اقا تختی , sirtakhti

اقا تختی

اقا تختی , sirtakhti

اقا تختی

539نــــفــــــر
عضو شده اند
539نفر عضو شده اند
96/08/11 16:21

ناگفته‌های برادر زن تختی از زندگی و مرگ او(3)

اقا تختی
در گفت‌وگویی که با شاه‌حسینی داشتیم، ایشان به این موضوع اشاره کرد که تختی همچون داش‌مشتی‌ها حرف می‌زد. آیا در خانه هم اینطور صحبت می‌کرد؟
جملاتش با طنز بود. آن طنز کلامی را داشت؛ اما اینکه لاتی باشد نه؛ اما یک سری اصطلاحات داش مشتی شیرین داشت که مختص خودش بود.
سامان کاشی: آقای جعفری! شما گفتی که تختی یک نفری بود که یک پایش در سنت و یک پایش در مدرنیته است و به نظرم درست است، پس نمی توانست آنطور که در کوچه و خیابان با مردم عادی آن زمان دیالوگ می گفت در خانه هم دیالوگ بگوید و من با این موافق هستم.
بله من این را گفتم و معتقدم تختی به خاطر مسائل و افراد پیرامونش مجبور بود در آن دوره در کوچه و خیابان یک جور صحبت کند و در خانه یک جور دیگر، به هر حال او از یک محیط و ورزش سنتی وارد یک خانواده مدرن می شود و خب سنت و مدرنیته همواره در مقابل هم بوده‌اند.
اصلاً کلام تختی هیچ وقت عوض نشد. همیشه کلامش کلام خودش بود. هیچ گاه لاتی صحبت نمی کرد. گفتار ایشان یک گفتار دوستانه در شوخی و بذله گویی بود.
به هر حال شاه حسینی که با تختی دوست بوده نیز به این موضوع و نوع حرف زدن جهان پهلوان اشاره کرده است.
حالا من این سبک را نمی دانم یعنی چی؛ ولی یک سبک توام با بذله گویی بود. بسیار شایسته. من با دوستان مجرد او زیاد بودم. آنها که با هم می رفتند من هم بودم. یک لفظ های خاصی داشت اما آدم بسیار آرام و باوقاری بود.
سامان کاشی: توجه کنید، شما یک زن در دانشگاه تهران داری، مسلما نمی توانی آن ادبیات را در خانه به کار ببری.
رضا توکلی: من دارم می گویم که ادبیات غیرعادی ای اصلا وجود نداشت و ادبیات ایشان خیلی هم درست بود و با همه با احترام صحبت می کرد.
منظور ما هم بی احترامی نیست. اصلا الان زنگ صدای تختی در گوش شما هست؟
خیلی کم.
به عنوان مثال اگر بخواهید یک جمله ای را که تختی می گفت همچون او بازگو کنید، چگونه حرف می‌زدید و چه می‌گفتید؟
من اینجوری که نمی توانم بگویم. فقط می‌توانم بگویم آرام و شمرده.
سامان کاشی: من با جعفری موافقم. ببینید شما با یک تیپ اجتماعی سراغ دارید که اوجشان می شود لمپن ها، پس برای ارتباط گرفتن با آنها باید طوری حرف بزنید که متوجه شوند.
رضا توکلی: شما دارید اشتباه می کنید. تختی قبل از این هم در آن جامعه نیست. او کاملا عادی است و لمپنی یا لحن اش را ندارد. او یک بذله گویی شایسته خودش را داشت. ابدا چنین چیزی نیست. او یک سبک گفت و گوی خاص خودش را داشت. این خاص بودنش خیلی طنزگونه نه از باب شوخی بلکه از باب بذله گویی بود. ولی با احترام با آدم ها حرف می زد. اصلا با خواهرهایش و با همه اینطور بود؛ با خانم ها با مادر و … با احترام همه را صدا می زد. من خیلی شیطان بودم. من می آمدم برای کبوترها تله می گذاشتم. او این کار را دوست نداشت و تختی اینها را وا می کرد و آزاد می کرد و می گفت که پر زده اند و رفته اند! من می گفتم چطور رفته اند مگر امکان دارد. او می گفت حالا که پر زده و رفته اند. یادم هست با هم به سینما می رفتیم. او خیلی سینما را دوست داشت.
