ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau

ژان ژاک روسو

ژان ژاک روسو , jean_jacques_rousseau

ژان ژاک روسو

67نــــفــــــر
عضو شده اند
67نفر عضو شده اند
86/01/4 07:30

گزارش تحقیق نظری : ژان ژاک روسو(1) (سمیه جیرایی شراهی)...

ژان ژاک روسو
گزارش تحقیق نظری : ژان ژاک روسو(1) (سمیه جیرایی شراهی)
ژان ژاک روسو

گزارش تحقیق نظری ارانه شده به کلاس نظریه های جدید انسان شناسی ناصر فکوهی، کارشناسی ارشد انسان شناسی ، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، سال تحصیلی 1384-85 ، 103 صفحه لوح فشرده.

فهرست مطالب
عنوان                               
چكیده                                       
ـ فصل اول : كلیات          
آغاز سخن       
عصرروشنگری
زمینه آثار فلسفی روسو (مونتنی، هابز، لاك)       
میراث روسو 
 شرح زندگی و آثار روسو      
ـ فصل دوم: ماهیت انسان
مقدمه                            
وضع طبیعی
انسان ابتدایی        
تفاوت انسان طبیعی با حیوان            
انسان ابتدایی و اجتماعات اولیه        
تشكیل جامعه و عدم تساوی انسان          
تمدن و اسارت انسان                     
ـ فصل سوم: طرح سیاسی روسو
مقدمه                    
بخش اول: راه حل فردی روسو      
امیل و تربیت او         
بخش دوم: راه حل جمعی روسو               
مقدمه          
 قرارداد اجتماعی 
اراده كلی و حاكمیت      
قانون گذاری و قانون    
بخش سوم: حكومت  
حكومت و ایجاد آن          
اقسام حكومت
 مذهب مدنی   
  سخن آخر      
فهرست منابع و پیوست ها
چكیده:
 
