كه در چنگ سه جوان گرفتار شده بود. راهی نبود. جایی كه نمی&amp;zwnj;شد جیغ زد. جایی كه صدای فریاد و جیغ هم در هیاهوی ماشین&amp;zwnj;ها، با آن سرعتی كه از زیر پل عابر پیاده می&amp;zwnj;گذشتند، گم می&amp;zwnj;شد. هر دو سوی پل عابر پیاده را بسته بودند؛ هر دو راهی كه به پایین پل عابر ختم می&amp;zwnj;شد با آن چند جوان بسته شده بود. به هر طرف كه می&amp;zwnj;رفتی چاره&amp;zwnj;ای جز تسلیم زور شدن نبود. هرچه باداباد. این تصمیمی بود كه دختر جوان گرفت. میله&amp;zwnj;های دیوارة پل عابر را گرفت و با جهشی جنون&amp;zwnj;آمیز خود را به پایین پل وسط بزرگراه پرت كرد. صدای سقوط او، ترمز ماشین&amp;zwnj;ها، فرار چند جوان، همه در هم پیچید و...&amp;lt;br /&amp;gt;
این واقعه چند بار دست&amp;zwnj;كم در تهران به چند شكل روی داد؛ فرار به سوی مرگ برای رهایی از تجاوز. لحظه&amp;zwnj;ای كه جز این نمی&amp;zwnj;توان تصمیمی گرفت، مثل ماجرایی كه 28 آبان 1384 در منطقة خیابان رودكی به وقوع پیوست. دختری دبیرستانی خود را از طبقة سوم ساختمانی پرتاب كرد! همسایه&amp;zwnj;ها صدای جیغ&amp;zwnj;های او را شنیده بودند. وقتی مأموران كلانتری 148 نواب تهران آمدند، دریافتند در طبقة سوم ساختمان سه جوان همة درها را بسته بودند تا دخترك راهی جز تسلیم نداشته باشد!&amp;lt;br /&amp;gt;
ورق بزنید... برگ&amp;zwnj;های این فصل پرونده را ورق بزنید... چیزی نیست جز یادآوری آمارهایی كه سردار اسماعیل احمدی&amp;zwnj;مقدم، فرمانده نیروی انتظامی كشور، و سردار مرتضی طلایی، فرمانده پلیس تهران، مبنی بر افزایش جرایم به عنف در سال جاری اعلام كرده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
ورق بزنید... یكی بود یكی نبود. جوانی به&amp;zwnj;نام حسین بود كه به &amp;laquo;روح سرگردان&amp;raquo; ملقب شد. او و همدستانش در ظاهرِ مسافركش زنان و دختران را سوار می&amp;zwnj;كردند و به باغی در اطراف تهران می&amp;zwnj;بردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
گرچه كارشناسان مسائل جنایی&amp;zwnj;ـ&amp;zwnj;اجتماعی معتقدند به صرفِ افزایش یك جرم در طول سال نمی&amp;zwnj;توان آن را مدركی برای تغییر وضعیت دانست اما بر این نكته تأكید دارند كه جرایم جنسی، آن هم از نوع خشن، نتیجة منطقی سیاست&amp;zwnj;های غلطی است كه در جامعه اعمال شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
محمدحسین فرجاد، آسیب&amp;zwnj;شناس روانی&amp;zwnj;ـ&amp;zwnj;اجتماعی، در این باره می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;از نظر آسیب&amp;zwnj;شناسی، چنین اتفاقی طبیعی است و نتیجة منطقی یك&amp;zwnj;سری رفتارها و اعمال در جامعه است. ما در ایران با محدودیت&amp;zwnj;هایی در زمینة ارتباط و رفتارهای دیداری، گفتاری و... دو جنس مخالف روبه&amp;zwnj;رو هستیم كه جرایم جنسی می&amp;zwnj;تواند نتیجه&amp;zwnj;اش باشد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
دكتر علی نجفی&amp;zwnj;توانا، جرم&amp;zwnj;شناس، نیز در تحلیل جمعی بودن وقوع این جرم می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;از نظر آسیب&amp;zwnj;شناسی جنایی، ارتكاب برخی جرایم صرفاً برای ارضای غرایز طبیعی نیست و ناشی از برخی محرومیت&amp;zwnj;ها و برای انجام نوعی خودآزمایی، نشان دادن مهارت و حتی به&amp;zwnj;دلیل اعتراض، خودنمایی و رقابت است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
دكتر ناصر فكوهی، دانشیار گروه انسان&amp;zwnj;شناسی دانشكدة علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نیز در این باره تأكید می&amp;zwnj;كند: &amp;laquo;ناچاریم بعضی اصلاحات رادیكال در مدیریت جنسیتی و روابط زن و مرد ایجاد كنیم.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
حالا برگ&amp;zwnj;های بسیاری هست كه دیگر نمی&amp;zwnj;توانیم به&amp;zwnj;سادگی آنها را از این رو به آن رو كنیم. بر برگ&amp;zwnj;های شكواییة پروندة باندی كه به سركردگی &amp;laquo;روح سرگردان&amp;raquo; به زنان تعرض می&amp;zwnj;كرده، افزوده می&amp;zwnj;شود. ورق&amp;zwnj;های دیگری به اوراق پرونده&amp;zwnj;هایی این&amp;zwnj;چنین افزوده می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
باید ورق بزنیم. باید یك&amp;zwnj;بار همه را ورق بزنیم شاید در اوراق پروندة سال آینده فصلی سفید داشته باشیم؛ فصل بازشناسی جنایات به عنف.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة قتل&amp;zwnj;های سریالی&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود... یكی نبود. قصه&amp;zwnj;ای بود كه فرصت تكرارش به&amp;zwnj;دست آمده بود. اصل قصه یكی بود اما روایت&amp;zwnj;هایش متنوع بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصة قتل زنان. قصة قتل&amp;zwnj;های سریالی زنان. سال 1383. آخرین روز اردیبهشت&amp;zwnj;ماه كشف جسد زنی طناب&amp;zwnj;پیچ&amp;zwnj;شده در شرق تهران فرضیة قتل&amp;zwnj;های سریالی زنان را كامل كرد. اما دیگر هیچ&amp;zwnj;كس حاضر نشد در این باره حرفی بزند. اندكی بعد، مردی افغانی به نام نظیر ازبك دستگیر شد كه خود به&amp;zwnj;تنهایی 5 زن را در محل سكونتش (یك ساختمان نیمه&amp;zwnj;كاره در فرمانیه) پس از تعرض به قتل رسانده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
قصه همان قصه بود؛ قصة قتل&amp;zwnj;های سریالی زنان. 3 زن در تهران به قتل رسیدند. پلیس به&amp;zwnj;سرعت یك زن و مرد را ردیابی كرد. متهمان دو جوان تحصیلكرده بودند به نام&amp;zwnj;های علیرضا و اعظم. هنوز هم پرسش&amp;zwnj;های بسیاری در این باره باقی&amp;zwnj; مانده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
علیرضا 29 ساله و فارغ&amp;zwnj;التحصیل رشتة كشاورزی با همدستی اعظم 21 ساله كه دانشجوی رشتة علوم تربیتی بود، در تاریخ 26 آذر 1384 در میرداماد، 6 دی در شهرك غرب و 11 دی در سه&amp;zwnj;راه ضرابخانه 3 زن میانسال را به یك شیوه، یعنی پس از بستن با ضربات چاقو به قتل رساندند.&amp;lt;br /&amp;gt;
طناب قرمزرنگ و تعدد ضربات چاقو به همراه دیگر عوامل رد وقوع قتل&amp;zwnj;هایی از نوع سریالی را پررنگ كرد. در همین اثنا، اخبار متفاوتی از قتل سرشاخه&amp;zwnj;های گلدكوئیست نیز مطرح شد. گرچه پلیس تأكید كرد كه قتل&amp;zwnj;های منتسب به علیرضا و اعظم جدا از آن ماجرا بوده اما هنوز پرسش&amp;zwnj;هایی هست كه به&amp;zwnj;درستی پاسخی نیافته&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
آسیب&amp;zwnj;شناسی قتل&amp;zwnj;های سریالی به&amp;zwnj;ویژه در كشور ما نشان داده كه قاتلان معمولا ً با حسی قوی از نظر عاطفی یا حتی منطقی دست به ارتكاب جرم می&amp;zwnj;زنند. حال آنكه، برخلاف افرادی چون مجید سالك&amp;zwnj;محمودی كه در دهة 60 قریب به 40 زن را كشت، سعید حنایی در مشهد یا غلامرضا خوشرو در تهران، علیرضا چنین سابقه یا فلسفة قابل توجهی برای ارتكاب جنایت&amp;zwnj;هایش نداشته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
در تحقیقات پلیس مشخص شد كه این دو قربانیان خود را از میان آگهی&amp;zwnj;های نیازمندی&amp;zwnj;های روزنامه&amp;zwnj;ها انتخاب كرده&amp;zwnj;اند و سپس در نقش خریدار خانه به محل خانة قربانیان رفته&amp;zwnj;اند. چنین انتخاب گذری و بدون ارزیابی نمی&amp;zwnj;تواند مبنای مناسبی برای قتل&amp;zwnj;های سریالی باشد. قاتلان سریالی معمولا ً براساس درونیات خود قربانیان را برمی&amp;zwnj;گزینند، درحالی&amp;zwnj;كه در كار علیرضا انتخاب رنگی ندارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آخر این شاهنامه&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی بود یكی نبود. روزهایی بود كه مثل روزهای دیگرِ پیش از آن گذشت. 365 روز سال 1384 نیز سپری شد. یكی بود یكی نبود. قصه&amp;zwnj;ای كه خواندید كامل نبود، می&amp;zwnj;توانست داستان&amp;zwnj;های بسیاری را در خود جای دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
داستان وكیلی كه 13 بهمن 1384 جسدش در خانه كشف شد. داستان آرزوی 28 ساله كه در خانة خود در شمس&amp;zwnj;آباد جان باخته بود ولی هیچ&amp;zwnj;گاه معلوم نشد خودكشی كرده یا كشته شده است. &amp;lt;br /&amp;gt;
داستان آنها كه پای چوبة دار بخشیده شدند. داستان آنها كه مجازات شدند. داستان دختران و زنانی كه پا به سرابی گذاشتند و رفتند تا در كشورهای حاشیة خلیج فارس زندگی خوبی داشته باشند ولی نشد! &amp;lt;br /&amp;gt;
قصه&amp;zwnj;ای كه خواندید قصة سال 1384 بود ولی گزیده&amp;zwnj;ای از همة داستان&amp;zwnj;ها بود. بالا رفتیم، پایین آمدیم و... قصة ما راست بود.&amp;amp;#9632;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پی&amp;zwnj;نوشت&amp;zwnj;ها&amp;lt;br /&amp;gt;
1) مدیر مدرسة شهید مطهری بروات. قاتل مدیر پیش&amp;zwnj;تر برای مدرسه مزاحمت ایجاد كرده و با شكایت مدیر مدرسه در دادگستری محاكمه شده بود. او با به گلوله بستن مدیر مدرسه به&amp;zwnj;نوعی انتقامجویی كرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
2) ایسنا، 30 شهریور 1384، نرگس به &amp;zwnj;دست برادرانش كشته شد تا دیگر از خانة شوهر نگریزد. این دختر 19 ساله به&amp;zwnj;وسیلة برق كشته شده بود. برادران نرگس با انداختن جسد او در حمام و اتصال سیم برق سعی كرده بودند ماجرا را خودكشی جلوه بدهند.&amp;lt;br /&amp;gt;
3) ایسنا، 15 آذر 1384، كد خبر 09815ـ8408&amp;lt;br /&amp;gt;
4) ایسنا، 9 آذر 1384، 72 هزار و 106 مورد از 173 هزار و 560 فقره فوت نیمة نخست سال مربوط به زنان بود كه در مقایسه با 6 ماهة مشابه سال 1383، كه 82 هزار و 95 مورد فوت زنان ثبت شده بود، كاهش 17/12 درصدی نشان می&amp;zwnj;داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
5) ایسنا،&amp;lt;br /&amp;gt;
6) ایسنا، 6 دی 1384، كد خبر 03547ـ8410&amp;lt;br /&amp;gt;
7) ایلنا، 17 خرداد 1384، كد خبر 203227&amp;lt;br /&amp;gt;
8) قبل&amp;lt;br /&amp;gt;
9) ایسنا، 24 بهمن 1384، كد خبر 13121ـ8411&amp;lt;br /&amp;gt;
10) روزنامة همشهری، شمارة 3930، 6 اسفند 1384، ص 13&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; سردار اسماعیل احمدی مقدم، فرماندة نیروی انتظامی: &amp;laquo;وقوع جرایم به عنف در سال 1384 نسبت به سال قبل 10 درصد افزایش یافته است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; ناهید رام پناهی، مدیركل مركز آمار و اطلاعات زنان شورای فرهنگی و اجتماعی زنان: &amp;laquo;درصد زنان دستگیرشدة جرایم مختلف نسبت به كل دستگیرشدگان سال 1382 به میزان 4/6 درصد بوده كه نسبت به سال 1375، 9/8 درصد كاهش داشته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; علی&amp;zwnj;اصغر زارعی، مدیركل حراست وزارت علوم، تحقیقات و فناوری: &amp;laquo;از میان 28 دانشجویی كه اقدام به خودكشی كرده&amp;zwnj;اند 7 نفر مرد و 21 نفر زن بوده&amp;zwnj;اند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; محمدحسین فرجاد، آسیب&amp;zwnj;شناس روانی&amp;zwnj;ـ&amp;zwnj;اجتماعی: &amp;laquo;ما در ایران با محدودیت&amp;zwnj;هایی در زمینة ارتباط دو جنس مخالف روبه&amp;zwnj;رو هستیم كه جرایم جنسی می&amp;zwnj;تواند نتیجه&amp;zwnj;اش باشد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1463/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-03-03T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>بالاتر از سیاهی رنگی هست؟</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/1463/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>نه نامش را خواهم گفت، نه نام شهرش را. چه فرقی هم می&amp;zwnj;كند؟ زهره باشد یا مرضیه یا فریده؟ در مشهد باشد یا جهرم یا ساری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
او زنی است مثل همة زن&amp;zwnj;های ایرانی. در چارچوبی كه قانون برایش تعریف كرده می&amp;zwnj;گنجد، و در همان چارچوب هم مجازات می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
نگران است و پریشان از اینكه خانوادة مردی كه به&amp;zwnj;دست او به قتل رسیده، با رسانه&amp;zwnj;ای شدن ماجرا، خشمگین شوند. می&amp;zwnj;ترسد. از همه&amp;zwnj;چیز می&amp;zwnj;ترسد. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟&amp;raquo; نگاه امیدوارش را به من می&amp;zwnj;دوزد. حرفم را پس می&amp;zwnj;گیرم: &amp;laquo;شاید هم هست!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