کدام سینما می‌رفت؟
تخت جمشید یک سینما داشت. خیابان طالقانی.
سامان کاشی: زندگی شهلا توکلی بعد از مرگ تختی است … زندگی شهلا و تختی عین زندگی جلال و سیمین بود.
بله من هم اینطور فکر می‌کنم و در نوشته خود نیز به این موضوع اشاره کرده‌ام. همان جمله که سیمین در جواب به نرفتنش به مراسمی که برای جلال گرفته بودند می دهد. "من نرفتم چون می خواستند جلال را آنطور که خودشان می خواستند نشان دهند نه آنطور که بود. می خواستند اسطوره ای که خودشان می خواستند از جلال بسازند و از آن استفاده کنند. من نرفتم تا مهرتایید به آنچه که آنها می خواستند نزنم و بگویم که جلال آنچه که شما می گوید و می خواهید نشان دهید نبود و نیست." به نظرم سکوت شهلا هم در همه نبودن‌هایش این بود که بگوید تختی آنچه که که گفته و نشان داده می شود نبود و با این کار به نوعی اعتراض خود را نشان می داد.
سامان کاشی: به نظرم چندین تفاوت وجود دارد. اینکه سیمین بعدش غروب جلال را نوشت. شهلا توکلی خیلی باهوش تر بود و…
بله، بی‌تردید بازیگر باهوش‌تری بود، یک شطرنج‌بازی که ۴۷ سال خیلی خوب بازی کرد.
این زندگی کاملا یک زندگی عادی زناشویی بی سر و صدا است. بچه ها خوب می فهمند و اگر مشکلی بود حتما من متوجه می شدم. یک بار رفتیم ساری. شهلا به تختی گفت که برویم پیش فامیل هایمان. از تهران به ساری یک ماشین سواری دربست گرفته بودیم. شهلا و تختی عقب بودند و من جلو. یک خبرنگاری آمد مصاحبه کرد. فامیل را دیدیم و همه با تختی رفیق شدند. واقعا انسانی بود که هرجا که می نشست هیچ مشکلی نداشت چون هیچ قضاوتی از مردم نداشت. من به عنوان یک کسی که شوهر خواهرم مرا خیلی لوس کرده بود خیلی خاطرات خوبی از او و از آن موقع دارم. مثلا به من می گفت که آقا رضا قدتو بنازم، بدو برو بازی کن و … من بچه آخر خانواده بودم؛ ته تغاری برای همین حکم سرجهازی را برای شهلا و تختی داشتم و اکثر وقت ها پیش آنها بودم.
لحن صدای بابک با تختی یکی بود؟ منظورم جنس صدایشان است؟
شاید.
استایلشان که خیلی شبیه است.
بابک در اوج داستان فوت مادرش داشت با لبخند همه چیز را مدیریت می کرد و این خیلی شبیه تختی بود. لبخند و طنز کلامی بابک من را یاد تختی می اندازد.
بله در مراسم ختم به خوبی مشخص بود که در برخورد با افرادی که به ختم آمده بودند بعضا از این طنز کلامی استفاده می‌کرد و حرف خود را می‌زد. در اصطلاح تیکه‌اش را می‌انداخت. راستی شهلا را در نظر داشتید کجا دفن کنید. چون بابک به شاه‌حسینی زنگ زده و گفته بود که می‌خواهم مادرم را کنار پدرم دفن کنم.
بحث زیاد داشتیم. مرگ یک دفعه پیش آمد. هیچ تدبیری نکرده بودیم. دفعه اول که بابک آمد شرایط مادر خوب نبود؛ اما نمی‌توانست انتظار مرگ بکشید، پس به آمریکا برگشت و گفت به زودی برمی گردم. وقتی بابک آمد غلامرضا را هم بنا به دلایل قانونی نمی‌توانست بیاورد.
