مهندسین کامپیوتر , computer_engineers

مهندسین کامپیوتر

مهندسین کامپیوتر , computer_engineers

مهندسین کامپیوتر

121نــــفــــــر
پسندیده اند
121نفر پسندیده اند
بیشتر
90/09/25 23:03

اشرف وبهنام!...

مهندسین کامپیوتر
اشرف وبهنام!
سلام دوستان عزیز
تو فامیل یه پسری بود بنام بهنام این بهنام خان هر وقت مجلسی خبر بود میمود و آویزون من میشد برای رقص و همیشه کلی با من میرقصید و اکثرا سعی میکرد خودشو بهم بمالونه یه بار تو تولد خواهرم گفتم کمی بهش حال بدم.
این بود که موقع رقص کمی سینه هامو بهش مالوندم مثل برق گرفته ها خشک شد فهمیدم کیرشم بلند شده!
گفت ببین چند لحظه واستا بر میگردم رفت و 10 دقدیقه بعدش برگشت دیدم راحت و ریلکش دوباره مشغول رقص شد تصمیم گرفتم دیگه اینکارو نکنم چون واقعا شوکه شده بود اما گیر دادنهای بهنام از اون روز شروع شد یه روز صبح که تنها بودم مادر بهنام زنگ زد و بعد از کلی احوالپرسی خواست با مامان صحبت کنه که گفتم نیست و من تو خونه تنهام .
بعدش خواهرم اومد و حدود یه ربع بعد زنگ در خورد و درو باز کردم و دیدم بهنام به هوای اینکه تنهام درو سریع بست و همونجا افتاد به التماس و درخواست که آره عاشقتم و خواب ندارم و از این حرفها!
خیلی راحت بهش گفتم آره همه پسرها این حرفو میزنند اما تا دستشون به آدم برسه دیگه حاجی حاجی مکه میرن دنبال کارشون!
گفت نه من اینجوری نیستم.
گفتم باید ثابت کنی!
گفت هر کاری بگی میکنم!
موندم چی بگم که نتونه!
یه دختر همساده داشتیم که خیلی برای من صفحه میذاشت و شدیدا باید گاییده میشد بهش گفتم ببین سیما رو که میشناسی؟
گفت همون روبروئیه ؟
گفتم آره!
گفت خوب!
گفتم ببین هر وقت جلوی چشم من ترتیبشو از عقب دادی که جیغ بزنه اونوقت منم یه حال کلی بهت میدم!
با ناباوری بلند شد و گفت یعنی چه شاید من نخوام!
گفتم من میخوام شرطم فقط اینه!
خواست بیاد و بهم بچسبه که سارا خواهرم رو دید و سریع خودشو کشید عقب و مودب شد و یواشکی گفت واقعا شرطت اینه؟
گفتم آره!
گفت خیلی خوب خودت خواستی ها!
گفتم باشه و درو بهم زد و رفت.
مدتها گذشت تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت امروز عصر بیا خونمون!
گفتم چیه کاری داری؟
گفت قراره سیما بیاد میخوام کاری که گفتی بکنم اما بعدش نوبت توئه!
گفتم قبوله از فکر کرده شدن سیما اونم جلوی چشمم دلم قنج میزد سریع حاضر شدم و رفتم!
بهنام خیلی عصبی بهم گفت ببین بعدش باید نه نیاری ها ؟
گفتم قبوله اما میخوام وحشیانه بکنیش!
گفت باشه یه ساعتی گذشت که سیما اومد کلی بخودش رسیده بود و تیپ زده بود من تو اتاق دیگه از جای یه شیشه که بهنام درش آورده بود میتونستم مثل سینما موضوع رو ببینم خلاصه اومد و یک کمی لاس زدن و بعدش بهنام لختش کرد و برش گردوند و بی مقدمه کیرشو گذاشت دم کون سیما شروع به فشار دادن کرد!