امروز كه این گزارش را می&amp;zwnj;نویسم یا به عبارتی، روایت&amp;zwnj;گر داستان زندگی زنی دیگر می&amp;zwnj;شوم كه قصة زندگی&amp;zwnj;اش با حكمی سیاه و تلخ ـ &amp;laquo;اعدام&amp;raquo; ـ پایان می&amp;zwnj;یابد، هنوز نمی&amp;zwnj;دانم آیا همة كسانی كه ما نگارنده یا خوانندة روایت آنانیم، اگر جای ما بودند، چون ما به دادرسی می&amp;zwnj;نشستند؟ و ما نیز اگر جای ایشان بودیم، آیا چون آنان كمر به قتل بنی&amp;zwnj;بشری می&amp;zwnj;بستیم یا تن به قضای ناخواستة تقدیر می&amp;zwnj;سپردیم؟ نمی&amp;zwnj;دانم، واقعاً نمی&amp;zwnj;دانم! و آنچه امروز از آن می&amp;zwnj;نویسم بسی بیشتر از دو روایت پیشین یعنی زندگی &amp;laquo;عاطفه&amp;raquo; و &amp;laquo;لیلا&amp;raquo; رنجم می&amp;zwnj;دهد چرا كه این بار جانی در ازای جانی دیگر طلب می&amp;zwnj;شود. &amp;lt;br /&amp;gt;
مردی به ضرب چاقو به قتل رسیده و همة شواهد نشان می&amp;zwnj;دهد كه به عمد. اما آن سوی خون و چاقو، زنی منتظر ایستاده كه مدعی است بهای خونش شرافتی است كه آن را نباخته، نبخشیده و نیز نفروخته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
گرمای تموز، تیغی است كه پوستت را می&amp;zwnj;كَند. در ماشینی نشسته&amp;zwnj;ام كه راننده&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گوید حتی كولر ماشین هم تاب تحمل حرارت جاده را ندارد!&amp;lt;br /&amp;gt;
می&amp;zwnj;روم و بهانة رفتنم فقط تكه&amp;zwnj;ای كاغذ است. یك حكم، حكم اعدام، اعدام یك زن! بیش از این اگر می&amp;zwnj;خواهید، نمی&amp;zwnj;توانم گفت. به او قول داده&amp;zwnj;ام، به او و خانواده&amp;zwnj;اش.&amp;lt;br /&amp;gt;
حكم را بارها و بارها از كیفم بیرون می&amp;zwnj;آورم و مرور می&amp;zwnj;كنم. هر بار می&amp;zwnj;خواهم كشف تازه&amp;zwnj;ای از آن بیرون بكشم. اما نمی&amp;zwnj;شود. صریح است، صریح و قاطع. دیوان عالی كشور نیز حكم دادگاه بدوی را تأیید كرده و بالاتر از آن، اذن اعدام نیز به&amp;zwnj;طور مشروط صادر شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
قصاص!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;با توجه به محتویات پرونده و ملاحظة گزارش&amp;zwnj;های اولیه از محل رختشوی&amp;zwnj;خانة بیمارستان و با مداقه در اظهارات و گفته&amp;zwnj;های متهمان و عكس&amp;zwnj;های مقتول و با عنایت به برگ معاینة جسد و ضربات متعددی كه به بدن الف. واقع شده، رأی دادگاه مبنی بر قصاص نفس خانم م. ع. فرزند ل. در رابطه با قتل عمدی الف. ی. طبق بند الف مادة 26 قانون آیین دادرسی كیفری ابرام می&amp;zwnj;گردد. مشروط بر اینكه تقاضاكنندگان قصاص سهم&amp;zwnj;الدیة صغیر را به&amp;zwnj;گونه&amp;zwnj;ای معتبر تضمین نمایند (وحدت رویة شمارة 31ـ20/8/65) كه این امر در دادگاه مغفول مانده و اعتراض در این خصوص غیرموجه و صحیح نمی&amp;zwnj;باشد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
پشت پرده: خشونت خیابانی&amp;lt;br /&amp;gt;
پانزده&amp;zwnj;ساله بود كه شوهرش دادند. خودش می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;خانواده&amp;zwnj;ام تحقیق كافی نكرده بودند. او معتاد بود.&amp;raquo; بعد از ازدواج خیلی زود زندگی&amp;zwnj;شان به سمت آنچه از زندگی همة معتادان می&amp;zwnj;دانید رفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
خانه&amp;zwnj;ای كه زیر سنگینی دود می&amp;zwnj;رود، به&amp;zwnj;ندرت می&amp;zwnj;تواند در خود گیاه مهر بپروراند. با این&amp;zwnj;همه، چه می&amp;zwnj;توانست كرد دختركی پانزده&amp;zwnj;ساله با مردی كه دست بزنش سنگین بود و لحن آمرانه&amp;zwnj;اش ترساننده!&amp;lt;br /&amp;gt;
این زندگی هم مثل همة نمونه&amp;zwnj;های دیگرش كه می&amp;zwnj;شود در صفحة حوادث روزنامه&amp;zwnj;ها پیدا كرد به سرانجامی نرسید. م. ع. از همسرش پس از تولد دو فرزند جدا شد. اعتیاد محرز بود و حضانت بچه&amp;zwnj;ها به مادر سپرده شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
م. برگشت پیش پدر و مادرش تا با آنها دوباره به زندگی برگردد. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;كار می&amp;zwnj;كردم. آرایشگاهی داشتم و زندگی&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;چرخید. تا اینكه سروكلة ح. پیدا شد. مشكلم با او از مزاحمت&amp;zwnj;های خیابانی&amp;zwnj;اش شروع شد، در حدی كه یك بار حتی مجبور شدم با سنگ به شیشة ماشینش بكوبم و آن را بشكنم. با ماشین تعقیبم كرده بود. من برادرهای غیرتی دارم. آبرو داشتم. می&amp;zwnj;ترسیدم. اینجا محیط كوچكی است. همه همدیگر را می&amp;zwnj;شناسند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
اما این خشونت&amp;zwnj;های خیابانی، پشت پردة صحنه&amp;zwnj;ای است كه كاركنان بیمارستانی در یك شهر شمالی، در روز 19 اسفند 79 شاهد آن بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
شهری كه سه سال پیش را از یاد برده است&amp;lt;br /&amp;gt;
حدود یك&amp;zwnj;ونیم بعدازظهر به شهری می&amp;zwnj;رسم كه م. ع. در آن زندگی می&amp;zwnj;كرده است. وقتی سراغ او را از زندان مركز استان گرفته&amp;zwnj;ام، در كمال تعجب شنیده&amp;zwnj;ام كه به&amp;zwnj;خاطر مرگ فرزند 12 ساله&amp;zwnj;اش به مرخصی رفته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
تمام راه به این فكر می&amp;zwnj;كردم كه وقتی فاجعه در خانه&amp;zwnj;ای را می&amp;zwnj;زند، با همة خدم و حشمش وارد می&amp;zwnj;شود، یكی پس از دیگری!&amp;lt;br /&amp;gt;
در شهر، كمتر كسی این زندانی محكوم به اعدام را به&amp;zwnj;خاطر می&amp;zwnj;آورد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مرد روزنامه&amp;zwnj;فروش اداره&amp;zwnj;ای را روبه&amp;zwnj;روی دكه&amp;zwnj;اش نشانم می&amp;zwnj;دهد: &amp;laquo;از آنجا بپرس! ادارة اطلاعات است.&amp;raquo; با تعجب به او نگاه می&amp;zwnj;كنم. نیاز دارم كه در ورای مناسبات اداری و انتظامی، حرف&amp;zwnj;های مردم را بشنوم.&amp;lt;br /&amp;gt;
بعد از پرس&amp;zwnj;وجوی فراوان، بالاخره مردی در یك رستوران نشانی از خانوادة م. ع. می&amp;zwnj;دهد، جایی در حوالی جنوب شهر.&amp;lt;br /&amp;gt;
با یك ماشین دربست راهی می&amp;zwnj;شوم. نشانی درست نیست. اما در محله&amp;zwnj;های جنوبی، مردمی كه كنار در خانه&amp;zwnj;هایشان عصرهای كش&amp;zwnj;دار تابستان را می&amp;zwnj;جوند، حادثه&amp;zwnj;ای مثل قتل یك مرد به&amp;zwnj;دست یك زن بیوه را بیشتر به &amp;zwnj;یاد می&amp;zwnj;آورند. آنها نشانی دقیق&amp;zwnj;تری می&amp;zwnj;دهند و این بار آن كوچة تنگ كنار مسجد همان است كه دنبالش بودم. دروازه&amp;zwnj;ای در بن&amp;zwnj;بست، نشان خانة م. ع. است.&amp;lt;br /&amp;gt;
منتظر مهمان نیستند، آن هم در بعدازظهر داغ یك روز تیرماه. با كمی تردید به گفته&amp;zwnj;هایم گوش می&amp;zwnj;دهند. هرچند كه رسم دیرین مهمان&amp;zwnj;نوازی را از یاد نمی&amp;zwnj;برد و به داخل خانه فرا می&amp;zwnj;خوانندم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
زمان می&amp;zwnj;برد تا باور كنند آنچه خواهم نوشت تنها برای یاری آنهاست وگرنه بود و نبود یك خبر، در سیل اخباری كه بوی خون و طناب می&amp;zwnj;دهند، چنان برایم حیاتی نیست كه 380 كیلومتر راه را برای شنیدن آن زیر تیغ تموز طی كنم.&amp;lt;br /&amp;gt;
توضیح می&amp;zwnj;دهم كه چرا آمده&amp;zwnj;ام و در همة این مدت، م. چشمانش را به زمین دوخته است و پاسخ&amp;zwnj;هایم را كوتاه و آرام می&amp;zwnj;دهد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مرد میانسالی در خانه است كه خود را دایی م. معرفی می&amp;zwnj;كند و او هم ظاهراً ترجیح می&amp;zwnj;دهد كه دایی&amp;zwnj;اش به جای او پاسخگوی چراهای بی&amp;zwnj;پایان من باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; اول از پسرت بگو، چرا و چطور از دنیا رفت؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; بعد از اینكه به زندان افتادم، بچه&amp;zwnj;هایم پیش مادرم بودند. شوهرم آمد و گفت می&amp;zwnj;خواهد آنها را ببرد. مادرم ترسید و بچه&amp;zwnj;ها را داد. بعد از عید امسال در زندان شنیدم كه پسرم با گازگرفتگی مرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; پزشكی قانونی این مسئله را تأیید كرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; ... (سكوت). فقط این را می&amp;zwnj;دانم كه دوست نزدیك پسرم می&amp;zwnj;گوید او این اواخر همه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گفت خسته شده&amp;zwnj;ام، دوست دارم بمیرم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; چندساله بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; 12 ساله.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; دخترت كجاست؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; پیش پدرش.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; مگر نمی&amp;zwnj;گویی معتاد است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; چرا، ولی چكار كند؟ من چكار كنم؟ الان هم مرخصی&amp;zwnj;ام را تمدید كرده&amp;zwnj;ام! پیش كی بماند؟ دو سال بعد از زندانی شدن من، پدرم هم فوت كرد. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; دخترت چندساله است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; 15 ساله. هر روز زنگ می&amp;zwnj;زند و گریه می&amp;zwnj;كند كه بیا مرا ببر! اما مگر می&amp;zwnj;توانم؟!&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; اشتباه كردی، قبول داری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; بله، قبول دارم. ولی الان این را می&amp;zwnj;گویم. آن روزها فكر این چیزها را نمی&amp;zwnj;كردم. تنها چیزی كه به آن فكر می&amp;zwnj;كردم این بود كه خودم را بكشم و خلاص شوم. فكر می&amp;zwnj;كردم اگر بمیرم بهتر از بی&amp;zwnj;آبرویی است. شاید برای همین هم توانستم او را بكشم. وگرنه الان كه فكرش را می&amp;zwnj;كنم حتی نمی&amp;zwnj;توانم تصور كنم كه آدم كشته باشم! ولی آن روزها...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; اگر برگشتن به گذشته اذیتت نمی&amp;zwnj;كند، می&amp;zwnj;خواهم ماجرا را از زبان خودت بشنوم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; همه &amp;zwnj;چیز در حكم آمده. همه همان&amp;zwnj;هاست.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; بله، ولی می&amp;zwnj;خواهم خودت بگویی.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; ح. مزاحم خیابانی من بود. راه و بیراه سبز می&amp;zwnj;شد و می&amp;zwnj;گفت باید با من بیایی، وگرنه آبرویت را می&amp;zwnj;برم. تهدید می&amp;zwnj;كرد. حتی می&amp;zwnj;گفت برادرت را می&amp;zwnj;كشم... اما من به او اعتنا نمی&amp;zwnj;كردم. همان&amp;zwnj;طور كه گفتم، یك بار هم عصبانی شدم و با سنگ به شیشة ماشینش زدم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; این ح. چه&amp;zwnj;جور آدمی بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; راننده بود. فقط همین را بگویم كه وقتی در زندان بودم، باور كنید بیشتر زنانی كه به جرم فساد به زندان آورده می&amp;zwnj;شدند، با او ارتباط داشتند!&amp;lt;br /&amp;gt;
یك روز برای تیروئیدم به بیمارستان رفته بودم. خودم دفترچه بیمه نداشتم و دفترچة دوستم همراهم بود. بیمارستان شلوغ بود. توی صف بودم كه مردی جلو آمد و خودش را الف. ی. معرفی كرد و گفت كه از دوستان برادرم است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; خودت نمی&amp;zwnj;شناختی&amp;zwnj;اش؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; نه، گفت كه كارمند بیمارستان است و برای اینكه معطل نشوم می&amp;zwnj;تواند دفترچه&amp;zwnj;ام را زودتر ببرد و كارم را جلو بیندازد. دفترچه را به او دادم. رفت داخل اتاق. وقتی برگشت گفت فهمیده&amp;zwnj;اند كه دفترچه مال خودت نیست و آن را نگه داشته&amp;zwnj;اند. برگرد خانه و دو روز بعد بیا.&amp;lt;br /&amp;gt;