چرا؟
برای اینکه سربازی اذیت می کند. بحث گرین کارت مطرح بود. در واقع باید سیتی‌زن باشد تا بتواند پسرش را بیاورد. خیلی بچه بی نظیری است غلامرضا. او پشت تلفن داد و بی داد می کرد و می گفت من باید بروم پیش مادر بزرگم و مهم نیست که دیگر اجازه بازگشت به آمریکا را به من ندهند. داشتم می گفتم فکر تدارک را نکرده بودیم. یک آن پیش آمد. همانطور که من در سر کار بودم به من زنگ زدند که شهلا فوت کرده. همان جا داشتیم با بابک مشورت می کردیم. رفتیم خانه و یک لیستی نوشتم که مراسم این چیزها را می خواهد و … فکر کردیم خیلی خوب است که در ابن بابویه دفنش کنیم؛ اما خب آنجا پر بود. خلاصه در قطعه ۱۴ بهشت زهرا دفن اش کردیم. در این بین یک نفری آمد گفت که یک قبری در ابن بابویه بیرون شبستان شمشیری هاست که ۶۰ میلیون تومان می فروشم. انگار می خواهیم آپارتمان بخریم؟! بچه ها گفتند تخفیف بده ولی من گفتم که ابدا، چرا که خود شهلا هم این چیزها را دوست نداشت. که آمدیم و درنهایت در همان قطعه ۱۴ دفنش کردیم. البته در مورد دفن شهلا در قطعه نام آوران بحث بود. از فدراسیون هم آنجا بودند و … یکی از این آقایون زنگ زد و گفت که یک روز دیگر نگه دارید تا ما کارهای قطعه نام آوران را هماهنگ کنیم، گفتیم که نمی شود جسد را که نگه داشت کار درستی نیست. اما واقعه خانه کاملا عادی بود. من زمان هایی یادم است که عقب ماشین تختی خواب بودم و زن و شوهر خصوصی صحبت می کردند. هیچ گاه ندیدم که شهلا را دعوا کند و خیلی هم آرام بودند. شهلا خیلی احترام ویژه برای تختی قایل بود. این دو تا را اگر بیرون می دیدی از رابطه شان متوجه این نمی شدی که اینها زن و شوهرند. خیلی احترام ویژه ای به هم می گذاشتند. ابدا این مسایل نبود. من شاهد هیچ چیز خاصی نبودم. خیلی تختی به مادرش هم احترام می گذاشت.
پس شهلا را در کنار برادرتان علی‌اکبر، یار قدیمی‌اش دفن کردید؟
بله خیلی هم خوب شد. این دو تا مثل دو کبوتر عاشق بودند و حالا هم کنار هم هستند.
ما الان در مرحله‌ای هستیم که اینها با هم ازدواج کرده‌اند. می‌خواهم بپردازیم به آن چند روز آخر که آن اتفاق برای تختی افتاد.
مادر تختی یک بار تعریف می‌کند که یک روز زنگ زده بودند و سه چهار تا ماشین آورده بودند و تختی را می‌خواستند. پرسیده بودند که تختی هست و گفته بود که تختی خانه نیست. بعدها متوجه شده بود که اینها ممکن است از ساواک باشند. این را مادر تختی بعد از انقلاب مطرح کرده بود.
اصلا هیچ اختلافی بین شهلا و تختی وجود نداشت؟
رضا توکلی: هیچ اختلافی من ندیدم.
من با نوه برادر تختی صحبت کردم. به اختلاف اشاره کردم و ایشان گفت که در هر خانواده‌ای اختلافی هست. یعنی شما می‌گویید هیچ اختلاف فرهنگی‌ای هم نبود؟ تختی به عنوان فردی که تحصیلات نداشت؛ اما خیلی چیزهای دیگری داشت و شهلا به عنوان کسی که تحصیلات داشت حداقل می‌توانستند در بحث‌های خود دچار اختلاف شوند. به هرحال می‌توانست یک بحثی اتفاق بیفتد که تختی به خوبی درکش نکند و همین موضوع باعث به وجود آمدن اختلاف شود.