اولش سیما گفت بهنام یواش چته منکه در نمیرم اما بعد به خواهش افتاد ولی بهنام ول کن نبود و بالاخره کیرشو کرد تو کون سیما و شروع کرد به کردن سیما داد میزد و التماس میکرد اما بهنام میکردش و سینه هاشو محکم فشار میداد آخرش بطرز خیلی فجیعی کارشو با سیما تموم کرد و بعدش سیما بلند شد اشکهاشو پاک کرد و کلی هم فحش بار بهنام کرد و با عصبانیت درها رو بهم کوبید و رفت!
خیلی از خودم بدم اومد چرا باید این کارو میکردم!
بهنام اومد و گفت خوب اشرف جون حالا مال من میشی؟
گفتم شاید! راستی میخوای باهام ازدواج کنی؟
گفت حتما!
گفتم ولی مطمئن باش منو بتو نمیدن!
شروع کرد باهام به ور رفتن و منم خودمو در اختیارش گذاشتم تا عذاب وجدان کمتری داشته باشم حسابی سینه هامو خورد و بعدش رفت سمت کسم چنان با زبونش لیسش میزد که یاد آبنبات چوبی افتادم زبونشو لای لباس کسم میذاشت و تا سوراخ کونم میرفت بعدش دور سوراخ کونمو حسابی لیس زد خیلی حال داد بعد بلند شد و کیرشو گرفت جلو صورتم اما با اینکه دلم میخواست کیر خوش تراش و قلمیشو بخورم اما تو فامیل برام افت داشت این بود که با تغییر گفتم بدم میاد و اونم هیچی نگفت بعد گفت بهم میدی ؟
گفتم از جلو که نه هنوز دخترم!
گفت خوب خودم میگیرمت!
گفتم نه هر وقت گرفتی بعد!
این بود که رفت سراغ کونم مرتب قربون صدقه کونم میرفت و منم تو دلم بهش میخندیدم با کونم حرف میزد خلاصه کیرشو با احتیاط کامل گذاشت در کونم و گفت بکنم!
گفتم بکن اما یواش اگه درد بیاد میرم و دیگه بهت نمی دم!
خلاصه کیرشو کامل کرد تو با اینکه اصلا ورود کیرشو حس نکردم ولی الکی ناله میکردم و آخ و اوخ میکردم اونم کلی احتیاط کرد آخرش هم آبش اومد و گفتم بکش بیرون و روم نریزه و از این حرفها!
بدبخت اصلا از حال کردنش هیچی نفهمید آخرش هم گفتم ببین اینم یه حال حسابی. دیگه اذیتم نکنی ها!
بلند شد و کلی تشکر کرد و کلی هم ماچم کرد و زدم بیرون اما ته دلم برای سیما خیلی ناراحت بودم.
مدتها گذشت و ظاهرا همون یه بار که به بهنام دادم سردش کرد چون دیگه دنبالم نیومد و رفت دنبال یکی دیگه از دخترای فامیل یه شب سیما رو تو مهمونی خونمون دیدم گفتم بذار از دلش در بیارم تا رفتم جلو سر حرفو باز کردم...
با خنده گفت ببین راستی میشه از اون شرطهای عجیب و غریب بازم برای بهنام یا یه خر دیگه مثل اون بذاری؟
با تعجب گفتم تو از کجا میدونی؟
گفت حالا که گذشته اما بین خودمون بمونه بهنام خیلی پیله من شد و منم بهش راه ندادم آخرش تو یه قرار شام بهم گفت حاضرم هر چی پول بخوای برای یه حال کردن بهت بدم و بعد همه ماجرای تو رو گفت!
منم دیدم بهترین فرصته اینه که گفتم 20 هزار تومان ( اون موقع حقوق برادرم که افسر-سرگرد- بود 3300 تومان بود ) اونم بلافاصله قبول کرد و گفت باید محکم بکنمت!
اینه که خودت قبلا حسابی کونتو چرب کن و کمی هم الکی اشک بریز!
باورم نمیشد بهنام اونهمه پول داده باشه دلم برا خودم سوخت بلند شدم و بهنامو تو جمعیت پیدا کردم و محکم زدم تو گوشش کسی که این وسط کیر خورد من بود ببخشید دیگه من زیاد وارد نیستم خوب بنویسم
اشرف
99
    آخرین مطالب مهندسین کامپیوتر