رفتم خانه و دو روز بعد برگشتم بیمارستان. وقتی كه دیدمش گفت رئیس بیمارستان دارد ناهار می&amp;zwnj;خورد و من می&amp;zwnj;توانم تو را پیش او ببرم. حرفش را باور كردم و دنبالش راه افتادم. وارد اتاقی شدیم و پیش از آنكه بفهمم چه اتفاقی دارد می&amp;zwnj;افتد، مرد قوی&amp;zwnj;هیكلی دستش را روی دهانم گذاشت و لباس&amp;zwnj;هایم را از تنم بیرون آورد. او ح. بود و من آنجا دانستم كه آنها با هم دوست&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
از من عكس گرفتند، با بدن نیمه&amp;zwnj;برهنه. بعد رهایم كردند و تهدید كه: &amp;laquo;حالا مجبوری با ما كنار بیایی!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
دو ماه برزخی&amp;lt;br /&amp;gt;
از آن روز تا روز 19 اسفند 79 دو ماه فاصله بود. م. می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;تمام آن دو ماه به كشتن خودم فكر می&amp;zwnj;كردم. فكر می&amp;zwnj;كردم راحت می&amp;zwnj;شوم از بی&amp;zwnj;آبرویی و ترس. زندگی&amp;zwnj;ام سیاه شده بود. هر لحظه فكر می&amp;zwnj;كردم آنها عكس&amp;zwnj;ها را چاپ می&amp;zwnj;كنند و به مغازة برادرانم می&amp;zwnj;اندازند! مهم&amp;zwnj;ترین تهدیدشان همین بود. می&amp;zwnj;گفتند عكس&amp;zwnj;ها را در شهر پخش می&amp;zwnj;كنیم و آبرویت را می&amp;zwnj;بریم.&amp;lt;br /&amp;gt;
خانم، اینجا شهر كوچكی است. همه همدیگر را می&amp;zwnj;شناسند. بی&amp;zwnj;آبرویی بزرگی می&amp;zwnj;شد. دیگر فكرم كار نمی&amp;zwnj;كرد. التماسشان كردم. اما آنها فقط یك شرط گذاشته بودند و آن هم تن&amp;zwnj;فروشی من بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
روز قبل از حادثه الف. با من تماس گرفت و گفت بیا عكس&amp;zwnj;ها را بهت پس بدهم. درست است كه من برای ح. كار می&amp;zwnj;كنم ولی از او زرنگ&amp;zwnj;ترم و فیلم&amp;zwnj;ها را از دوربین درآورده&amp;zwnj;ام. بیا می&amp;zwnj;خواهم آنها را به تو پس بدهم. قسمش دادم و گفتم با خودم قرآن می&amp;zwnj;آورم. به قرآن قسم بخور و با آبروی من بازی نكن. قول داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
اما روز بعد، چون به&amp;zwnj;شدت از آنها می&amp;zwnj;ترسیدم و مشكوك بودم، از شاگردم اریوان كه یك دختر عراقی است خواستم كه با من بیاید. یك شیشه اسید لوله&amp;zwnj;بازكنی هم به او دادم كه اگر دید من با الف. درگیر شدم، به او بپاشد تا ما فرصت فرار یا دفاع داشته باشیم. دو چاقو هم برای احتیاط همراهمان برداشتیم.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; فكر نمی&amp;zwnj;كردید اینها برایتان دردسر می&amp;zwnj;شود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; من اصلا ً فكر نمی&amp;zwnj;كردم. آن&amp;zwnj;قدر ترسیده بودم كه شب و روز كابوس می&amp;zwnj;دیدم. مثل دیوانه&amp;zwnj;ها شده بودم. فكر می&amp;zwnj;كردم بدتر از وضعیتی كه دارم چیزی نیست. فقط آن فیلم عكاسی را می&amp;zwnj;خواستم و هیچ&amp;zwnj; چیز دیگری برایم مهم نبود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; اریوان چند سالش بود؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; 16 سال.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; خودت هم 25 سال؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; بله. ما رفتیم سر قرار، یعنی رختشوی&amp;zwnj;خانة بیمارستان، محل كار الف. اما برخلاف انتظارم دیدم او به&amp;zwnj;جای اینكه به قولش عمل كند، رفته به سمت شاگردم و به او پیشنهادهایی می&amp;zwnj;دهد. دیگر نفهمیدم چه شد. به او حمله كردم و چاقو كشیدم. اریوان اسید را به سمتش پاشید كه روی خودمان هم پاشیده شد. گلاویز شدیم و من چندین ضربه به او زدم. اریوان هم از پشت به او زد و...&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; ... (سكوت و بهت من).&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; ... همین دیگر. وقتی ما را گرفتند، همة ماجرا را تعریف كردم. اما فیلم&amp;zwnj;ها پیش ح. بود و او آنها را از بین برده بود. هیچ مدركی برای اثبات حرف&amp;zwnj;هایم نداشتم و ما محكوم شدیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; ح. چه شد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; او را هم گرفتند. از روی حرف&amp;zwnj;ها و شكایت ما. اما من نه شاهدی داشتم و نه مدركی. فقط مسئلة مزاحمت&amp;zwnj;های خیابانی او قابل اثبات بود كه سه ماه حبس برایش بریدند. &amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; حالا چكار می&amp;zwnj;كند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; شنیده&amp;zwnj;ام برگشته سر كارش.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; چه كاری؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; راننده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; اریوان چه؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; زندانی است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; خانواده&amp;zwnj;اش كجا هستند؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; طبق حكم دادگاه، اگر او سهم دیه&amp;zwnj;اش را بدهد آزاد می&amp;zwnj;شود. خانواده&amp;zwnj;اش بعد از تغییرات عراق، به كردستان برگشتند تا شاید بتوانند پولی جور كنند و او را از زندان آزاد كنند. اما آنها خیلی فقیرند و از وقتی رفته&amp;zwnj;اند هنوز خبری نشده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#61693; سهم دیة اریوان چقدر است؟&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;amp;#9675; هشت میلیون تومان كه با پرداخت یك&amp;zwnj;سوم آن هم می&amp;zwnj;تواند از زندان آزاد شود... خانم، می&amp;zwnj;توانید برای او كاری كنید؟ او واقعاً بی&amp;zwnj;گناه است. به&amp;zwnj;خاطر من آمد و برای كمك به من درگیر شد. زندان برای او خیلی بد است. او خلافكار نبود. خیلی دختر ساده&amp;zwnj;ای است. الان سه سال است كه زندانی است و تا پول دیه&amp;zwnj;اش را ندهد آزاد نمی&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
اعدام یا دیه!&amp;lt;br /&amp;gt;
زهره ارزنی حقوقدان كه پروندة م. ع. را برای مشاوره مطالعه كرده است می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;از نظر حقوقی، همة راه&amp;zwnj;ها طی شده و م. حتی نیاز به وكیل ندارد.&amp;raquo; وی در توضیح این مطلب می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;بند ب از مادة 206 قانون مجازات اسلامی تصریح می&amp;zwnj;كند كه &amp;quot;در مواردی كه قاتل عمداً كاری انجام دهد كه نوعاً كشنده باشد، هرچند كه قصد كشتن فرد را نداشته باشد، قتل عمد محسوب می&amp;zwnj;شود.&amp;quot;&amp;lt;br /&amp;gt;
در این پرونده هم قتل، به&amp;zwnj;خاطر وجود آلت قتاله همراه این خانم، از نظر حقوقی &amp;quot;با قصد قبلی&amp;quot; تعریف می&amp;zwnj;شود. اما اینكه ایشان در چه شرایطی به آن درجه از اضطرار و اجبار رسیده كه به&amp;zwnj;خاطر جلوگیری از آبروریزی با مقتول اتمام حجت كرده جای بحث دارد. شاید ایشان فقط برای تهدید یا احتمالا ً برای دفاع از خودش این ابزار قتل، یعنی چاقو و شیشة اسید را همراه برده باشد. اما اینها برای اثبات غیرعمد بودن قتل طبق قوانین جمهوری اسلامی (مادة 206 قانون مجازات اسلامی) كافی نیست.&amp;raquo; ارزنی تنها راه كمك به این فرد را رضایت اولیای دم می&amp;zwnj;داند: &amp;laquo;اولیای دم می&amp;zwnj;توانند رضایت غیرمشروط بدهند یا به&amp;zwnj;خاطر رعایت صغار (مقتول سه فرزند چهارده، یازده و پنج&amp;zwnj;ساله دارد) با گرفتن سهم دیه رضایت بدهند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
از سال گذشته تا امسال، با افزایش نرخ تورم، دیة مرد مسلمان از 22 میلیون تومان به 25 میلیون تومان افزایش یافته است. اینها را دایی م. ع. می&amp;zwnj;گوید. او معتقد است تمام راه&amp;zwnj;های حقوقی و قانونی طی شده و خانوادة مقتول كه خانواده&amp;zwnj;ای اسم و رسم&amp;zwnj;دار و آبرودارند، حاضر شده&amp;zwnj;اند در ازای قصاص م. ع. دیة مقتول را دریافت كنند. آنها م. ع. را نبخشیده&amp;zwnj;اند. اما شاید ریختن خون او را هم تسلای دل خود نمی&amp;zwnj;دانند؛ از این رو، با پرداخت دیه&amp;zwnj;ای به مبلغ روز دیة مرد مسلمان موافقت كرده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
از مشاور حقوقی پرونده می&amp;zwnj;پرسم: &amp;laquo;شما با خانوادة مقتول هم دیدار داشته&amp;zwnj;اید؟&amp;raquo; می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;خیر. من با خانم م. ع. (قاتل)، مادر و یكی از بستگانش دیدار كرده&amp;zwnj;ام و آنها هم اعلام كرده&amp;zwnj;اند كه توان پرداخت دیه را، كه تنها راه نجات این زن از اعدام است، ندارند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
آن روی سكه&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی به شهر نه&amp;zwnj;چندان وسیعی كه این پرونده به آن مربوط می&amp;zwnj;شود رسیدم، پیش از قاتل، سراغ از مقتول گرفتم. او در آن شهر فرد شناخته&amp;zwnj;شده&amp;zwnj;ای نبود و شاید مرگ، با چهرة سرخ و سیاهش، مردم را با نام او آشنا كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
متأسفانه، به&amp;zwnj;دلیل شرایط خاص پرونده و حساسیتی كه در نوع انتقال خبر آن وجود دارد، امكان دیدار با خانوادة مقتول را نیافتم. اما شنیده&amp;zwnj;ها از خانواده&amp;zwnj;ای آبرودار و پدر و مادری موقر حكایت می&amp;zwnj;كردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
شادی صدر، مدیر مؤسسة &amp;laquo;راه توانمند زیستن&amp;raquo; كه این پرونده از سوی كمیسیون حمایت از زنان و كودكان قوة قضاییه به آنها ارجاع شده، نیز از صورت نگرفتن ملاقات با خانوادة مقتول می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;متأسفانه خانوادة خانم م. ع. اعتقاد داشتند كه این ملاقات&amp;zwnj;ها ممكن است باعث وخیم&amp;zwnj;تر شدن پرونده شود.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
مرگِ منتظر!&amp;lt;br /&amp;gt;
م. تا دم در بدرقه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;كند. چادر سیاهی به سر كرده است. در هرولة یأس و امید می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;فكر می&amp;zwnj;كنید بشود كاری كرد؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
سعی می&amp;zwnj;كنم نگاهم دلگرمش كند. می&amp;zwnj;گویم: &amp;laquo;من می&amp;zwnj;نویسم. اگر حرف&amp;zwnj;هایت محكمه&amp;zwnj;پسند و قابل اثبات نیستند، مردم هم بخشنده&amp;zwnj;اند و هم بخشاینده. به یاری آنها می&amp;zwnj;شود امید داشت.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی برمی&amp;zwnj;گشتم، مرگ با طنابی در دست سر آن كوچة بن&amp;zwnj;بست منتظر ایستاده بود. نمی&amp;zwnj;دانم و از شما می&amp;zwnj;پرسم: آیا می&amp;zwnj;شود طناب را از دست مرگ به &amp;zwnj;در آورد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/867/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-26T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>قتل&amp;zwnj;های سریالی: زنانی كه مْردند، مردانی كه كشتند</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/867/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>داستان این&amp;zwnj;گونه آغاز شد: طناب سفیدی به دور گردن زنی جوان راه نفسش را بند آورده بود. تنها همان یك زن نبود، 30 زن بودند كه با طناب سفید به دور گردن خفه شده بودند. و هیچ&amp;zwnj;وقت هم معلوم نشد كه بیشتر بودند یا نه.&amp;lt;br /&amp;gt;
داستان قتل زنان منحصر به آن 30 زن نبود. گاهی طناب سفید، گاهی گره روسری و گاهی فشار دست بر گلو تكرار شد تا این سریال تكراری رقم بخورد. ضربانی كه هر بار، از سر بیماری و جهالت یا با انگیزه&amp;zwnj;ای خیرخواهانه مثل پاكسازی جامعه یا... زنگ ساعت مرگ را به صدا درمی&amp;zwnj;آورد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
فقط زنانِ خیانتكار را شكار می&amp;zwnj;كرد&amp;lt;br /&amp;gt;
ساعت از 10 شب گذشته بود كه شبگرد كوی دانش شهر تبریز با زنی افتاده كنار خیابان برخورد كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
سوز سرمای بیستم اسفند 1359 را با دمیدن در میان دست&amp;zwnj;هایش دور كرد و به&amp;zwnj; خود جرئت داد نزدیك&amp;zwnj;تر شود. تكانی به تن زن داد ولی او جسدی بیش نبود.&amp;lt;br /&amp;gt;