من به عنوان یک پسر 15 - 16 ساله با اینها بودم و هیچ‌کدام از این آقایونی که این بحث‌ها را می‌کنند از من نزدیک‌تر به اینها نبودند. من دردانه شهلا و تختی بودم و مثل بچه اینها بودم. هیچ‌کدام از این نوه‌ها در آن زمان وجود نداشتند. بزرگترینشان که آن زمان بودند، از من خیلی کوچک‌تر بودند. پس بهترین کسی که می تواند در این مورد صحبت کند من هستم که من هم هیچ چیزی ندیدم. یکی از بچه های درویش، سال دوم انقلاب، در سال تختی که ما رفتیم که مراسم را جبهه ملی برگزار می کرد یک پسر افراطی انقلابی بود و رفت صحبت کند و شروع کرد حرف زدن درباره این که خانواده تختی را ما از جبهه ملی نمی دانیم و خیلی حرف های دیگر! بعد برق‌ها را قطع کرد و اصلا مراسم را به هم ریخت. من نمی خواهم به آنها بپردازم.
این موضوع را برای این مطرح می کنیم چون خیلی ها می گویند اختلاف بین شهلا و تختی باعث مرگ تختی شد.
خیلی‌ها نیست. این را باید تعریف کنم. این دیدگاه صرفاً نظر شخصی من است. اولاً شنونده باید عاقل باشد و روزنامه‌هایی که آن تیترها را زدند چقدر غافل بودند. زندگی من بعد از فوت تختی شده بود تختی. خیلی جالب است. تختی خیلی درهم و شکل خیلی غریب گونه‌ای ‌می‌آید منزل. به شهلا می‌گوید که من یک سفری باید بروم شهسوار. یک سرهنگی بود در شهسوار که یک باغی دارد و قرار است شریک شویم و نگران نباش. این ماشینی هم که گفته بودم که مادر تختی به آن اشاره داشت، ده روز قبلش آمده بود ... مدیر آتلانتیک ابتدا می گوید که تختی شب اول ۱۲ شب آمد و می گوید که من از شکار آمده ام و یک مقداری دیر شده و نمی توانم خانه بروم و اسلحه شکاری اش همراه اش بوده. گفته که اسلحه را نمی توانی بالا ببری. اسلحه را امانت گرفته و تختی رفته شب خوابیده. یعنی تختی آمده آنجا خودش را بکشد چون اسلحه را از او گرفتند نتوانست. می گوید دوباره فرداشب می آید و ... بعد که می رود بخوابد ساعت ۱۰ صبح ماشینش پنچر می شود که بعد صدا می کنند می بینند که با جسد روبرو می شوند. چقدر این خنده دار است! اصلا چرا تختی باید در هتل خودکشی کند؟ باغ داشت و می توانست در آنجا خودکشی کند؟ چرا اصلا آن شب خانه نرفت؟ یعنی تختی ساعت ۱۲ شب نمی توانست خانه خودش برود؟! حرف های خنده داری مدیر آتلانتیک زده، جالب اینکه بعد از انقلاب هم محو شد و هرچقدر گشتند پیدایش نکردند. خیلی مسخره است. شب اول با اسلحه، دوباره شب دوم آمد و بعد خودکشی آن هم در هتل! اصلا برای چه؟ چه چیزی رخ داده بود؟ افسرده بود؟! برای همین مردم نپذیرفتند. چه کسی مرگ تختی را پذیرفت؟ هیچ کس نپذیرفت. خود کشی به خاطر زن؟! خنده دار است، تازه بچه اش آمده. چرا باید خودش را بکشد؟ ابدا امکان نداشت. تختی هم به شهلا گفته بود، خیلی عادی که می روم شهسوار و می آیم. تختی دو سه بار احضار شده بود برای گفت و گو. این را شهلا می دانست و به هیچ کس هم نگفته بود. این را اکبر می دانست و من از او شنیده بودم. خود مادر تختی عنوان کرده بود که ماشین آمده بود. شهلا هر وقت احساس غریبی می کرد زنگ می زد به خانه اما آن موقع شرایط عادی بود. تختی یک جا احضار شده بود که احساس خطر می کرد. می دانید که قبل از مرگ مصدق، تختی همیشه می رفت به او سر می زد. هیچ‌کس نمی رفت حتی کسانی که امروز ادعا دارند، مثل همین آقایون جبهه ملی. فقط تختی جرات می کرد ماهی یکبار برود هیچکس جرات نمی کرد، مثل الان که خیلی ها حرف می زنند و ادعا می کنند؛ اما سراغی از افرادی که در حصر هستند نمی گیرند. اینها هم بیشتر لج می کردند. مصدق یعنی شاه. رقیب شاه در بازداشت بود.