ژان ژاك روسو نابغه ای پروسواس بود كه به یكباره هم عضو جنبش روشنگری و هم بنیانگذار رمانتیسم اروپایی به شمار می آمد. روسو به عنوان فرزند عصر روشنگری به پیشرفت و سعادت انسان در جامعه مدنی اعتقادی راسخ داشت، اما به عاقلی این جنبش ایراد می گرفت و عقل و احساس را با هم در رسیدن به خیر انسانی ضروری می دانست و با همین عاطفه و احساس، پایه گذار رمانتیسم آلمان شد. ویژگی های عام روشنگری عاقلی، كلی گرایی و انسان گرایی بود كه روسو فقط با اولی مقابله داشت و از ویژگی های رمانتیسم واكنش به روشنگری و اتكای كور آن به عقل انسان و انسان گرایی افراطی بود. بنابراین روسو بعدها در اندیشه آیندگان خود نقش به سزایی را ایفاد كرد. او هرچند كه مانند دكارت دارای علم شناسی خاصی نبود، اما به تهذیب درونی نفس بسیار اهمیت می داد و بیشتر با دیدی نقادانه به علم نگاه می كرد. ممكن است كه امروزه روسو را بیشتر به خاطر سیاست یا نظم سیاسی در كتاب قرارداد اجتماعی مطالعه كنند، اما از نظر كانت او توانست در زیر صورت های متغیری كه برای فطرت انسان می پنداشتند آن ذات عمیقاً پنهان شده را پیدا كند و به همین دلیل می توان او را بدین منظور خواند كه در مورد طبیعت انسان بیشترین سهم را داشته است و خود انسان و طبیعت او را موضوع تفكر خود قرار داده بود.
او در مورد این خود پیشنهادهایی ارائه داد مبنی بر اینكه انسان باید خود را عاری از تصنعات و تكلفات فرهنگ و تظاهرات آن ببیند. بنابراین روسو به تاریخ انسان در اعصار گذشته می پردازد. او خود را مورخ طبیعت بشری می دانست و با استفاده از داده های مردم شناسی، فراتر از آن رفته و وجود چنین طبیعتی برای انسان را به طور فرضی اثبات كرد. رساله گفتار در باب منشأ نابرابری او، به همین اصول می پردازد. در این گفتار روسو از انسان، ماهیت او و منشأ نابرابری و ایجاد جامعه صحبت می كند. و این انسان را در یك وضع طبیعی شرح می دهد.  از نظر او در وضع طبیعی، انسان ها بسیار خوشبخت و دارای آزادی طبیعی اند و همین طبیعت باعث خوشبختی وسعادت او می شود. باید در همین جا عنوان كرد كه دغدغه روسو جوهر انسان است اما انسانی كه آزاد است و این آزادی از دارایی های او محسوب می شود. این انسان در وضع طبیعی آزاد است و شرایط یك زندگی مستقل برای او مهیاست . روسو تأكید اصلی اش در وضع طبیعی همین استقلال و عدم وابستگی بشر است. بشری كه فقط در سیطره دو ضرورت اساسی قراردارد:
1ـ انگیزه حفاظت از خود  2ـ انگیزه حس همدردی
در مورد ضرورت اول روسو از عشق به خود (حس به ذات) و عشق خودخواهانه صحبت می كند.حب به ذات، محرك اساسی انسان در این وضعیت است و چون خواست انسان طبیعی جسمانی است،‌ یگانه دغدغه او در این وضعیت به دست آوردن نیازهای جسمانی است. در امیل در مورد این نكته عنوان می كند كه اولین وظایف ما نسبت به خودمان است و نخستین احساسات ما بر خودمان متمركز است، همه غرایز ما در درجه اول متوجه صیانت خودمان و خوشبختی خودمان است.
مشخصه دوم ترحم است و همین ترحم و حس همدردی طبیعی را مقدم بر هر تفكر  عقلی می داند. این انسان دارای ترحمی نسبت به همنوعان خود است و در همین مشخصه روسو فلسفه احساس خود را پایه گذاری می كند. روسو در مورد زندگی این انسان با توجه به چنین انگیزه هایی در گفتار منشأ نابرابری می گوید:‌‍ « نوع انسان ابتدا در عالم طبیعت آزاد بوده و با هم به صورت مساوی زندگی می كردند هرچه می خواستند می خوردند و هر كجا كه مایل بودند، مسكن می گرفتند بین آنها كینه، نفرت و دشمنی و قتل و كشتار در بین نبود، زیرا كسی منافعی نداشت كه مورد تجاوز قرار گیرد. زمین وسیع  پر از جنگلهای انبوه درهر نقطه اش برای او مانند مغازه ای است كه حوائج  خود را در آن تأمین می كند و مانند حیوانات در آنجا منزل می كند.»او در همین جا از تفاوت میان انسان و حیوان بحث می كند، به طوری كه تفاوت این دو را در غریزه استعداد و استكمال نفس انسان و كمال پذیری او می داند. و از همه مهمتر آزادی انسان را  از حیوان جدا می سازد كه  او انسانی آزاد است و شعور و فاهمه وجه تمایز او نیست.
بعد از تمامی این اوصاف، روسو گذار این انسان از وضع طبیعی به وضع اجتماعی را شرح می دهد و در همین جا نطفه های تطورگرایی او منعكس میشود. انسان به واسطه مالكیت و حس غرور و نخوت از وضع خوشبختی به وضع بدبختی و فلاكت می رسد. در این خط تطور غاصب بودن انسان اجتماعی جایگزین صمیمیت انسان ابتدایی می شود و جریان بدبختی این انسان این گونه است كه وابستگی نتیجه آن شد. این انسان كم كم از وسایل تكنیكی ساده شروع كرد و به تكنولوژی های وسیعی دست یافت و از همه مهمتر در جریان این وسعت امكانات، آهن و گندم نسل آدمی را به ورطه نابودی كشید. به مرور زمان و با وسعت این دو صنعت، اختراعات دیگری برای پیشرفت كشاورزی روی كار آمد و تعداد افرادی كه باید گندم درو و آهن استخراج كنند زیادتر شد. به این ترتیب او موضوع مالكیت و منشأنابرابری را تثبیت كرد. بنابراین ثروت و كارگزاران باعث مالكیت حقیقی و پیوسته شدند. در همین جامعه بود كه عقل و تفكر شروع به كاركرد و روح انسان به مرحله زور و لیاقت، خودنمایی و خودخواهی رسید.بنابراین جامعه ای كه بعد از وضع طبیعی به وجود آمد. عدم تساوی وابستگی و فساد و تباهی را برای انسان به ارمغان آورد. محوری ترین بحث روسو در اینجا، تقابل وضع طبیعی و وضع اجتماعی بود. او طبیعت / جامعه را در مقابل هم می دید و كوشش انسان برای رسیدن به پیشرفت كه با اعتماد كامل به عقل و تفكر صورت می گرفت، به دیده تمسخر می نگریست.ازنظراو در این جامعه چیزی كه وجود ندارد، اخلاق است و با پیشرفت روزافزون بشر، اخلاق هم رنگ می بازد. این پیشرفت كه روسو آن را در علم و تكنولوژی می دید،‌ باعث از بین رفتن فضایل انسانی می شود و فلاكت و فساد را به جای تمدن با شكوه خود به اشتباه می گیرد.
اما روسو فیلسوفی نبود كه در همین صورت فرضی باقی بماند. درست است كه وضع طبیعی ، وضع صلح و آزادی بود. اما به نظر او ما باید این انسان را در همین جامعه مطالعه كنیم. بنابراین برای یافتن اخلاق صمیمیت و از همه مهمتر آزادی او تلاش كنیم. به همین منظور او دو كتاب قرارداد اجتماعی و امیل را به چاپ رساند. كتاب امیل روسو راه حل فردی برای به دست آوردن آزادی و اخلاق بشر بود .اوبه منظور تربیت انسان طبیعی ازآموزش دوران كودكی آغاز می كند تا او را برای ورود به جامعه آماده كند و ابزار او برای این آمادگی، اخلاق و استقلال است. او باید بتواند نیك باشد تا توان زندگی در جامعه راداشته باشد.
روسو مراحل مختلف تربیت امیل را با توجه به مراحل رشد جسمانی و روحی او شرح می دهد تا اینكه در دوران نوجوانی وارد جامعه شود. ایرادی كه برای راه حل فردی روسو گرفته می شود، فردگرایی افراطی اوست. اما روسو  معتقد بود كه جامعه را باید از طریق فرد، و فرد را از طریق جامعه درك كرد. بنابراین راه حل جمعی روسو در همین جاآغاز می شود.او در این راه حل ازقرارداد اجتماعی صحبت می كند، قرارداد اجتماعی از نظر او اتحاد افراد است تا بتوانند موانع و مشكلات زندگی را برای حفظ جان خود مرتفع سازند و نظم اجتماعی در سایه این توافق به ثمر رسد. بنابراین افراد باید با یكدیگر متحد شده و اجتماع تشكیل دهند كه نه تنها اموال و جان آنها محفوظ بماند بلكه هر عضو جامعه تنها از خود اطاعت كند و همان قدر آزاد باشد كه قبلاً در وضع طبیعی آزاد بوده است. از نظر روسو در این قرارداد یك نوع مساوات اخلاقی و مشروع به وجود می آید و همه افراد مساوی می شوند به طوری كه آزادی طبیعی جای خود را به آزادی مدنی می دهد.اما در مورد اینكه روسو جامعه انسان را دوباره مهم می داند چیست؟
كاسیرر مفسر روسو معتقد است كه او در مورد تشریح وضع طبیعی هرگز معتقد نبود كه بشر باید به دوره اولیه بازگردد، بلكه او به حفظ نهادهای موجودی جامعه معتقد بوده است و روسوبراین باوربود كه كارمان را باید از همین انسان در جامعه كنونی آغاز كنیم و باید به آزادی مدنی برسیم. اما ماهیت این آزادی از نظر روسو، فائق آمدن بر همه خودسری ها و تسلیم شدن به قانون اكید و خدشه ناپذیر است كه فرد برای خود می سازد و خصلت این آزادی خود را در اراده كلی تحقق می یابد. اراده كلی جامعه را از جامعه گله متمایز می كند كه در بین همه مردم به صورت فعال وجود دارد قوانین درست تابع اراده كلی مردم است و حاكمیت مورد نظر روسو اجرای همین اراده كلی است.
بنابراین از نظر روسو در جامعه مدنی، فردیت هر شخص با نهادهای ملی و خاص خودش حفظ شود. این نهادها نیز باید از نوعی فلسفه ملی، از نوعی شیوه اندیشه كه ممكن نیست از آن جوامع دیگر باشد، الهام بگیرند «فلسفه هر قوم خیلی به درد قوم دیگر نمی خورد»( لئواشتراوس (حقوق طبیعی و تاریخ ترجمه باقر پرهام)).به نظراو جامعه آزاد مستلزم آن است كه اعضایش از آزادی نخستین یا طبیعی خودبه نفع آزادی قراردادی،‌ یعنی به نفع اطاعت از قوانین اجتماع یا قواعدی كه هر یك از اعضای جامعه در تدوین آنها سهیم بوده اند، بگذرند. وجود جامعه مدنی مستلزم وفاق و همرنگی است كه طی آن انسان طبیعی بتواند به شهروند تبدیل شود. این گونه است كه اخلاق شهروندی شكل می گیرد و تك تك افراد با قوانین به اراده كلی می پیوندند. از نظر او اراده كلی زوال ناپذیر است و تحقق آن آزادی مدنی ما را نوید می دهد. تحقق این اراده از طریق قوانین صورت می پذیرد كه به نظر روسو، فردی قابل صلاحیت باید آن را در پی رضایت مردم وضع كند. اما بعد از اینكه از قانون طبیعی استفاده می كند تا نظم سیاسی جامعه را تبیین كند در كتاب قرارداد اجتماعی از انواع حكومت و ایجاد آن بحث می كند. حكومت از نظر او به صورت دموكراسی، اشرافی، سلطنتی و مختلط می تواند وجود داشته باشد. اما نكته مهم در نظر او این است كه ما یك نوع اصیل از این حكومت ها در جایی نمی توانیم پیدا كنیم و ماهیت هر حكومتی را در هیأت رابطه بین مردم می داند كه مأموریت دارد قانون را اجرا كرده و آزادی سیاسی مدنی را تضمین نماید. در هر حكومتی باید مذهب مدنی مستقر باشد، مذهبی كه طبیعی و ساده است و اصول ساده ای دارد. این مذهب كیش رسمی یك ملت است كه بر طبق قانون وضع می شود.
برای روسو فقط آزادی انسان مهم است كه باید بتوان آن را در جامعه متمدن به دست آورد و همین دغدغه باعث ایجاد اصول حقوق سیاسی او می شود كه در اینجا تا حدودی بحث شد و همین نكته اندیشه انسان شناختی او را پر رنگ تر می كند.