شبگرد با عجله شمارة نزدیك&amp;zwnj;ترین كلانتری تبریز را گرفت. مأموران ساعت 22:20 آن شب در صحنه حاضر شدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
همة ساكنان 6 متری سوم كوی دانش بیرون آمده بودند تا از چگونگی جان سپردن زنی در محل سكونتشان باخبر شوند.&amp;lt;br /&amp;gt;
معاون دادستان تبریز نیز در صحنه حاضر شد و بالاخره جسد به پزشكی قانونی انتقال یافت. &amp;lt;br /&amp;gt;
زنی با حدود 50 سال سن به&amp;zwnj;دلیل خفگی جان سپرده بود. هفت روز پس از كشف جسد، حسین شوهر زن ضمن شناسایی او اعلام كرد كه همسرش نجیبه در روز بیستم اسفند، با همراه داشتن وسایلی از جمله جواهرات، برای مراجعه به عكاسی از منزل خارج شده و دیگر مراجعت نكرده است. بدین ترتیب رسیدگی به قتلی آغاز شد كه هیچ سرنخی در خصوص قاتل یا قاتلان آن یافت نشده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
از قتل نجیبه 6 ماه نگذشته بود كه در نقطه&amp;zwnj;ای دیگر از ایران، جسد زنی كشف شد. گزارش پاسگاه اشتهارد كرج به معاون دادستان در روز 16 شهریور 1360 حاكی از كشف جسد زنی در آن منطقه بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
با انجام مقدمات كار مشخص شد كه زن 32 ساله است و مهین نام داشته. آثار خفگی چگونگی مرگ او را نشان می&amp;zwnj;داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
بدین ترتیب كشف جنازة دو زن، كه هر دو نیز خفه شده بودند، توجه هیچ&amp;zwnj;كس را جلب نكرد تا پروندة قتل&amp;zwnj;های سریالی زنان در ایران 23 سال قبل رنگ جدی به &amp;zwnj;خود بگیرد. شیوة قتل&amp;zwnj;ها و محل كشف اجساد هیچ تشابهی را نمایان نمی&amp;zwnj;كرد ولی هر دو مقتول به&amp;zwnj;دلیل خفگی جان سپرده بودند. اگر شیوة قتل در سه جنایت و بیشتر تكرار شود، این قبیل جنایت&amp;zwnj;ها را &amp;laquo;قتل&amp;zwnj;های سریالی&amp;raquo; می&amp;zwnj;نامند.&amp;lt;br /&amp;gt;
تا مدتی پس از شهریور 1360، هیچ جسدی از هیچ زنی در ایران یافت نشد كه به ماجرای كوی دانش تبریز و اشتهارد كرج شباهت داشته باشد. تا اینكه یك سال و اندی بعد دوباره این ماجرا یعنی &amp;laquo;خفه شدن&amp;raquo; یا &amp;laquo;ناپدید شدن&amp;raquo; زنان آغاز شد&amp;lt;br /&amp;gt;
24 بهمن 1361: پدری با شكایت به ادارة آگاهی تبریز از ناپدید شدن دختر و 2 نوه&amp;zwnj;اش خبر داد. اختر 36 ساله به &amp;zwnj;همراه محمد 11 ساله و فرحناز 9 ساله ناپدید شده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
5 اسفند 1362: كلانتری یك تبریز حدود ساعت 9 صبح جسد زنی 18 ساله را كشف كرد كه خفه شده بود. در تحقیقات مقدماتی معلوم شد كه نام مقتول معصومه بوده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
7 خرداد 1363: با شكایت خانوادة دختری به نام فاطمه، معلوم شد كه وی ناپدید شده است. &amp;lt;br /&amp;gt;
25 شهریور 1363: مأموران كلانتری تهرانپارس تهران، ساعت 16:25 دقیقه در گزارشی به بازپرس ویژة قتل، خبر از كشف جسدی در خیابان 148 غربی آن منطقه دادند. هویت جسد در تحقیقات مقدماتی مشخص شد. زنی به نام فهیمه خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
3 تیر 1364: گروهان ژاندارمری آزادی تهران از كشف جسد زنی مجهول&amp;zwnj;الهویه كه خفه شده بود و حدود 25 تا 30 سال سن داشت خبر داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
11 تیر 1364: گروهان ژاندارمری شریف&amp;zwnj;آباد قزوین در ابتدای جادة خروان با جسد زنی 28 ساله مواجه شد. مراتب كشف جسد به بازپرس ویژة قتل قزوین گزارش شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
15 تیر 1364: جسد انیس، كارگر كارخانه، در جادة آستانه&amp;zwnj;ـ رشت كشف شد. قتل این زن 35 ساله به بازپرس ویژة قتل لاهیجان گزارش شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
29 تیر 1364: مأموران كلانتری جوادیة تهرانپارس ساعت 1 بامداد كشف جسد زنی 30 ساله را در كیلومتر 25 جادة آمل گزارش دادند. تحقیقات مقدماتی حاكی از آن بود كه متوفی چندی قبل كنار جاده با خود حرف می&amp;zwnj;زده است!&amp;lt;br /&amp;gt;
5 مرداد 1364: مأموران ژاندارمری كن تهران از كشف جسد زنی به نام عشرت خبر دادند. &amp;lt;br /&amp;gt;
2 مهر 1364: مأموران پاسگاه مركزی كرج جسد زنی 55 ساله به نام فاطمه را حدود ساعت 18:30 كشف كردند. علت مرگ وی خفگی اعلام شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
24 مهر 1364: مأموران آگاهی ارومیه به&amp;zwnj; دنبال ناپدید شدن زنی 25 ساله با 170 سانتی&amp;zwnj;متر قد جست&amp;zwnj;وجوی خود را آغاز كردند. این زن پروانه نام داشت و جسدش هیچ&amp;zwnj;گاه پیدا نشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
28 مهر 1364: مأموران ژاندارمری قریة &amp;laquo;ایلانجیق&amp;raquo; بخش نیر اردبیل ساعت 15 جسد زن مجهول&amp;zwnj;الهویة 16ـ17 ساله&amp;zwnj;ای را كشف كردند. علت مرگ خفگی تعیین شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
15 آذر 1364: مأموران ژاندارمری بستان&amp;zwnj;آباد جنازة یخ&amp;zwnj;زدة پسربچه&amp;zwnj;ای را در كنار جاده و جسد زنی 25 ساله به نام خدیجه را نیز در همان نزدیكی كشف و مراتب را گزارش كردند. از شوهر این زن به نام حجت&amp;zwnj;الله بازپرسی شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
28 آذر 1364: با كشف جسد كودك حدوداً 6 ماهه&amp;zwnj;ای در ساعت 8 صبح در نزدیكی امامزاده طاهر كرج، ماجرا به پلیس گزارش شد. تحقیقات مقدماتی حكایت از آن داشت كه بچه متعلق به زن و شوهری به نام قدرت و منصوره است. اندكی بعد جسد منصوره نیز كشف شد. خفگی ناشی از فشردن گلو با طناب علت مرگ او تعیین شد. منصوره شوهر اولی هم داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
5 دی 1364: پلیس كلانتری 13 خیابان امیركبیر تهران تحقیقات خود را برای یافتن سرنخ&amp;zwnj;هایی از قتل زنی به نام خیرقدم آغاز كرد. این زن ساعت 18:30 دقیقه با طنابی سفیدرنگ و نخی خفه شده بود. این زن 35 ساله برای سومین بار ازدواج كرده بود و مدتی بعد طلاهایش نزد مردی به نام سیروس تركه كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
8 دی 1364: پاسگاه كوهین&amp;zwnj;دژ قزوین گزارشی داد مبنی بر كشف جسد زنی 25 ساله با مرگ به&amp;zwnj;دلیل خفگی.&amp;lt;br /&amp;gt;
9 دی 1364: جسد زنی 25 ساله به نام كبری كه مدتی بود طلاق گرفته بود در كرج كشف شد. علت مرگ وی خفگی اعلام شد. پروندة وی بدون نتیجه به شعبة پنجم بازپرسی در تهران انتقال یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;
17 دی 1364: جسد زنی 25 ساله در تاكستان كشف شد. تحقیقات تا حدود یك ماه بعد ادامه داشت. سرانجام در 14 بهمن 1364 جسد در همان تاكستان شناسایی شد. شوهرخواهر راضیه او را شناسایی كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
18 دی 1364: پلیس كلانتری 8 تهران تحقیقات خود را برای كشف راز قتل زنی 40 ساله به نام پروین آغاز كرد. وی نیز خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
25 دی 1364: ژاندارمری شریف&amp;zwnj;آباد قزوین در حوالی كوندج زنی را یافت كه به&amp;zwnj;دلیل خفگی جان سپرده بود. پزشكی قانونی، ضمن اعلام علت مرگ، سن او را نیز 30 سال تعیین كرد. تحقیقات بعدی بازپرس قتل حاكی از آن بود كه این زن فاطمه نام داشته و در فروشگاه قدس تهران به كار مشغول بوده است. فاطمه ساكن سعادت&amp;zwnj;آباد تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
28 دی 1364: ژاندارمری تاكستان ساعت 9:30 صبح جسد زنی حدوداً 32 ساله را كشف كرد. در ادامة تحقیقات، بازپرس ویژة قتل تاكستان در روزنامه&amp;zwnj;های كثیرالانتشار آگهی درخواست شناسایی جسد را داد. هویت جسد شناسایی شد. محبوبه معلم بود و خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
30 دی 1364: در قریة نرجة تاكستان، جسد زنی 25 ساله كه به گزارش پزشكی قانونی به&amp;zwnj; علت خفگی جان سپرده بود و قدش حدود 160 سانتی&amp;zwnj;متر بود كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
8 بهمن 1364: ساعت 11:40 صبح مأموران ژاندارمری شهرك قدس تهران در چهارراه میخ&amp;zwnj;سازی خیابان پاك&amp;zwnj;نژاد جسد دختر 29 ساله&amp;zwnj;ای را كشف كردند. علت مرگ وی خفگی تعیین شد. مردی 70 ساله كه خود را پدر ناهید معرفی كرده بود جسد را شناسایی كرد. تحقیقات بعدی نشان داد كه ناهید كارمند بیمارستان بود و روز قبل با همكارش سوار شورلت ایران سبزرنگی با سقف چرمی شده بودند. همكار ناهید به مأموران گفت كه مردی میانسال با سبیل و با لهجة آذری رانندة خودرو بود و شمارة آن نیز سریال ارومیه بود و رقم 95 یا 96 داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
11 بهمن 1364: جسد زنی 45 ساله كه با طناب سفیدرنگ یك متری خفه شده بود در بستان&amp;zwnj;آباد كشف شد. پزشكی قانونی گزارش كامل خود را دربارة علت مرگ ارائه داد. مأموران ژاندارمری نیز در گزارش خود اعلام كردند كه شباهت زیادی بین این ماجرا و كشف جسد مجهول&amp;zwnj;الهویة زنی در جادة كوره&amp;zwnj;پزی وجود دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
12 بهمن 1364: مأموران ژاندارمری كن تهران جسد زنی را بعد از میدان دوم پونك كشف كردند كه بر اثر خفگی جان سپرده بود. فریدون شوهر دوم قدوس او را شناسایی كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
16 بهمن 1364: مأموران ژاندارمری كن بار دیگر در میدان دوم پونك جسد زنی 20 ساله به نام مریم یا عزیزه را كشف كردند. پزشكی قانونی در گزارش خود علت مرگ را خفگی با طناب سفیدرنگ اعلام كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
17 بهمن 1364: مأموران ژاندارمری اوین تهران جسد زنی حدوداً 40 ساله را كه با طناب سفیدرنگی خفه شده بود یافتند. پزشكی قانونی نیز مرگ به&amp;zwnj; وسیلة طناب سفید را تأیید كرد. هویت مقتول شناسایی شد. معصومة 41 ساله قبل از مرگ ماجراهایی را از آشنایی&amp;zwnj;اش با یك مرد تعریف كرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
خواهر معصومه به مأموران گفت كه وقتی خواهرش سوار یك وانت&amp;zwnj;بار بوده متوجه شده شورلت ایران سبزرنگی مجهز به بی&amp;zwnj;سیم با رانندة لاغراندامی در تعقیب اوست. راننده كه حدوداً 32 ساله به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;آمد به معصومه گفته بود كه از طریق بی&amp;zwnj;سیم ماشینش حرف&amp;zwnj;های او و رانندة وانت را شنیده است. وی حتی كارتی هم به معصومه نشان داده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
24 بهمن 1364: مأموران گشت شعبة اول آگاهی به ریاست سرگرد فخار موفق شدند در میدان بهارستان تهران، شورلت ایران سبزرنگی را با سقف چرمی مشكی&amp;zwnj; و شمارة 27967، ارومیه&amp;zwnj;ـ11 متوقف و شناسایی كنند. راننده میانسال بود و لهجة آذری داشت. مأموران در شروع جست&amp;zwnj;وجو لباس&amp;zwnj;های زنانة متعددی را در صندوق عقب خودرو كشف كردند. در ادامة جست&amp;zwnj;وجو نیز تعداد قابل توجهی طناب سفیدرنگ یك متری از داخل موتور ماشین خارج كردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
بدین ترتیب ماجرای مخوف و پنهان قتل زنان شوهردار، كه بین سال&amp;zwnj;های 59 تا 64 بدون هیچ ردپایی به&amp;zwnj;وقوع پیوسته بود، با تلاش مأموران آگاهی مركز تهران به سرانجام خود نزدیك شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مجید سالك&amp;zwnj;محمودی اهل تبریز كه در سال&amp;zwnj;های قبل فروشگاه لوازم تزئیناتی خانه داشت و مسافركشی نیز می&amp;zwnj;كرد، در پی بروز اختلافاتی با همسرش كه معلم بود، از او جدا شد و در پی آن قتل&amp;zwnj;های مخوف خود را یكی پس از دیگری رقم زد.&amp;lt;br /&amp;gt;
یكی از مطلعان پروندة سالك&amp;zwnj;محمودی می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;مجید به&amp;zwnj;دلیل كشیدن چك بدون محل 2 سال به زندان افتاده بود و بعد از آزادی از زندان، از ارتباط همسرش با پسرخالة خود آگاه شد. اینكه چرا این دو نفر را نكشت هیچ&amp;zwnj;وقت مشخص نشد؛ ولی او به همین دلیل تمام زنانی را كه فكر می&amp;zwnj;كرد و در عمل می&amp;zwnj;دید به شوهرانشان وفادار نیستند به همین روش به قتل می&amp;zwnj;رساند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
