فابریک  ,  fabrik91

فابریک

فابریک  ,  fabrik91

فابریک

558نــــفــــــر
عضو شده اند
558نفر عضو شده اند
♥ ♥رفاقت مثل آدم برفی میمونه، درست کردنش راحت؛ اما نگه داشتنش سخت! ♥ ♥♥ ♥رفاقت مثل آدم برفی میمونه، درست کردنش راحت؛ اما نگه داشتنش سخت! ♥ ♥مشاهده کامل مشخصات
9 بهمن 1390
عشق و ازدواج
♥ ♥رفاقت مثل آدم برفی میمونه،

درست کردنش راحت؛ اما نگه داشتنش سخت! ♥ ♥

اعضاء

  • نآزنـ؁ـین دٌردونـﮧ  , asal21200
  • مهدی  , mahdi0458
  • رادین  پطروسیان , shahab_n_t
  • نازنین خیری , nazigooli
  • 558 نفر

    morebox img

کلوبهای مشابه

  • دهه نودی ها , dahenavadiha
  • آوای عشق , avaye_eshgh
  • نوشته های عاشقانه , writing_romance




لیست بحث ها تنها برای اعضای این کلوب مقدور می باشد.
فابریک  ,  fabrik91
زیر صفر , ZIRSEFR...
زمان به خاطر هیچ کس
منتظر نمی ماند
پس فراموش نکنید
دیروز به تاریخ پیوست
فردا معما است
و امروز هدیه است
ادامه
99
27
1
6
سوگند صحرایی , fff.sh
شنبه 23 تیر ، 08:58
عالی ............. روز و روزگار خوش و خرم
ادامه
فابریک  ,  fabrik91
آسمان آبی , art2000
فابریک   از   تصویر آلبوم از آسمان 2 ماه پیش

کامنت بنویسید...
الهه  , dandelion1461
چهارشنبه 21 بهمن ، 00:08
اللهم عجل لولیک الفرج
ادامه
فابریک  ,  fabrik91
  , yawsii
فابریک   از   2 ماه پیش
چایی
یه جوری خوبه ...
که انگارى میگه غصه نخور ،
همه چی با من!
ادامه
کامنت بنویسید...
  , yawsii
جمعه 5 مرداد ، 08:15
Ghshng bud
ادامه
اذرخش شمال , azarakhshshomal
جمعه 5 مرداد ، 03:51

چای !
از چای و چای خانه چه می دانی!
چای ِ گیله مرد ،چشمه جوشآن صبر اوست در سرای چای چینان!
ادامه
محمود حیدری , mahmoodheidari7
شنبه 23 تیر ، 20:27
چایی عالیه
ادامه
فابریک  ,  fabrik91
سمیه   , somayeh_27
خداوند از عزراییل پرسید : تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
جواب داد:یک بارخندیدم یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم
"خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم ٰٰ، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد ! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم .
"گریه ام " زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم ، او را در بیابان گرم و بی آب و درختی یافتم که در حال زایمان بود .منتظرم ماندم تا نوزادش را به دنیا امد سپس جانش را گزفتم . دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در ان بیابان گرم سوخت و گریه کردم .
"ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم ، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیک تر میشدم نور بیشتر میشد و زمانی که جانش را گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم ...
در این هنگام خدا به عزراییل گفت : میدانی آن عالم نورانی کیست؟ ... او همان نوزادیست که در بیابان به حالش گریستی ، من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم .
هرگزگمان مکن که باوجودمن ،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود.
ادامه
کامنت بنویسید...
احمد شکافنده  , dorrsan
شنبه 13 مرداد ، 16:48
ادامه
سمیه   , somayeh_27
شنبه 13 مرداد ، 16:47
دوستان گلم ازهمگی سپاسگزارم
ادامه
سمیه   , somayeh_27
شنبه 13 مرداد ، 16:46
خانم نگین
ادامه
فابریک  ,  fabrik91
انسانیت , ensaniat
ادامه
40
4
25
محمدعلی  آرمیون , armion
دوشنبه 14 خرداد ، 10:10
این را میگویند: رفیق نیمه راه ...
ادامه
دنیز رضوی , daniz6565
دوشنبه 14 خرداد ، 11:27
یعنی عشق دروغین
ادامه
سینا صمدی , sina1209
دوشنبه 14 خرداد ، 16:16
ok
ادامه