فصل اول
کلیات
 آغاز سخن:
‌بدون شك روسو از جمله اندیشمندانی است كه سهم بسیار مهمی در تاریخ انسان شناسی داشته است به نحوی كه چالرزتیلور معتقد است: از آنجائی كه روسو انسان را از منظر آزادی تعریف می كند، دارای اندیشه ای انسان شناختی است و لوئی اشتراوس هم او را پدر مردم شناسی قلمداد می كند.
طی قرن 18 انسان شناسی فلسفی نیز شكل گرفت و تمام فلاسفه در مورد ماهیت طبیعت انسان نظریه پردازی می كردند. روسو نیز در همین دوره دغدغه اصلی اش جوهر و ماهیت انسان است بنابراین هر چند كه اندیشمندی كلاسیك است اما دارای روحیه ای مدرن است. برای درك این ماهیت او به تاریخ طبیعی انسان توجه نشان می دهد و خود را مورخ طبیعت بشر می داند . در این رویكرد او از فیلسوفان بسیاری متأثر بود و بر فیلسوفان بسیاری تأثیر گذاشت. تمامی تلاش او برای چنین كاری به دست آوردن نظم سیاسی متناسب با حقوق طبیعی انسان بود بنابراین وضعیت انسان در حالت طبیعی را شرح می دهد تا بتواند این نظم را بهتر تبیین كند. در زمان روشنگری اشاعه دانش عامل مهمی برای ترقی و پیشرفت انسان در نظر گرفته می شد تا با آن آزادی او را بهتر توجیه كنند اما روسو، به چنین وضعیتی خوش بین نبود زیرا تسلط عقل در طبیعت را عامل بدبختی و اسارت انسان در نظر می گرفت. از نظر او ما باید با توجه به طبیعت این آزادی را برای انسان مدرن به ارمغان آوریم. در اینجاست كه او اصول حقوق سیاسی را پی ریزی می كند و به ویژگی انسان، طبیعت و جوامع اولیه در كتاب قرارداد اجتماعی می پردازد و در بقیه كتابها و رساله هایش تمامی آرایش را بر اساس همین طبیعت سالم و پاك شرح و توضیح می دهد. در این اندیشه ها، دوران روشنگری بسیار نمود پیدا می كند. در هنگامه روشنگری عقل، پیشرفت، آزادی، جهانی اندیشی مفاهیمی اند كه طلیعه دار اندیشه های روسو می شوند بنابراین دوره هر متفكری در بوجود آمدن آرای او نقش به سزایی بازی می كند كه روسو هم این امر را به وضوح نشان می دهد. در این اثر برآنیم كه با توجه به روحیه عصر روشنگری و متقدمین روسو آرای او را هم در انسان شناسی و هم در فلسفه سیاست نشان دهیم.

 
عصر روشنگری:
یك اندیشمند همیشه در فضای فكری زمان خود نظریه‌پردازی می كند و فضای فكری آن دوره چه مثبت، چه منفی بر او اثرگذار است. اگر بخواهیم روسو را در اعتبار تاریخی او بشناسیم، باید فضای فكری آن دوره را در نظر بگیریم. روسو فرزند عصر روشنگری(Age of Enlightenment) است و هرچند كه در برخی از آموزه‌هایش از فضای فكری همان عصر متأثر بود، در مقابل آنها هم قرار می گرفت. بنابراین شناخت چنین دوره‌ای حائز اهمیت است. حال روشنگری چیست از چه دوره‌ای آغاز شد و به كجا می رفت؟
روشنگری دیگی عظیم از ایدئولوژی هایی بود كه بوسیله افراد زیادی هدایت می شد و به انسان، عقل و آینده او اعتماد كامل داشت. اما برای این كه بتوانیم از روشنگری صحبت كنیم، آن را در یك واقعیت تاریخی و بازسازی آرمانی و كمال گرایانه در نظر می گیریم.
1ـ سخن از واقعیت تاریخی به این معناست كه در دوره روشنگری بیش از یكصد سال گروه هایی از نویسندگان و فیلسوفان به گونه ای خودآگاه و مسؤول برای روشنگری بشر كاركردند و با استفاده از عقل انتقادی در صدد آزاد كردن اذهان از پیش داوری ها و باورهای خرافاتی شدند.
2ـ سخن از بازسازی آرمانی از آن روست كه اندیشه های عصر روشنگری، چونان گردابی مهیب از نظریه ها و پیشنهادهایی درباره تداوم گذشته و آینده در چالش و تكاپو بودند. به سخن دیگر روشنگری در قالب جدولی كلی از تحولات قرن هجده متبلور می شود. این جدول در بردارنده عناصری چون اقتدار سیاسی و معنوی كلیسایی، باورهای مذهبی، ترقی علوم، دگرگونی در دیدگاه های تاریخی، نظریه های جدید اقتصادی و نارضایتی های سیاسی بود.روشنگری در هر زبان اروپایی، دارای واژه خاصی است. در زبان آلمانی از واژه      AuFKlarung   به معنای غبارزدایی استفاده می شد. فرانسویان از واژه     le siecle des lumieres استفاده می كردند كه به معنای عصر روشنایی‌ها بود. و ایتالیاییها آن را illuminismo می نامیدند.
اما سوالی كه وجود دارد، این است كه روشنگری دقیقاً از چه هنگامی آغاز شد؟ این دوره از میان قرن هفدهم در انگلستان آغاز و در میانه قرن هجدهم در آمریكا و فرانسه اوج گرفت و بالاخره از ابتدای قرن نوزدهم به آلمان و اروپای شرقی و جنوبی رسید، در واقع عصرروشنگری را می توان به دو دوره تقسیم كرد:
1ـ بین سال های 1680 و 1745 در این دوره دگرگونی های بزرگی، در نگرش ها و امتیازها رخ داد و نخستین چالش ها با قدرت آغاز شدند.
2ـ بین سال های 1746 و 1770 در این دوره بزرگترین آثار قرن هجدهم انتشار یافتند و نحله های ناپلئون به وقوع رسید و صورت عقلی یافت و تحولات تازه ریشه ای در فلسفه و فرهنگ رو به آغاز نهاد.
عصر روشنگری عصر مناظره فكری سرزنده و كشف پرشور و شوق علمی بود و البته عصر آزمایش شخصی، سیاسی و فلسفی بسیار گسترده نیز بود. توصیف خود خصوصی در مقالات مونتنی، كمون های سیاسی اوون و فوریه، معارضه های ریشه ای هیوم و دولباك با فلسفه حاكم، دیدرو ویراستار دایره‌المعارف و ولتر بت‌شكن افرادی عیاش و انقلابی در امور جنسی و نیز مناظره كنندگانی نابودگر بودند. از نظر كانت روشنگری بیرون آمدن بشر از صغارت خود خواسته بود. از نظر او روشنگری، نمود رشد یافتگی و بلوغ انسان است. و در واقع شورش انسان علیه همه تعصب ها و شناختی كه در خارج از حدود شناخت انسان بود.
 