احمد محققی در كتاب خود با نام آخرین شكار قاتل (تهران: فراز، 1366، ص 213) دربارة مرگ مجید سالك&amp;zwnj;محمودی كه در اختیار دادستانی وقت تهران بود می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;ساعت 21 و 30 دقیقة هشتم خرداد 65، درحالی&amp;zwnj;كه عازم مأموریتی بودم و از خیابان&amp;zwnj;های نزدیك دادسرا می&amp;zwnj;گذشتم، پیام رسید كه فوراً با دادسرا تماس بگیرم. وقتی به دادسرا آمدم نگهبان گفت كه گویا یك نفر زندانی در زندان قصر خودكشی نموده است. با زندان قصر تماس تلفنی گرفتم. جانشین رئیس زندان سرگردی بود كه با ناراحتی بسیار اعلام نمود مجید در بند مجرد خودش را كشته است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
و در ادامه می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;از دماغ خون آمده و در ناحیة موهای سبیل خشكیده است. زبان كمی بیرون آمده و لای دندان&amp;zwnj;ها گیركرده است. نواری از حاشیة پتو، به عرض تقریبی 6 سانتی&amp;zwnj;متر، محكم به گردن او گره خورده و چشم&amp;zwnj;ها نیمه&amp;zwnj;باز هستند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
براساس گزارش بازپرس قتل وقت و دادستان عمومی و انقلاب تهران، مجید سالك&amp;zwnj;محمودی پس از گرفتن آبگوشت افطاری خود، در همان فرصت صرف غذا كه دست&amp;zwnj;ها و پاهایش را باز كرده بودند، خود را با طنابی كه از حاشیة پتوهای سلول درست كرده بود خفه كرد. شاید اگر ماجرای مجید و زنانی كه تعداد واقعی&amp;zwnj;شان هیچ&amp;zwnj;وقت معلوم نشد به&amp;zwnj;درستی كالبدشكافی می&amp;zwnj;شد، دیگر شاهد وقوع ماجراهای بغرنجی نظیر &amp;laquo;خفاش شب&amp;raquo; و &amp;laquo;قاتل عنكبوتی مشهد&amp;raquo; نبودیم.&amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
فهیمه حاج&amp;zwnj;محمدعلی، حقوقدان و وكیلی كه پیگیر قتل یكی از قربانیان مجید سالك&amp;zwnj;محمودی بوده، می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;در چنین جنایاتی مسئلة فرافكنی مطرح می&amp;zwnj;شود. جنایتكاران با زیر سؤال بردن عفت قربانیان خود، سعی دارند تا نظر جامعه را نسبت به عمل خود عوض كنند و برگردانند. همة این جنایتكاران می&amp;zwnj;خواهند القا كنند كه جامعه فاسد است و دامن زنان بیش از حد به فساد آلوده شده است و به همین دلیل خودشان دست به&amp;zwnj;كار پاكسازی شده&amp;zwnj;اند. اما نتیجة این اعمال جز تزلزل جایگاه زن و ناامنی او چیز دیگری نیست.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
این وكیل دادگستری معتقد است: &amp;laquo;جامعه رو به خشونت رفته است و هرچه خشونت افزایش یافته، در عمل، مجازات آن برای مردان كمتر شده است. مانند دیه كه تا میزان یك&amp;zwnj; سوم برای مرد و زن برابر است و از این میزان بیشتر برای مرد نصف می&amp;zwnj;شود.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
وی با اشاره به نقص قانون و بی&amp;zwnj;ارزش بودن زن در جامعه می&amp;zwnj;افزاید: &amp;laquo;همیشه وقتی اتفاقی می&amp;zwnj;افتد و حادثه&amp;zwnj;ای رخ می&amp;zwnj;دهد، گفته می&amp;zwnj;شود این زن است كه تقصیر دارد؛ و چون همیشه در مظان اتهام است حمایتی از او صورت نمی&amp;zwnj;گیرد. مثلاً همیشه با این پرسش&amp;zwnj;ها مواجهیم كه چرا زن تنها بیرون رفت؟ یا چرا طلاق گرفت؟ ولی هیچ&amp;zwnj;كس نمی&amp;zwnj;گوید زن در هر شرایطی باید امنیت داشته باشد.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
پروندة مجید سالك&amp;zwnj;محمودی در سال 1365 در حالی برای همیشه بسته شد &amp;zwnj;كه پیش از آن دكتر محمد آشوری جرم&amp;zwnj;شناس به دادستانی وقت تأكید كرده بود كه هرچه سریع&amp;zwnj;تر این مجرم برای بررسی شخصیتی در اختیار آنان قرار گیرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
اینك هیچ&amp;zwnj;كس به&amp;zwnj;درستی نمی&amp;zwnj;داند این مرد باهوش آذری&amp;zwnj;زبان فقط با همان انگیزة انتقامجویی از همسرش دست به قتل زد یا مشكلی روانی هم این انگیزه را تشدید كرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
فصل دیگر این داستان آغاز شده بود. داستان زنانی كه به&amp;zwnj;درستی نفهمیدند قربانی چه گناهی شدند. نه گره طناب سفیدرنگ بود و نه آثار خفگی. این&amp;zwnj; بار اجساد سوخته&amp;zwnj;ای در گرمای تند آفتاب حكایت جنایاتی تلخ را بازمی&amp;zwnj;گفتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
این فصل داستان هم به قتل اختصاص داشت. قتل 8 زن و دختر جوان در غرب تهران.&amp;lt;br /&amp;gt;
خفاشی كه شب&amp;zwnj;ها قربانیانش را می&amp;zwnj;سوزاند&amp;lt;br /&amp;gt;
11 سال بعد: كشف جسد زنی 45 ساله در مقابل پارك چیتگر تهران پلیس را بر آن داشت تا تحقیقات جنایی خود را برای كشف راز جنایت آغاز كند. &amp;lt;br /&amp;gt;
خبر كشف جسدی در روز سیزدهم فروردین 1376 زنگ خطر شروع سالی بود كه جنایاتی هولناك در آن رقم می&amp;zwnj;خورد!&amp;lt;br /&amp;gt;
پزشكی قانونی علت مرگ را صدمه به ناحیة گردن اعلام كرد. البته جسد هنگام كشف، یك دست نداشت. گزارش پزشكی قانونی و پلیس به قاضی كشیك قتل تهران حكایت از سوزانده شدن جسد زن میانسال داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
كشف این جسد سوخته سرآغاز ماجرایی بود كه همواره سؤالی را به ذهن متبادر می&amp;zwnj;كند. اگر با این قضیه امنیتی و تهدیدمحور برخورد نمی&amp;zwnj;شد و اطلاع&amp;zwnj;رسانی صحیحی در مورد آن صورت می&amp;zwnj;گرفت، آیا ده&amp;zwnj;ها خانواده داغدار می&amp;zwnj;شدند و هراس بر جامعه مستولی می&amp;zwnj;شد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
شب&amp;zwnj;های چهار ماه اول سال 76 در شهرك غرب، دهكدة المپیك، شهرزیبا و آریاشهر معنای دیگری به خود گرفت. غرب تهران بوی جسد سوخته می&amp;zwnj;داد!&amp;lt;br /&amp;gt;
16 فروردین 1376: جسد سوختة زنی از باغی در كرج كشف شد. پزشكی قانونی علت مرگ را اصابت ضربات چاقو به ناحیة گردن و سینه تشخیص داد و وقوع سوختگی را پس از قتل دانست. جسد سوخته متعلق به زنی به نام عهدیه مرزی بود. توران نظری 3 روز قبل به همین شیوه كشته شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
31 فروردین 1376: جسد سوختة زنی 43 ساله در جادة در دست احداث فرحزاد تهران كشف شد. پزشكی قانونی علت مرگ را پارگی قلب و گردن به وسیلة كارد عنوان كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
2 خرداد 1376: جسد سوختة زنی در منطقة اوین تهران كشف شد. علت مرگ به تشخیص پزشكی قانونی اصابت ضربات چاقو به گردن و سینه بود. جسد را خانوادة قربانی شناسایی كردند. الهه همتی&amp;zwnj;نژاد، 24 ساله، برای عیادت خواهرش به بیمارستانی در تجریش رفته بود و شب، هنگام بازگشت جان سپرده بود!&amp;lt;br /&amp;gt;
8 خرداد 1376: مأموران پلیس تهران جسد سوختة 2 زن را در بلوار آسیا كشف كردند. قربانیان براساس نظریة پزشكی قانونی قبل از سوزانده شدن به قتل رسیده بودند. یكی از 2 جسد سن بیشتری داشت و با 27 ضربة چاقو به قتل رسیده بود و جسد كم&amp;zwnj;سن&amp;zwnj;تر خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
خانواده&amp;zwnj;های قربانیان اجساد را شناسایی كردند. اعظم ثابت&amp;zwnj;نژاد به &amp;zwnj;همراه دخترش منیژه قهوه&amp;zwnj;چی قربانی این خشونت شده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
14 خرداد 1376: جسد سوختة دختر دانشجویی در بلوار اندیشة شهرزیبا در غرب تهران كشف شد. دست&amp;zwnj;ها و پاهای قربانی بسته شده بود و علت مرگ سوختگی نبود.&amp;lt;br /&amp;gt;
سرانجام نامزد قربانی در پی جست&amp;zwnj;وجوهایش كه از شب حادثه شروع شده بود جسد را شناسایی كرد. مقتول پرند پرچمی دانشجوی سال پنجم دندان&amp;zwnj;پزشكی همدان بود. &amp;lt;br /&amp;gt;
30 خرداد 1376: جسد سوزانده&amp;zwnj;شدة زنی 55 ساله در بزرگراهی در دست احداث واقع در غرب تهران كشف شد. قدم&amp;zwnj;خیر جهان&amp;zwnj;فر قربانی دیگر این دور از جنایات بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
سرانجام، پس از قریب 80 روز تحمل سایة مرگ، غرب تهران گریزگاهی یافت و با فرار زنی به&amp;zwnj; همراه 2 فرزندش از خودرویی مسافركش كه قصد آزار و اذیت آنان را داشت، سرنخی از این ماجراهای هولناك به&amp;zwnj;دست پلیس افتاد. هرچند كه هیچ&amp;zwnj;یك از این اطلاعات در دستگیری اتفاقی قاتل مؤثر نبود. این دستگیری اتفاقی كه به&amp;zwnj;دست نیروهای بسیجی در پونك صورت گرفت چنان از اصل ماجرا دور بود كه متهم در ابتدا خود را فرد دیگری معرفی كرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;laquo;یك افغانی 28 ساله به نام عبدالله عبدالرحمن كه تاكنون به 11 فقره قتل زنان اعتراف كرده است دستگیر شد.&amp;raquo; (كیهان، 15 تیر 1376)&amp;lt;br /&amp;gt;
با روشن&amp;zwnj;تر شدن اصل ماجرا و تشریح جنایات، فرمانده انتظامی وقت ناحیة انتظامی تهران در برنامه&amp;zwnj;ای تلویزیونی شركت كرد و در پاسخ به این سؤال گزارشگر تلویزیون كه چرا پلیس با پیدا شدن اجساد نخستین قربانیان، مردم را در جریان قرار نداده تا زنان و دختران دیگری قربانی نشوند، تیمسار سرتیپ یوسف&amp;zwnj;رضا ابوالفتحی گفت: &amp;laquo;نیروی انتظامی همیشه هشدارهای لازم را در هر موردی به مردم می&amp;zwnj;دهد. البته از نخستین و دومین قتل&amp;zwnj;ها ما خفاش &amp;zwnj;شب (مرد تبهكار) را شناسایی كرده بودیم و در تعقیب او بودیم، ولی او همیشه موقعیت خود را تغییر می&amp;zwnj;داد.&amp;raquo; (ایران، 6 مرداد 1376)&amp;lt;br /&amp;gt;
بدین ترتیب، مرد سیاهپوشی كه نیروهای بسیجی او را بر حسب اتفاق ساعت 10 شب 5 تیرماه دستگیر كرده بودند لب به اعتراف گشود، اما هیچ&amp;zwnj;گاه قتل&amp;zwnj;ها را برعهده نگرفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
حمید گودرزی، رئیس شعبة 35 دادگاه عمومی تهران كه محاكمة وی را در مجتمع امام خمینی&amp;zwnj;ره برعهده داشت، پیش&amp;zwnj;بینی كرد كه دادرسی را به&amp;zwnj;سرعت به پایان خواهد برد تا رأی دادگاه هرچه زودتر صادر شود. (ایران، 4 مرداد 1376)&amp;lt;br /&amp;gt;
گودرزی در جلسة روز پنجم مرداد 1376 خطاب به حاضران گفت: &amp;laquo;این خانم و دو بچه&amp;zwnj;اش ]تنها كسانی كه از دست خفاش شب جان سالم به&amp;zwnj;در بردند[ به&amp;zwnj;دلیل وحشت زیاد الان در دادگاه نیستند. اینها وقتی متهم را در ادارة آگاهی دیدند، خانم غش كرد و نزدیك بود بچه&amp;zwnj;ها زهره&amp;zwnj;ترك شوند. آنها هم گواهی داده&amp;zwnj;اند كه غلامرضا، خفاش شب&amp;zwnj;های تهران، تنها بوده و حمید رسولی موجودی خیالی است. ما تمام حمید رسولی&amp;zwnj;هایی را كه در قلمرو جمهوری اسلامی ایران بوده&amp;zwnj;اند بررسی كرده&amp;zwnj;ایم تا قصور نشود. ما می&amp;zwnj;خواهیم فوری حكم دهیم و قضیه تمام شود.&amp;raquo; (ایران، 6 مرداد 1376)&amp;lt;br /&amp;gt;
غلامرضا خوشروی&amp;zwnj;كوران، كه به &amp;laquo;خفاش شب&amp;raquo; تهران معروف شده بود، هیچ&amp;zwnj;گاه اقرار به ارتكاب قتل&amp;zwnj;های یادشده نكرد و در تمام مراحل بازجویی، محاكمه و حتی گفت&amp;zwnj;وگوی تلویزیونی تأكید كرد كه همدستش به نام حمید رسولی قتل&amp;zwnj;ها را مرتكب شده و او فقط سرقت می&amp;zwnj;كرده و احتمالاً روابطی هم داشته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
خفاش شب روز 22 مرداد 1376 پای چوبة دار رفت درحالی&amp;zwnj;كه روی كاغذ نوشته بود: &amp;laquo;به هیچ&amp;zwnj;كس بدهكار نیستم و از كسی طلبكار نیستم و از همه طلب بخشش دارم&amp;raquo; و در شرایطی كه 500 ضربه شلاق خورده بود به&amp;zwnj;دار آویخته شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
این بار نیز ساعت مرگ گذشت و در حالی یك قاتل سریالی زنان به مجازات مرگ رسید كه هیچ گره&amp;zwnj;ای از معمای پیچیدة قتل آن زنان را نگشود.&amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی نوبت به خفاش شب رسید، اندكی فرصت دست داد تا حداقل یك كارشناس با او به گفت&amp;zwnj;وگو بنشیند. گفت&amp;zwnj;وگو با جوانی كه، برخلاف مجید سالك&amp;zwnj;محمودی كه فقط زنان متأهل را انتخاب می&amp;zwnj;كرد، برایش تفاوتی نداشت كه قربانی&amp;zwnj;اش چه شرایطی داشته باشد و فقط می&amp;zwnj;خواست از جنس مؤنث باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
