شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir

شبکه ی مجازی آستان

شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir

شبکه ی مجازی آستان

68,813نــــفــــــر
عضو شده اند
68,813نفر عضو شده اند
بیشتر
این رسانه به درخواست شبکه ی مجازی آستان ایجاد شده است.
وب سایت رسمی شبکه مجازی آستان حاوی اخبار تحلیلی مسایل و رویدادهای روز جامعه و نظرات کارشناسان و چهره‌های سرشناس و فعالان سیاسی کشور ایران می باشد. وابسته به آستان مطهر حضرت امام خمینیشبکه ی مجازی آستان مکانی برای گفتنی های ناگفته نسل جوان به بزرگان نظامwww.astaan.irوب سایت رسمی شبکه مجازی آستان حاوی اخبار تحلیلی مسایل و رویدادهای روز جامعه و نظرات کارشناسان و چهره‌های سرشناس و فعالان سیاسی کشور ایران می باشد. وابسته به آستان مطهر حضرت امام خمینیشبکه ی مجازی آستان مکانی برای گفتنی های ناگفته نسل جوان به بزرگان نظامwww.astaan.irمشاهده کامل مشخصات
13 شهریور 1393
اجتماعی
دیگر صفحات شبکه ی مجازی آستان:

www.lenzor.com/astaan.ir

www.instagram.com/astaan.ir

www.facebook.com/astaan.ir

www.twitter.com/astaan.ir

www.plus.google.com/astaan.ir

www.youtube.com/astaan.ir

www.aparat.com/astaanvideo

اعضاء

  • ارومیه دندانپزشک , ashg_t
  • قدیر محمدی , qodrat1324
  • سامــان  , mehrhero
  • یوسف گوشکی , purelove1370
  • 68813 نفر

    morebox img
شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir
قزوین پایتخت خوشنویسی ایران , qazvin_payetakht
هنوز هم لحن آرام بخش مرحوم سیدعلی اکبر ابوترابی در گوشم است او که به جای آقازادگی ،به نام پر افتخار "آقای آزادگان" ملقب گردید خاطراتی از جنس استقامت و توسل اسرا می گفت. من نیز خوشحالم که در محضر آن خدابیامرز و در پیاده روی هایی که بنیانگذاری کرد شرکت می جستم و گاهی نیز از درسهای اخلاق و معرفت که ناشی از بردباری در زندانهای صدام بود ، بهره می گرفتم. خاطره زیر یکی از همانهاییست که او برایمان گفت و اکنون نیز درکتاب اروند خاطرات منتشر شده است ... در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد. روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»! یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او». آن بعثی گفت: «او اذان گفت». برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم». مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو». برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد. وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است». به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره ۱ و ۲) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید. آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرم‌تر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود. ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بار‌ها این کار را تکرار می‌کرد». می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم». سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت، ‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن. دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است. در‌‌ همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره،‌‌ همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام. اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام. او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم. عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا (س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه (س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند». همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم. گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا (س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا (س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد. مصطفی ترک همدانی
ادامه
99
25
4
35
حمید ف , hf_77
دوشنبه 21 مهر ، 15:01
یا فاطمه زهرا....
ادامه
خسرو جوانمرد , homay110
دوشنبه 21 مهر ، 19:23
ldc
ادامه
شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir
حرف هایم , harfhayam
چـــادر امامــزاده..

چـــادر امامــزاده..
خــانـــــوم شــماره بـدم؟؟؟
خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟
خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟ ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!بیچــاره اصــلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد. به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...دردش گفتنی نبود....!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!!
خـدایـا کـمکـم کـن...چـند ساعـت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...امــا انگار چیزی شده بود...
دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!! فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته...!!!
ادامه
1230
253
584
سارا ف , zerzor
پنجشنبه 23 خرداد ، 20:31
زیبا بود....like
ادامه
آنیتا تاج عروس و سنجاق شنیون , anitaa23
پنجشنبه 23 خرداد ، 20:41
خیلی قشنگ بود
ادامه
نازی باند نوه جمیز , onee
پنجشنبه 23 خرداد ، 22:25
لایک
ادامه
شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir
رویال , r_o_y_a_l
شبکه ی مجازی آستان   از  رویال 6 ماه پیش
ادامه
شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir
بر سر همسر و سه فرزند شهید چمران چه آمد؟

«تا اینکه تصمیم گرفتم از آمریکا خارج شوم به‌ویژه بعد از جنگ ١٩٦٧ بین اعراب و اسرائیل. شاید بدانید که تهمت و افترا و سرشکستگی عرب و اسلام به‌طورکلی به حدی بود که برای من قابل تحمل نبود. بنابراین تصمیم گرفتم آمریکا را ترک کنم».

روی لینک زیر کلیک کنید و بخونید
ادامه در لینک زیر ......

پسند و پست مجدد بزنید
ادامه
112
32
82
پری سا , pariiisaa
دوشنبه 31 خرداد ، 21:48
چه خودخواهانه تصمیم گرفته راجع به زندگی مشترکشون
ادامه
بابک یاوری , yakov_44
چهارشنبه 2 تیر ، 11:48
چمران عم خودش یه عرب ملخ خور بود
ادامه
بابک یاوری , yakov_44
چهارشنبه 2 تیر ، 11:48
هم
ادامه
شبکه ی مجازی آستان , astaan.ir
امید بابایی , m_khoshgele_qazvin
شبکه ی مجازی آستان   از   10 ماه پیش
ادامه
کامنت بنویسید...
کژال  , 65kazhal
شنبه 30 دی ، 17:36
.
و چشم های تو

همان کافه ی دنجی است که

قهوه هایش حرف ندارد !!!!!!.
ادامه
کژال  , 65kazhal
شنبه 23 دی ، 14:56
تو را نداشتن شجاعتے میخواهد ڪـہ ندارم .
ادامه
کژال  , 65kazhal
شنبه 16 دی ، 17:49
زیباااااااااا
ادامه