خصوصیات عام روشنگری:
با توجه به مطالبی كه در بالا گفته شد می توان سه خصیصه عمده این عصر را مورد توجه قرار داد كه روسو با برخی از آنها موافق و برخی از آنها مخالف بود.
1ـ انسان گرایی
2ـ عاقلی (rationality)
3ـ جهان اندیشی
1ـ انسان گرایی دنیوی جنبش روشنگری را اغلب به اشتباه حمله به مسیحیت و دین به طور عام فهمیده اند . لیكن تأكید بر این نكته حائز اهمیت است كه سرچشمه های انسان گرایی اروپایی در درون كلیسا قرار داشت و از قرن دوازدهم آغاز شد و خود روسو از فیلسوفهای برجسته روشنگری، خداپرستی سرسخت بود. آنچه انسان‌گرایی بیش از هر چیز، مقصود داشت آن بود كه این جهان، جها نی انسانی شده بود و دیگر طبیعت نبود كه آرزوهای انسان را تعیین و تهدید می كرد بلكه مرزهای ملی بود كه این كار را می كرد. این جهان را شاید خداآفریده بود. اما این جهان اكنون ـ خوب یا بد ـ در دستهای انسان بود. این جهان عرصه انسان بود با ارزش های و عواطف و امیدها و ترس های انسانی و این انسان نیز با فطرت كلی انسان تعریف شده بود. دیوید هیوم نوشت كه «در همه ملت ها و اعصار، فطرت انسان همچنان واحد باقی می ماند. تفاوت های نژادی و ملی و فرهنگی سطحی است، اندیشه ها و حواس و احساسات ما همه یكی است و لذا فیلوزوف های جنبش روشنگری بر تحمل تفاوت ها تأكید كردند و وظیفه خودشان دانستند كه برای همه ابناء بشر سخن بگویند»
2ـ دومین ویژگی عاقلی است. از نظر فیلسوفان و مصلحان جنبش روشنگری كلید راه یافتن به فطرت انسان عاقل بودن ذاتی آن، یعنی استعداد فطری عقل بود. عقل ما را قادر به كشف حقایق انتزاعی و پیچیده ریاضیات و اطلاق آنها به فهم‌مان از راهكارهای عالم می كرد.تأكید جنبش روشنگری بر عاقلی را نباید با رویكرد فلسفی محدودتری كه عقل گرایی (rationalism) نامیده می شود، اشتباه كرد. مشخصه عقل گرایی اتكای خاصی به قوای عقل انسان در تشخیص حقایق ضروری غیرتجربی است. عاقلی جنبش روشنگری شامل عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی هردو می شود. اما این اتكا به عقل و عاقلی محدود به مطالب علم در ریاضیات نبود، بخشی از انسان‌گرایی جنبش روشنگری به ابنای بشر به منزله بخشی از طبیعت علاقه شدید داشت و یكی از پرشورترین عقاید آن دوره این بود كه زندگی اجتماعی انسان تابع سازماندهی عقل و بر طبق طبیعت فطرت انسان و ارزش های انسان گرایی ( به ویژه تعقیب سعادت ) بود.فیلسوفان در مقیاسی بزرگ تر الگوهای بسیار بیشتری برای صورت های مطلوب دولت و جامعه عرضه كردند.خوشبینی نسبت به آینده انسان در واقع دین آن عصر بود، با این تفاوت كه تأكید بر ایمان نبود بلكه بر طرح ریزی و آگاهی از ترقی ناگزیر انسان بود كه تأكید می شد. حتی دین نیز تابع دقت رهبردهای عقلی قرار می گرفت حمله آنان به دین نبود بلكه به خرافه بود.
3ـ سومین ویژگی عام این عصر كلی‌گرایی و جهانی‌اندیشی است. عقیده به كلی بودن فطرت انسان كه یك جنبه از عقل كلی است، پیشاپیش دعوی علوم استعلائی را از پی می آورد. اگر همه مردم اساساً مانند هم هستند و اگر این همانندی تا اندازه‌ای در دامنه كلی عقل نهفته است، دشوار نیست كه نتیجه بگیریم كه هر كس در هر كجا باید به حقایق علمی واحدی معتقد باشد. از دستورات اخلاقی واحدی پیروی كند ساختارهای سیاسی واحدی را تأكید كند و خدایا خدایان واحدی را بپرستد. اما نباید تصور كرد كه این اتكا به كلی بودن خود امری جهان گیرانه یا قهری انگاشته شد. چون همه از نعمت عقل برخوردارند، پس هركس با عقل خودش به نتیجه‌گیری های واحدی می رسد.به ا ین طریق عقیده به عقل كلی با اتكا به خودمختاری فرد ـ توانایی هر انسان به نتایج صحیح اگرچه شاید فقط پس از اكتساب آموزش بسیار و توانایی در استدلال ـ همراه است، خبرهای خوش حاكی از آن بود كه اختلاف نظر انسان ها در شرف به پایان رسیدن بود. زیرا همه اختلاف ها با استعانت از عقل كلی حل و فصل می شد.