خفاش شب كه فقط دو كلاس سواد داشت ولی به&amp;zwnj;خوبی انگلیسی صحبت می&amp;zwnj;كرد، از 9 سالگی از روستایی در اطراف قوچان به تهران آمده بود و نزد زنی بزرگ شده بود كه فقط دختر داشت. او وقتی با دكتر محمود گلزاری گفت&amp;zwnj;وگو می&amp;zwnj;كرد گفت كه چگونه از سرقت یك دوچرخه كارش به كانون اصلاح و تربیت كشید و بعد دوچرخه&amp;zwnj;دزدی به سرقت ضبط خودرو و بعد به سرقت خودرو ارتقا یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;
او در گفت&amp;zwnj;وگویی كه بخش&amp;zwnj;هایی از آن را صدا و سیما پخش كرد گفت: &amp;laquo;بعد از اولین قتل كه حمید رسولی ]همدستی كه هیچ&amp;zwnj;گاه شناسایی نشد[ مرتكب شد، اعصابم خراب شد و تا یك هفته نمی&amp;zwnj;توانستم غذا بخورم.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
محمود گلزاری روان&amp;zwnj;شناس به او كه بارها از روابط میان پسران در كانون اصلاح و تربیت و زندان قصر اظهار تأسف كرده بود گفت: &amp;laquo;من فكر می&amp;zwnj;كنم چون شما قامت بلند و استواری نداشتید و جثة كوچكی هم دارید، همواره آرزوی قوی بودن می&amp;zwnj;كردید و حمید رسولی همان ایده&amp;zwnj;آلی است كه شما از خود می&amp;zwnj;جویید.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
خفاش شب پاسخ داد: &amp;laquo;تجاوز و قتل زنان نبوده است! من هنوز فكر می&amp;zwnj;كنم آدم بی&amp;zwnj;گناهی هستم، فقط دزدی كرده&amp;zwnj;ام.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
گلزاری از او پرسید: &amp;laquo;احساس ناراحتی از اعمالت نمی&amp;zwnj;كنی؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
خوشرو در پاسخ گفت: &amp;laquo;یعنی شما می&amp;zwnj;گویید من مرتكب قتل&amp;zwnj;ها شده&amp;zwnj;ام. من فقط به واقعیت رسیدم و چون به واقعیت رسیدم نمی&amp;zwnj;توانم دروغ بگویم. بی&amp;zwnj;گناهم و حتی اگر اعدامم كنید می&amp;zwnj;روم بهشت چون فقط دزدی كرده&amp;zwnj;ام!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
با وجود گفت&amp;zwnj;وگوی روان&amp;zwnj;شناس با غلامرضا خوشرو، هیچ&amp;zwnj;گاه منشأ روانی اعمال این مرد به&amp;zwnj;درستی مشخص نشد.&amp;lt;br /&amp;gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;
سومین فصل داستان قتل زنان با اجساد پیچیده در چادر مشكی آغاز شد. این&amp;zwnj; بار وقایع داستان در مشهد می&amp;zwnj;گذشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
دو سال طول كشید كه برای قتل 19 زن فرصت زیادی بود... برای هیچ&amp;zwnj;كس مهم نبود، چون آنها نه وجهة خوبی داشتند و نه كسی را برای دفاع و دادخواهی! داستان قتل&amp;zwnj;های مشهد باز هم زنگ خطر تكرار سریال قتل زنان را به صدا درآورد...&amp;lt;br /&amp;gt;
آنها را كشتم تا جامعه پاكسازی شود&amp;lt;br /&amp;gt;
4 سال بعد: ضلع شمال&amp;zwnj; غربی مشهد، جادة خروجی به سمت قوچان جادة مرگ نام گرفت. قتل&amp;zwnj;های مشهد نیز همچون دو نمونة قبلی بدون هیچ ظنی به آماری عجیب تبدیل شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
7 مرداد 1379: افسانه، زنی 30 ساله كه دختری 7 ساله داشت، پس از ثبت&amp;zwnj;نام در ترم جدید رشتة علوم قرآنی به میدان شهید فهمیده رفت تا به خانه بازگردد. اما این آخرین حضور او در حاشیة میدان حسین فهمیده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
دهة اول مرداد: چادری سیاه در بوته&amp;zwnj;زارهای گوجه&amp;zwnj;فرنگی حوالی جادة خین&amp;zwnj;عرب. زنی 44 ساله خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
مأموران آگاهی به هویت زن پی بردند. این زن لیلا نام داشت و 7 بار به&amp;zwnj;دلایل مختلف بازداشت و مجازات شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
11 مرداد 1379: حوالی جادة خین&amp;zwnj;عرب موكتی لولـه&amp;zwnj;شده توجه رهگذران را جلب كرد. پیكر بی&amp;zwnj;جان زنی در آن پیچیده شده بود. پزشكی قانونی علت مرگ زن را انسداد مجاری تنفسی به &amp;zwnj;وسیلة روسری گزارش كرد. جسد چند روز بعد شناسایی شد. &amp;lt;br /&amp;gt;
14 مرداد 1379: ساعت 18:30، محلة سجادشهر مشهد. جسد زنی در یك گونی زردرنگ كشف شد. او هم خفه شده بود. مأموران دریافتند وی نیز یك فقره سابقة كیفری داشته است.&amp;lt;br /&amp;gt;
3 دی 1379: پس از وقفه&amp;zwnj;ای 139 روزه، ساعت 9 صبح، 100 متر بالاتر از شركت ایران خودرو مشهد، چادری مشكی كه زنی در آن پیچیده شده بود كشف شد. معصومه پنجمین قربانی بود كه خفه شده بود و 2 بار نیز سابقة كیفری داشت. &amp;lt;br /&amp;gt;
16 بهمن 1379: ساعت 10:30 صبح، باز هم روبه&amp;zwnj;روی ایران خودرو، جسد زنی پیچیده در چادر كشف شد. پروندة قتل سارا، 27 ساله و اهل مشهد با 3 فقره سابقة كیفری، كه به گزارش پزشكی قانونی با پارچه&amp;zwnj;ای شبیه شال&amp;zwnj;گردن خفه شده بود نیز در پوشة قتل زنان مشهدی جای گرفت. &amp;lt;br /&amp;gt;
29 بهمن 1379: جسد زنی 45 ساله به نام اعظم كه چندین &amp;zwnj;بار به&amp;zwnj;دلیل اعتیاد و مسائل منكراتی بازداشت شده بود درحالی&amp;zwnj;كه خفه شده بود حوالی جادة خین&amp;zwnj;عرب كشف شد. خانوادة اعظم حتی توان پرداخت هزینة كفن و دفن او را هم نداشتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
19 اسفند 1379: ساعت 7 صبح جسد زن 50 ساله&amp;zwnj;ای به نام سكینه كه 5 فقره سابقة كیفری داشت در شمال شرقی مشهد كشف شد. جسد این زن نیز در چادری سیاه پیچیده شده بود. پزشكی قانونی علت مرگ را خفگی به &amp;zwnj;وسیلة روسری تشخیص داد.&amp;lt;br /&amp;gt;
23 اسفند 1379: جسد زن دیگری به نام خدیجه كه با روسری خفه شده بود در روستای دوست&amp;zwnj;آباد حوالی مشهد كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
12 فروردین 1380: در حاشیة جادة قوچان&amp;zwnj;ـ &amp;zwnj;مشهد، در جوار میدان شهید فهمیده و جادة خین&amp;zwnj;عرب، جنازه&amp;zwnj;ای پیچیده در چادر مشكی كشف شد. این زن 35 ساله اهل مشهد و مجرد بود و سابقة كیفری نیز داشت. &amp;lt;br /&amp;gt;
14 فروردین 1380: جسد مریم، 35 ساله و اهل مشهد با 6 بار سابقة كیفری، در چادرش درحالی&amp;zwnj;كه خفه شده بود كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
15 فروردین 1380: جسد طوبی، 35 ساله و مجرد و اهل مشهد، در چادری پیچیده شده بود. طوبی نیز یك فقره سابقة كیفری داشت بر اثر خفگی جان داده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
24 فروردین&amp;zwnj; 1380: عذری 31 ساله مثل دیگر زنان به&amp;zwnj;قتل&amp;zwnj;رسیده خفه شده بود. جسد او در خیابان خیام شمالی مشهد كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
3 تیر 1380: جسد مریم 28 ساله در بلوار شهید موسوی مشهد و اجساد شیوا و زهرا نیز در نقاطی در همان نزدیكی كشف شد. هر سة آنها خفه شده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
11 تیر 1380: جسد لیلای 20 ساله كه بر اثر خفگی جان سپرده بود در مشهد كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
17 تیر 1380: جسد منصوره 28 ساله كه او نیز خفه شده بود در مشهد پیدا شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
24 تیر 1380: جسد محبوبه 18 ساله در جادة قدیم قوچان كشف شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مرداد 1380: زهرا 33 ساله آخرین شكار قاتلی بود كه جراید او را &amp;laquo;قاتل عنكبوتی&amp;raquo; می&amp;zwnj;خواندند.&amp;lt;br /&amp;gt;
سرانجام پلیس مشهد سعید حنایی را، مردی متأهل كه گاهی با موتورسیكلت خود و گاهی با وانت&amp;zwnj;بارش اجساد زنان را منتقل می&amp;zwnj;كرد، دستگیر كرد. به روایتی 16 و به روایتی 19 زن به شیوة خفگی با روسری به&amp;zwnj;دست این مرد به قتل رسیدند درحالی&amp;zwnj;كه همة آنها دارای سابقة كیفری بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
گرچه وكیل تسخیری سعید حنایی، با استناد به پروندة پزشكی سابق وی مبنی بر ابتلای موكلش به بیماری روانی، خواستار توجه به وضعیت روحی او شد، پزشكی قانونی به&amp;zwnj;سادگی از كنار ماجرا گذشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
آزمایش ساده&amp;zwnj;ای انجام گرفت و صرف مجنون بودن یا نبودن او گزارش داده شد و حنایی بدون بررسی ابعاد شخصیتی و روانی&amp;zwnj;اش به دار مجازات آویخته شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
پیكان سفید ارابة مرگ بود&amp;lt;br /&amp;gt;
این فصل این&amp;zwnj;گونه آغاز شد: آنها 6 نفر بودند، سوار بر پیكانی سفید. گویی این فصل داستان حكایت ارابة مرگی را بازمی&amp;zwnj;گفت.&amp;lt;br /&amp;gt;
آنها 6 نفر بودند ولی هنوز هیچ&amp;zwnj;یك مجازات نشده&amp;zwnj;اند... داستان سریالی آنها قتل افرادی بود كه تشخیص داده بودند ریختن خونشان صحیح است.&amp;lt;br /&amp;gt;
اینجا كرمان است. در اینجا نیز پیش از سال 1381 دو جوان 22 و 24 سالة كرمانی زنگ ساعت مرگ را به صدا درآورده بودند. در آذر 1380، وقتی زنان و دخترانی ربوده شدند، نخستین طنین&amp;zwnj;های این زنگ به گوش رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;
امیرحسین 22 ساله و متأهل و علی 24 ساله و مجرد، به گفتة محمدمهدی انجم&amp;zwnj;شعاع نمایندة مدعی&amp;zwnj;العموم، از اواسط شهریور 1380 مرتكب اعمالی شدند كه رعب و وحشت و احساس ناامنی شهروندان را به &amp;zwnj;دنبال داشت. اقدامات متهمان، علاوه بر مجرمانه بودن، باعث مخدوش شدن اذهان مردم نسبت به تشكیلات اطلاعاتی، امنیتی و انتظامی شده بود. (نوروز، 26 آذر 1380)&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید اگر موضوع همان زمان به&amp;zwnj;درستی بررسی شده بود، دیگر ماجرای قتل&amp;zwnj;های محفلی كرمان را در سال 1381 و 1382 شاهد نبودیم. نه كارشناسی و نه حساسیتی در مطبوعات. صدای زنگ مرگ چه راحت در گذر زمان گم شد. &amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
این بار 6 نفر بودند، سوار بر پیكان سفید. همان كه ارابة مرگ بود. آنها به شیوة خاصی قربانی می&amp;zwnj;گرفتند. مراسم قربانی كردن هم شكل دیگری داشت. خود حكم می&amp;zwnj;دادند كه چه كسی چگونه قربانی شود. آنان حتی حكم دادند كه اجساد در معرض حملة حیوانات وحشی قرار بگیرد.&amp;lt;br /&amp;gt;
گرچه اینك آنها، پس از دو بار ارجاع پرونده به دیوان عالی كشور، توانسته&amp;zwnj;اند از خانوادة 2 تن از قربانیان رضایت بگیرند، هنوز مشخص نشده است در چه حد و حدودی مرتكب این جنایات شده&amp;zwnj;اند. حتی كسی به&amp;zwnj;درستی نمی&amp;zwnj;داند كه نخستین قربانی چه روزی و كجا به دام آنها افتاده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
این 6 نفر مدعی شده&amp;zwnj;اند كه بسیجی&amp;zwnj;اند و به&amp;zwnj;دلیل ضعف قوای انتظامی و قضایی، خود دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;كار پاكسازی و اجرای عدالت شده&amp;zwnj;اند.&amp;lt;br /&amp;gt;
آنها هر بار دسته&amp;zwnj;جمعی قربانی خود را كنار حوض آب، می&amp;zwnj;بردند و سنگسارش می&amp;zwnj;كردند یا در میان حوض آب، یكی از آنها بر كمر قربانی می&amp;zwnj;نشست تا سر او در آب یارای نفس&amp;zwnj;كشیدن نداشته باشد و بعد...&amp;lt;br /&amp;gt;
4 شهریور 1381: سرنشینان پیكان سفیدرنگی در كرمان به&amp;zwnj; در خانة جوانی رفتند. همسر علیرضا عباس شیرازی 25 ساله در این باره می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;چهار نفر به&amp;zwnj;سراغ شوهر 25 ساله&amp;zwnj;ام آمدند و به بهانه&amp;zwnj;ای او را با خود بردند و چند روز بعد جنازة شوهرم پیدا شد.&amp;raquo; (اعتماد، 22 اردیبهشت 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
22 شهریور 1381: پیكان سفیدرنگی مقابل خانه&amp;zwnj;ای در كرمان ایستاد و سرنشینان آن جوانی را سوار كردند و رفتند. اندكی بعد مصیب افشاری را دست و پا بسته به داخل گودالی پر از آب باران در محلة هفت&amp;zwnj;باغ انداختند.&amp;lt;br /&amp;gt;
مصیب كه توان هیچ كاری را نداشت خود را از خفه&amp;zwnj; شدن در آب رهاند ولی ضربات سنگ&amp;zwnj;هایی كه به سویش پرتاب می&amp;zwnj;شد توانش را گرفت. بااین&amp;zwnj;حال هنوز جان داشت كه آن 6 نفر زنده&amp;zwnj;به&amp;zwnj;گورش كردند.&amp;lt;br /&amp;gt;