بعد از انقلاب که ساواکی ها را می بردند و می آوردند به مرحوم پدرم زنگ می زنند از دادگاه که فردی اینجاست به اتهام شرکت در مرگ تختی. من با پدر جون رفتیم. البته بگویم که خیلی طولانی شد، چرا که این مجاهد را می آوردند یک چیز می گفت و بعد دیگری را و همین طور ادامه داشت. بگذریم. یک کیفر خواستی که خواندند شرکت در قتل تختی بود که طرف گفت که کدام شرکت در قتل؟ آدم معروفی بود اسمش را بگویم شما می شناسیدش. ایشان گفتند: کی گفت تختی را کشتند، نکشتند. ایشان می گوید من در طبقه دوم بودم که دیدم سر و صدا میاید گفتم چه شده؟ گفتند تختی دارد مست می کند. آن شب بالا بودیم. مرحوم فیلابی هنوز زنده است، مرحوم پدرم و فیلابی می روند آنجا. می روند برای گرفتن جسد. پدر تختی را می بوسد؛ تختی را خیلی دوست داشت. بعد متوجه می شود که پشت سر تختی سوراخ شده. به فیلابی نشان می دهد و به دکتر گفت یعنی شما نفهمیدید؟ نمی گویم که بردند او را بکشند اما اتفاقی پیش آمده. و همین راز هست. پرونده‌ای نیست. در همان ساختمانی که از ساواک باقی ماند، پرونده ای در مورد قتل تختی ندیدند. درست که میکروفیلم‌هایی بود؛ اما هیچ کدام نشان نمی دهد که تختی را کشتند.
پس شما می گویید تختی خودکشی نکرده، رفتند آنجا صحبت کنند درگیری پیش آمده و زدند و تختی را کشتند.
این برداشت خودم است.
شاه‌حسینی در مصاحبه ای گفته تختی می‌رود مصدق را ببیند بعد یک سرهنگی به او می گوید چرا تو این کار را می کنی؟ شاه که تو را دوست دارد. برو راحت زندگی کن و امتیاز بگیر و ...
بله شاه او را دوست داشت. من این را می‌دانم. واقعیت است.
اما این احتمال قتل را باز کمتر می‌کند.
نه. من اعتقاد ندارم سیستم شاه تختی را کشته باشد. شاه واقعا تختی را دوست داشت. شاه اسطوره را دوست داشت، ولی نه شاهپور غلامرضا. این را که شما می گویید که به او گفته بودند برای قبل‌تر بود. به تختی اخطار داده بودند که حق نداری مصدق را ببینی. یکسری اعلامیه جبهه ملی می زند، چه بود نمی دانم. ولی اینطور نبود که اتاق هسته تشکیل دهند و ساواک آن روز به آنجا حمله می کند. و آنجا تختی را می بینند. برای همین در بازجویی ها نیز از تختی بازجویی کردند.
از شاه حسینی پرسیدیم که تختی در جلسات جبهه ملی شرکت می کرد. گفت نه بطور مدام اما در بعضی جلسات حضور داشت و از او نیز نظر می خواستیم. اینطور به نظر می رسد که جبهه ملی بیشتر قصد داشت از برند تختی استفاده کند و می کرد. شاید اصلا تختی تمایلی نداشت اما چون از وی می خواستند و تختی از کسانی بود که نه گفتن را خوب بلد نبود از روی تعارفات می‌رفت.
بله از این تعارفات زیاد داشت. از روی دوست داشتن تختی می رفت.
تختی آزادی و آزادیخواهی را دوست داشت. مصدق را هم به همین دلیل دوست داشت.
شما می دانید که مصدق با هر کسی صحبت کر،د جذبش کرد. هر فرد مخالفی که با مصدق نزدیک می شد شیفته اش می شد. در دادگاه لاهه نیز اینگونه برنده شد. هیچ چیزی جز کلامش او را برنده نکرد. شاه از همین می ترسید. تختی می رفت از او درس می گرفت، همین. اما عشق طالقانی داشت تختی.
99