 زمینه آثار فلسفی روسو:
روسو در نظراتش به عقاید شخصی خود بیشتر توجه داشت، اما تمامی مطالبی كه در آثارش دیده می شود، از آن خود او نیست. او از فیلسوفان بسیاری متأثر بود كه می توان به لاك، مونتنی و تا حدودی به هابز اشاره كرد. روسو از فلسفه این اندیشمندان مطالب فراوانی گرفت و تركیب نمود.موضوع زایش قدرت و جامعه، موضوع مورد علاقه فیلسوفان عصر روشنگری بود. بنابراین با اندیشه های نظری، موضع های خود را در مورد سیاست آشكار می كردند. آرای سیاسی روسو، هابز و لاك نه تنها در فلسفه بلكه در انسان شناسی سیاسی از اعتبار مهمی برخوردار است، روش آنها در سیاست این بود كه انسان را در حالت طبیعت در نظر می گرفتند اما با رویكردهایی متفاوت. لاك، هابز و بعدها روسو هركدام این وضع طبیعی را با مفهومی متفاوت در نظر می گرفتند كه روسو هم از آنها تأثیر پذیر بود و هم با آنها در جاهایی مخالفت هایی داشت. بنابراین مروری بر آرای هابز و لاك مفید است تا با فلسفه سیاسی آن دو و روسو آشنا شویم. بنابراین برای آشنایی بهتر با اندیشه او، لازم است كه اندیشه اسلاف او را از نظر بگذرانیم. در ابتدا به مونتنی اشاره می كنیم و بعد به لاك و هابز كه روسو در فلسفه سیاسی خود از آن دو بسیار متأثر است و از مونتنی در عاریت گرفتن وحشی نیك كه پایه گذار تمامی اندیشه های روسو است .