29 شهریور 1381: محسن كمالی دیگر قربانی ارابة مرگ سفیدرنگ بود. او را نیز به محلة هفت&amp;zwnj;باغ منتقل كردند و سرش را در حوض یكی از باغ&amp;zwnj;های آن منطقه فرو بردند و خفه&amp;zwnj;اش كردند. جسدش نیز در بیابان&amp;zwnj;های اطراف طعمة حیوانات شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
31 شهریور 1381: سرنشینان پیكان سفیدرنگ جمیله امیراسماعیلی را به سر باغ پسته بردند. در آب حوض خفه&amp;zwnj;اش كردند و جسدش را در كنار گودالی كه مصیب را در آن انداخته بودند انداختند و مقداری خاك رویش ریختند.&amp;lt;br /&amp;gt;
مهر 1381: علی&amp;zwnj;گواشیری به شیوة مشابه موارد قبلی جان سپرد. او جزو 13 قربانی كرمانی است كه هیچ&amp;zwnj;كس قتل او را به گردن نگرفت و عامل یا عاملان قتلش نیز شناسایی نشدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
28 آبان 1381: زنی میانسال به كلانتری چوپار كرمان مراجعه كرد و از ناپدید شدن دختر و دامادش خبر داد. وی گفت كه آنها برای خریدن خانه از كرمان خارج شده&amp;zwnj;اند ولی تماسشان با خانواده به&amp;zwnj;طرز مشكوكی قطع شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
ده روز بعد مأموران آگاهی جسد زن و مردی را در اطراف كرمان كشف كردند كه حیوانات وحشی به آنها حمله كرده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
علت مرگ هر دو خفگی در آب تشخیص داده شد. بدین ترتیب شهره نیك&amp;zwnj;پور و محمدرضا نژادملایری نیز به جمع قربانیان ارابة مرگ پیوستند.&amp;lt;br /&amp;gt;
نیمة دوم سال 1381: زیبا شاهدوستی، زن میانسالی كه قبل از به آتش كشیده شدن خانه&amp;zwnj;اش خفه شده بود، به جمع قربانیان كرمانی پیوست.&amp;lt;br /&amp;gt;
وی یكی از 13 قربانی كرمانی است كه افراد ناشناسی به خانه&amp;zwnj;اش رفته و او را خفه كرده بودند و برای رد گم كردن و از بین بردن اثر جرم، خانه را به آتش كشیده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
همسایه&amp;zwnj;ها گفتند كه سرنشینان یك پیكان سفیدرنگ كه چهار نفر بودند به بهانة اجاره كردن یكی از اتاق&amp;zwnj;های خانة این زن به دیدنش رفته بودند و صاحبخانه در را به روی آنها باز كرده بود. (اعتماد، 21 اردیبهشت 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
قتل&amp;zwnj;های كرمان در حالی در مطبوعات منعكس شد كه سردار جوركش، فرمانده انتظامی كرمان، اطلاعاتی را دربارة آنها فاش كرده بود. قتل&amp;zwnj;های كرمان از آن &amp;zwnj;رو به پروندة &amp;laquo;ساعت مرگ و قربانیانش&amp;raquo; افزوده شد كه 3 زن به شیوه&amp;zwnj;ای مشابه با حضور سرنشینان ارابة مرگ سفیدرنگ كشته شدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
با دستگیری 6 جوان 19 تا 22 ساله، ماجرای قتل 5 نفر از قربانیان روشن شد ولی 13 قتل همچنان مبهم ماند. این اولین بار پس از قتل&amp;zwnj;های زنجیره&amp;zwnj;ای سال 1377 بود كه یك جمع دست به قتل&amp;zwnj;های سریالی می&amp;zwnj;زدند.&amp;lt;br /&amp;gt;
اعضای جوان این گروه مرگ، در كرمان در جلسات بازجویی اقرار كردند كه &amp;laquo;ما می&amp;zwnj;خواستیم با این كار فساد را ریشه&amp;zwnj;كن كنیم.&amp;raquo; (انتخاب، 15 اردیبهشت 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
آنها همچنین گفتند: &amp;laquo;ما ابراز پشیمانی نمی&amp;zwnj;كنیم و از خانوادة مقتولان طلب عفو نمی&amp;zwnj;كنیم.&amp;raquo; (اعتماد، 20 اردیبهشت 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
محمدحمزه مصطفوی، جوانی كه سركردگی این باند مخوف را برعهده داشت، در یكی از جلسات محاكمة خود گفت: &amp;laquo;ما برای پاك كردن جامعه از فساد، افراد را شناسایی می&amp;zwnj;كردیم و به قتل می&amp;zwnj;رساندیم و هیچ اعتقادی هم به عملكرد قوة قضاییه و نیروی انتظامی نداریم!&amp;raquo; (اعتماد، 3 خرداد 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
سرانجام در اواخر اردیبهشت 1382، عاملان قتل&amp;zwnj;های محفلی كرمان با حكم قاضی دادگاه این شهر به اعدام در ملأعام، 15 سال حبس و جریمة نقدی محكوم شدند. اما دیوان&amp;zwnj; عالی كشور، با نقض حكم، پرونده را بار دیگر به شعبة 10 دادگاه عمومی كرمان بازگرداند. (اعتماد، 22 اردیبهشت 1382)&amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
صدای تیك&amp;zwnj;تاك ساعت بلند و بلندتر شده است. داستان به فصل پنجمش رسیده است. عقربة ساعت، هر ثانیه را كه می&amp;zwnj;پیماید صدایی به هیبت مرگ منتشر می&amp;zwnj;كند.&amp;lt;br /&amp;gt;
قتل زن&amp;zwnj;ها دیگر خیلی سخت نیست. همة آنها آلت قتل خود را به همراه دارند: یك روسری، یك گره! &amp;lt;br /&amp;gt;
داستان در فصل پنجم حول محور سرقت طلاهای زنان می&amp;zwnj;چرخد...&amp;lt;br /&amp;gt;
طلسم طلا زنان را قربانی كرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
2 اسفند 1381: پیكر بی&amp;zwnj;جان زنی جوان كه با پیچیده شدن طناب به دور گردنش به قتل رسیده بود در باغ&amp;zwnj;های اطراف اراك پیدا شد.&amp;lt;br /&amp;gt;
پلیس توانست در تحقیقات خود رد مردی به نام ابوطالب را كه به كار تعمیر یخچال مشغول بود بیابد.&amp;lt;br /&amp;gt;
بدین ترتیب، پلیس مردی 32 ساله را شناسایی و دستگیر كرد كه اعترافاتش پرده از برگزاری مراسمی برداشت. مراسمی كه در آن زنان و دخترانی به قتل رسیده بودند تا او و همدستش بتوانند به طلا و پول برسند.&amp;lt;br /&amp;gt;
ابوطالب در اعترافات خود گفت: &amp;laquo;من و یزدان در خیابان&amp;zwnj;های اراك پرسه می&amp;zwnj;زدیم و بعد از شناسایی طعمه&amp;zwnj;هایمان، آنها را سوار می&amp;zwnj;كردیم و به باغ&amp;zwnj;های اطراف شهر می&amp;zwnj;كشاندیم و بعد از سرقت طلاها و جواهراتشان، آنها را به قتل می&amp;zwnj;رساندیم.&amp;raquo; (ایران، 14 اسفند 1381)&amp;lt;br /&amp;gt;
وی در ادامه اظهار داشت: &amp;laquo;از سال 1380، 7 زن و دختر را كه بین 20 تا 40 ساله بودند كشته&amp;zwnj;ایم.&amp;raquo; (ایران، 14 اسفند 1381)&amp;lt;br /&amp;gt;
در همة قتل&amp;zwnj;هایی كه در اطراف اراك و شازند روی&amp;zwnj;داده بود، قربانیان با گره روسری&amp;zwnj;هایشان به قتل رسیده بودند. (ایران، اسفند 1381)&amp;lt;br /&amp;gt;
همة این قتل&amp;zwnj;ها در حالی صورت گرفته بود كه زنان روستایی برای فروش طلا و زیورآلات خود به دام شكارچیان افتاده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;
محمدی، قاضی پرونده، اظهار داشت: &amp;laquo;به لحاظ اینكه پروندة این جنایت نظم عمومی استان را به &amp;zwnj;هم ریخته و باعث جریحه&amp;zwnj;دار شدن احساسات مردم و خانواده&amp;zwnj;های قربانیان شده است، پرونده خارج از نوبت و به&amp;zwnj; صورت فوری رسیدگی خواهد شد.&amp;raquo; شعبة بیست&amp;zwnj;وپنجم دادگاه عمومی اراك با دستگیری این دو متهم به&amp;zwnj; قتل رسیدگی به پروندة آنان را آغاز كرد، ولی هنوز تكلیف نهایی ابوطالب و یزدان روشن نشده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
آنها كه فقط زنان را قربانی می&amp;zwnj;كنند&amp;lt;br /&amp;gt;
هر بار، چه با طناب سفید، چه با گره روسری و چه با دست، عقربة ساعت بر لحظة مرگ می&amp;zwnj;ایستد و زنگ گوش&amp;zwnj;خراش آن را به صدا درمی&amp;zwnj;آورد.&amp;lt;br /&amp;gt;
اما هر بار پروندة قربانی&amp;zwnj;كنندگان خارج از نوبت و فوری رسیدگی می&amp;zwnj;شود و مجازاتشان به&amp;zwnj;&amp;zwnj;فوریت به اجرا درمی&amp;zwnj;آید و آن&amp;zwnj;همه خشونت، تا اجرای مراسم دیگری از قربانی كردن، لابه&amp;zwnj;لای روزمرگی گم می&amp;zwnj;شود.&amp;lt;br /&amp;gt;
هر بار گفته&amp;zwnj;های دكتر فریدون غزنوی، استاد فلسفه و روان&amp;zwnj;شناسی، به ذهن می&amp;zwnj;آید: &amp;laquo;تكرار این وقایع در مقاطع مختلف، با رابطة معناداری، بر تلاشی صحه می&amp;zwnj;گذارد كه قصد درهم كوبیدن حساسیت&amp;zwnj;هایی را دارد كه در بقای خانواده مؤثرند. وقتی دختر یا دختربچه&amp;zwnj;ای آسیب می&amp;zwnj;بیند، موجب متلاشی شدن خانواده می&amp;zwnj;شود و تكیه&amp;zwnj;گاه&amp;zwnj;های آن فرو می&amp;zwnj;ریزد و قربانی را با خویشتن خود بیگانه می&amp;zwnj;كند.&amp;raquo; (حیات نو، 2 آبان 1381)&amp;lt;br /&amp;gt;
با گذشت یك دهه از به گوش رسیدن صدای زنگ مرگ در سال 1365، كه شكارچی دهة شصت زنان متأهل خفاش شب&amp;zwnj;های تهران نام گرفت و بعد پای قاتل عنكبوتی مشهد به میان آمد و سپس جنایتكاران محفلی كرمان، این نكته برجسته می&amp;zwnj;شود كه چه انگیزه&amp;zwnj;ای این افراد را به این اعمال ترغیب می&amp;zwnj;كرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;
تأملی در حرف&amp;zwnj;های دو قاتل سریالی اول، یعنی مجید سالك&amp;zwnj;محمودی و غلامرضا خوشرو بیش از هرچیز بر هوش و ذكاوت آنها تأكید دارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
مجید سالك&amp;zwnj;محمودی پدرش را در 25 سالگی از دست داده بود و در كودكی فقط به مننژیت مبتلا شده بود. او 4 برادر و 3 خواهر داشت كه یكی از آنها را در تصادف از دست داده بود. &amp;lt;br /&amp;gt;
وقتی پس از بررسی&amp;zwnj; صحنة قتل&amp;zwnj;های اول تا بیست&amp;zwnj;وهشتم، شروع به اعترافاتی در تاریخ 30 فروردین 1365 كرد، شب&amp;zwnj;هنگام در بازجویی ساعت 21:30 دقیقه گفت: &amp;laquo;جناب سروان، ننویس! من این را دروغ گفتم!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
افسر ویژة قتل آگاهی پرسید: &amp;laquo;شما كه می&amp;zwnj;دانید هر حرفی بزنید ما پیگیری می&amp;zwnj;كنیم و بعد معلوم می&amp;zwnj;شود اظهارات شما صحت داشته یا خیر. پس چرا دروغ می&amp;zwnj;گویید؟&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
مجید پاسخ داد: &amp;laquo;من الان همین فكر را كردم و گفتم دیگر شما را این&amp;zwnj;طرف و آن&amp;zwnj;طرف نفرستم!&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
مجید سالك&amp;zwnj;محمودی، در پاسخ به سؤال افسر پرونده در خصوص مرگ خدیجه یكی از قربانیان او، گفت: &amp;laquo;من از زن&amp;zwnj;هایی كه پایبند خانواده&amp;zwnj;شان نباشند متنفرم!&amp;raquo; (احمد محققی، آخرین شكار قاتل، ص 134)&amp;lt;br /&amp;gt;
مجید با غلامرضا در همین ویژگی تفاوت داشت كه خفاش شب از میان زنان انتخاب نمی&amp;zwnj;كرد و هركس را به دامش می&amp;zwnj;افتاد قربانی می&amp;zwnj;كرد؛ ولی مجید فقط زنان متأهل را می&amp;zwnj;كشت. در ماجرای سعید حنایی نیز این مرد همه&amp;zwnj;كس را به قتل نرساند. هركسی كه به&amp;zwnj;زعم او باید پاكسازی می&amp;zwnj;شد به قتل رسید. خودش در این باره گفت: &amp;laquo;اگر دستگیر نمی&amp;zwnj;شدم می&amp;zwnj;خواستم تا 150 قتل دیگر هم مرتكب شوم و هیچ پشیمان نیستم.&amp;raquo; (ایران،6 مرداد 1380)&amp;lt;br /&amp;gt;
وی حتی زنانی را كه كشته بود به زباله&amp;zwnj;هایی تشبیه كرد كه شهرداری جمعشان می&amp;zwnj;كند و گفت كه او نیز برای جامعه با آنها چنین كرده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
محفلی&amp;zwnj;های كرمان هم همین تصور را داشتند. خود را محق می&amp;zwnj;دانستند و اعتقادی به عملكرد قوة قضاییه و نیروی انتظامی نداشتند.&amp;lt;br /&amp;gt;
فهیمه حاج&amp;zwnj;محمدعلی وكیل دادگستری در این باره می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;قاتلان، با وجود سواد اندك و عدم اشراف بر قوانین و مسائل حقوقی، از مفاد مادة 226 قانون مجازات اسلامی و نوع مجازات زن و مرد آگاه&amp;zwnj;اند و از آن سوء&amp;zwnj;استفاده می&amp;zwnj;كنند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
مادة 226 قانون مجازات اسلامی همان قانونی است كه می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;قتل نفس در صورتی موجب قصاص است كه مقتول شرعاً مستحق كشتن نباشد و اگر مستحق قتل باشد قاتل باید استحقاق قتل او را طبق موازین در دادگاه اثبات كند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