مونتنی: نویسنده ای فرانسوی است كه نخستین بار از واژه وحشی نیك(bon sauvage) استفاده كرد. مفهوم انسان بدوی نجیب در ادبیات قرن 18 ریشه گرفته بود و اروپایی ها برای این اصطلاح وحشی دو ذهنیت متفاوت داشتند.عده ای از آنها در تصویر وحشی بازتابی از عصرطلایی انسانیت یعنی عصر پیش از ارتكاب گناه اولیه و هبوط انسان به شرایط رنج و دردزمینی را می دیدند. در نگاه آنها وحشی ها، انسان هایی ذاتاً نیك بودند، زیرا انطباق كاملی با طبیعت داشتند. وحشی نیك انسانی تصور می شد كه در حالت طبیعی(estate of nature ) زندگی می كرد و به دلیل نبود تمدن و شرارت های خاص آن همچون تمایل به مالكیت، رقابت و جنگ، در حالتی آرمانی و دور از گناه و فساد به سر می برد. بعدها  روسو تصویر این وحشی نیك را به اوج لطافت و زیبایی خود رساند و آن را محور اصلی ایدئولوژی رمانتیستی خود قرار داد. این واژه در اندیشه انسان شناختی روسو بسیار حائز اهمیت است زیرا این موجود را از منظری تعریف می كرد كه تا به حال كسی تعریف نكرده بود.
اما ذهنیت دیگر در میان اروپایی ها، این انسان را به صورت بد تلقی می كردند كه در این ذهنیت نطفه های نژادگرایی و قوم مداری دیده می شد. آنها وحشی بد را مطابق با سیاه پوستان در نظر می گرفتند. این تصور در دوره برده داری رواج داشت.اما وحشی نیك از نظر مونتنی با ذهنیت اول مطابقت داشت. به نظر او وحشی نیك، انسانی بود كه دارای سادگی خاص و ویژه ای بود. او دارای هیچ گونه حرفه، شغل، میراث اقتصادی، سوء استفاده های اخلاقی، اجتماعی و سیاسی نبود. بنابراین وجود چنین تصوری باعث اندیشه ای قوی در آن دوره شد و روسو توانست انسان ابتدایی را به بهترین وجهی با این تصور نشان دهد.
هابز:
توماس هابز از مهمترین متفكران سیاسی است. او نخستین كسی است كه دیدگاه های خود را در چهارجوبی مدلل، منطقی، استوار و ژرف عرضه می كرد. از همین روست كه بسیاری از پژوهشگران با خواندن لویاتان(Leviathan : نام اژدهای هراسناكی كه در تورات آمده و مقصود هابز از این اژدها دولت و حكومت است كه باید بسیار مقتدر باشد.) بر دیدگاه های هابز درباره اخلاق و موجودیت انسانی صحه گذاشتند. او در میان شمار بسیاری از متفكران نخستین كسی بود كه نظریه قرارداد اجتماعی را برای شكل گیری تمدن اتخاذ كرد و دیدگاه خود را از وضع طبیعی بیان می كرد. اما وضع طبیعی در نظر هابز چگونه بود؟ او برخلاف جان لاك و روسو، وضع طبیعی را خطرناك می دانست. مفهوم وضع طبیعی در نظر او صرفاً یك فرضیه تاریخی نبود بلكه یك تحلیل منطقی بود از اینكه هر شخص عقلانی در شرایط نبود شناخت درباره زندگی پس از مرگ و در شرایط فقدان اقتدار سیاسی موجود كه قادر به ایجاد نظم باشد، چگونه باید رفتار می كرد. او وضع طبیعی را به دو معنا در نظر می گرفت.
1ـ معنای عام = نبود كلی هر گونه جامعه مستقر انسانی
2ـ معنای خاص = نبود حاكمیت جامعه مدنی
او با این تحلیل آغاز می كند كه در وضع طبیعی، هر فرد منافعی دارد كه با منافع دیگر افراد در تضاد است. بنابراین هر كس مجاز است كه پیش از آنكه مورد حمله قرار گیرد، به همسایگان خود حمله كند، بنابراین در وضع طبیعی همواره شرایط جنگ مهیاست. هابز این جنگ و ستیز را ناشی از سه اصل موجود در طبیعت بشری می دانست.
1ـ رقابت = این اصل انسان ها را برای كامیابی مهاجم می كند.
2ـ شهرت = انسان ها را برای صیانت مهاجم می كند.
3ـ اختلاف = انسان ها را وا می دارد تا برای شهرت به خشونت دست بزند.
او با این اصول و گفته ها، مسأله مالكیت و حرفه انسان هارا در وضع طبیعی نشان می دهد. مسأله ای كه بعدها روسو در آثار خود به عنوان تنها امكان موجود در جامعه به آن می پردازد.از نظر هابز ملاك مالكیت در وضع طبیعی، به واسطه قدرت شخص در به دست آوردن و حفظ آن سنجیده می شود. انسان ها در وضع طبیعی پیوسته در حال رقابتند و این به این دلیل است كه آدمی همواره به اقتدار و سودجویی گرایش دارد و قبل از اینكه حكومتی به وجود آید، زندگی ددمنشانه ای داشته است.
او در وضع طبیعی از اصطلاح  “انسان گرگ انسان است “ استفاده می كند. در چنین شرایطی عقل آدمی حكمی می كند تا برای محفوظ ماندن از انسان های دیگر، در پی شرایطی بهتر باشد چون انسان به دنبال سعادت خود است. این نسخه عقلانی كه خود مستلزم ابزاری برای حفظ و تأمین هدف بنیادی انسان برای سعادت خود است، از سوی هابز به عنوان قانون كلی و یا آموزه عقل خوانده می شود و او این وضع را نخستین قانون طبیعت می نامد وقانون طبیعت با حق طبیعی متفاوت است. از نظر او حق طبیعی امری است كه ما برای حفظ سعادت خود از آن بهره می بریم و یا كاری است كه می خواهیم آزادانه انجام دهیم. اما قانون طبیعت، راهنما و یا قانون كلی است كه بر پایه عقل پی ریزی شده و انسان به واسطه آن از كارهایی كه برای زندگی او ویران گر و خطرناكند، منع می كند بنابراین گام برداشتن خلاف قانون طبیعت، یك كنش غیرعقلانی است.
او به طور كلی سه قانون طبیعت در نظر می گیرد اما در لویاتان و كتاب شهروند خود از 19 تای دیگر هم یاد می كند.1ـ قانون نخست طبیعت اشاره بدان دارد كه چون صلح برای حفظ زندگی همه انسان ها سودمند است، پس به نفع همگان است كه در ایجاد آن بكوشند.2ـ قانون دوم طبیعت مربوط به آن است كه انسان ها چه باید انجام دهند تا به صلح برسند. برای اینكه قانون دوم اجرا شود، باید انسان ها با یكدیگر به توافق برسند.
3ـ قانون سوم طبیعت، از انسان ها می خواهند تا به توافق ها و پیمان های خود پای‌بند باشند و این قانون را منشأ عدالت می داند.هابز با تمام این گفتارها می كوشد بگوید كه روابط اجتماعی انسان ها تنها از طریق اعمال قدرت و ایجاد یك جامعه سیاسی شكل می گیرد، چنانكه هابز تأكید می كند، قرارداد اجتماعی، قراردادی است كه میان همه شهروندان آینده دولت بسته می شود. هر كدام از شهروندان تعهد می سپارند كه از حقوق طبیعی خود دست بشویند و از شخص یا انجمنی كه به عنوان حاكمیت دولت شكل گرفته است، پیروی كنند.از نظر او حاكمیت در واقع طرف قرارداد نیست، یعنی حاكمیت هیچ تعهدی نمی سپرد. چون او باید دارای اقتدار مطلق باشد، حقوق او نباید به واسطه تعهدات قراردادی محدود شود، حاكم تابع قانون طبیعت است. و در این مورد مشابه و یكسان یكی از افراد، جدا از قرارداد اجتماعی است. این نكته بدان معنی است كه وظایف حاكمیت محتاطانه است.از نظر هابز حاكمیت از دو طریق شكل می گیرد:
1ـ به واسطه جبر طبیعی كه محمل آن جنگ است (این جامعه میثاق اكتسابی است)
2ـ از طریق توافق افراد با یكدیگر برای پیروی از فرد یا گروهی از افراد است. (میثاق تاسیسی). تبعیت از حاكم در دو مورد از روی ترس صورت می گیرد. در مورد نخست ما برای رهایی یافتن از تهدید جانی حاكمیت را می پذیریم و در شكل دوم به خاطر ترس از مرگ به دست سایرین حاكمیت را تأسیس می كنیم.
در اینجاست كه اختلاف روسو و لاك با هابز مشخص می شود. لاك و روسو برآنند كسانی را كه وادار به پیروی می كند هیچ تعهدی در پیروی و اطاعت از او ندارند و به سادگی می توانند چنانچه قدرت كافی داشته باشند از اوامر او سرپیچی كنند. از نظر هابز متبوعین صرف نظر از اینكه حاكم را برقرار كرده باشند یا نه، و یا در شرایطی كه اسیر نیستند و یا در زندان به سر نمی برند، متعهدند كه از او اطاعت كنند.
بنابراین از نظر هابز نافرمانی مدنی و انقلاب جزء مفاد قرارداد نیستند، زیرا اگر چنین بود، گذار از وضع خطرات طبیعی بسیار دشوار و غیرمحتمل می نمود. بنابراین قانون طبیعی ما را ملزم می دارد كه از قوانین مدنی تنفیذ شده از سوی حاكم تبعیت كنیم. از نظر هابز قانون مدنی به طور كامل تحت اراده و اجبار حاكم قرار دارد.
بنابراین، بندگان تحت حاكمیت، تنها از آن دسته حقوق برخوردارند كه حاكم برایشان مجاز دانسته و به رسمیت شناخته است. حاكم می تواند در هر حال آزادی ها را محدود كند. او حاكمیت را مطلق می داند اما این بدان معنی نیست حاكم هیچ محدودیتی ندارد. او دارای سه محدودیت است.
1ـ اعمالی كه خلاف عفت است.
2ـ اعمالی كه به سعادت مربوط می شود.
3ـ كاری كه حاكم خود انجام نمی دهد، بنده هم می تواند انجام ندهد. در واقع این محدودیت به تمایز قدرت و اقتدار مربوط است.
به گونه ای كه می بینیم هابز، از بزرگان فلسفه سیاسی است و او مفهوم وضع طبیعی و قرارداد اجتماعی دارای معنای خاصی در فلسفه اش است. روسو هر چند كه در نظریاتش خلاف آرای او را دارد اما مطمئناً از آموزه های او تأثیر پذیرفته و مطمئناً كتاب های او را خوانده بود. این دو از افرادی هستند كه گذار از وضع طبیعی به وضع اجتماعی را با دو رویكرد معكوس نشان می دهند و در تاریخ فلسفه سیاسی از افرادی هستند كه در تاریخ اندیشه سیاسی نقش به سزایی داشته اند، دارندوخواهند داشت.

جان لاك:
او معروف ترین و بزرگترین فیلسوف انگلیسی است كه در قرن هفدهم بین سال های 1732 تا 1804 زندگی می كرده است لاك چهار سال از قرن هجدهم را زنده بود و از دو جهت چهره مهمی محسوب می شد.
اول اینكه از بزرگان فلسفه سیاسی است و در قراردادی بودن مبانی حكومت پیرو هابز است. در دوره جدید روسو آن را به بهترین وضعی عنوان و دوباره احیا می كند و به طوریكه در فلسفه ماركس به اوج خود می رسد.دومین ویژگی مهم لاك این است كه او در فلسفه اصالت تجربه از بزرگان است.
لاك فیلسوفی است كه در زمینه های مختلف دل مشغولی داشته است. از جمله آن ها می توان به اخلاق، مردم شناسی، اقتصاد، الهیات و پزشكی و آموزش و پرورش اشاره كرد. نقطه عزیمت او انسان گرایی یا انسان مركزی(An thropocentric humanism) است و گرایش های طبیعت گرایانه نسبت به انسان و جهان دارا است. از نظر او بشریت ملاك جهان است.مهمترین ایده لاك، لوح نانوشته است. به نظراوهمه ما با  با لوح نانوشته یعنی بدون هیچ اصل اخلاقی یا وجدان فطری، حیات خود را آغاز می كنیم. بنابراین او از همان اول به گناه نخستین معتقد نبود به طوری كه در چهارچوب تفكرش می توان از قانون طبیعی(Natural law) صحبت كرد. اما قبل از آن لاك از وضع طبیعی صحبت می كند. (یعنی وضعی كه قبل از نهادهای سیاسی وجود داشته است). از نظر او وضع طبیعی به خاطر غرایز حیوانی و خودخواهانه انسان جایگاه هولناك وخشونت باری نیست. برعكس هابز از نظر لاك وضع طبیعی، وضع پر از مهر و همكاری نسبی بود بنابراین از نظر او قانون طبیعی، قانونی است كه در پرتو طببعت یعنی بدون كمك عقل قابل شناخت است. از مفاهیم اصلی او كه پایه گذار فلسفه سیاسی در عصر جدید است، می توان به آزادی و برابری  اشاره كرد. منظوراو از آزادی این است كه تولد انسان طبق نظام طبیعی است و مشروط به هیچ قیدی نیست، تولد یك جریان طبیعی است و هر انسانی كه متولد می شود به طور یكسان حق دارد، استعدادهایش را به كاراندازد. این در قید منشأ حقوق طبیعی و بعد از تشكیل حكومت، منشأ حقوق سیاسی انسان است. بنابراین او برخلاف هابز به دموكراسی معتقد است، نه دیكتاتوری. زیرااین آزادی منشأ یك نظم است، مساوی هرج و مرج نیست و وضع طبیعی، وضع صلح است، نه جنگ. انسان ها طبیعتاً با هم جنگ ندارند و كسی كه حق طبیعی كسی را نقض كند، باید به موجب قراردادی مجازات شود و همین قرارداد موجب تأسیس حكومت می شود.«حكومت نه تنها نهادی دیكتاتوری نیست بلكه به موجب همین قانون طبیعی، نهادی آزادانه است برای حفظ حقوق طبیعی افراد كه در همین كلمه خلاصه می شود. لذا اگر حكومت خود آزادیها را محدود كند، نه تنها متجاوز است، بلكه این تكلیف حكومت است كه از تجاوز افراد جلوگیری كند».بنابراین او فلسفه تشكیل حكومت را حفظ آزادی و برابری طبیعی می داند كه وجود بعضی از افراد خودخواه و منحرف از نظام طبیعت را كنترل كند.لاك در مورد مالكیت هم صحبت می كند. نظریه مالكیت او دارای ارزشی قابل توجه است كه تأثیر مهمی بر نویسندگان سیاسی در فرانسه و آمریكا گذاشت به خصوص كه بعدها در نظر روسو اهمیت خاصی پیدا كرد.
به نظر لاك مالكیت نتیجه طبیعی قانون طبیعی است. او معتقد است كه از آزادی و برابری، صفت مالكیت استنتاج می شود.  هر كس مالك كار خودش است و سلب مالكیت ایجاد محدودیت در آزادی انسان است. چنین چیزی به تنهایی در طبیعت تضمین نمی شود و باید نهادی به نام حكومت وجود داشته باشد تا مجازات متجاوزان تضمین شود.از نظر لاك منشأ حكومت قراردادی است و حق الهی حكومت را قبول ندارد. حكومت از نظر او بر اساس قرارداد و به واسطه مردم باید انتخاب شود.
بنابراین حكومت باید مطیع مردم باشد و مردم با تشكیل حكومت نوكر استخدام می کند و آن مجری فرمان مردم است. این همان معنایی است كه بعدها در نوشته های روسو و كانت به عنوان اراده كلی یا عمومی(general wil) مطرح می شود. روسو نیز در قرارداد اجتماعی اش از اراده عمومی صحبت می كند و مشروعیت حكومت را از آن این قرارداد می داند.

میراث روسو:
روسو از جمله اندیشمندانی است كه در افكار آیندگان خود تأثیر به سزایی داشته است. او را به دلیل اینكه دارای دستگاه معرفت شناسی خاصی بعد از دكارت نیست، فیلسوف به معنی دقیق كلمه نمی دانند. اما او به حق از بیشتر فیلسوفان دیگر حتی نسبت به دكارت در اندیشه اروپایی تأثیر گذار بوده است. او را پدر نهضت رومانتیسم می دانند. رمانتیسم واكنشی در برابر خردگرایی عصر روشنگری بود. این نهضت در آلمان شكل گرفت و سرچشمه آن روسوبود. ویژگی این نهضت، رد اصول مهم جنبش روشنگری و دفاع از دین تقلیدی به جای عقل گرایی افراطی بود.
از نظر فكری رمانتیك ها دارای دو جریان متضاد بودند. آنها در مورد نور فطری آدمی مبالغه می كردند و معتقد بودند كه سرانجام آدمی به نیروی اندیشه بر همه دشواری ها چیره خواهد شد. و جهان را به بهشت تبدیل خواهد كرد، از طرف دیگر این نهضت عقل را به دیده تحقیر می نگریست و بر شرافت قلب تأكید می كرد. در روسو این هر دو جنبه رمانتیسم به چشم می خورد. كتاب قرارداد اجتماعی او طرح منطقی تأسیس جامعه ای است كه فرد آدمی باید از زنجیر ستم و سودپرستی آزاد شود و به حقوق طبیعی خود برسد. از سوی دیگر همین روسو در مقابل متفكران خردگرای عصر روشنگری قرار می گیرد و اعتقاد ایشان به اینكه پیشرفت علم و هنر سبب اصلاح و تعالی بشر می شود را باطل می داند و تنها راه رستگاری انسان را پاكدلی و پیروی از احساسات والا می داند و می نویسد ‹‹من قواعد اخلاقی را از مبادی فلسفی استنتاج نكرده ام، بلكه می بینم در ژرفای قلب من با حروف نازدودنی به دست طبیعت رقم خورده اند››
روسو عضو با حسن نیتت جنبش روشنگری و شیفته اصلاح عقلی و بهبود وضع و سعادت انسان بود. اما او مدافع زندگی ساده و پر احساس ولایت نیز بود و مفهوم مورد نظر او از اراده عمومی دستاویز مهمی برای نویسندگان متأخر رمانتیك شد كه جویای نوعی خود ماورای شخصی بودند. پیشروترین این پیروان كانت بودكه معمولاً مهمترین مدافع روشنگری در آلمان شمرده می شود، اما در واقع او مردی بود که به شدت از روسو متأثر بود و زندگی ساده و بی آلایشی داشت، در اتاق كارش تنها وسیله تزئینی عكس ژان ژاك بود. او معتقد بود كه در قلمروی اختلاف، روسو او را از خواب جذمی برانگیخته و به رویارویی با مسائل جدید و یافتن چاره های تازه واداشته است. عبارات زیر كه در سی و هشت سالگی از قلم كانت تراویده بهترین شاهد تأثیر عمیق روسو در اوست:
«من خود برحسب تمایل طبیعی، طالب دانستم، تشنه معرفتم و به خوبی می دانم بی تابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هرگامی كه به پیش برداشته می شود، چه خرسندی و رضایتی به دست می آید. روزگاری گمان می كردم شرف، آدمی به همین است و به عوام كه چیزی نمی دانند به دیده خواری می نگریستم. روسو مرا به راه راست آورد. اكنون آن احساس كوركورانه برتری در حال زایل شدن است ورفته رفته یاد می گیرم كه انسان را بزرگ بدارم و محترم بشمارم و بسیار خویشتن را از یك كارگر ساده پایین تر می دانستم.»بنابراین جنبش رمانتیسم و اندیشه های روسو انقلابی در نگرش اروپاییان نسبت به آدمی و تكلیف او در این جهان  پدید آورده بود و افكار و تحول را از جهت اجتماعی و سیاسی زیر و زبر كرد.
در واقع روسو از جمله فیلسوفان و روشنگرانی بود كه توانست با كمك هم دوره ای های خود نظیر دیدرو و دالامبر پایه قدرتمندی برای پروژه سیاسی تأسیس دولت ملی و انسجام ملت های اروپایی كه از اواخر همین قرن آغاز شد، برجای گذارد. او مهمترین فیلسوفی است كه توانسته به جهان كنونی در همه ابعاد فرهنگی‌‌، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شكل دهد و تأثیر بسزایی بر اندیشه های فلسفی و انسان شناختی بگذارد. در انسان شناسی او را پدر مردم شناسی می دانند . چالرز تیلور معتقد است، چون او انسان را از منظر آزادی تعریف می كند و زندگی او را همچون فعالیتی خودآگاه بیان می كند، دارای اندیشه انسان شناختی است، از سوی دیگر او با معرفی ماهیت انسان وارد قلمرو انسان شناسی فلسفی نیز شده است .