عبدالصمد خرمشاهی وكیل دادگستری نیز دربارة این قتل&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;احتمالاً برداشت غلط متهمان از پاره&amp;zwnj;ای مواد قانونی از جمله مادة 226 قانون مجازات اسلامی، با توجه به دفاعیات و انگیزة ارتكاب جنایت، در وقوع این جنایات بی&amp;zwnj;تأثیر نبوده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید بتوانیم ماجرای سعید حنایی و قاتلان محفلی كرمان را با مادة 226 قانون مجازات اسلامی و تبصرة 2 بند ج مادة 295 قانون مجازات اسلامی توجیه كنیم و مشكل را بر دوش قانون بگذاریم كه ایجاد شبهه می&amp;zwnj;كند.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
در تبصرة 2 بند ج مادة 295 آمده است: &amp;laquo;درصورتی&amp;zwnj;كه شخصی كسی را به اعتقاد قصاص یا به اعتقاد مهدورالدم بودن بكشد و این امر بر دادگاه ثابت شود و بعداً معلوم گردد كه مجنی&amp;zwnj;علیه مورد قصاص و یا مهدورالدم نبوده است قتل به منزلة خطای شبیه &amp;zwnj;عمد است. و اگر ادعای خود را در مورد مهدورالدم بودن مقتول به اثبات برساند قصاص و دیه از او ساقط می&amp;zwnj;شود.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
دكتر محمدعلی اردبیلی جرم&amp;zwnj;شناس نیز معتقد است كه چنین قوانینی كه شائبة جرم&amp;zwnj;زایی در آنها هست باید اصلاح شوند. وی از جمله كسانی است كه اعتقادی به مجازات شدید و اعدام ندارد.&amp;lt;br /&amp;gt;
شاید می&amp;zwnj;بایست این گفتة جبران خلیل&amp;zwnj;جبران را در كتاب پیامبر به&amp;zwnj;عنوان ماده&amp;zwnj;ای از قانون تصویب می&amp;zwnj;كردند كه &amp;laquo;كشته هم از برای كشته شدنِ خود پاسخگوست، و دزدزده هم از برای دزدزدگی خود بی&amp;zwnj;تقصیر نیست. راستكاران از خطای نابكاران بری نیستند و پاك&amp;zwnj;دستان دستشان به گناه ناپاكان آلوده است.&amp;raquo;&amp;lt;br /&amp;gt;
پس بیراه نبود اگر به&amp;zwnj;جای هر دادرسی سریع و خارج از نوبتی یا به&amp;zwnj;جای هر مجازات شدیدی، اندكی فرصت تحلیل و موشكافی ماجرا به جامعه داده می&amp;zwnj;شد. همان كاری كه جرم&amp;zwnj;شناسان، جامعه&amp;zwnj;شناسان و دیگر متخصصان باید می&amp;zwnj;كردند. در این صورت شاید سریال قتل زنان تكرار نمی&amp;zwnj;شد. وقتی فریدون غزنوی در تحلیل این ماجراها می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo;برجسته&amp;zwnj;ترین مشخصة زن قدرت زایش اوست و همین سبب شده كه همواره در طول تاریخ مورد ظلم و ستم باشد و در مظان اتهام و سركوب قرار گیرد&amp;raquo; باید به این نتیجه دست یافت كه پیش از هر مجازات شدیدی، كالبدشكافی عمیقی لازم است.&amp;lt;br /&amp;gt;
غزنوی در ادامة این تحلیل خود می&amp;zwnj;افزاید: &amp;laquo;قربانی شدن زنان را می&amp;zwnj;توان چنین تفسیر كرد كه با این كار جامعه عقیم می&amp;zwnj;شود. هدف عقیم كردن جامعه از خلق انسان&amp;zwnj;هایی است كه می&amp;zwnj;توانند خود قربانی نابسامانی&amp;zwnj;های جبری حركت زمان باشند.&amp;raquo; &amp;lt;br /&amp;gt;
*&amp;lt;br /&amp;gt;
داستان ناتمام مانده است. نه طناب&amp;zwnj;های سفید یك&amp;zwnj;متری هست، نه اجساد سوخته، نه گره&amp;zwnj;های روسری به دور گردن زنان چادرپیچ شده.&amp;lt;br /&amp;gt;
داستان ناتمام مانده است. آن&amp;zwnj;چنان در حال تكرار است كه تو گمان می&amp;zwnj;كنی ناتمام رها شده. این&amp;zwnj;بار نه قاتلی هست و نه فرضیه&amp;zwnj;ای برای پذیرش تكرار...&amp;lt;br /&amp;gt;
فصل بعدی داستان این&amp;zwnj;گونه آغاز می&amp;zwnj;شود: مأموران پلیس جسد زنی را در گوشه&amp;zwnj;ای از شهر كشف كرده&amp;zwnj;اند. &amp;lt;br /&amp;gt;
3 آذر 1382: مأموران كلانتری 124 قلهك تهران جسد زنی را در یك گونی كشف كردند. صاحب این جسد كه در بن&amp;zwnj;بست لادن در خیابان قبا كشف شده بود به &amp;zwnj;وسیلة روسری قرمزرنگی خفه شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
22 دی 1382: مأموران كلانتری 103 گاندی گزارش كشف جسد دختر جوانی را به بازپرس ویژة قتل دادند كه در یك گونی در یك كانال آب واقع در بلوار حقانی تهران رها شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
معاینات و بررسی&amp;zwnj;های اولیه حكایت از خفگی دختر جوان به &amp;zwnj;وسیلة یك دستمال داشت.&amp;lt;br /&amp;gt;
7 بهمن 1382: مأموران پلیس كلانتری 138 جنت&amp;zwnj;آباد تهران در ساعت 5:50 صبح جسد دختری را در محدودة پونك شمالی حوالی دانشگاه كشف كردند كه خفه شده بود. جسد این دختر 20 ساله نیز با طناب بسته شده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;
7 بهمن 1382: بازپرسان ویژة قتل تهران فیلم صحنه&amp;zwnj;های كشف جسد 3 زن را بازبینی می&amp;zwnj;كنند تا وجوه مشترك آنها را بررسی كنند. &amp;lt;br /&amp;gt;
29 اردیبهشت 1383: هنوز فیلم صحنه&amp;zwnj;های كشف جسد 3 زن بازبینی نشده است كه مأموران كلانتری 147 گلبرگ به بازپرس ویژة قتل تهران خبر داده&amp;zwnj;اند كه جسد زنی 30 ساله، عریان و طناب&amp;zwnj;پیچ&amp;zwnj;شده، در خیابان 126 غربی تهرانپارس كشف شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;
15 خرداد 1383: هنوز قاتل یا قاتلان 3 زنی كه در زمستان 1382 اجسادشان كشف شد شناسایی و دستگیر نشده&amp;zwnj;اند...</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/368/clubname/hadese_dar_jamee">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2006-02-23T05:00:00+01:00</dc:date>
        <dc:creator>مهدی واحدیان</dc:creator>
        <title>گفت باید حد زند هوشیار مردم، مست را ..... گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست</title>
        <link>http://www.cloob.com/club/article/show/articleid/368/clubname/hadese_dar_jamee</link>
        <description>همین دیروز بود که عامل یکی از مخوفترین قتلهای زنجیره ای زنان پای چوبه دار رفت . در مطبوعات به او لقب ((خفاش شب)) را داده بودند چون فقط شبها کمین می کرد و پس از تجاوز در نهایت قصاوت قلب قربانیان نگون بخت را پس از آزار و اذیتهای فراون به قتل می رساند . درست خاطرم هست که روزی که در ملاء عام بعد از اجرای حکم 300 ضربه شلاق توسط بعضی از اولیای دم  پای چوبه دار رفت می خندید !!! با زیر خاک کردن خفاش شب گمان کردم ریشه جنایتهای زنجیره ای برچیده شد و امنیت برقرار شده است اما دیری نپایید که سعید حنایی قتلهای زنجیره ای مشهد را راه انداخت و او که ادعا داشت قصد دارد زنان روسپی را نابود کند و فساد را ریشه کن ! با تجاوز به طعمه خود هم اغراض شیطانی خود را جامه عمل پوشانید و هم نیت خالص خود را اجرا کرد !!!  با خود گفتم این دیگر آخری بود . اما مثل اینکه تا سه نشه بازی نشه !!! این دفعه وحشتناکتر از دفعات قبل بیجه ای ظهور کرد که در شناسنامه اش (( بسیجه )) به عنوان نام خانوادگی ذکر شده بود اما مصلحت بود که بیجه خوانده شود . این دفعه قربانیان زنان روسپی نبودند بلکه کودکان که ضعیف ترین قدرت دفاعی را دارند مورد ضربه قرار گرفتند . وقتی که خبر در جامعه منعکس شد واکنش مسئولان بسیار جالب بود . یکی می گفت در حوزه پاکدشت است و دیگری می گفت در حوزه قیام دشت است  و آگاهی تهران بلاخره میانجی شد و رفع تکلف کرد و مشکل هم به حول و قوه خدا حل شد . بیجه تبدیل به یک قاتل پس فطرت ، رزل ، آدم کش ، جانی و ..... شد که نفرت عمومی را برانگیخت و عوامل زحمت کش نیروی انتظامی و ماموران اجرای حکم دادگستری قاتل را در ملاء عام دار زدند تا خانواده قربانیان این حادثه تلخ کمی از غم و اندوهشان کاسته شود . اما هنوز هم مادرهای این کودکان سیاه بخت چشم به در دارند و هر وقت هم که کوره خانه ها را می بینند داغ دلشان تازه می شود( خبر دیگر هم اینکه پرداخت دیه به این خانوادهها که هم غم از دست دادن عزیزی را دارند و هم غم نان ــــ که باید از بیت المال پرداخت شود ــــ هنوز تامین اعتبار نشده است!!! )  . در این فکر بودم که بعد از این حادثه حتما مسئولان امر چاره جویی کرده و مانع تکرار این گونه قتلهای زنجیره ای می شوند . همین سه قاتل نزدیک به چهل ، پنجاه نفر را روانه قبرستان کرده بودند و حتما چاره جویی شده که دیگر شاهد این قتلها نباشیم . کم کم باورم شده بود که همت عالی کار خودش را کرده است که از کرمان خبر رسید گروهی دیگر دست به جنایتهای محفلی زده اند و خودشان می بریدند و حکم را هم اجرا می کردند . ( البته قبل از اجرای حکم حتما باید استخاره بعمل می آمد ) . در این گیر و دار ناگهان یبجه ثانی ظهور کرد و بعد از آن خبر تجاوز به یک دختر معلول ذهنی توسط نزدیک به بیست نفر یا... ( آمار دقیق در دست نیست!!!)از اتباع محترم افغان باز هم جامعه را منقلب کرد . اینهمه جنایت بجز جنایتهای باندی بود که مثل قارچ در حال رشد است . باند آدم ربایی ، باند خرید و فروش و توزیع مواد مخدر ، باند کودک و نوزاد ربایی ، باند فروش اجناس عتیقه ، باند فساد و فحشا ، باند فروش سی دی های مبتذل و آلات قمار ، باندهای کلاهبرداری و اختلاس و ارتشاء و.... . تازه جنایتهای دیگر که جنبه فردی دارد و مثلا در یک نزاع یا یک سرقت یا  یک دعوای خانوادگی و غیره قتلی صورت می گیرد هنوز حساب نشده (حتما اینها دیگر خیلی پیش پا افتاده است!!! ).&amp;lt;br /&amp;gt;
به نظر می رسد علل و عوامل پیچیده ای دست به دست هم داده است تا این جنایتها شکل بگیرد و ما نیاز به کاراگاهان خبره نظیر هرکول پوارو و یا شرلوک هلمز و یا حتی همین خانم مارپل و دست آخر هم کاراگاه ولف ( شمسی و مادام هم بد نیست !) و ... داریم تا سرنخ ها را سریعتر کشف کنند و نگذارند که مثلا بعد از 28 فقره قتل ، قاتل را شانسی پیدا کنیم . اصلا علوم جنایی و کیفر شناسی و پلیس علمی و پزشکی قانونی به درد ما نمی خوره ! همین که ما حضور داشته باشیم و در دسترس باشیم کافی است ! تازه ما هزار تا مشکل دیگه هم داریم که فرصت اینها را نداریم . همین مساله هسته ای مگه مساله ملی نیست که الان چند سال داریم حلش می کنیم و یا تشکیل کابینه و انتخاب شهردار و سازمان ملل و شورای حکام و مسائل عراق و افغانستان و فلسطین به ما اجازه هم می ده که به این مسائل پیش پا افتاده برسیم !!! الان مهمترین معضل که ساعتها وقت برنامه های تلوزیون را گرفته مساله گلدکوئیست هستش که سرمایه داری را رواج می دهد و مانع اشتغال جوانان شده و اصلا بوی توطئه به مشام می رسه !!!&amp;lt;br /&amp;gt;
گذشته از تمام این مطالب بزرگترین عامل جنایت در کشور ما وجود حداقل هفتاد درصد مردم زیر خط فقر است که راه حل ریشه ای برای پیدا کردن تمام سرنخهاست . وقتی بیکاری در جامعه تبدیل به یک بحران شده جای تعجب نیست که آمار دزدی همین طور افزایش یابد . فرار مغزها هم که دیگه کهنه شده !!! وقتی مغزهای متفکر کوچ کردند دیگران که شایستگی پست و مقام را نداشتند آمدند و شدند تئوریسن ، شدند دکتر .&amp;lt;br /&amp;gt;
نداشتن شغل ، عدم تامین مسکن و حتی خانه اجاره ای برای آغاز زندگی مشترک ، عدم رغبت جوانان به ازدواج به دلیل مشکلات مالی  ،افزایش سن ازدواج ، وجود فساد ادرای و رانت خواری در سطح کلان ، وجود اقتصاد بیمار و محتضر که آخرین نفسهایش را می کشد ، وجود تبعیض در جامعه به انواع مختلف ، فراهم کردن امکانات و امتیازات ویژه برای گروه خاص و اقل بدون داشتن لیاقت برخورداری از این مزایا ، خفقان و سرکوب اندیشمندان و مخالفان سیاسی ، برقراری یک حکومت تک صدایی ، ایجاد ناامنی در امر سرمایه گذاری ، بحران در بورس و فرار سرمایه ها ، داشتن سیاست یک بام و دو هوا در برخورد با مفاسد اقتصادی ، نبودن امکانات اولیه تحصیلی برای اقشار کم درامد ، هزینه های سرسام آور اقلام ضروری زندگی  و حرف برداشتن یارانه ها ، پیشی گرفتن سیاست انزوا در جهان امروز و مقابل دیگر کشورها ایستادن ، باج دهی بر سر منافع ملی ، نداشتن سیاست مدون در ورزش ، افت شدید ارزش پولی کشور ، رشد اقتصاد دلالی و ریشه کن شدن اقتصاد تولیدی ، نبودن امنیت اجتماعی ، رشد جرم و جنایت به انواع گوناگون ، دور شدن جوانان از مذهب ، سیاست فرهنگی فاقد جاذبه و حتی دافعه ، وضعیت نشر و افزایش قیمت کتابها ، عدم پیش بینی حوادث و بلایای طبیعی و گرفتاری در بحرانهای شدید در موقع بروز این اتفاقات ناگوار، رشد بی اعتمادی در جامعه و حتی دنیا ، اقتصاد ساکن  و.... از مواردی است که تا حل نشود باز هم شاهد گسترش فقر و فساد و به تبع آن جنایتهای رنگارنگ در جامعه خوایم بود (پس منتظر بیجه ثالث و رابع و خامس و ... هم باشیم ) . حال سیاستمداران ما و متولیان امر کی از خواب بلند می شوند خدا می داند ، فقط خدا کند خواب باشند و خودشان را به خواب نزده باشند ، چون آدم خواب را می شود بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده هرگز !!!</description>
    </item>
</rdf:RDF>