شرح زندگی و آثار روسو:
ژان ژاك روسو در 28 ژوئن سال 1712 در ژنو سوئیس به دنیا آمد و 66 سال زندگی كرد. شرح دقیق زندگی او در كتاب اعترافات(confessions) آمده است كه یكی از بزرگترین زندگی نامه های جهان محسوب می شود. او پسر مردی ساعت ساز بود كه علاوه بر این شغل رقص را هم آموزش می داد. رقص و آموزش آن در آن دوره ممنوع بود، اما پدر روسو از چنین كاری سرباز نمی زد و آن را تعلیم می داد. مادر روسودر زمان شیرخوارگی او از دنیا رفت و مسؤولیت روسو به پدر و عمه اش واگذارشد. در سن سیزده سالگی در دو شغل شاگردی می كرد( او ابتدا در یك مسگری و سپس در دفترخانه اسناد رسمی به شاگردی پرداخت)، اما پس از مدتی از این كار سرباز زد و هر دو شغل را رها كرد. بعدها در زندگیش با بانویی به نام بارون دوواران آشنا شد. این زن در زندگی روسو نقش به سزایی داشت و تحت تأثیر این بانو بود كه روسو از مذهب پروتستان به مذهب كاتولیك گرایید.
سال 1728 در كلیسای تورن در نوانخانه نوگرویدگان، پذیرفته شد. اما چون از این نوانخانه اظهار تنفر می كرد به سال 1731 باز هم به نزد بارون دوواران بازگشت و مدتی را با او گذراند. او این دوره از زندگی خود با این خانم را بعدها به عنوان صفحه ای از یك زندگی دل انگیز روستایی به صورت آرمانی توصیف كرد.در همین سال بود كه او به كمبودهای آموزشی خود مطّلع گردید و خواندن كتاب را راه حلی برای آن دانست.
هرچند كه به فرزندان بعضی از اشخاص آموزش می داد، به منشی گری هم می پرداخت. در سال 1743 به عنوان منشی كنت دومونتگو (سفیرتازه فرانسه) به ونیز رفت و تمامی كارهای دو منتگو را انجام می داد. در سال 1745 با ولتر دیدار كرد و در سال 1749 دیدرو از او دعوت كرد تا مقالات مربوط به موسیقی دایره‌المعارف را بنویسد.در همان سال فرهنگستان دیژون(Dijon) برای بهترین رساله درباره این مسأله كه آیا پیشرفت علم و هنر به تهذیب اخلاق انجامیده است با فساد آن، جا یزه‌ای تعیین كرد. رساله گفتار درباره علوم و فنون روسو برنده جایزه شناخته شد و در سال 1750 انتشار یافت. او در جواب به این پاسخ وجه منفی را در نظر گرفت. وی گفت كه علم و ادب و هنر بدترین دشمنان اخلاقند و با ایجاد نیاز، بردگی پدید می آورند. زیرا چگونه می توان كسانی مانند وحشیان آمریكا را كه برهنه می گردند به زنجیر كشید؟
او معتقد بود كه علم و فضیلت با هم ناسازگارند و همه علوم از منشأ پستی سرچشمه می گیرند.« ستاره شناسی از خرافات، علم بیان از جاه طلبی، هندسه از حرص و آز و فیزیك از كنجكاوی بیهوده و حتی علم اخلاق سرچشمه اش غرور انسان است. تعلیم و تربیت و صنعت چاپ سزاوار تحقیراند و  هر چیزی كه انسان متمدن را از وحشی تعلیم نیافته متمایز كند بد است».او با این رساله به شهرت زیادی دست یافت و مطابق با احكام مقاله خود به زیستن پرداخت. زندگی ساده در پیش گرفت و از پوشید لباس های فاخر صرف نظر و ساعت خود را فروخت و گفت كه دیگر احتیاجی به دانستن وقت ندارد. اما چون روسو در این مقاله به خود اجازه داده بودبه تأثیرات فاسد كننده تمدن در آدمی بتازد، نظریات او طبعاً با مخالفت های زیادی از سوی فیلوزوف ها مواجه شد. اما علی رغم این اعتراضات او دوباره تصمیم گرفت تا برای ربودن جایزه فرهنگستان دیوژن شركت كند. این بار مسابقه در مورد این بود كه منشأ نابرابری میان انسان ها چیست؟ رساله روسو تحت عنوان گفتار در منشأ نابرابری میان مردم(Discourse on the origiu and foundation of inequality among men) برنده جایزه شناخته نشد ولی در سال 1758 چاپ شد. وی معتقد بود كه ان
99
2